تبليغاتX
فرهنگ خوبان

87/02/24

استفتاازحضرت آية الله العظمى جناتى

 پرسش . نظر کلي حضرت عالي در باره استخاره چيست؟
پاسخ: انسان در همه کارها بايد بر اساس عقل وتدبير ومشورت، تصميم گيري نمايد اما اگر در موردي متحير وسرگردان باقي ماند واز راههاي معمول نتوانست تصميم بگيرد، مي تواند استخاره کند هرچند نتيجه آن الزام شرعي ندارد.
نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 11 |  لینک ثابت   • 

87/02/21

پيام حضرت آيت الله وحيد خراسانى









1 - بسم الله الرحمن الرحيم
عليکم بالتوکل علي الحي الذي لا يموت فانه و من يتوکل علي الله فهو حسبه، إن الله بالغ أمره ؛
و عليکم بالتوسل بمن بيمنه رزق الوري و بوجوده ثبتت الأرض و السماء فهو المنتهي إليه مواريث الأنبياء خليفة الرٌحمن و صاحب العصر و الزمان فإنه قال سبحانه و تعالي و ابتغوا إليه الوسيلة.
 

1 - ترجمه : بر خدايي توکل کنيد که تمام کائنات آنچه دارند از اوست، وبه اوست، و هر کس بر او توکل کند علم و قدرت و حکمت آن حي قيوم او را بس است، و اين همان وعده اي است که به متوکلين داده است؛
و به آن کس توسل کنيد که قطب عالم امکان و ولي عصر و صاحب الزمان است، و به يمن وجود او زمين و آسمان بر پا است، و توسل به حجت خدا شرط توکل به خدا است.

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 13 |  لینک ثابت   • 

87/02/21

فتوااز حضرت آيةاللّه العظمى‏ جنّاتى

اعلم بودن مجتهد در تقليد از او شرط نيست، بلكه به معناى معروف آن، كه عبارت است از استادتر در بيرون آوردن حكم خدا؛ بين دو مجتهد مطلق نه در مرحله ظاهر و اثبات قابل تصوير است نه در مرحله ثبوت و واقع، بلكه به معناى ديگر، كه عبارت است از اينكه او در مقام بازگشت دادن فروع تازه و مسائل جديد به اصول پايه كمتر اشتباه مى‏كند و ديگرى بيشتر - آنگونه كه در حاشيه خطى بر «عروة الوثقى» بيان كرده‏ايم - اگرچه قابل تصوير است ولى تشخيص اينكه كدام يك از آن دو مجتهد در مقام تفريع كمتر اشتباه مى‏كند تا آنكه اعلم باشد و كدام يك از آنها بيشتر تا آنكه غير اعلم باشد، بسيار مشكل است
نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 13 |  لینک ثابت   • 

87/02/21

بخشي از برنامه درسهايي از قرآن تاريخ 12/02/87

 بيش‌ترين كار انبياء كار فرهنگي است. «يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُم‏» (آل‌عمران/164) مقدس‌ترين كتاب‌ها كه قرآن است و كتب آسماني، كارشان كار فرهنگي است. يعني اشرف بشر انبياء، كار فرهنگي مي‌كند. اشرف كتب آسماني كار فرهنگي مي‌كند. كار فرهنگي، اگر خوب انجام شود، بالاترين كار است و اگر بد انجام شود، بيش‌ترين خطر را دارد. در مورد انحراف اقتصادي خداوند يك مرتبه گفته است: واي!!! «وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفينَ» (مطففين/1) واي بر كم فروش‌ها! انحراف اجتماعي يك ويلٌ دارد. «وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» (همزه/1) «هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» يعني كسي كه نيش مي‌زند. واي به كساني كه به مردم نيش مي‌زنند. يعني ضربه اجتماعي و نيش زدن به جامعه، يك ويلٌ دارد. اما راجع به انحراف فرهنگي چند ويلٌ داريم و اين مهم است...
نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 13 |  لینک ثابت   • 

87/02/21

شرايط جايز بودن «غيبت‌» از ديدگاه حجت‌الاسلام‌والمسلمين قرائتي

غيبت ‌كردن مظلوم از ظالم براي استيضاح او جايز است و اين مورد از مواردي است كه خداوند اجازه غيبت و بدگويي را به انسان داده است. 
غيبت درباره فردي كه داراي عقيده غلط است به معناي مرزباني از افكار است و ايرادي ندارد همچنين مشورت كردن با هدف تحقيق و تجسس درباره شريك آينده زندگي، رفتن نزد قاضي جهت گواهي دادن براي اعاده حيثيت كسي و غيبت درباره كسي جهت رد ادعاي پوچ او از جمله مواردي است كه غيبت كردن درباره آن‌ها جايز است. 
غيبت داراي دو شرط است؛ يكي مخفي و پنهان بودن از فرد غيبت‌شونده و دوم اينكه غيبت موجبات ناراحتي فرد را فراهم كند، خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد كه غيبت نكنيد چراكه غيبت كردن از سوء ظن شروع مي‌شود سپس تجسس را در پي دارد و بعد از تجسس به عيب و ايراد پرداخته مي‌شود كه در نهايت موجب غيبت مي‌شود. 
گناه غيبت چرا گوشت مرده خوردن است؟ چون وقتي گوشت مرده كنده شود گوشت ديگري جاي آن را پر نمي‌كند؛ آبروي مومن نيز در زمان غيبت مانند گوشت مرده است بنابراين آبرو رفته ديگر بازنمي‌گردد و جاي تامل است كه غيبت كردن همچون خوردن گوشت برادر مرده است چراكه مسلمانان با يكديگر برادر هستند. 
درباره گناه غيبت كردن در كتاب تفسيرم دو دليل آورده‌ام زماني كه انسان زنده است و اگر گوشتي از بدنش كنده شود جايش را گوشت ديگري مي‌گيرد يعني عمل غيبت اگر زمان حضور فرد صورت گيرد فرد از خود دفاع مي‌كند؛ گناه غيبت خيلي مهم است و موجب مي‌شود عبادت‌هاي غيبت‌كننده در پرونده غيبت شونده نوشته شود يا اگر عبادتي ندارد گناهان غيبت شونده به پرونده غيبت كننده منتقل ‌شود. 
حديثي از امام صادق(ع) : امام صادق (ع) فرموده‌اند كه «كعبه خيلي عزيز است ولي آبروي مومن از آن هم عزيزتر است.» بنابراين بايد از زبان خود به طور اساسي مراقبت كرد؛ اگر فرد غيبت‌ كننده روزه‌دار باشد آثار و بركات روزه‌اش از بين مي‌رود و تا 40 روز هم نماز و روزه‌اش قبول نمي‌شود و همچنين فرد ساكت شنونده غيبت نيز در گناه غيبت‌كننده و به همان ميزان شريك است. 
چگونگي جبران كردن غيبت : فرد غيبت‌ كننده بايد از خداوند بابت رفتار ناشايست خود طلب آمرزش كند و اگر مطالب غيبت موجب ناراحتي فرد غيبت شونده مي‌شود بهتر است براي او بيان نشود مگر جهت جبران آبروي رفته مومن غيبت شونده با او در ميان گذاشته شود.


نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 13 |  لینک ثابت   • 

86/07/28

زندگينامۀ علمي‌سياسيِ فقيهِ مجاهد، و مفسّر محقّق، حضرت آيةالله العظمي صادقي تهراني؛

اينجانب محمد صادقی تهرانی، نگارندۀ اين سطور در خاندانی روحانی از مرحوم حاج شيخ رضا لسان المحقّقين؛ به سال 1305  هجري شمسي در تهران پا به عرصۀ دنياي فاني نهادم.

تا سن سيزده سالگي که پدرم در قيد حيات بود سيکل دوم دبيرستان را به پايان رساندم‌. سپس به حَلَقات دروس‌عرفاني اخلاقي تفسيري مرحوم آية الله العظمي‌ ميرزا محمّد علي شاه آبادي استاد بزرگ مرحوم امام خميني پيوستم ودر ضمن يکسالي هم به دروس مقدماتي‌(ادبيات عرب‌) پرداختم‌، سپس عازم قم شده‌، طي‌ّ سه سال دروس سطح راپايان دادم‌.

در سال 1323 مرحوم آية الله العظمي‌ بروجردي به قم آمدند. در دروس ايشان شرکتي فعّال داشتم‌، بگونه‌اي که درمسائل فقهيه‌،خود اتخاذ رأي مي‌کردم‌. طبعا از دروس فقه‌، فلسفه‌، عرفان و...اساتيدي ديگر بهره‌مند مي‌شدم‌. ولي‌محور اصلي‌ِ تحوّل فکري‌ام ، همان جنبش آغازين علمي نزد مرحوم شاه آبادي بود که حرکت‌ِ قرآني مرا از آغاز تاکنون‌استمرار داد و تمامي تحصيلات حوزوي‌ام تحت الشّعاع آن بود؛ پس از آن مرحوم آية الله العظمي‌ علّامۀ طباطبائي‌نقشي عظيم در استمرار درجات تفسيري‌، عرفاني‌، فلسفي و اخلاقي‌ام داشت‌.در دروس اين دو بزرگوار هفت سال شرکت کردم‌، و در سفرهاي بسياري که از قم به تهران داشتم از دروس فلسفي‌مرحوم آية الله العظمي‌ ميرزا مهدي آشتياني و ميرزا احمد آشتياني بهرۀ وافري مي‌بردم اگرچه استفاده‌هاي علمي ازمرحوم آقاي شاه آبادي‌، نقش نخستين‌ِ محوري داشت‌.

پس از ده سال توقف مستمر در قم‌، به تهران مراجعت کرده و در دو بُعدِ علمي و سياسي به فعّاليت شديد پرداختم‌،با مرحوم آية‌الله العظمي‌ سيّد ابوالقاسم کاشاني در قيام نفت و عليه شاه‌، و با مرحوم آية الله العظمي‌ حاج سيد احمدخوانساري و مرحوم آية الله العظمي‌ حاج شيخ محمّد تقي آملي از نظر استمرار مراحل علمي‌، فقهي ارتباط داشتم وهمچنين در طي مدت اقامت دهساله در تهران‌، در دانشکدۀ معقول و منقول‌(معارف اسلامي‌) بدون شرط حضور درکلاس درس و تنها با شرکت درامتحانات‌، چهار ليسانس‌ِ حقوق‌، علوم تربيتي‌، فلسفه و فقه‌؛ و سپس دکتراي عالي‌معارف اسلامي را دريافت داشتم‌. همانجا سه سال به تدريس حکمت (‌فلسفۀ اسلامي‌) بر مبناي قرآن و سنت از روي‌متن کتاب "آفريدگار و آفريده‌" پرداختم‌، جلساتي هم بر دو محور علمي و سياسي عليه حکومت شاهنشاهي در هفت‌نقطۀ تهران داشتم که بيشتر، قشر دانشجو در آن جلسات شرکت مي‌کردند. منبر هم مي‌رفتم که آن هم ، داراي‌نوآوريهاي علمي و سياسي بود، و کلا مورد تعقيب و تهديد و تحديد دستگاه ستمشاهي بودم‌.

به سال 1341 ه.ش در اثر مبارزات شديد بر ضد رژيم طاغوتي‌، خصوصا به جهت سخنراني در سالگرد ارتحال‌مرحوم آية الله العظمي‌ بروجردي در مسجد اعظم قم که براي نخستين بار افشاگريهايي عليه شاه را در برداشت‌، ازسوي ساواک محکوم به اعدام شدم و ايران را مخفيانه بقصد حج‌ّ ترک نمودم‌، در مکه و مدينه با سخنرانيها و اعلاميه‌هايي به زبان فارسي و عربي عليه طاغوت‌، بين عمره و حج‌ّ دستگير شدم‌، حج را در حصار مأموران دولتي انجام‌دادم‌، ولي بر اثر استدلالات قاطع اينجانب در برابر حکومت سعودي و اجتماع بزرگ و تحصن علماي عِراقَين درمسجدالحرام‌، آزاد شده و تحت الحفظ به عراق رفتم‌،

نهضت علمي قرآني و سياسي را در نجف اشرف - به مدت ده‌سال - با تدريس تفسير، فقه‌، اخلاق‌، سخنراني و تأليف ادامه دادم‌.درضمن برحسب درخواست دولت ايران‌، حکومت عراق تصميم گرفت مرا به ساواک ايران تحويل دهد، ولي در اثرمخفي شدن در بيت مرحوم آية‌الله العظمي‌ خويي‌، با فعّاليت‌هاي ايشان‌، توطئه آنان خنثي شد.

با آغاز اخراج ايرانيان از نجف اشرف و کل شهرهاي عراق‌، به بيروت هجرت کردم‌، جريان دو نهضت قرآني وسياسي به‌مدّت پنج سال در لبنان ادامه داشت‌.با تشکيل نماز جمعه در سراسر لبنان‌، سخنرانيهايي بر محور قرآن در جلسات مذهبي‌، که نهضت سياسي ضد شاه‌را هم براي تشکيل حکومت اسلامي دربر داشت‌، و نيز با تأليفاتي نوين‌، زمينه‌اي مناسب براي گفت‌وگو با علماي اديان‌ِديگر براي اثبات حقّانيت اسلام قرآني ايجاد شد. به‌گونه‌اي که در مناطق مختلف لبنان‌، ضمن گفتمان قرآني با علماي‌شيعي‌، به مباحثه و مناظره با علماي سنّي‌، مسيحي‌، يهودي‌، و دُرزي پرداخته و با ملحدين و مشرکين بحث مي‌نمودم وآنان يا سکوت مي‌کردند و يا محکوم‌ِ استدلالات قرآني مي‌شدند.

با شدت‌گرفتن جنگ داخلي‌ِ لبنان‌، آن‌جا را به‌قصد حجاز ترک‌نمودم‌، دو سال متمادي در مکّۀ مکرّمه با تماسي‌مستمر با شخصيتهاي علمي و سياسي اسلامي سراسر جهان‌، بر مبناي دو نهضت قرآني و سياسي‌، فعاليت‌هاي پيگير ودامنه داري براي رشد تفکر انقلاب قرآني در ميان مسلمانان انجام‌شد.در آنجا نيز اضافه بر مناظرۀ قرآني با علماي وهّابي‌، و عدم محکوميت اينجانب در هيچ‌يک از مناظرات‌، حدوديکصد خانوار سنّي را در مرکز حکومت آل سعود، تنها با ادلّۀ قرآني و گاه با استناد به يک آيه از قرآن (آيۀ مبارکۀ 32 ازسورۀ فاطر) به مذهب اهل‌البيت‌: راهنمايي نمودم و بحمدالله تعالي‌ همگي آنان شيعه شدند.

براي دومين بار به‌فاصلۀ هفده سال‌، دستگير شدم و پس از آزادي به لبنان بازگشتم‌. در هر دو مرحلۀ بازداشت درمکۀ مکرمه زنداني شدم به ويژه در دوّمين زندان‌، ابتدا در مدينه‌، سپس مکّه و در پايان در "سجن التّرحيل‌ِ" جدّه بودم‌،در دستگيري نخست در کلانتري حرم وسپس در "شرطة‌العاصمة‌" که شهرباني مکه است در بازداشت بودم‌، در زندان‌دوّم بود که شنيدم مرحوم امام خميني به پاريس هجرت نموده‌اند.پس از گذشت دو هفته از زندان دوّم به بيروت بازگشته و از آنجا براي ديدار امام و قرار جريان انقلاب به پاريس رفتم‌.در اقامت ده روزۀ پاريس و شرکت شبانه روزي در جلسات مرحوم امام‌، در چندين دانشگاه سخنرانيهاي ممتدي بر هردو مبناي قرآني و سياسي داشتم‌.

پس از بازگشت به بيروت بفاصله چندين روز از بازگشت امام به ايران‌، پس از هفده‌سال هجرت - که در طي آن چهار بار غيابا توسط ساواک شاه‌، محکوم به اعدام شده و دائما تحت تعقيب ساواک بودم -به ايران بازگشتم‌، و پس از پايه‌ريزي جمهوري اسلامي که در حرکات بنيادينش‌، نقشي مؤثر داشتم‌، در قم اقامت کرده وتا کنون بر محور معارف قرآن‌، دروس و تأليفات و خطابات خود را ادامه داده‌ام‌، و به جهت مشورتهايي با مرحوم امام‌، وبراي ريشه دار کردن نهضت و انقلاب قرآني‌، در کارهاي اجرائي شرکت نکردم‌. مگر چند روزي در آغاز انقلاب که‌برحسب خواستۀ مرحوم امام‌، مراجعات اصلي مردم را پاسخگو بودم و پيش از تشکيل نمازهاي جمعه بطور رسمي‌،اضافه بر سخنرانيهايي در سراسر ايران‌، نماز جمعه را در مراکز استان‌ها و بعضي از شهرهاي ديگر، تشکيل دادم‌.سرآمدش نمازجمعه‌اي بود که در پارک ملّت مشهد مقدّس در حضور حدود نيم ميليون نفر نمازگزار انجام شد، ازتانک بعنوان منبر نمازجمعه و از تيربار ضدهوايي بعنوان سلاح و از لباس کفن کامل استفاده کردم‌. در همين نخستين‌نمازجمعۀ مشهد، مردم طوماري طولاني را تهيه کردند که صدها هزار امضأ داشت و با اکثريت امضاها خواستارانتصاب رسمي اينجانب به امامت جمعۀ مشهد مقدّس شدند، و سپس طومار را به دفتر امام ارسال کردند ولي به دست‌ايشان نرسيد. نمازجمعۀ مستمرّي هم در مسجد مقدّس جمکران‌، و در ضمن در دانشگاه صنعتي شريف‌، و چند جمعه‌هم در مسجد دانشگاه تهران اقامه کردم‌، سپس مرحوم امام مرحوم حجّة‌الاسلام آقاي طالقاني رابعنوان امام جمعۀ‌تهران مقرّر نمودند.با ترک‌ِ نمازجمعه در قم به علت‌ِ اذيت‌هاي فراوان عدّه‌اي از متحجّرين حوزوي و تهمت‌هاي کذب ديگران و اقامۀ‌نمازجمعۀ رسمي در سراسر کشور، تمام اوقاتم صرف تدريس و تأليف شد، که 25 جلد از تفسير سي جلدي‌ِ «الفرقان‌»را بمدت ده سال در قم‌، ضمن دو تدريس عربي و فارسي تأليف کردم‌.

به ياد دارم که مرحوم آية‌الله العظمي‌ علّامۀ طباطبائي فرمودند تا اين تفسير پايان نيافته کتاب ديگري ننويسم و چنان‌هم شد، بالاخره در رشته‌هاي تفسيري‌، فلسفي‌، فقهي و... بيش از 110 اثر تحقيقي قرآني که بسياري از آنها بچاپ‌رسيده يا زيراکس شده و کتابهايي هم که فعلاً خطي است تأليف نمودم‌.برخي از بزرگان علماي اسلام در عصر حاضر نکاتي را پيرامون تأليفات اينجانب متذکّر شده‌اند، مِن جمله مرحوم‌آية‌الله العظمي‌ حکيم مي‌فرمودند: شما در عين حرکات زياد انقلابي‌، کتابهايي تأليف نموده‌ايد که در مدتي کم از تمامي‌مؤلفين با سابقۀ نجف از نظر تعداد و محتوا سبقت گرفته‌، و نيز مرحوم امام دربارۀ کتاب «المقارنات‌» در نجف فرمودند:بهترين کتابي است که عليه يهود و نصاري‌ نوشته شده‌، و بالاخره بر حسب تصديق مؤلفاتي گوناگون‌، درجۀ عالي اجتهاداينجانب در تمامي علوم اسلامي مورد تأييد مراجعي عظيم الشّأن بوده است‌. جز آنکه با گذشت مراحل تحقيقاتي -تفسيري‌، و بر مبناي آنها، نظرات فقهي‌، اصولي‌، فلسفي‌، عقيدتي‌، عرفاني و سياسي‌ِ اينجانب اختلافات زيادي با سايرعلما دارد.در تفسيرِ کمتر آيه‌اي است که نکته‌اي مغفول و يا خطايي مشهود نسبت به آن آيۀ مبارکه را متذکر نشده باشيم‌، و درفقه با بسياري از نظرات مشهور علماي شيعي و سنّي و احيانا با تعدادي از نظرات هر دو فرقه اختلاف داريم‌، که حدود«پانصد و چهل‌» فتوي‌ بر مبناي قرآن و سنّت و مخالف با نظرات مشهور را در « تبصرة‌الفقهأ » آورده‌ايم‌؛ و مبناي اين‌اختلاف وسيع در کل‌ّ علوم اسلامي‌، آزاد‌انديشي و تدبّرِ بدون پيش‌فرض در قرآن مبين است‌، حال‌آنکه اگر علماي‌اسلام قرآن را درست بررسي کنند درصد اختلافاتشان با هم بسيار کم مي‌گردد گرچه اين گونه فتاواي آنان بر خلاف‌اجماع و رواياتي هم باشد. ارکان اوّليۀ فلسفۀ مرسوم حوزوي را مانند قِدمت زماني جهان و حدوث ذاتي آن‌، سنخيت‌خدا و آفريدگان بر مبناي ضرورت سنخيت علت و معلول‌، قاعدۀ «الواحد لا يَصدُرُ عنه الا واحد» و... را برخلاف‌برداشتهاي درست عقلي و قرآني دانسته و طبعا بسياري از نظرات فلسفي را قبول ندارم‌. در منطق بشري اضافه براعتراضاتي چند، تعداد شصت و شش تضاد ميان نظرات منطقيان موجود است که در حاشيۀ تفسير «الفرقان‌» درسوره‌ي اعراف (جلد دهم‌، صفحات 37 تا 48) يادداشت کرده‌ام‌.و بالاخره در علم اصول‌، بحث و تحقيق در مباحث الفاظ را نادرست مي‌دانم - چنانکه هيچ يک از علماي‌علوم‌تجربي نيز در بديهيات لفظي بحث نمي‌کنند - و اصول عملي هم از نصوص کتاب و سنت پيداست‌. اختلاف ما بااکثر علما در مسائل فقهي از ساير علوم بيشتر است‌، و تمامي اينها مبناي قرآني دارد، در تفسير سي جلدي «الفرقان‌» درهمۀ اين موارد به تفصيل سخن رفته است‌. و از نظر فقهي نيز علاوه‌بر تفسير، در کتابهاي «تبصرة‌الفقهأ»، «اصول‌الاستنباط‌»، «تبصرة‌الوسيلة‌»، «علي شاطي‌ الجمعة‌» و... به زبان عربي‌، و نيز در «رسالۀ توضيح المسائل نوين‌»، «فقه‌گويا»، «اسرار، مناسک و ادلّۀ حج‌ّ» و... مباحث مهم فقهي قرآني را مطرح کرده‌ايم‌.

تمامي اين اختلافات بر مبناي‌اصالت‌ِ دلالت قرآني است که آنرا «ظنّي‌ّ الدّلالة‌» تلقّي کرده‌اند با آنکه در فصاحت و بلاغت‌، در بالاترين اوج است‌.اين خادم کوچک قرآن‌، تمامي علوم رايج در حوزه‌هاي علميه را -‌که نزد بزرگترين علماي نيم قرن اخير دريافته‌ام‌- ازآغاز در حاشيۀ قرآن قرارداده و رفته رفته به اختلاف وسيع اين علوم با قرآن پي‌برده‌ام‌، « و بسيار شده که با علماي بزرگ‌گفتگو کرده‌ام و حتي يک‌بار هم محکوم نشده‌ام »، و نوعا معترفند که علوم و معارف قرآني در حوزه‌ها چندان اصالتي‌ندارد. و معتقدم که مهمتر از انقلاب سياسي مرحوم امام‌، بايستي انقلاب قرآني در همۀ ابعاد علمي‌، سياسي و... تحقّق‌يابد.

اينجانب ادلّۀ اسلامي را ويژۀ قرآن و سنّت مي‌دانم و محور اصلي هم در اين ميان «قرآن‌» است‌، زيرا خداي متعال‌مي‌فرمايد: (و اتل‌ُ ما اوحي اليک من کتاب ربّک لا مبدّل لکلماته و لن تجد من دونه مُلتحداً) (کهف‌/27).

پس بر مبناى اين آيه مباركه، مسلمانان نيز به پيروى از وحى الهى به پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله وسلم هيچ مرجع و پناهگاهِ وحيانى به طریق اولی به جز قرآن نمی توانند داشته باشند. و نيز طبق احاديث متعددى فوق حد تواتر از پيامبر و ائمه معصومين‏عليهم السلام آن بزرگواران مؤكداً وجوب عرضه روايات بر قرآن را به مسلمين امر فرموده‏اند. در نتيجه اگر حديثى، متواتر هم باشد در صورت مخالفت با نصّ و يا ظاهرِ مستقرِّ قرآن مردود است، حتى اگر حكمى « ضرورتى اسلامى » داشته باشد نيازمند به اصلى قرآنى است، مگر اينكه قرآن نفى و يا اثباتى درباره آن نداشته باشد كه از باب « اطيعوا الرّسول» پذيرفته است، چنانچه اگر «امامان معصوم عليهم السّلام» هم مؤيّد چنان ضرورتى باشند تصديق مى‏شود، البته از باب «و أولى الأمر منكم». و اين روايات قطعى هم بر گرفته از حروف مقطعه و رمزى آيات قرآن است، كه آيه 27 كهف، منشأ همه احكام را از قرآن مى‏داند و بس؛ در نتيجه سنّت، حيى برگرفته از قرآن است. نكته لازم به تذكر در اينجا اين است كه اگرچه پيروان روش فوق در شناخت اسلام، اقليت مسلمين را تشكيل مى‏دهند و متأسفانه در مقابل مخالفت گسترده اكثريت حوزويان واقع شده‏اند ولى تنها همين گروه اندك «فئةٍ قليلة» به شناخت صحيح اسلام نائل شده‏اند و هم‏اينان شيعيان حقيقى اهل‏البيت‏عليهم السلام هستند.

 و امّا شهرت و اجماع و اِطباق و حتّى ضرورتِ بين مسلمين هم در برابر قرآن نقشى ندارد، زيرا بر پايه آيه «قل فللّه الحجّة البالغة» چنانكه حجتهاى اثبات كننده اصل شريعت «بالغه» است، آنها هم كه احكام شريعت را ثابت مى‏كنند، حجت بالغه‏اند كه يا در قرآن، و يا بالاخره در سنّت قطعيه بيان شده، و هرگز نمى‏توان پذيرفت كه خداى‏سبحان، حكمى از احكامش را در قرآن و سنّت ثابته، نياورده‏باشد، تا ما نيازمند به مانندِ اجماع باشيم، وانگهى چون نظرات تأليف شده فقيهان، اندك است، بدست آوردن اجماع همگانى نيز محال خواهد بود. دليل ظنّى هم از ديدگاه قرآن مطرود است كه « لا تقف ما ليس لك به علم» نيز هرگز ويژه اصولِ دين نيست، زيرا اين ممنوعيتِ غير علم، پس از احكامى فرعى آمده است، بنابرين ظنّ و گمان هرگز نقشى در احكام الهى ندارد كه: «انّ الظّنّ لا يغنى من الحق شيئاً»؛ اگر هم كتابهايى اسلامى در حوادثى از ميان رفته، علم وقدرت و رحمت الهيه در بيان حجّت بالغه‏اش از ميان نرفته‏است. علم رجال هم اگر نقشى داشته‏باشد خيلى كمرنگ است، زيرا جاعلان متونى از احاديث، سندهايى را هم ساخته‏اند و در نتيجه، احاديثى صحيح السّند!! بر خلاف نصّ يا ظاهرِ پايدار قرآن، بدست ما داده‏اند. چنانكه در كتاب « غَوصٌ فى البِحار» حدود يكصد و هشتاد جلد كتاب حديثىِ شيعى و سنّى را بر مبناى كتاب و سنّت نقد كرده‏ايم.

 پس، محك اصلى شناخت اسلام، تنها قرآن و سنّت قطعيه موافق آن است، و يا لااقل سنّتى علم‏آور كه موافق و يا مخالف قرآن نباشد، در نتيجه بسيارى از فتواها و احتياطات مردود است، و اگر نظراتى فقهى بين فِرَق اسلامى نمودار است كه بر خلاف عقل، حسّ، عدل  و علم مى‏باشد، هرگز پايه قرآنى ندارد، و مگر ممكن است اسلامى را كه بر مبناى دليل قاطع عقلى پذيرفته‏ايم، با خود اين مبناى نخستين مخالفتى كند؟! مثلاً درباره مناظره حضرت صادق عليه السلام باابوحنيفه روايت جعل كرده‏اند كه فرضاً آن‏حضرت ضمن نهى از قياس باطل، مبادرت به رد قياس اولويت قطعيه نموده و مثلاً به راوى فرموده باشند: اگر يك انگشت زن بريده شود ديه‏اش يك‏دهم ديه كامله مرد است (يعنى صد مثقال طلا) و دو انگشت زن، دو دهمش و سه، سه دهمش، ولى ديه چهار انگشتش مساوى با ديه دو انگشت او است!حال آنكه اولاً: قياس اولويت قطعيه، قياسى كاملاً صحيح و مطابق با كتاب و سنت و عقلِ همه عقلاست ثانياً آيا مي‌توان پنداشت که چهار، از نظر حساب و ارزش از سه کمتر و با دو برابر باشد؟ قرآن هم پس از بيان تفاوت ديۀ زن و مرد با آيۀ (الجروح‌َ قصاص‌) ديۀ اعضاي زنان را متناسب با ديۀ کاملۀ آنان و ديۀ اعضاي مردان را نيز متناسب با ديۀ‌ کاملۀ آنان مقرّر فرموده‌است‌، و نيز در باب ارث‌ِ زنان از شوهران‌، اکثر قريب به اتفاق فقهاي شيعي‌، زنان را از اموال غير منقوله بجز بناي خانۀ مسکوني محروم نموده‌اند، با آنکه بر حسب نصوصي قرآني هرگز چنان محروميتي وجود ندارد، زيرا آيۀ 11 و 12 سورۀ نسأ، تنها وصيّت و دَين را از «ما تَرَک‌ِ» مورِّث استثنا کرده و اين حکم را براي ميراث مرد و زن‌مکرّرا بيان فرموده است که‌: (.. من بعد وصيّة يوصي‌ بها أو دَين‌..)، (..من بعد وصية يوصين بها أو دَين و لهن‌ّ الرّبع‌مما ترکتم ان لم يکن لکم ولد فان کان لکم ولد فلهن‌ّ الثّمن ممّا ترکتم من بعد وصيّة توصون بها أو دَين ... من بعدوصية يوصي‌ بها أو دَين غير مضارّ وصية‌ً من الله و الله عليم حليم‌) و ديگر هيچ‌. روايات هم در اين باره گوناگون است‌، اکثريت فقهاي ما تنها به رواياتي استناد کرده‌اند که هم بر خلاف قرآن است وهم برهان موجود در آنها بر خلاف کل موازين عقلي و شرعي است‌. مثلاً در رواياتي براي محروميت فوق الذکر چنين‌استدلالي آورده‌اند: « چون زن‌، داخل نسب اصلي مرد نشده پس از اصل ميراث‌، ارث نمي‌بَرَد‌» در حالي‌که بالعکس نيزچنان است يعني چون مرد هم داخل اصل نسب زن نيست پس مانند او از اصل ميراث‌، ارث نمي‌بَرَد و در رواياتي ديگراين گونه آمده‌: « چون زن بيوه ممکن است ازدواج کند و سپس با شوهر دوّمش به خانۀ ميراثي‌ِ شوهر اوّل برود و حق‌ديگران را غصب کند از عين خانه محروم است‌ » حال آن‌که مگر مرد پس از فوت همسرش‌، در ازدواج بعدي فعّالتر اززنان بيوه نيست‌؟ و در غصب هم مگر از زن نيرومندتر نيست‌؟ پس بر مبناي دليل اين روايت‌، اگر زن با آن دو احتمال ازقسمتهاي اصلي « ميراث » محروم باشد، مرد بايد محروميتي بيشتر داشته باشد. و يا در قضيۀ «عاقله‌» که بر مبناي فتاوا،اگر شخصي بالغ بدون تعمّد کسي را کشت‌، خونبهاي مقتول بر عهدۀ عموها و دايي‌هاي قاتل است هر چند اينان نوجوان‌و وي مسن‌ّ و ثروتمند باشد اين فتوا هم صد در صد مخالف عقل و بر خلاف نصوص آياتي از قرآن است‌.

و نيز در باب قصر نماز و افطار روزه‌، همان سفر هشت فرسنگي گذشته‌، مبناي فتواي مشهور است با آنکه لااقل‌ «مسيرة‌ُ يوم‌ٍ» ميزان است يعني مسافت يک روز مسافرت با وسايل نقليۀ امروزي که خيلي بيشتر از هزار کيلومتر است‌، وانگهي اين هم ملاک نيست‌، بلکه بر حسب آيۀ قصر: (ان خفتم ان يفتنکم الّذين کفروا) تنها به شرط خوف بر جان ومانند آن‌، تنها از کيفيت نماز کاسته مي‌شود، که امروزه در سفر، هرگز نماز شکسته نمي‌شود و روزه نيز افطار نمي‌گردد.

و دربارۀ فتواي مشهور لزوم طهارت از جنابت براي ورود روزه دار به صبح رمضان‌، با رجوع به قرآن مي‌بينيم که برحسب نص قرآني هرگز چنان قيدي وجود ندارد، زيرا (فالان باشروهن‌ّ..و کلوا و اشربوا حتّي يتبيّن لکم الخيط‌الابيض من الخيط الاسود من الفجر) مباشرت با زنان را همچون خوردن و آشاميدن‌، تا لحظه‌اي پيش از طلوع فجرجايز دانسته‌، که ديگر وقتي براي غسل جنابت نخواهد ماند، روايات شيعي و سنّي هم موافق نص‌ّ آيه است و تنها چند روايت که با يکديگر تناقض دارند اين طهارت‌ِ پيش از طلوع فجر را يا واجب و يا شرط صحت روزه مي‌دانند.

با بزرگان علما پيرامون علوم رايج حوزوي به ويژه فقه گفتگوهايي داشته‌ام‌، از جمله با مرحوم آية الله العظمي‌حاج سيد احمد خوانساري دربارۀ ازدواج با زناکاري که توبه نکرده و نمي‌کند، فرمودند: به احتياط واجب نبايد با او ازدواج - اگر چه موقت - کرد، زيرا بدون مانع بودن‌، از شروط صحّت ازدواج است‌، و گفتۀ زناکار هم پذيرفته نيست‌، گفتم‌: بنابراين حرمت ازدواج با او  اَقوي‌ است و نه به احتياط واجب‌، وانگهي‌( حرّم ذلک علي المؤمنين‌) آنرا تحريم‌کرده است و اگر هم روايات در اين باره مختلف باشند، تنها آنکه با نص‌ّ آيه موافق است مقبول است‌؛ فرمودند: شايد «اَئمّه عليهم السلام‌» آيه‌اي را در نظر داشته‌اند که اين حرمت را نسخ کرده‌، گفتم‌: اوّلاً آيات ناسخ و منسوخ قرآن معلوم‌است‌، ثانياً در آيۀ پنجم سورۀ مائده که آخرين سورۀ نازله مي‌باشد، نص‌ّ (والمحصنات من المؤمنات و...) پاکدامني‌ زنان را شرط اصلي‌ِ ازدواج با آنان دانسته‌، که يا اين آيه شرط مهمتري دربارۀ عفاف آنان دارد، و يا لااقل دستي به (حرّم‌ذلک علي المؤمنين‌) نزده است‌، بنابرين تا هنگاميکه زني‌، زِنايش ثابت نشده حکم عفاف براي وي جاريست‌. در اين‌جا بود که ايشان طبق نص‌ آيۀ تحريم‌، فتواي قطعي به حرمت ازدواج ناهمسان دادند.

همچنين بامرحوم آية الله گلپايگاني در اين باره بحث شد؛ فرمودند: در حاشيۀ خطّي «عروه‌» احتياط واجب کرده‌ام‌ ولي پس از بررسي ديديم که فتواي ايشان احتياط مستحب بود. گفتم‌: بر مبناي نص‌ آيۀ تحريم اين احتياطات بي‌جاست‌. مرحوم آية الله العظمي‌ خويي مي‌فرمودند: (لا ينکح‌ُ) خبر است و نه انشأ پس حرمت نيست‌، گفتم اگر خبر است‌ قطعا دروغ است‌، زيرا هرگز مرد زناکار براي ازدواج به دنبال زناکار نمي‌رود، و زن زناکار هم در تکاپوي ازدواج با مردزناکار نيست‌، پس (لا ينکح‌ُ) انشأ است به لفظ خبر، و چون (حرّم‌) و (ذلک‌) مذکّرند، مرجع و مشارٌاليه آن‌دو فقط‌ «نکاح‌» است و نه «زنا» که لفظاً مؤنّث مجازي است‌. و اگر هم بر فرض محال‌، مرجع (ذلک‌) زنا بود مي‌پرسيم‌: آيا زناتنها بر مؤمنان حرام است‌؟ و نه بر کافران و فاسقان‌ بنابرين (حرّم ذلک علي المؤمنين‌) نص‌ّ بر حرمت است‌فرمودند: از اين (حُرم‌َ) غفلت شده و دليل اول هم درست است‌.

در باب مسئلۀ مشهورۀ «رِضاع‌» (شيرخوارگي‌) نوعا فتواي اکثريت فقها بر اين است که اگر پسري از زن شما شيرخورد پسر رضاعي شماست‌، پس اگر او ازدواج کرد، و سپس همسرش را طلاق داد يا پسر فوت کرد، ازدواج با اين زن برشما حرام است‌ در اين باره با «مرحوم آية الله العظمي‌ خميني‌» در نجف اشرف گفتگويي داشتم‌، ايشان فتواي مشهور را پذيرفتند گفتم‌: اولاً پسر رضاعي هيچ معنايي ندارد، زيرا حرمت رضاعي فقط در چهارچوب ازدواج است‌، و آيا ازدواج ميان پدر و پسر رضاعي هم ممکن است؟ تا پسر، حرمت رضاعي داشته باشد وانگهي (و حلائل ابنائکم‌ الّذين من اصلابکم‌) حرمت ازدواج را ويژۀ زنان پسران صُلبي و اصلي دانسته‌، که در نتيجه چنان پسراني و "ادعيأ" (فرزند خواندگان‌) از اين حکم برونند، اگر هم بر فرض محال پسران رضاعي وجود داشتند، ازدواج با زنان آنان حرام‌نيست‌؛ ايشان پس از گفتن جملاتي کوتاه فرمودند: فتواي مشهور، محترم و پذيرفته است‌، با آنکه بر خلاف آيه است و روايتي هم نيست که آن را تأييد کند بالاخره ما مبتلا به اجماع و شهرتيم‌. ولي در کل‌ّ، موافق با نص‌ قرآن و بر خلاف فتاواي ديگران‌، حرمت شيرخوارگي در انحصار مادران و خواهران است‌.

در باب وجوب اطاعت مطلق از سنّت پيامبر و سيرۀ ائمۀ معصومين‌: به مرحوم آية الله العظمي‌ خويي متذکّر شدم ‌که از جهت اشارۀ  کتاب و صراحت سنّت‌، قطعاً غسل جمعه واجب است‌. پس چرا در اين حکم‌، اجماع و شهرت فقها بر استحباب است‌؟ فرمودند: ما گرفتار شهرت و اجماعيم‌ گفتم‌: اين گرفتاري‌، خلاف کتاب و سنّت است‌.

با مرحوم آية الله العظمي‌ ميرزا مهدي آشتياني درباره آيۀ (ان من شي‌ٍ الاّض يسبّح بحمده‌)گفتگويي شد، فرمودند: اين تسبيح‌، تکويني است‌، يعني نگرش درست در وجود اشيأ ما را به وجود خداي سبحان راهنمايي مي‌کند، گفتم‌: تسبيح‌ِ تکويني‌، قابل فهم‌ِ تمام مکلّفان بوده و به آن امر شده است مانند: (قل انظروا ماذا في السّماوات و الارض‌) و همچنين در آياتي ديگر مانند: (افلم ينظروا في‌ ملکوت السّماوات و الارض‌) نگرش نکردن و نيانديشيدن در حقيقت‌ِ وجودي‌ِ آسمانها و زمين - که ذاتا نيازمند مطلق و فقر مَحضَند - توبيخ شده است بنابرين تسبيح در آيۀ (ان من شي‌ٍ الاّض‌يسبّح بحمده‌) صرفاً تسبيح تکويني نيست زيرا خداي متعال در ادامه آيه مي‌فرمايد: (ولکن لا تفقهون تسبيحهم‌) و اين پاسخ‌گوي شماست‌، چون خداي بزرگ هرگز مکلّفان را به چيزي امر نمي‌کند که (لا تفقهون‌) (نمي‌فهميد) پيامد آن‌ باشد ؛ پس با دقت در معناي آيه‌، اين نکته را در مي‌يابيم که همۀ اشيأ - اعم‌ّ از جمادات‌، نباتات و حيوانات - علاوه برتسبيح تکويني‌، هر يک به زبان‌ِ ويژۀ خود، آگاهانه و با اختيار به تسبيح خداي سبحان مشغول هستند ولي ما نحوۀ آن‌ تسبيح را نمي‌فهميم‌.

در باب زکات‌ِ ( الزّيتون و الرمّان‌) که در آيۀ 141 سورۀ انعام در مورد اموال زکويّه آمده‌، به دليل (آتوا حقّه يوم‌حصاده‌) به مرحوم آية الله العظمي خويي عرض کردم‌: بنابرين زکات به بيش از نُه چيز تعلق مي‌گيرد. فرمودند: اين آيه‌مکّي است و زکات حکمي مدني است‌. گفتم‌: از سي آيۀ مکّي و مدني در بارۀ زکات‌، شانزده آيه‌اش مکّي است‌. فرمودند: اين فقه‌ِ جديد است‌ گفتم‌: اين فقه‌ِ قرآن است و قديمي‌تر از فقه شماست‌.

با مرحوم آية الله العظمي‌ حاج سيّد ابوالحسن رفيعي قزويني درباره تجرّد و عدم تجرد روح گفتگويي به ميان آمد،گفتم‌: اضافه بر ساير ادلّه بر انحصار تجرّد به خدا، چرا فيلسوفان به آيۀ (قل الرّوح من امر ربّي‌) براي تجرّد روح تمسّک‌جسته‌اند، که روح از عالم امر است‌، و امر هم ايجاد مجرّدات‌ با آنکه (امر) در لغت تنها به معني‌ِ فرمان‌، کار و چيزاست و آيۀ (اَلا له الخلق و الأمر) هم پس از خلقت و عرش آمده‌، که به معني‌ِ آفرينش و تدبير است‌، پس (الخلق‌) کل‌ّآفرينش‌، و (الامر) کل کار تدبير آفريدگان است‌، چنانکه (کل شي‌ٍ خلقناه بقدر) آفرينش را مربوط به تمامي اشيأدانسته‌، پس در اختصاص خلق مادّيات نيست‌. بعد از سخناني چند فرمودند: آري آن‌گونه استدلال به قرآن‌، تعدّي وتفسير به رأي است‌، اگر اينان‌، از پيش خود با ادلّه‌اي که قانعشان کرده به تجرّد روح اعتقاد دارند چرا اين عقيده را برقرآن تحميل مي‌کنند.

و بالاخره‌، حتّي‌ با صَرف‌نظر از اين مباحثات و مناظرات‌، اگر قرآن محور اصلي تحقيقات عالمان مسلمان باشد بسياري از نظريات حوزوي مخدوش است‌. اين يک ايراد بزرگ بر علوم رايج در حوزه‌هاي علميه است که يا پايۀ قرآني ‌ندارد و يا بر ضدّ قرآن است‌ و اشکال ديگر اين است که اگر هم احيانا در اکثر محافل حوزوي‌، نظري صحيح با بررسي‌ دقيق‌، مطابق‌ِ دليل‌ِ قرآن و سنّت مطرح گردد، چون بر خلاف مشهور است‌، در کتب منتشره و يا به هنگام اعلان فتوا در رساله‌هاي علميه‌، چهرۀ ديگري بخود مي‌گيرد، از جمله در بحث با مرحوم آية الله العظمي‌ مرعشي نجفي درباره اينکه‌دخانيات روزه را باطل مي‌کند يا نه‌، در جلسه خصوصي فرمودند: به دليل حديثي موثّق‌، دود مبطل روزه نيست‌. گفتم‌: نخست به دليل قرآن‌، که فقط خوردن و آشاميدن و مباشرت را مبطل روزه مي‌داند و سپس به دليل روايت‌؛ - البته برمبناي قرآن‌، استعمال دخانيات قطعا حرام است ولي روزه را باطل نمي‌کند - بعد از آن گفتم‌: آيا در رساله هم اينگونه‌مرقوم فرموده‌ايد؟ فرمود: به ملاحظۀ مردم نه‌، بلکه آنرا نيز از مبطلات برشمرده‌ام.

آنچه نوشتم اندکي از بسيار و مختصري از تلاش مستمرّ نگارنده براي گسترش نهضت قرآني در سطح جهان است‌،و البته مشروح اين خاطرات و زندگينامه مفصّلاً در مصاحبه‌اي هشتصد صفحه‌اي در حال تنظيم است که ان‌شأ‌الله به‌چاپ خواهد رسيد.

به انتظار روزي که معارف قرآن جهانگير شود، با قيام منتَظَر منتظِران امام مهدي (عجّل‌الله تعالي‌ فرجه الشّريف‌).

قم - محمّد صادقي تهراني.

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 15 |  لینک ثابت   • 

86/05/31

اعياد شعبانيه را به همه ارادتمندان معصومين عليهم السلام تبريك مي گویم

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 10 |  لینک ثابت   • 

86/04/24

روز اول رجب

 

 

روز شريفى است و این اعمال در آن سفارش شده است:

1. روزه گرفتن

روايت شده كه حضرت نوح عليه السلام در اين روز به كشتى سوار شد و امر فرمود كسانى را كه با او بودند روزه بدارند و هر كه اين رُوز را روزه بدارد آتش جهنّم يكسال راه از او دور شود

2. غسل

3. زيارت امام حسين عليه السلام

امام جعفر صادق عليه السلام فرمود هر كه زيارت كند حسين بن على عليهِماالسَّلام را در روز اوّل رجب براستی خداوند عالَم او را بیامرزد.

4. نماز حضرت سلمان رضی الله عنه: ده ركعت نماز گذارد و بعد از هر دو ركعت سلام دهد و در هر ركعت يك مرتبه حمد و سه مرتبه سوره توحيد و سه مرتبه قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِرُونَ بخواند و بعد از هر سلام دست‌ها را بلند كند و بگويد

لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ يُحْيى وَيُميتُ وَهُوَ حَىُّ لا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَهُوَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ اَللّهُمَّ لا مانِعَ لِما اَعْطَيْتَ وَلا مُعْطِىَ لِما مَنَعْتَ وَلا يَنْفَعُ ذَاالْجَدِّ مِنْكَ الْجَدُّ

جز خداى يگانه كه شريكی ندارد معبودى نيست. فرمانروايى از آن او است و ستايش مخصوص او است. زنده مى كند و مى ميراند و او است زنده اى كه هرگز نميرد. هر چه خير است به دست او است و او بر هر چيزى توانا است. خدايا! از آنچه تو عطا كنى بازدارنده‌ای نیست و براى آن كس كه تو منعش كنى عطابخشى نيست و كوشش شخص كوشا او را از تو بى نياز نكند.

پس دست‌ها را برصورت خود بکش و حاجت خویش را بطلب؛ و فواید اين نماز بسيار است و نباید از آن غفلت نمود.

 

 

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 12 |  لینک ثابت   • 

86/04/16

حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) از نگاه معصومين (عليهم السلام)

 
دخترم فاطمه را بدان جهت فاطمه ناميدند كه خداوند عزوجل او و دوستانش را
از آتش جهنم به دور نگه مى‏دارد. «رسول اکرم  صلى الله عليه و آله وسلم»
توصيف مقام و منزلت حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) فقط از منظر معصومين (عليهم السلام) كه همتاى ايشانند، قابل بيان است.
سخن برگزيده از حضرت زهرا عليها السلام
در خدمت مادر باش زيرا بهشت در زير پاي مادران است .
آن گاه در که روز قيامت برانگيخته شوم ، گناهکاران امت پيامبر اسلام را شفاعت خواهم کرد.
اگر به آنچه تو را به آن فرمان مي دهيم عمل کني واز آنچه بر حذر مي داريم دوري کني ، از شيعيان مايي والا هرگز.
از دنياي شما محبت سه چيز در دل من نهاده شد ؛ تلاوت قرآن ، نگاه به چهره پيامبر خدا وانفاق در راه خدا.
خوش رويي در هنگام روبه رو شدن با مؤمن ، بهشت را بر فرد خوش رو واجب مي کند .
يا فاطمة الزهرا يا بنت محمد يا قرة عين الرسول يا سيدتنا و مولاتنا انا توجهنا و استشفعنا بك الى الله و قدمناك بين يدى حاجاتنا .يا وجيهة عندالله اشفعى لنا عندالله
اين محبت از محبتها جداست   *   حب محبوب خدا، حب خداست
1- فاطمه عليها السلام از نگاه امام اميرالمؤمنين علي عليه السلام

در آخرين لحظات عمر مبارك حضرت فاطمه عليها السلام وصاياى خويش را به همسرشان مى‏نمودند كه «اى پسرعمو! توهرگز مرا در دوران زندگى دروغگو وخائن نيافتى و هرگز با فرمانت مخالفت نكردم.» على عليه السلام كه شاهد درگذشت تنها ياور و تسلى بخش خود است، مى‏فرمايد: «پناه به خدا! تو داناتر و پرهيزگارتر و گرامى‏تر و نيكوتر از آنى كه من به جهت مخالفت كردنت‏با خود، تو را نكوهش كنم. دورى از تو و احساس فراقت‏برمن گران خواهد بود ولى گريزى از آن نيست. به خدا سوگند! با رفتنت مصيبت رسول خدا صلى الله عليه و آله را برمن تازه كردى. انالله و انااليه راجعون از اين مصيبت‏بزرگ و دردناك و تاثرآور و حزن‏انگيز!»
دقت دركلام على عليه السلام در اين لحظات شدت علاقه و احترامش را به فاطمه عليها السلام مى‏رساند. در نگاه امام على عليه السلام فاطمه در چنان مرتبه والايى از زهد و خداترسى و عمل به احكام الهى قرار دارد كه تصور مخالفت او با همسرش ممكن نيست. حضرت على عليه السلام در پاسخ به ادعاهاى بى‏اساس معاويه مبنى بر فضايل امويان در نامه‏اى مى‏نويسد: «... دو سيد جوانان اهل بهشت از ماست و «صبية النار» از شماست، كودكانى كه نصيب آنان آتش گرديد. بهترين زنان جهان از ماست. و «حمالة‏الحطب‏» آنكه هيزم كشد براى دوزخيان از شماست. اين فضليت‏ها از ماست و آن فضيلت‏ها از شماست...»
در شعرى كه به ايشان منسوب است، مى‏فرمايد: «من به فاطمه و فرزندانش مباهات مى‏كنم! آن گاه به رسول خدا صلى الله عليه و آله افتخار مى‏كنم در آن هنگام كه فاطمه را به همسرى من درآورد.» شخصيت والايى چون حضرت على عليه السلام به همسرى بانوى جهان افتخار مى‏كند و همسرى با او را ملاك برترى خود و شايستگى‏اش بر رهبرى اسلام مى‏داند.

2 - حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام حسن مجتبى عليه السلام

امام حسن عليه السلام در موارد بسيارى از مادرشان سخن گفته‏اند. من جمله: «شبى ديدم مادرم در محراب به نماز ايستاده است و تا طلوع خورشيد مشغول ركوع و سجود بود و شنيدم براى يكايك مردان و زنان دعا مى‏كرد و آنان را نام مى‏برد ولى براى خود چيزى نخواست. عرض كردم: مادر! چرا همان گونه كه براى ديگران دعا مى‏كنى، براى خود دعا نمى‏كنى؟ فرمود: فرزندم! اول همسايه بعد از آن خانه.»

 3- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام حسين عليه السلام

امام حسين عليه السلام در روز عاشورا، هنگامي كه لشكريان يزيد بن معاويه ملعون به قافله ايشان هجوم آوردند ، ضمن خطبه مفصلى فرمودند: «مرا بين كشته شدن و ذلت مخير كرده‏اند و من هرگز تن به ذلت نمى‏دهم. خدا و رسول خدا (ص) مرا از چنين كارى باز مى‏دارند. همچنين نياكان پاك دامن‏هاى مطهر و پاكيزه اجازه چنين پذيرشى را به من نمى‏دهند.» در يك كلام، امام حسين عليه السلام دليل پايمردى و مقاومت‏خويش را تربيت الهى فاطمه عليها السلام مى‏داند.
همچنين امام حسين عليه السلام نقل مى‏كنند: آن زمان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانه ام‏سلمه بودند، يكى از فرشتگان الهى نزد پيامبر آمد و عرض كرد: نور را به عقد نور درآور. پيامبر فرمود: چه كسى را براى چه كسى؟ گفت: دخترت فاطمه عليها السلام را براى على‏ابن‏ابى‏طالب. سپس در حضور سه فرشته الهي جبرئيل و ميكائيل و صرصائيل حضرت فاطمه (س) را به عقد على (ع) درآوردند. دخترم فاطمه را بدان جهت فاطمه ناميدند كه خداوند عزوجل او و دوستانش را از آتش جهنم به دور نگه مى‏دارد.

 4- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام سجاد عليه السلام

امام سجاد عليه السلام مى‏فرمايد:«وقتى كه قيامت فرا رسد، منادى ندا مى‏دهد: در اين روز، ترس و اندوهى به خود راه ندهيد. همه خوشحال از اين عفو عمومى سربالا مى‏برند. فاطمه عليها السلام وارد محشر مى‏شود و گفته مى‏شود كسانى كه به آيات ما ايمان آوردند و مسلمان شدند به جز مسلمانانى كه دوستدار اهل‏بيت هستند، همگى سرها را بزير اندازند. آن گاه اعلام مى‏شود: اين است فاطمه دخت محمد صلى الله عليه و آله. او و همراهانش به سوى بهشت مى‏روند. خداوند فرشته‏اى را خدمت وى مى‏فرستد و مى‏گويد: حاجتت را از من بخواه! فاطمه عرضه مى‏دارد: پروردگارا! حاجت من آن است كه مرا و كسانى را كه فرزندان مرايارى كردند، مورد عفو قرار دهى.»

 5- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام محمدباقر عليه السلام

امام باقر عليه السلام به جابر روايت كردند كه: «... چون قيامت‏شود، جبرئيل ندا مى‏دهد: خديجه دختر خويلد كجاست؟ مريم دختر عمران، آسيه دختر مزاحم، ام كلثوم خوهر موسى كجايند؟ آنان از جاى بر مى‏خيزند... اى اهل محشر! امروز من كرامت را براى محمد و على و حسن و حسين و فاطمه عليهم السلام قرار دادم. سرها را پايين بياندازيد و چشمها را فرو ببنديد، چون فاطمه مى‏خواهد به بهشت‏برود. سپس جبرئيل ناقه‏اى بهشتى مى‏آورد و آن حضرت را به بهشت مى‏برد و ليكن ايشان وقتى نزديك بهشت مى‏رسد درنگ مى‏كند. خداوند مى‏فرمايد: درنگ شما براى چيست؟ فاطمه مى‏گويد: پروردگارا! دوست دارم در چنين روزى مقامم شناخته شود. خداوند مى‏فرمايد: اى دختر حبيبم! برگرد و نظر افكن و هركس را كه دوستى تو يا دوستى يكى از فرزندان تو در دلش باشد، او را گرفته و وارد بهشت كن.» در ادامه امام باقر عليه السلام مى‏فرمايد: «به خدا سوگند! اى جابر در آن روز فاطمه شيعيان و دوستانش را همانند پرنده‏اى كه دانه خوب را از دانه بد جدا مى‏كند، از بين جمعيت جدا مى‏كند.»

6- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام جعفر صادق عليه السلام

مرحوم مجلسى در ضمن روايتى از امام صادق عليه السلام نقل مى‏كند: «فاطمه، صديقه كبرى است. محور حركت انسانهاى گذشته، معرفت و شناخت‏حضرت فاطمه بوده است.»
روايت ديگري  از امام صادق عليه السلام  هست  كه « نبوت هيچ پيامبرى تكميل نشد مگر اين كه به فضيلت آن حضرت اقرار نموده، محبت او را دارا باشد.»
امام صادق عليه السلام در ذيل آيه شريفه «اناانزلناه فى‏ليلة‏القدر» ; مى‏فرمايد: منظور از «ليلة‏» فاطمه و منظور از «قدر» خداوند است. هركس فاطم را آن گونه كه سزاوار است، بشناسد، «ليلة‏القدر» را درك كرده است.»

 7- فاطمه عليها السلام از نگاه امام موسى كاظم عليه السلام

امام كاظم عليه السلام مى‏فرمايد: « همانا فاطمه، صديقه و شهيده است » سليمان جعفر مى‏گويد: از امام كاظم عليه السلام شنيدم كه فرمودند: « در خانه‏اى كه اسم محمد يا على، حسن، حسين، جعفر، عبدالله و از زنان، فاطمه باشد، فقر و تنگدستى وارد نخواهد شد. »

8- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام رضا عليه السلام

امام رضا عليه السلام از اجداد گراميش نقل مى‏كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمودند: سه فضيلت‏به تو داده شد كه به من داده نشده است. على عليه السلام عرض كرد: چه چيزهايى به من داده شده است؟ فرمود: تو پدر زنى چون من دارى كه من چنين پدر زنى ندارم، همسرى چون فاطمه به تو داده شده كه به من داده نشده است، حسن و حسين به تو داده شده كه به من داده نشده است.» امام رضا عليه السلام از پدران بزرگوار خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند كه پس از ازدواج على و فاطمه عليهما السلام خداوند عزوجل فرمودند: «اگر على عليه السلام را نمى‏آفريدم براى دخترت فاطمه همتا و همسرى در روى زمين يافت نمى‏شد.»

9- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام جواد عليه السلام

امام جواد عليه السلام خطاب به موسى بن قاسم كه گفت: در حج از طرف مادرت نيز زيارت كردم و گاهى هم نكردم; فرمودند: «آن را زياد كن، زيرا كه برترين چيزى است كه بدان عمل مى‏كنى.» زكريا بن آدم نقل مى‏كند: «در محضر امام رضا عليه السلام بودم كه امام جواد عليه السلام در حالى كه بيش از چهار سال از عمرش نگذشته بود، وارد شد. وقتى نشست دستش را روى زمين قرار داد و سر به آسمان بلند نمود و مدتى طولانى به فكر فرو رفت. امام رضا عليه السلام فرمود: جانم فدايت! چرا اين چنين در انديشه‏اى؟ پاسخ داد: به جهت‏ستم‏هايى كه نسبت‏به مادرم فاطمه عليها السلام انجام دادند.»

10-  حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام هادى عليه السلام

آن حضرت در مورد علت نامگذارى حضرت صديقه طاهره عليها السلام به «فاطمه‏» ، از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند: «دخترم فاطمه را بدان جهت فاطمه ناميدند كه خداوند عزوجل او و دوستانش را از آتش جهنم به دور نگه مى‏دارد.» 11- حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه امام حسن عسكرى عليه السلام

امام حسن عسكرى عليه السلام از امام على عليه السلام، از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند كه: «آن هنگام كه خداوند آدم و حوا را آفريد، آنان در بهشت‏به خود مباهات مى‏كردند. آدم به حوا گفت: خداوند هيچ مخلوقى بهتر از ما نيافريده است. خداوند به جبرئيل فرمود: اين دو بنده‏ام را به فردوس برين ببر! زمانى كه وارد فردوس شدند، چشمانشان به بانويى افتاد كه جامه‏اى زيبا از جامه‏هاى بهشتى در برداشت و تاجى نورانى بر سرگذاشته و دو گوشواره درخشان به گوشش آويخته بود و بهشت از پرتو نور چهره‏اش درخشان بود. حضرت آدم به جبرئيل گفت: حبيبم جبرئيل! اين بانو كه از زيبايى چهره‏اش بهشت نورانى گشته، كيست؟ گفت: او فاطمه دختر محمد صلى الله عليه و آله پيامبرى از نسل تو است كه در آخرالزمان خواهد آمد. گفت: اين تاجى كه برسردارد، چيست؟ پاسخ داد: شوهرش على‏بن ابيطالب عليه السلام است. گفت: اين دو گشواره كه بر دو گوش او است چيست؟ پاسخ داد: دو فرزندش حسن و حسين مى‏باشند. آدم گفت: حبيبم! آيا اينان پيش از من آفريده شده‏اند؟ گفت: بلى، اينان در علم مكنون خداوند چهارهزار سال پيش از آن كه تو آفريده شوى، وجود داشتند.»

12-  حضرت فاطمه عليها السلام از نگاه حضرت صاحب الزمان امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف

حضرت بقية‏الله (عج) فرمودند: «دختر رسول خدا فاطمه عليها السلام براى من سرمشق و الگوى نيكويى است.»
امام مهدى عليه السلام كه با ظهور خويش عالم را متحول مى‏سازد، حضرت فاطمه عليها السلام را الگوى عملى و حكومتى خويش مى‏شمرد و اين، حكايت از مقام عظماى بانوى عالم، حضرت زهرا عليها السلام دارد. آنچه مطرح شد، قطره‏اى از درياى وجود فاطمه عليها السلام بود. به اين اميد كه در قيامت ما را مشمول عنايت و شفاعت خود قرار دهد.
از فاطمه اکتفا به نامش مکنيد   *   نشناخته توصيف مقامش مکنيد
هر کس که در او محبت زهرا نيست   *   علامه اگر هست سلامش مکنيد
نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 14 |  لینک ثابت   • 

86/03/09

تاريخ فراموش نميشود

يكى ازشبهاتى كه مطرح مى شود اين است كه جرياناتى چون احراق درب خانه حضرت فاطمه (عليها السلام)وشهادت حضرت محسن (عليه السلام) درجريان هجوم به خانه و... همه از كارهاى زشت وناپسندى است كه آنرا فقط شيعه نقل كرده وفاقد اعتبار است .حال ما در اين فصل قسمتى از عبارتهاوروايتهايى كه علماى اهل سنت از قرن سوم هجرى تا كنون در كتابهاى خود نوشته اند را خواهيم آورد كه تصريحاًوتأويلاً اشاره به وقايع مذكور دارد.وشما پس از مطالعه دقيق آن قضاوت كنيد كه آيا اين مسائل ورويدادهاى مهم تاريخ اسلام را فقط شيعه نقل كرده است يا خير؟!


قسمت اول ـ هجوم به خانه وحى و آتش زدن درب


            اگر چه روايات پيرامون  اين موضوع در كتب اهل سنت بسيار زياد است، ولى ما در اينجا فقط به ذكر پاره اى از آنها اكتفا مى كنيم، وتحقيق و مطالعه بيشتر را به خوانندگان عزيز واگذار مى نمائيم  .


            1ـ ابن أبى شيبه (متوفى 235 ه.ق) در كتاب خود به نام«المصِّنف» جلد هفتم صفحه 432 روايت شماره 37045(چاپ بيروت) چنين مى نويسد:


            «عمر بسوى خانه فاطمه روانه شد، وگفت: اى دختر پيامبر بخداقسم هيچكس نزد ما، دوست داشتنى تر از پدرت نيست وبعد از پدرت  هيچكس نزدما،دوست  داشتنى تر از تو نيست،  ولكن بخدا قسم! اين محبت مانع از آن نمى شود كه اين افرادى را كه نزد خود جمع كرده اى دستور بدهم خانه را بر آنها بسوزانند.»


            2ـ ابن قتيبه (متوفى 276 ه.ق) در كتاب خود بنام «الامامة والسياسة» جلد اول صفحه 12 چاپ مصر چنين مى گويد:


«پس ابوبكر،عمر را به دنبال آنها كه در خانه على جمع شده بودند فرستاد پس آنها از خارج شدن از خانه خوددارى نمودند در اين هنگام عمر دستور داد كه: هيزم حاضر كنيد و خطاب به اهل خانه گفت: قسم به آن كس كه جان عمر در دست اوست !بايد خارج شويد والّا خانه را با اهلش به آتش مى كشم .


شخصى به عمر گفت :آيا مى دانى كه فاطمه دراين خانه است؟! عمر گفت :اگر چه فاطمه در خانه باشد!»


            لازم به ذكر است كه بعضى از علماى اهل تسنّن مؤلف كتاب «الامامة و السياسة» را شخصى غير از ابن قتيبه مى دانند ومى گويند براى يكى از علماى هم عصر ابن قتيبه است، پس ما در جواب آنها مى گوئيم محمد فريد وجدى در«دايرة المعارف اسلامى» جلد سوم، صفحه 750، چنين مى گويد:


            «كتاب « الامامة و السياسة»ابن قتيبه يكى از قديمى ترين ومطمئن ترين كتاب هادر مسائل خلافت اسلامى مى باشد.»


            3- بلاذرى (متوفى 279 ه. ق) در كتاب خود به نام «انساب الأشراف» چاپ مصر جلد اوّل صفحه 586، تحت عنوان «امرالسقيفه» در حديث شماره 1184 چنين مى نويسد:


            «ابابكر براى بيعت گرفتن از على، به دنبال وى فرستاد، پس على بيعت نكرد. در اين هنگام عمر با شعله اى آتش روانه خانه على شد، فاطمه در پشت درب با او مواجه شده و گفت: اى پسر خطاب! آيا تو را در حال آتش زدن خانه ام مى بينم؟!


            عمر گفت: آرى! اينكار من از دين پدر تو محكم تر است.»


            4- طبرى (متوفى 310 ه.ق) در كتاب خود به نام «تاريخ الاُمم و الملوك» جلد دوم صفحه 443 چاپ بيروت چنين مى گويد:


            «زمانى كه «طلحه» و «زبير» و عده اى از مهاجرين در خانه على (عليه السلام) جمع شده بودند عمر بن الخطاب به آنجا آمد و گفت:


            به خدا قسم! براى بيعت خارج  شويد و الاّ خانه را بر شما مى سوزانم».


            5- مسعودى (متوفى 346 ه.ق) در كتاب خود به نام «اثبات الوصيه» صفحه 142 تحت عنوان «حكاية السّقيفه» مى گويد:


            «... پس اميرالمؤمنين با عده اى از پيروان و شيعيانش در منزلش دست به مبارزه (منفى) زدند چون پيامبر به وى چنين دستورى داده بود در اين هنگام عده اى به خانه اش حمله ور شده و به آنجا هجوم آوردند و درب خانه اش را به آتش كشيدند و او را به زور از خانه خارج كردند، آنها سيّده زنان (فاطمه(عليها السلام)) را در پشت درب فشار سختى دادند به حدى كه محسن را سقط كرد».


            6- ابن عبدربّه (متوفى 328 ه.ق) در كتاب خود به نام «عقد الفريد» جلد سوم صفحه 64، چاپ مصر چنين مى نويسد.


            «ابوبكر به عمر دستور داد: «اگر از خارج شدن از خانه خود دارى كردند با آنها به جنگ بپرداز» پس عمر با شعله اى از آتش روانه خانه فاطمه شد تا آنجا را به آتش بكشد در اين هنگام عمر با فاطمه (عليها السلام) برخورد كرده فاطمه به وى گفت: اى پسر خطاب! آيا براى آتش كشيدن خانه ما آمدى؟! عمر گفت: آرى! مگر آنكه با ابوبكر بيعت كنيد چنانچه امت چنين كردند...».


            7- شهرستانى (متوفى 548 ه.ق) در كتاب معروف خود «الملل و النّحل» در جلد اول صفحه 57 چاپ بيروت چنين مى گويد:


            «از جمله عقايد نظام آن بود كه مى گفت:


            عمر به خانه فاطمه(عليها السلام) حمله ور شده و فرياد مى زد: خانه را با اهلش به آتش بكشيد در حالى كه كسى در خانه نبود مگر على و فاطمه و حسن و حسين».


            بعضى ها براى ردّ مطلب ابراهيم بن سيّار بن هانى معروف به نظام او را رئيس فرقه نظاميه خوانده اند و بعضى ها او را از صوفيه قلمداد كرده اند در اين مورد هم با استفاده از كتب رجال اهل تسنّن مذهب او را مشخص مى كنيم.


            ـ خطيب بغدادى در جلد 6 صفحه 96 از «تاريخ بغداد» چنين مى گويد:


            «ابراهيم بن سيار أبو اسحاق النظام يكى از بزرگان اهل نظر و كلام بود و بر مذهب معتزلى واو در اين مورد كتابهايى دارد».


            ـ ابن حجر عسقلانى در «لسان الميزان» جلد 1 صفحه 96 مى نويسد: «ابراهيم بن سيار من رؤوس المعتزله و كان شاعراً بليغاً و له كتب كثيرة فى الاعتذال».


            ـ ابن حزم در«طوق الحمامة» صحفه 127 چنين مى گويد: «ابراهيم بن سيّار النظام رأس اهل الاعتذال مع علوّ طبقته فى الكلام و تمَكّنه فى العلم و تكلّمه فى المعرفة».


            8 ـ ابن ابى الحديد (متوفاى 655 ه. ق)


            در«شرح نهج البلاغه» جلد دوم صفحه 56(چاپ بيروت) از قول جوهرى([1]) چنين مى نويسد:


«... عمر به طرف آنها حركت كرده و به آنها گفت: قسم به آن كس كه جانم در دست اوست يا اينكه براى بيعت كردن از خانه خارج شويد يا آنكه خانه را بر شما به آتش مى كشيم».


            و همچنين در همان صفحه از قول ابوبكر جوهرى مى نويسد:


            «... در اين هنگام عمر جهت آتش زدن خانه بر ايشان حمله ور شد كه زبير با شمشير از خانه به طرف عمر خارج شد».


            و همچنين در جلد دوم صفحه 57 از «شرح نهج البلاغه» مى نويسد:


            «ابوبكر گفت: اى عمر، و اى خالد بن وليد: برخيزيد و به مكان آنها رفته و آن دو را به نزد من بياوريد».


            پس آن دو به طرف خانه على روانه شدند، عمر داخل خانه شد و خالد بن وليد در آستانه درب خانه ايستاد».


            لازم به ذكر است كه بعضاً در سنى بودن  ابن ابى الحديد شبهه كرده اند، پس در جواب مى گوئيم  «ذهبى» در كتاب «سيرة أعلام النبلاء» جلد 23 صفحه 274 مى نويسد: «ابن ابى الحديد از كبار فضلاء و ارباب كلام و نظم و نثر و بلاغت بود و به درستى كه او معتزلى بود».


            9- اسماعيل عمادالدين (متوفى 732 ه.ق) در كتاب خود به نام «المختصر فى أخبار البشر» چاپ مصر جلد اول صفحه 156 چنين مى نويسد:


            «... سپس ابوبكر به عمر بن خطاب دستور داد تا على (عليه السلام) و كسانى كه با او بودند را از خانه فاطمه (عليها السلام) خارج سازد. ابوبكر به عمر دستور داد كه اگر از بيرون آمدن از خانه خود دارى كردند با آنها جنگ كن!»


            در اين هنگام عمر با قطعه اى آتش به سوى خانه فاطمه(عليها السلام) روانه شد تا آنجا را به آتش بكشاند، پس  فاطمه (عليها السلام) گفت: كجا اى پسر خطاب؟! آيا آمده اى خانه ما را به آتش بكشى؟


            عمر گفت: آرى! مگر آنكه داخل شويد (در بيعت ابوبكر) همانطور كه امت داخل شدند.


            10- عمر رضا كحاله . از علماى معاصر اهل سنت است كه در كتاب خود به نام «أعلام النساء» چاپ بيروت در قسمت حرف «فاء» ذيل نام فاطمه بنت محمد (صلى الله عليه وآله) با ذكر سند چنين مى نويسد.


            «... عمر روانه منزل فاطمه(عليها السلام) شده و فرياد كشيد (و آنان را به خارج از خانه جهت بيعت فرا خواند) آنان از بيرون آمدن از خانه ممانعت ورزيدند، در اين هنگام عمر هيزم طلبيده و گفت: قسم به آن كس كه جان عمر در دست اوست يا از خانه خارج شويد و يا آن كه خانه را بر اهلش به آتش مى كشم!


            شخصى به عمر گفت: اى ابا حفض! در اين خانه فاطمه(عليها السلام) است!


            عمر گفت: اگر چه فاطمه (در اين خانه) باشد.»


            11- عبدالفتاح عبد المقصود از علماى معاصر اهل سنت در كتاب خود به نام «الامام على بن ابى طالب (عليه السلام)» چاپ بيروت جلد اول صفحه 190 مى گويد:


            «... آرى چنين گفته شده كه عمر بن الخطاب در اين روز در حالى كه در ميان اصحاب و معاونينش به طرف خانه فاطمه(عليها السلام)حركت مى كرد به اين نتيجه رسيد كه: آتش بهترين وسيله براى حفظ وحدت و آرامش ميان مسلمانان است!!»


            12- محمد حافظ ابراهيم از شعراى معاصر و مهم اهل سنت است ( متوفى 1351ه.ق)  در ديوان خود چاپ بيروت جلد اول صفحه 82 در قصيده عمريه مى گويد:


وَ قَوْلَة لِعَلىًّ قالَها عُمَرُ     اَكْرِمْ بِسامِعِها اَعْظَمْ بِمُلقِيها


حَرَّقْتُ دارَكَ لا أَبْقى عَلَيْكَ بِها     اِنْ لَمْ تُبايِعْ وَ بنْتُ المُصطَفى فيها


            «چه نيكو سخنى عمر به على (عليه السلام) گفت: شنونده اين كلام را گرامى بدار و گوينده اش را بزرگ بدار، به آتش مى كشم خانه ات را و نمى گذارم در آن بمانى، در صورتى كه بيعت نكنى اگر چه دختر محمد (صلى الله عليه وآله)در آن خانه باشد».


            ـ همان گونه كه در ابتداء اين قسمت اشاره شد روايات و سخنان علماى اهل سنت پيرامون اين موضوع بسيار است كه آوردن همه آنها در اين چند صفحه ممكن نيست و در اين جا به چند تن از علماى بزرگ ديگر آنها اشاره مى كنيم و از آوردن عبارتهاى آنها كه غالباً مشابه عبارتهاى گذشته است صرفنظر شد.


            ـ متقى هندى (كنزالعمال جلد 5 صفحه 651).


            ـ نويرى (نهاية الارب فى فنون الادب جلد 19، صفحه 40) .


            ـ صفدى (الوافى بالوافيات جلد 17 صفحه 311).


            ـ ابن عبدالبر (الاستيعاب جلد 3 صفحه 975).


            ـ يعقوبى (تاريخ يعقوبى جلد 2 صفحه 123) و... .


            پس روى هم رفته نتيجه مى گيريم كه اين وقايع مهم كه به صورت تصريح وگاه به صورت تأويل در كتب اهل سنت اشاره به آن شده است جز حقيقت و واقعيت مسلم چيز ديگرى نيست اگرچه برخى جاهلان ومتعصبان دربرابر آن اظهار سكوت يا انكارمى كنند و البته سخن پيرامون اين ماجرا وتحليل آن بسيار زياد است انشاءاللّه درفصل سوم مقاله به بررسى بيشتر آن خواهيم پرداخت .


قسمت دوم ـ شهادت حضرت محسن بن على(عليه السلام)


            1ـ ابن شهر آشوب سروى در كتاب «المناقب» خود جلد سوم صفحه 132 از كتاب «المعارف» ابن قتيبه دينورى  نقل مى كند :


«فرزندان فاطمه(عليها السلام) عبارتنداز :حسن ،حسين،زينب وأم كلثوم (عليهم السلام) و همانا «محسن» از ضربه «قنفذ عدوى» كشته شد.


            2ـ مسعودى در«اثبات الوصيه»  صفحه 142 مى نويسد:


«... آنان در هجوم به خانه، فاطمه(عليها السلام) سيده زنان را در پشت درب چنان فشار دادند كه محسن را سقط كرد!»


            3ـ شهرستانى در كتاب «الملل والنحل» چاپ بيروت جلد اول صفحه 57 مى گويد:نظام گفته است :


«همانا عمر چنان ضربه اى به شكم فاطمه(عليها السلام) در روز بيعت زد كه فاطمه(عليها السلام)جنين خود را از شكم انداخت.»


            4ـ ذهبى در كتاب «الميزان الا عتدال» جلد اول صفحه 139 رقم 552 مى نويسد:


«اِنَّ عمر رَفَسَ فاطمه حتّى اُسقطتْ بمحسن »


«بدون شك عمر چنان لگدى به فاطمه (عليها السلام) زد كه «محسن» از او سقط شد.»


            5ـ صفدى در كتاب خود به نام «الوافى بالوفيات» جلد ششم صفحه 17 مى گويد:


«نظام معتزلى معتقد است كه بدون شك عمر در روز بيعت چنان فاطمه را زد كه «محسن »رااز شكم انداخت.»


            6ـ الاسفرائينى التميمى دركتاب«الفرق بين الفرق» صفحه 107 مشابه عبارت فوق را مى آورد.


            7ـ الحموئى الجوينى الشافعى در كتاب«الفرائد السمطين» جلد دوم صفحه 35 با اسناد خود از ابن عباس روايت مى كند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمودند:«... بدرستيكه مى بينم  بعد از من غم و غصه در خانه دخترم فاطمه(عليها السلام)وارد مى شود وهتك حرمت مى شود وحقّش غصب مى شود واز ارثش منع مى شود و پهلويش شكسته مى شود و او ندا مى دهد يا محمداه!پس جواب داده نمى شود!»


            8 ـ ابن ابى الحديد معتزلى در «شرح نهج البلا غه» چاپ بيروت جلد چهاردهم صفحه 192 مى گويد:


« عده اى از مشركين از جمله «هباربن أسود» به قصد اذيت كردن زينب دختر حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)(كه از مكه به سمت مدينه حركت كرده بود) ناقه او را تعقيب كردند. اول كسى كه از مشركين به ناقه زينب رسيد هبّاربن أسود بودكه به محض رسيدن نيزه اى بطرف هودج زينب رها كرد. زينب كه حا مله بود از اين حمله ترسيدو چون كه به مدينه رسيد بچه اش را سقط كرده بود . بهمين خاطر پيامبر(صلى الله عليه وآله)دستور داد كه هر كجا هبّار بن أسود را ديدند آن را به قتل برسانند.»


            ابن ابى الحديد بعد از نقل اين خبر مى گويد: اين خبر را براى «نقيب أبى جعفر» كه خدايش رحمت كند خواندم.


            نقيب گفت:«وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بخاطر ترساندن زينب و سقط شدن فرزند او ، خون «هبّار بن أسود» را مباح كرد، روشن است كه اگر در زمان فاطمه (عليها السلام) زنده بود بدون شك خون كسانى كه فاطمه (عليها السلام) را ترسانده تا بچه اش را سقط كرد، مباح مى كرد.»


            ابن ابى الحديد مى گويد به نقيب گفتم: آيا مى توانم اين خبر را كه «عده اى فاطمه (عليها السلام) را ترساندند تا اين كه فرزندش محسن را سقط كرد.» از شما نقل كنم، نقيب گفت:«نه! از من نقل نكن و لكن بطلان اين خبر را نيز از من نقل نكن چرا كه من در مورد اين خبر نظر و عقيده اى نمى دهم!!»


            در تحليل سخن نقيب بايد گفت كه اين سخن نقيب نشان مى دهد كه وقوع ماجراى (اسقاط جنين) براى او به اثبات رسيده است چرا كه اگر چنين نبود با توجه به عقيده مذهبى او ماجرا را به طور كامل نفى مى كرد و مى گفت: بطلان اين خبر را از من نقل كن ولى از آنجا كه براى او اثبات شده ولى تعصب مذهبى او اجازه نمى دهد كه به طور قطعى ماجرا را تصديق كند پس آن را در بوته شك و ابهام مى گذارد و مى گويد من در اين مورد شك دارم([2])!!


* * * * *


n اعتراف ابوبكر به اشتباه و خطاى خود.


            براى تكميل بحث ما در اين قسمت تعدادى از رواياتى كه علماى اهل سنت در كتابهايشان مبنى بر اين كه ابوبكر در روزهاى آخر عمر خود صراحتاً به اشتباهش در مورد هجوم به خانه حضرت زهراء(عليها السلام) اعتراف كرد، خواهيم آورد اگر چه تعداد اين گونه روايات بسيار زياد است فقط به برخى از آنها اشاره مى كنيم.


            1- ابن جرير طبرى (تاريخ الامم و الملوك ج2 / 619)


            «ابوبكر گفت: همانا بر هيچ چيز دنيا تأسف نمى خورم مگر بر سه كار كه انجام دادم و اى كاش انجام نمى دادم... اى كاش به خانه فاطمه بى احترامى نكرده بودم اگر چه بر عليه من اعلان جنگ مى نمودند».


            2- مسعودى (مروج الذهب ج2 / 194)


            «ابوبكر گفت: باكى بر من نيست مگر بر سه چيز كه انجام دادم و اى كاش انجام نداده بودم... اى كاش خانه فاطمه را مورد تفتيش قرار نداده بودم. »


            3- طبرانى (المعجم الكبير ج1 / 62)


            «ابوبكر گفت: پس اى كاش به خانه فاطمه (عليها السلام) حمله ور نشده بودم و آنجا را ترك مى كردم اگر چه بر عليه من پيمان جنگ بسته مى شد».


            4- ابن ابى الحديد (شرح نهج البلاغه ج2 / 47)


            «ابوبكر گفت: اى كاش به خانه فاطمه حمله ور نشده بودم و آنجا را به حال خود وا مى گذاشتم اگر چه در آنجا بر عليه من پيمان جنگ بسته مى شد».


            5- متقى هندى (كنزل العمال ج5 / 631)


            «ابوبكر گفت: پس اى كاش به خانه فاطمه (عليها السلام) حمله ور نشده بودم و آنجا را به حال خود وا مى گذاشتم اگر چه بر عليه من پيمان جنگ مى بستند».


            و در اينجا به برخى از علماى اهل سنّت كه عباراتى مشابه عبارات فوق در كتابهاى خود آورده اند اشاره مى كنيم.


            ـ دهلوى هندى (ازالة الخفاء ج2 / 29).


            ـ ذهبى (ميزان الاعتدال ج2 / 215).


            ـ ابن حجر عسقلانى (لسان الميزان ج4 / 219).


            ـ ابن قتيبه دينورى (الامامة و السياسة ج1 / 18).


            ـ حافظ ابو عبيد (الاموال صفحه 194) و ... .


            حال اگر هر انسان منصفى عقل و و جدان خود را قاضى قرار دهد و اين عبارات و رواياتى كه علماى بزرگ اهل سنت در كتابهايشان از زبان خود ابوبكر نقل كرده اند مورد مطالعه قرار دهد به وضوح مسأله هجوم و احراق بيت بر او مشخص مى شود و در جواب آن دسته كه قائل هستند در مورد مسأله بيعت گرفتن فقط تهديد به آتش زدن خانه بوده و بعد از تهديد عمر همه كسانى كه در خانه بودند به صورت عادى از خانه خارج شدند و بيعت كردند، خواهد گفت كه اگر اين بيعت گرفتن خيلى عادى و معمولى انجام شده بود و مسأله هجوم و احراق بيت نبود ديگر چه جاى اين پشيمانى ها و افسوس هاى ابوبكر باقى مى ماند و ديگر اينگونه ابوبكر شخصاً اعتراف به اشتباه خود نمى كرد ولى ما از اين اعترافات آشكار ابوبكر مى فهميم كه حتماً بى احتراميهاى بزرگى به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مورد مسأله بيعت گرفتن شده است و فقط مسأله تهديد نبوده است.


 


* * * * *


            فصل دوم:            «گوشه اى از نارضايتى هاى حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام)»


            از جمله  مسائل قابل طرح وبحث كه علماى اهل سنّت از آن  دورى مى جويند وبراى آن توجيهاتى مى آورند .مسئله ناراضى بودن حضرت زهرا(عليها السلام)از شيخين است (چه اينكه نا رضايتى حضرت فاطمه (عليها السلام)، نارضايتى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ودر نتيجه نا رضايتى خداوند بارى تعالى است ) ما در اين فصل باذكر اسناد ومداركى از اسلاف اهل سنّت كه ازمعتمدين وبزرگان ايشان هستند،اين مسئله ودلائل آنرا مورد بررسى قرار ميدهيم وقضاوت نهائى را به عهده وجدان انسانهاى منصف وآگاه مى گذاريم .


            قسمت اول ـ تدفين شبانه :


از دلايلى كه نارضايتى حضرت زهرا(عليها السلام) را مى رساند وعلماى اهل تسنّن در منابع خويش ذكر كرده اند ،تدفين مخفيانه وشبانه است .براستى چرا بايد دختر بزرگوار حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) وصيت نمايند تاايشان را بدين گونه تدفين نمايند؟!


            پاسخ اين سؤال  را در لابلاى  كتب اهل تسنن جستجو مى كنيم!


            1- محمدبن اسماعيل بخارى در الصحيح([3])  خود در ج 5، ص 177، چاپ احياء الثرات ـ بيروت با نقل سلسله سندى از عايشه مى گويد:


            «فَوَجدت فاطمة على ابى بكر فى ذلك فهجرته فلم تكلّمه حتى توفّيت و عاشت بعد النبى سته اشهر، فلمّا توفّيت دفنها زوجها على ليلاً و لَمْ يؤذن بها ابابكر.»


             حضرت زهرا(عليها السلام) ابابكر را به خاطر آن (ماجراى فدك) با حالت خشم و غضب ترك كرده و با او صحبت نكرد تا وفات كرد و بعد از حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله)شش ماه زندگى كرد و وقتى وفات نمود ـ همسرش على او را دفن كرد و به ابابكر اجازه نداد (كه در تشييع و تدفين و نماز بر او شركت كند).


            2- احمد البيهقى در السنن الكبرى ج6، ص 300، چاپ بيروت مى نويسد:


            «فغصبت فاطمة (عليها السلام) ـ على ابى بكر، و هجرته، فلم تكلّمه حتى ماتت فدفنها على (عليه السلام) ليلاً».


            حضرت فاطمه بر ابوبكر غضب كرد و خشمناك شد و او را رها كرد و اعراض نمود و با او صحبت نكرد تا اين كه وفات كرد و او را على (عليه السلام) شبانه دفن كرد».([4])


            3- مسلم بن الحجّاج القشيرى در الصحيح ج3، ص 1380 (چاپ مصر) نويسد:


            چون فاطمه (عليها السلام) وفات يافت شوهرش على (عليها السلام) شبانه بر او نماز خواند و او را دفن نمود و به ابوبكر خبر نداد كه بر جنازه او حاضر شود و بر او نماز بخواند».


            4ـ ابن اثير در كتاب«الكامل فى التاريخ» ج 2 ص 126  و همچنين در مصادر متعددى ([5]) نقل شده است كه:«معمّر روايت مى كند از زهرى از عايشه در مورد آنچه بين فاطمه (عليها السلام) و ابابكر درباره ميراث پيامبر گذشت كه: حضرت زهرا از او اعراض كرد و با او صحبت نكرد تا اينكه وفات كرد و بعد از نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)شش ماه زندگى كرد و وقتى وفات نمود، او را همسرش (على (عليه السلام)) دفن كرد و به ابابكر اجازه نداد كه بر جنازه او حاضر  شود و نماز بخواند.


            5- حافظ عبد الدّين محمد بن أبى شبيه در ج4 كتاب المصّنف ص 141 نقل مى كند:


«ان عليّاً دفن فاطمه ليلاً»


            6- اُبى فلاح الحنبلى در كتاب شذرات الذهب ج اول ص 15 (چاپ قاهره):


«و غسَّل فاطمةُ، اسماء بنت عميس و على (عليه السلام) و دفنها ليلاً».


            7- سيوطى در كتاب الثغور الباسمه ص 15(چاپ بمبئى) آورده است:


«و غَسلها زوجها على، و صَلّى عليها و دفنها ليلاً».


            8- عبدالرحمن بن عمرو الدمشقى در كتاب تاريخ أبى ذرعة ج1، ص 290 چاپ دمشق گويد: «توفّيت فاطمة، بعد رسول اللّه (صلى الله عليه وآله) بستّه اشهر، فدفنها على بن ابى طالب ليلاً».


            9ـ ابن ابى الحديددر شرح نهج البلاغه ج 6 ص 50 مى نويسد:


«صحيح در نزد من اين است كه حضرت زهرا (عليها السلام) وفات نمود درحالى كه بر ابوبكر و عمر خشمگين بود و به درستيكه او وصيت كرده بود كه آن دو بر (جنازه) او نماز نخوانند.»


علاوه بر منابع ذكر شده مصادر بسيارى موجود هستند كه به جهت اختصار از ذكر آن صرف نظر شد و آن را بر عهده پژوهشگران گذارديم:([6])


            لازم به يادآورى است كه در منابع ذكر شده دراين قسمت از اهل سنت علاوه بر تدفين شبانه به مورد ديگرى نيز توجّه شده بود و آن اعراض([7]) حضرت زهرا(عليها السلام)از ابابكر و عدم تكلّم ايشان با او تا زمان وفات است و اين خود نيز دليلى ديگر بر غضب حضرت فاطمه (عليها السلام) بر او دارد.


* * * * *  


قسمت دوم ـ سخنان و خطبه حضرت زهرا(عليها السلام) در مسجد و در بستر بيمارى:


            علاوه بر اين در كتب ايشان به اين مطلب (ناراضى بودن حضرت از شيخين) تصريح شده است:


            ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسة ص14، و نيز محمد بن يوسف گنجى شافعى در باب 99 كفايه الطالب آورده اند كه حضرت زهرا(عليها السلام) خطاب به آن دو نفر فرمودند:


            «انّى اشهد اللّه و ملائكته أنّكما أسخطانى و ما ارضيتُمانى لئن لقيت النبىَّ لأشكونّكما».


            خداوند و ملائكه او را شاهد و گواه مى گيرم كه شما دو نفر (ابابكر و عمر) مرا به غضب آورديد و رضايت مرا فراهم ننموديد. اگر پيغمبر را ملاقات كنم از شما شكايت خواهم كرد.


و نيز ابن قتيبه در كتاب الامامةوالسياسة ص14 مى نويسد: حضرت زهرا (عليها السلام) خطاب به ابوبكر فرمود:


            «واللّه لَأَدعُوَنَّ عليكَ فى كلّ صلاة اُصلّيها»


به خدا سوگند در هر نمازى كه بخوانم تو را نفرين مى كنم .  


            آيا از اين وضوح كلام ، دليلى روشن تر لازم است!


            ز ديگر مصادرى كه گواه بر خشم و غضب حضرت زهرا(عليها السلام) بر آنان است خطبه ايشان در مسجد است. كه مصادر اهل سنّت خطبه مذكور ضبط شده است. (درقديميترين نسخه در كتاب بلاغات النساء،نوشته ابوالفضل احمد بن ابى طاهر مروزى متولد 204 ومتوفاى 280 هجرى است كه حاوى خطبه هاى بليغ زنان عرب است بلاغات النساء صص 23 و24 چ بيروت و ابن ابى الحديد ،شرح نهج البلاغه ج 4 ص78و المناقب ،احمدبن موسى كه سند آن منتهى به عايشه است و السقيفه ،ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى كه از بزرگان اهل سنت است ودر كتابش به سندهاى مختلف اين خطبه را نقل كرده است. ) همان محلى كه در صدر اسلام مكان دادخواهى و احقاق حق بوده حضرت پس از آن كه از همه كس مأيوس شدند براى جلوگيرى از انحراف حكومت و گمراهى مردم و نيز براى اتمام حجّت با شيخين با لباسى با وقار در ميان عدّه اى از بانوان بنى هاشم با شكوه و جلال وارد مسجد شدند و در محل مخصوصى قرار گرفتند و خطبه اى بليغ و فصيح ايراد كردند كه ما قسمتهايى را كه شاهد بحث است را به طور اجمال مى آوريم:


            حضرت ابتدا آهى كشيدند كه حاضران را به گريه انداخت، پس از سكوت جمعيت شروع به حمد و ثناى الهى كردند و گواهى به رسالت پيامبر و اشاره به رنجهاى و زحمات ايشان و مجاهدتها و تلاشهاى حضرت على (عليه السلام)كرده و فرمودند: «چون پيامبر وفات كرد نفاق در ميان شما آشكار شد و كالاى دين بى خريدار، هر گمراهى دعوى دار و هر گمنامى سالار و هر ياوه گويى در كوى و برزن در پى گرمى بازار» .


            در ادامه ضمن اشاره به ايجاد بدعت و تباهى و ظلم و گمراهى در دين خطاب به مهاجر و انصار كرده و به هتك حرمت خويش و سكوت آنان تصريح كرده و مى فرمايند:


«ويهاً معشر المهاجرين أ اُبتَزُّ ارث أبى؟... يأبن أبى قحافه، أفى كتاب اللّه أن ترث اباك و لا ارث أبى؟ لقد جئتَ شيئاً فريّا، فدونكما محطومةَ مرحوله، تلقاك يوم حشرك...».


            «واى بر شما اى مهاجرين، اين حكم خداست كه ميراث مرا بربايند و حرمتم را نگيرند؟! و شما از من حمايت نكنيد و بشنويد و ساكت بمانيد ([8]) اى پسر ابى قحافه (ابوبكر) آيا در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم، عجب افتراء بزرگى و چه بدعتى است كه در دين مى گذاريد مگر از داور روز رستاخيز خبر نداريد( و نمى هراسيد)؟!


            اكنون تا ديدار آن جهان اين ستور آماده و زين بر نهاده (خلافت و فدك) تو را ارزانى و وعده گاه ما روز قيامت... آن روز ستمكار رسوا و حق ستمديده بر قرار خواهد ماند به زودى خواهيد ديد كه هر خبرى را جايگاهى و هر مظلومى را پناهى خواهد بود.»


            سپس ايشان رو به مرقد شريف پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى كنندو مى فرمايند:


قد كان بعدك انباء و هنبثه     لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب


انا فقد ناك فقد الارض و ابلها     و اختلَّ قومك فاشهدهم و لا تغب


أبدت رجالَ لنا نجوى صدورهم      لمّا نصيت و حالت دونك التراب


تجهمتنا رجال و استخفّ بنا     لمّا فقدت و كل الارثِ مغتصب


            «اى پيامبر همانا بعد از تو اخبار غائله هايى به وقوع پيوست كه اگر تو بودى و حضور داشتى حادثه و مصيبت زياد نمى شود»


            «يا رسول اللّه همانگونه كه زمين باران خود را از دست مى دهد ما تو را از دست داديم و قوم و گروه تو پراكنده شدند، تو شاهد باش و آنان را ناديده نگير»


            «مردانى كه كينه و دشمنى خود را نسبت به ما پنهان كرده بودند هنگامى كه تو رفتى و خاك فاصله انداخت آشكار ساختند»


            «از هنگامى كه فقيد گشتى از ميان ما رفتى مردانى به ما يورش آورده و ما را حقير و كوچك شمرده و تمامى ارث را به يغما بردند» ([9])


            آيا اين كلمات دليل بر مصائب و رنجهاى وارده بر حضرت زهرا(عليها السلام) بعد از وفات پدر بزرگوارشان نيست! در اثر اين مصائب و لطمات در بستر بيمارى قرار گرفتند و هنگامى كه خبر به زنان مهاجر و انصار رسيد شايد براى جبران و كاهش اشتباهات مردانشان به عيادت آمدند و از احوال حضرت پرسيدند؟ حضرت در پاسخ به اين سؤال فرمودند:


            «قالت: اصبحتُ و اللّه عائفة لدينا كنّ، قاليةً لرجالكنّ»


            «به خدا سوگند صبح كردم در حالى كه از دنياى شما بيزارم و بغض مردان شما در دلم جاى گرفت.»


            آيا اين سخنان، سخنان كسى نبود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) درباره اش فرمود: من به شادى اش شادمان هستم و در ناراحتى او ناراحت...


            واز طرفى در كتب اهل سنت آمده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مورد حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام)فرمودند:


            «فاطمةُ بضعة منى، فمن أغضبها، أغضبنى »


            لازم است كه باز بگوئيم علامه امينى در جلد 7 كتاب الغدير صفحه 232 نام شصت تن از علماى اهل تسنن را ذكر كرده اند كه اين حديث را در كتب خويش آورده اند. ([10])


ويا اينكه «ان اللّهَ تبارك وتعالى يغضبُ لِغضب فاطمة ويرضى لرضاها»([11])


ونيز «من غضبت عليه ابنتى فاطمة غضبتُ عليه ومن غضبتُ عليه غضب اللّه »([12]) 


            چه شده است كه حال آن بانوى بزرگوار اينگونه سخن مى گويند و اينچنين نارضايتى خويش را اعلام مى كنند! آيا بهانه اى و ابهامى براى كسى در طول تاريخ باقى مى ماند؟!


            پس بنابر آنچه خود اهل سنت به آن اقرار دارند غضبناك بودن حضرت زهرا (عليها السلام)از آنان در مورد آزار و اذيت قرار گرفتن ايشان از جانب شيخين و تابعين آنان مسلم است وبنابر احاديث صحيح السند كه متفق بين علماى اهل سنت است اذيت وآزار حضرت زهرا (عليها السلام) ،اذيت وآزار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ودر نتيجه اذيت وآزار خدا را به دنبال داردو هر كس كه اطلاع اندكى از آيات قرآن داشته باشد، نتيجه خواهد گرفت:


اولاً اذيت وآزار حضرت زهرا (عليها السلام) كه همان اذيت وآزار پيامبر (صلى الله عليه وآله) است ،باعث غضب الهى ودور شدن از رحمت خداوند در دنيا وآخرت مى گردد. 


            «ان الذين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه فى الدنيا والآخرة واعدّلهم عذاباً مهينا.»(احزاب :57)


آنانكه خدا ورسول اورا به عصيان ومخالفت آزار واذيت مى كنند خدا آنها را در دنيا وآخرت لعن كرده (واز رحمت خود دور فرموده )بر آنان عذابى خوار كننده مهيا است .


            «والذين يؤذون رسول اللّه لهم عذابٌ اليم.»(التوبه :61)


وبراى آنان كه رسول خدارا اذيت  كنند، عذاب دردناكى است .


وثانياً هر كس كه مورد غضب الهى واقع شود گمراه است .


چرا كه «ومن يحلل عليه غضبى فقد هوى» (طه 81 )


وهر كس مستوجب خشم من گرديد همانا خوار وهلاك خواهد شد.


وثالثاً هر كس كه مورد غضب الهى واقع شود را نمى توان دوست وياور قرار داد چونكه خداوند مى فرمايد :


            «يا ايهاالذين آمنوا لا تتولّوا قوماً غضب اللّه عليهم.»(ممتحنه :13)


اى اهل ايمان هرگز قومى را كه خدا بر آنان غضب كرده يار ودوستار خود نگيريد .


يعنى اينكه بدستور خداوند نبايد آنان را كه خدا ورسول  مورد غضب قرار داده اند دوست داشت چرا كه خدا ورسول، به غضب فاطمه (عليها السلام) غضبناك وبه آزار واذيت او خشمناك مى شوند .


درپايان متذكر مى شويم نارضايتى هاى حضرت صديقه طاهره (عليها السلام) از شيخين بيشتر ازاين موارداست كه از آن جمله مى توان به ماجراى غصب فدك ومخفى بودن قبر ايشان اشاره كرد واز آنجا كه بحث پيرامون آن بسيار است از آوردن آنها در اين مقاله خوددارى مى كنيم .


            براستى چرا تنها دخت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) با فاصله اى اندك ،شبانه، با دلى پردرد به ديدار حق مى رود وتا كنون نيز مزارش مخفى مانده است؟! آيا اين سند زنده اى از مصائب ومظلوميت هاى ايشان نمى باشد؟!


 


* * * * *


فصل سوم: «ادعاى اهل سنت در مورد بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين (عليه السلام)»


            در ابتدا بايد گفت كه برخى براى سر پوش گذا شتن بر اشتباهات خلفاء اينگونه وانمود كرده اند كه پس از تهديدات عمر همه از خانه خارج شدندو با ابوبكر بيعت كردند و ديگر در بيعت گرفتن از على(عليه السلام) اعمال زورى انجام نگرفته و به صورت عادى حضرت على (عليه السلام) با ابوبكر بيعت كرده است ، ما در اين قسمت به گوشه اى از روايات و عبارات اهل سنت در اين زمينه اشاره مى كنيم تا مطلب مشخص شود.


            1- ابن قتيبه (الامامة و السياسة ج1 / 13)


            «... تا آنكه (عمر و اصحابش) پشت درب خانه فاطمه جمع شدند و دقّ الباب كردند پس چون مردم صداى فرياد و گريه فاطمه (عليها السلام) را شنيدند در حالى كه گريه مى كردند متفرق شدند لكن عمر و اصحابش همانجا ماندند پس على را با زور از خانه خارج نموده و او را به طرف ابوبكر كشاندند پس به او گفتند بيعت كن! على (عليه السلام)گفت : اگر بيعت نكنم چه مى كنيد؟


            گفتند: اگر بيعت نكنى به خدايى كه جز او خدايى نيست گردنت را خواهيم زد؟!»


            2- بلاذرى (أنساب الأشراف ج1 / 587)


            «... ابوبكر، عمر را به سوى على (عليه السلام) فرستاد و به وى دستور داد: على رابا بدترين صورت نزد من حاضر كن!»


            3- مسعودى (اثبات الوصية صفحه 142)


            «آنها مى خواستند از على بيعت بگيرند لكن على (عليه السلام) ممانعت كرده و گفت: هرگز چنين كارى نخواهم كرد، پس به وى گفتند: تو را مى كشيم على(عليه السلام) گفت: اگر مرا بكشيد پس همانا بنده خدا و برادر رسول خدا را كشته ايد در اين هنگام دست على (عليه السلام)را در حالى كه مشت كرده بود و باز كردنش بر آنها سخت بود بطرف ابوبكر كشيده، تا اينكه بالاخره دست ابوبكر را به دست على (عليه السلام)كشيدند، در حالى كه دست على (عليه السلام) مشت و بسته بود»


            4- ابن ابى الحديد معتزلى (شرح نهج البلاغه ج2 / 21)


            «روايات در مورد قصه سقيفه مختلف است آنچه كه شيعه مى گويد با توجه به آنكه جمع قابل توجهى از محدثين اهل سنت بيشتر آنرا نقل كرده اند آن است كه همانا على (عليه السلام) از بيعت با ابى بكر خود دارى كرد تا آنكه آن حضرت را به زور از خانه خارج كردند.»


            سپس ابن ابى الحديد مى گويد: «گفته شده كه عمر خودش شمشير را از دست زبير گرفت و آن را به سنگ زد تا آنكه شكست و سپس تمام آنها را (على (عليه السلام) و افرادى كه در خانه بودند) به طرف ابوبكر كشانيدند و در مقابل ابوبكر قرارشان داد.»


            و همچنين در صفحه 48 جلد شش شرح نهج البلاغه از قول جوهرى مى گويد: «سپس عمر داخل خانه شد و به على (عليه السلام)گفت: برخيز و بيعت كن! على (عليه السلام) از بلند شدن خوددارى كرد سپس به زور على (عليه السلام) را بلند كرد و به خارج خانه كشانيد و او و كسانى كه از بيعت سر باز زده بودند با صورتى بسيار بد مى كشاندند خيابانهاى مدينه پر از مردم بود...»


            و در همان صفحه از جوهرى نقل مى كند كه افرادى كه در داخل خانه بودند خارج كرده و در حالى كه ريسمان به گردنشان بود آنها را به صورت بد مى كشانيدند تابا ابوبكر بيعت كنند.


            5- ابن كثير(السيرة النبويّة ج4 / 495)


«...سپس ابوبكر بالاى منبررفته و نگاهى در چهره هاى مردم انداخت لكن على (عليه السلام) را نديد و پرسيد على (عليه السلام)كجاست؟ در اين هنگام عده اى از انصار برخواستند و او را به زور حاضر كردند»


6 ـ ابوبكر جوهرى در كتاب «السقيفه» مى نويسد: «حضرت على (عليه السلام)را وقتى براى بيعت بردند حضرت امتناع ورزيد و هر چه او را تهديد كردند حضرت بيعت نكرد و على(عليه السلام) به خانه برگشت و بيعت نكرد».


            7 ـ عبدالفتاح عبدالمقصود (السقيفة و الخلافة ص 15)


            «همچنين مورخين مهم و معتبر نقل كرده اند كه... على (عليه السلام) از بيعت با ابوبكر خود دارى كرده لكن به زور با ريسمانى (كه به گردنش آويختند) او را كشان كشان جهت بيعت كردن بردند.»


            و همچنين ابن عبد ربه در جلد 2 ص285 از كتاب «عقدالفريد» و ابوالحسن نوفلى در «الاخبار» ص144 اشاره به اعمال زور در مسئله بيعت گرفتن از حضرت على (عليه السلام) دارند.


            و بايد گفت كه اين بخش از تاريخ اسلام همچون بخشهايى (گفته شده در قسمتهاى قبل) تلخ و دردناك است زيرا هرگز تصور نمى شود كه به گونه اى عمل كنند كه شخصى مثل معاويه به صورت طعن بگويد و در نامه خود به حضرت على(عليه السلام) چنين بنويسد: «... تا آنجا كه دستگاه خلافت تو را مهار كرده و تو را همچون شتر سركش براى بيعت به طرف مسجد كشانند» و امير المؤمنين(عليه السلام) در پاسخ نامه معاويه تلويحاً اصل موضوع را پذيرفته و آن را نشانه مظلوميت خود دانسته و مى نويسد:« گفتى كه من بسان شتر سركش براى بيعت سوق داده شدم به خدا سوگند خواستى از من انتقاد كنى ولى در واقع مرا ستودى و خواستى رسوايم كنى اما خود را رسوا كردى و هرگز بر مسلمانى ايراد نيست كه مظلوم واقع شود»([13]).


            بنابرآنچه كه اهل سنت در كتب خود مبنى بر اعمال زور در بيعت گرفتن از حضرت على(عليه السلام) مى آورند كه خود نتيجه مى گيريم كه حضرت على (عليه السلام) با اين كار، مخالفت شديد خود را از دستگاه حاكم ابراز مى دارد و براى نسلهاى آينده شاهد مهمى كه دال بر اين مطلب باشد در تاريخ بر جاى مى گذارد.


 


* * * * *


            فصل چهارم:


«علل صبر اميرالمؤمنين على (عليه السلام) در ماجراى احراق بيت و پاسخ به چند شبهه ديگر»


            با وجود اسناد و مدارك گفته شده كه همه از مصادر اهل تسنن است ، شبهاتى در اين باره مطرح مى كنند كه قصد دارند اصل ماجرا را انكار نمايند، از جمله آنها اين كه چرا حضرت زهرا(عليها السلام) با وجود حضرت على(عليه السلام) در خانه، درب را باز كرد و يا اينكه چرا حضرت على(عليه السلام) با اين همه شجاعت و مجاهدت ها ساكت مى نشيند تا اينگونه همسرش جسارت شود؟!و...ما در اين قسمت به  پاسخ اين شبهات به طور اختصار مى پردازيم :


            اولاً در ابتدا مى گوييم عظمت وشرافت حضرت زهرا (عليها السلام) در نزد نبى اكرم (صلى الله عليه وآله) چيزى است كه همه اهل سنت به آن اعتراف دارند ودر اينجا نيكوست به برخى از روايات آنان اشاره كنيم :


            «قال رسول اللّه (صلى الله عليه وآله)(وهواخذ بيدها ـ أى فاطمه ):


مَن عرف هذه فقد عرفها ومَن لم يعرفها فهى بضعة منى و روحى بين جنبى فمن آذاها فقد آذانى» 


پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) (در حاليكه دست فاطمه (عليها السلام)را گرفته بود) فرمودند: هركس اين شخص (فاطمه) را مى شناسد پس به تحقيق شناخته است و هر كس او را نمى شناسد پس او پاره تن من و روحم در سينه من است پس هر كس او را اذيت كند پس به تحقيق مرا اذيت كرده است» و يا اينكه «انَّ اللّهَ يغضبُ لِغضبِ فاطمة و يرضى لِرِضاها» (كه در اواخر فصل دوم آنها را آورديم).


            و نيكوست بگوييم ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه جلد 9 ص 193 مى نويسد رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فاطمه را بيش از آنچه كه مردم گمان داشتند و بيش از آنچه كه مردان به دخترانشان احترام مى گذاشتند گرامى مى داشت تا آنجا كه از مرز محبت پدران نسبت به فرزندان گذشت و نه يكبار بلكه بارها و بارها در مكانها و موقعيت هاى گوناگون، و نه فقط در يك جا، بلكه در حضور عام و خاص مى فرمودند: «يؤذيَنى ما يؤذيها و يَغْضِبُنى ما يَغْضِبُها» پس با توجه به مطالب فوق مى گوييم كه حضرت زهرا(عليها السلام) پشت درب خانه آمدند تا با استفاده از مقام و منزلت خود بتواند آنها را دفع كند و آنان را از انجام آن كار زشت و ناپسند باز دارد همان گونه كه در تاريخ آمده است كه عده اى از مهاجمين با شنيدن صداى آن حضرت برگشتند ولى عمر با افرادى همچنان پشت درب خانه ايستاده بودند.


            ثانياً همانگونه كه بعضى از اهل سنت هم اعتراف دارند رسول خدا (صلى الله عليه وآله) وقايع بعد از خود را براى اميرالمؤمنين على (عليه السلام) بيان فرمودند و از ايشان عهد و پيمان صبر در برابر آنچه كه بعد از او واقع مى شود گرفتند چنانچه در مناقب خوارزمى  صفحه 146، حديث 171 و فرائد السمطين جلد 1 صفحه 270 روايتى آمده است كه دال بر اين مطلب است


            ثالثاً شواهدى وجود دارد مبنى بر اينكه مهاجمان قصد داشتند اگر حضرت على (عليه السلام) درب را باز مى كرد و از بيعت سرپيچى مى نمود،حضرت را با ضرب و شتم به مسجد مى بردند و بعداً ضمن تحريف مسائل با استفاده از نفوذ و قدرتى كه داشتند([14]) مى گفتند براى عرض تسليت و احوال پرسى فاطمه زهرا(عليها السلام) رفته بوديم و حضرت على كه ابتدااز خلافت انصراف داده([15]) بود و حال پشيمان شده بود با ما از در خشونت وارد شد و ما هم از خويش دفاع كرديم و ما هم بنابر مصلحت مسلمين و حفظ دين و امت او را وادار به اطاعت كرديم ـ آنگاه تاريخ حق را به آنان مى داد و ماجرا  بازى قدرت و سلطنت مى شد وآيندگان تحليل صحيحى از ماجرا پيدا نمى كردند.


            ولى حضرت با اين عمل و آمدن حضرت زهرا(عليها السلام) پشت درب تمام اين نقشه ها را باطل ساخت و فرصتى به تاريخ و نسلهاى بعدى داد تا بتوانند تصوير روشن ترى از وقايع داشته باشند.([16])


            اين مهاجمان بودند كه به تكليف خويش عمل نكردند و حرم اهل بيت را هتك حرمت كردند و آنچه نبايد انجام مى دادند، انجام دادند!...


            عده اى ازاهل سنت مى گويند: در بعضى از كتب اهل سنت اگر چه اشاره هايى به وقوع حوادث مذكور شده است اما در آنها تنها به تهديد و يا جمع كردن هيزم اكتفا شده ولى تصريحى بر انجام عمل آتش زدن وجود ندارد؟!


            براى پاسخ دادن به اين گفته جاهلانه يا از روى عناد نكات زير را متذكر مى شويم:


اولاً بايد گفت همانگونه كه در قسمت نخست از فصل اول از قول مسعودى ونظام عباراتى آورديم كه كاملاًتصريح به آتش زدن درب خانه داشتند وديگر جاى اين سوال وشبهه باقى نمى ماند چرا كه يك روايت اهل سنت دراين زمينه براى ما كافى است .


            ثانياً هر انسان آگاه كه داراى عقل سليم است  هر حادثه اى را با توجه به شواهد و قرائن آن بررسى مى كند و آنرا به وجدان و انصاف خويش  ارائه مى دهد و آنگاه قضاوت مى كند شمانيز خود قضاوت كنيد.


            در بعضى روايات تصريح شده كه ابابكر گفت اگر مخالفت در بيعت كردند با آنان مقابله كنيد.


            در بخشى ديگر از روايات تصريح شده بود كه آنان صديقه طاهره را تهديد به آتش زدن خانه ولو با اهل آن كردند.


            وبرخى اشاره مى كنند كه عمر قسم خورد كه اگر از خانه خارج نشدند خانه را به آتش مى كشد .


            وبعضى مى نويسند كه آنان از خارج شدن از خانه خوددارى كردند.


            در بعضى از سندها به جمع كردن هيزم پشت درب خانه اشاره شده است.


            و دسته اى ديگر از راويان آوردن آتش را نيز بيان كرده اند .


            در بعضى ديگر اشاره به اين دارد كه عمر فرياد زد كه خانه را به آتش بكشيد.


            در روايات متواتر، طبق نص آنها دفن شبانه حضرت زهرا(عليها السلام) را بر طبق وصيت خود ايشان آورديم و اينكه اجازه ندهد كه شيخين بر او نماز گذارد و حتى هنوز هم قبر ايشان مخفى است.


            گفتيم كه حضرت با غضب و ناراحتى از آنان وفات كردند.([17])


            حال آيا بر انسان علم قطعى پيدا نمى شود كه آتش زدن در و ساير جناياتى كه شيعه در كتب معتبره خود به شرح آنها پرداخته انجام شده است؟! تمام اسباب و شرايط و انگيزه لازم براى وقوع فجايع وجود داشته چگونه عمل انجام نشده؟!


            آرى عملى كه ما معتقديم انجام نشداين است كه خانه را با اهل آن آتش نزدند يعنى آنان قصد داشتند تمام خانه را با تمام ساكنين آن آتش بزنند اما نتوانستند و تنها درب خانه را آتش زدند.


            ثالثاً تمامى راويان حديث، آنچه را به چشم خود مى بينند نقل مى كنند، بخصوص اگر حادثه اى با ازدحام جمعيّت به وقوع رسد، پس ممكن است هر راوى بخشى از حادثه را ذكر كند و نه تمام آنرا. اما به هر حال نقل بخشى از حادثه، دليلى بر ردّ كردن ساير قسمتهاى ماجرا نمى باشد. و ما در آثار راويان شواهدى بر انجام عمل آتش زدن و سقط جنين و آوردن حضرت على (عليه السلام) را به اجبار در مسجد داريم كه ارائه شد.


            رابعاً اگر قرار بود اين مسائل آنگونه كه شايسته بود نقل مى شد، كه ننگ بزرگى براى عاملان آن و فضاحتى براى حاميان آنان بود! هر چند عاملان و نقل كنندگان با تحريف تاريخ و احاديث، ننگى عظيم تر را بر خود خريدند و دست به از بين بردن حقايق تاريخى زدند (كه در پايان اين بخش به آن اشاراتى خواهيم داشت).


            و بايد گفت همين اشاره به تهديد و آوردن آتش و يا جمع كردن هيزم(كه برخى متعصبان وجاهلان فقط به اين امور قائل هستند نه بيشتر) ما را كفايت مى كند بر قبح و فضاحت عمل، انجام دهندگان آن و تبرّى جستن از ايشان، چگونه عاملان اين كار هيچ ابائى از بى حرمتى به خانه اى كه در آن اهل بيت پيامبر بودند نداشتند؟


            خانه، چه خانه اى! آن خانه اى كه در زمره خانه هايى است كه خداوند آن را بلند مرتبه و رفيع گردانيده «فى بيوت اذن اللّه أن ترفع و يذكر فيها اسمه، يسبح لهُ فيها بالغدو و الأصال ([18])»


            در خانه هايى كه خدا رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آن ذكر خدا شود و صبح و شام تسبيح و تنزيه ذات پاك او كنند.


            افراد، كدام افراد؟! افرادى كه اهل بيت پيامبر بودند: جوانان اهل بهشت و به گفته استاد جعفر سبحانى در تفسير آيه مذكور، شرافت بيت و خانه ناشى از شرافت و عظمت صاحبان آن و اينكه در آن ساكنانش هر صبح و شام ذكر خدا گويند مى باشد ([19]) مگر بر طبق آيه قرآن در اسلام دستور نداريم كه: «اى كسانى كه به خداايمان آورديدبه خانه هاى پيغمبرداخل نشويد مگر آنكه اجازه دهد»(احزاب :53)


            مهاجمان چگونه به خود اجازه دادند كه ساكنين اين خانه را تهديد كنند، همه ساكنينى كه به اذعان همه اهل ذكر و از كسانيكه از اهل بهشت هستند  با كدام حق، بدون اجازه و با اجبار وارد خانه شده و ساكنان را از خانه بيرون كشيدند؟


            آيا آنان متهّم نيستند كه كسى را تهديد كردند كه غضب او غضب خدا رضايت او رضايت خدا مى باشد؟! آن هم در زمانى كه او داغدار از دست دادن پدر بزرگوارش بود؟!            مى گويند: نارضايتى فاطمه (عليها السلام) از ابوبكر و عمر بخشيده شده است.... و خداوند آمرزنده و مهربان است و اگر گناهى بوده گناه صغيره بوده و باعث نمى شود كه از آنها تبرّى و بيزارى جست و تولّى و دوست داشتن ابابكر و عمر از بين نمى رود.([20])


            سؤالى كه در اينجا مطرح است اين است كه گوينده اين سخن چگونه او از اين بخشش اطلاع پيدا كرده است؟! آيا حضرت فاطمه (عليها السلام) آنها را بخشيده كه خود اهل تسنن اقرار دارند كه فاطمه(عليها السلام) با غضب آنان از دنيا رفت يا اينكه خدا و رسول آنها بخشيده كه اين مدعى نياز به اثبات دارد در حالى كه روايات و آياتى كه ذكر شد، رضايت خدا و رسول او را منوط بر رضايت صديقه طاهره فاطمه زهرا(عليها السلام)مى دانست.


            همان طور كه ذكر شد آزار و اذيت فاطمه زهرا(عليها السلام) كه همان آزار و اذيت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و خداوند متعال است طبق نص آيه قرآن لعنت ابدى در دنيا و آخرت و عذاب مهين را در بر خواهد داشت ([21]) آيا عملى كه لعنت ابدى خداوند را شامل مى شود ذنب بخشودنى است و گناه صغيره است؟!


            به هر حال غضب و خشم فاطمه زهرا(عليها السلام) را به دنبال داشته است و اين يك سنت نبوى است كه از كسانى كه موجب خشم و ناراحتى فاطمه زهرا(عليها السلام)شده اند بايد تبرّى جست، طبق نص قرآن كريم كه مى فرمايد: «پيدا نخواهيد كرد مردمى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آوردند كه دوستى با دشمنان خدا و رسول او كنند ولو اينكه آن دشمنان پدران يا فرزندان و يا برادران و اقوام آنها باشد.» ([22])


            «بنابراين از نظر قرآن نبايد دوستى و دشمنى مخلوط گردد. دوست پيامبر (صلى الله عليه وآله) و فاطمه(عليها السلام) بايد با دوست آنها دوست باشد و از دشمن آنها تبرّى بجويد، آنهايى كه فاطمه(عليها السلام) و پيامبر را به غضب آورند و فاطمه با غضب از دست آنها از دنيا رفت. قهراً دشمن فاطمه(عليها السلام) و رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) هستند و با دشمن فاطمه و پيامبر نمى توان دوست بود»([23])


            ماحصل كلام آنكه اين شبهه ها و مسائل تمام بخاطر دورى جستن از قبول واقعيت و تحريف حقيقت است و اين تحريف چيز جديدى نيست و از زمان خود خلفا آغاز شده است كه در ادامه خواهيم آورد.


            شيخ طوسى در تلخيص خود بر كتاب الشافى سيد مرتضى در ج3 ص76 مى نويسد: « در آغاز محدثان از نقل جسارتهايى كه به ساحت دخت پيامبر اكرم وارد شده امتناع نمى كردند و اين مطلب در ميان آنان مشهور بود كه مأمور خليفه در خانه را بر فاطمه زهرا(عليها السلام) زد و... فرزندى كه در رحم داشت سقط كرد و قنفذ به امر عمر زهرا(عليها السلام) را زير تاريانه گرفت تا دست از على(عليه السلام) بردارد.


            ولى بعدها ديدند كه نقل اين مطالب با مقام و موقعيّت خلفا. سازگار نيست و از نقل آن خود دارى كردند و گواه آن در كتاب الملل و نحل ج 1 ص 57 (چاپ بيروت) بيابيد كه ابراهيم بن سيّار معروف به نظام گويد:


            «عمر در ايام اخذ بيعت درب را بر پهلوى فاطمه زد و او بچه اى در رحم داشت سقط كرد و نيز فرمان داد كه خانه را با كسانى كه در آن بودند بسوزانند، در حاليكه در خانه جز على و فاطمه و حسن و حسين كسى ديگر نبود».


            همچنين اسناد تاريخى بسيارى نيز از بزرگان شيعه و نيز ديگر فِرق يعنى اسماعيليه وجود دارد كه دليل بر آزار و اذيت اهل بيت پيامبر و فجايع آتش زدن درب دارد. به عنوان مثال:


            قاضى نعمان (متوفاى 363ه.ق ) كه اسماعيلى مذهب است در شعر خود به شرح كامل وقايع بعد از وفات پيامبر مى پردازد تا اينكه مى گويد:


حتّى أتو باب البتول فاطمه     و هحالهم قالية مصارمه


فوقفت عن دونه تغدلهم     فكسر الباب لهم اوّلهم


فاقتحموا حجابها فغولت     فضربوها بينهم فأسقطت


            «(عمر و همراهان) آمدند تا به درب خانه فاطمه رسيدند، فاطمه كه از آنان بريده بود (ناراحت بود) پشت در ايستاد تا آنان را باز دارد، اما سر كرده آنان (عمر) در را شكست و مهاجمان وارد خانه شدند، فاطمه فرياد بر آورده پس او را چنان زدند كه بچه اش را سقط كرد».


            و سپس اشاره دارد به تدفين شبانه حضرت در شب و اينكه حضرت با اندوه و ناراحتى از دنيا رفتند و مى گويد:


صلّى عليها ربّها من ماضيّه     و هى عن الامة غير راضيه


            «خداوند بر او درود و رحمت فرستد اما او از دست امت پيامبر ناخشنود بود ([24])(و از دنيا رفت).


            مى بينيدكه ازنخستين قرن هاى تاريخ اسلام شاعران مظلوميّتهاى حضرت زهرا (عليها السلام)  را در سروده هاى خود آورده اند، برخى از اين شاعران يا معاصر امامان معصوم بودند يا در روزهاى نزديك به عصر ائمه زندگى مى كردند و نزد تاريخ شناسان و اهل فن واضح است كه شعر خود يك سند تاريخى قوى و بلكه تأكيد و ثبوت مضمون آن از روايات ناقلان و محدثان و محققان قوى تر است.


            مثلاً سيد حميرى (متوفاى 173 ه.ق) معاصر امام صادق (عليه السلام) و امام موسى بن جعفر (عليه السلام) بوده و در اشعار خود تصريح به آزار و اذيت حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام)كرده است ([25]).


            و يا عبداللّه عمّار برقى (متوفاى 245 ه.ق) در اشعار خود دارد: «از خانه او آتش هيزمى شعله ور ساختند و آن را به روى ساكنان آتش زدند و آنان را به باد ناسزا گرفتند. در خانه كسى نبود مگر پاكيزه زنان ـ فاطمه(عليها السلام) و صدّيق (على(عليه السلام)) و سبط پيغمبر حسن(عليه السلام) و حسين (عليه السلام)»


            و در كتاب المناظرات نوشته أبى عبداللّه بن هيثم (296 ه.ق)  در صفحه 61 كه در آن مناظرات مؤلف با أبا عبداللّه رهبر جنبش فاطميّه مغرب پيرامون حضرت فاطمه(عليها السلام)نوشته شده است تعابيرى بسيار جالب و بى نظير آمده است و در آن تصريح به غصب ارث فاطمه زهرا(عليها السلام) و به شهادت رساندن حضرت و سقط جنين ايشان آمده است.


            سؤالى كه شايد در ذهن مطرح شود اين است كه:


            ـ چرا شبهه افكنان دست به تحريف تاريخ مى زنند و از نقل حقايق خود دارى مى كنند؟ همان طور كه در مقدمه مقاله اشاره شد مى توان دلايل زير را در جواب اين سؤال ذكر كرد:


            1- حب و محبت شديد آنان نسبت به خلفا و صحابه پيامبر بطور عموم با وجود تصريح قرآن كريم به نفاق بعضى از آنان و روايات فراوانى كه در ذمّ بعضى از آنها آمده است.


            2- آنان به عدالت جميع صحابه شهادت مى دهند و اصل را عدالت آنها مى دانند.


            3- مى گويند: خداوند تمام گناهان آنانرا مى بخشد (هر گناهى) پس چگونه ما كارى را كه خدا مى بخشد، نقل كنيم.


            4- آنان سكوت درباره آنچه از صحابه صادر شده است را واجب مى دانند.


            احمدبن احمل مى گويد: «هرگاه ديدى شخصى اصحاب حضرت رسول را به بدى ياد مى كند بدان كه از اسلام خارج شده است و مسلمان نيست.» ([26])


            5- آنان بخاطر شؤونات و مقام و منصبى  كه در بين هواداران خود يافته اند از نقل حقيقت خوف دارند تا مبادا جايگاه آنان زير سؤال رود.


            6- آنان از طرح اين سندها ـ كه كتب خويش دارند ـ خود دارى مى كنند تا مبادا گروهى از آنان به رافضه گرايش پيدا كنند([27]) و بسيارى دلايل ديگر از جمله اينكه مردم طاقت شنيدن آن را نداشته باشند و حتى خودشان تحت الشعاع قرار گيرند و گرايشى به شيعه پيدا كنند.


* * * * *


فصل پنجم ـ تحليل ماجرا


            درابتدابايد گفت ما هيچ انتظارى نداريم كه اهل تسنن قضاياى شهادت حضرت زهرا(عليها السلام)را به تمام و كمال در كتب خود حكايت كنند و يا علماى آنان هم اكنون به آن اذعان داشته باشند.


آيا از كسانيكه در قلب آنان محبّت خلفا حاكم است انتظار داريد كه بر اين وقايع صحّه گذارند، هرگز!چرا كه حبّ شىءِ يعمى و يصم.


آنان كه وقايعى همچون غدير كه اسناد آن در آثار خودشان متواتر و بدون شبهه است را نيز تأويل وتحريف معنوى مى كنند و بر آن توجيهاتى مى آورند، بنابراين طبيعى است كه در مورد اين  وقايع فضاحت بار و ننگين  به شبهه افكنى و انكار بپردازند.


            حال ما در اين قسمت با متذكر شدن برخى نكات مهم پيرامون مطالب ذكر شده در فصلهاى قبل نتيجه گيرى نهائى را به عهده وجدان خوانندگان مى گذاريم .


            اولاً با توجه به رواياتى كه در فصل اول از علماى اهل تسنن آورديم نتيجه مى گيريم كه ماجراى هجوم به خانه واحراق بيت وشهادت حضرت محسن (عليه السلام) وشكستن پهلوى حضرت زهرا(عليها السلام) همه وهمه در يك روز، يعنى در جريان بيعت گرفتن انجام شده است .


            ثانياً كوتاه بودن مدت زندگى حضرت زهرا(عليها السلام) بعد از نبى اكرم (صلى الله عليه وآله) چيزى است كه همه علماى اهل سنت بر آن اتفاق دارند (همانگونه كه در فصل دوم به روايات آن اشاره كرديم) وبايد گفت كه بيشترين مدتى كه حضرت فاطمه (عليها السلام) بعد از وفات پيامبر (صلى الله عليه وآله) زندگى كردند را مورخين شش ماه وكمترين آنرا چهل روز بيان كردند.


            ثالثاً سن حضرت زهرا(عليها السلام) در هنگام شهادت هيجده سال بيشتر نبوده است ،البته لازم به ذكر است دراين مورد بين علماى شيعه وسنى اختلاف وجود داردكه آن نشأت از اختلاف در سال تولد مباركشان گرفته است علماى اهل تسنن تولد حضرت را قبل از بعثت مى دانند امّا علماى شيعه از جمله كافى ،ابن شهرآشوب، على بن عيسى، مجلسى، بحرانى و... سال تولد را پنجم بعثت مى دانند .بدليل حديث صحيح السندى كه علماى اهل تسنن هم آنراآورده اند([28]) ،پيامبر(صلى الله عليه وآله)در شب معراج سيبى از جبرئيل دريافت كردند وتولدحضرت زهرا (عليها السلام)بعد از آن بوده وچون معراج پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بعد از بعثت مى دانندپس قول شيعه را بنابر اينكه حضرت زهرا(عليها السلام) پنج سال بعد ازبعثت بدنيا آمده اند، قوّت مى بخشدواز آنجا كه همه اذعان دارند حضرت صديقه طاهره (عليها السلام)در سال يازدهم هجرى وفات نمودند پس نتيجه مى گيريم سن حضرت در هنگام شهادت هيجده سال بيشتر نبوده است .


            رابعاً هيچ تاريخى اعم از تشيع وتسنن هيچ نوع بيمارى خاصى براى حضرت زهرا(عليها السلام) در هنگام وجود نبى اكرم (صلى الله عليه وآله) و در مدت بسيار كوتاهى كه بعد پدر بزرگوارشان بودند ذكر نكردند .


            حال  شما قضاوت كنيد وبگوييد كه چه عاملى باعث درگذشت حضرت زهرا(عليها السلام) در مدت بسيار كوتاه بعد از پدر گراميشان در حالى كه در سن جوانى بودند وبيشتراز هيجده سال نداشتند ، آيا علت درگذشتشان چيزى غير از ضرب و شتم، شكستن پهلو و سقط فرزندش در جريان بيعت گرفتن (كه خود اهل سنت در كتابهايشان نوشته اند) چيز ديگرى بود؟! اگر چه برخى از علماى اهل سنت در برابر اين حقيقت روشن ساكت نمانده وآن را بيان كرداه ند چنانكه حموئى جوينى الشافعى در كتاب «فرائدالسمطين» ج 2 ص 35 روايت مى كند :


عن النبى (صلى الله عليه وآله): «فتقدّمَ علىَّ محزونةً... مقتولة»


            «پس (حضرت زهرا (عليها السلام)) بر من وارد مى شود در حالى كه غمگين است... و در حالى كه كشته شده است. »


پس روى هم رفته مى توان گفت آن عواملى كه باعث شهادت حضرت زهرا(عليها السلام) شده است كه اهل سنت بعضاً در برابر آن سكوت مى كنند و يا به انكار آن همت مى گمارند چيزى است كه با اندكى دقت و مطالعه و بررسى در كتب خودشان بر هر عقل سليم و دور از زنگارِ تعصب مشخص مى شود اگر چه ائمه معصومين عليهم السلام همه آن عوامل را براى طالبان حق و حقيقت مشخص كرده اند.([29])


            باشد كه متعصبان و مخالفان اندكى بيشتر مطالعه و بررسى كنند تا به اين حقيقت مسلم برسند .


در پايان مقاله نيكوست به شرايط ووضع حاكم بر نقل تاريخ و حديث از زمان بعد از وفات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و آن سانسورهاى خبرى كه توسط دستگاه حاكم اعمال مى شداشاره اى كنيم تا بفهميم  رسيدن به حقيقت به وسيله كتابهاى تاريخ اهل سنت بسى مشكل است وآن سانسور خبرى كه يك سياست برنامه ريزى شده بود از كنار بستر پيامبر(صلى الله عليه وآله) شروع شد، آنجايى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در لحظات آخر عمر پر بركت خود قلم و كاغذ طلب كرد تا تكليف امت را براى آخرين بار بعد از خود مشخص نمايد عمر فرياد زد: «دَعوهُ انَّ الرَّجل لَيَهْجُرُ حَسْبُنا كتابُ اللّه»([30])رهايش كنيد اين مرد را! همانا اين مرد هذيان مى گويد! كتاب خدا ما را بس است جمعى به حمايت از عمر برخاسته و گفتند: عمر راست مى گويد عده اى ديگر با آنها به مخالفت برخاسته، نزاع بالا مى گيرد و پيامبر (صلى الله عليه وآله)مى فرمايند: از نزد من خارج شويد كه نزاع و درگيرى نزد من سزاوار نيست.


آيا اين بود مراعات مقام كسى كه «ما ينطق عن الهوى ان هو الاّ وحىٌ يوحى»([31]) است؟!پس ازرحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله)(سانسور خبرى) با قوت و قدرت بيشترى اعمال شد ابتداء ابوبكر بر آن شد كه پس از جمع آورى احاديث و وقايع تاريخى آنها را بسوزاند و اين كار را عملى  كرد و تمام احاديثى كه خود نوشته بود در آتش سوزاند([32]) و به طور كلى دستور داد «از پيامبر حديث نقل نكنيد و به قرآن مشغول باشيد»([33])


            در زمان عمر نيز اين منع حديث و سانسور خبرى به شدت دنبال شد وعمراعلام كرد «من مى خواستم سنت هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)را بنويسم، لكن امتهاى گذشته را به ياد آوردم كه با نوشتن بعضى كتابها و تواريخ و توجه زياد به آنها از كتاب آسمانى خود باز ماندند، لذا من هرگز كتاب خدا و قرآن را با چيزى درهم نمى آميزم!!»([34])


            در زمان عثمان مبارزه دستگاه خلافت عليه نقل احاديث و تاريخ شديدتر شد اگر عمر در دوران خود صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مى آزرد و ايشان را تحت نظر داشت و نوشته هاى آنها را مى سوزاند و عثمان براى جلوگيرى از بازگويى تاريخ و حديث، ياران بزرگ پيامبر را شكنجه، تبعيد و حتى به قتل مى رساند مثلاً ابوذررا به صحراى خشك و بى آب و علف ربذه تبعيد كرد تا در غربت جان داد و همچون عمار ياسر كه چنان او را زد كه بيهوش بر زمين افتاد([35]) ولى اميرالمؤمنين على (عليه السلام) در زمان حكومت خود به نشر حديث  پرداختند به طورى كه از مال شخصى خود (كه از زراعت بدست مى آوردند) شش هزار نفر را استخدام كردند ودر مسجد كوفه به آنان حديث تعليم مى نمودند .لكن قوم عرب كه رفتار آن حضرت را مخالف منافع دنيوى خويش ديدند به مخالفت با او پرداخته و جنگهاى جمل، صفين و نهروان به راه انداختند بعد از على(عليه السلام)معاويه دست به سياستى جديد زد كه هنوز تاريخ اسلام تاوان اين ناجوانمردى وى را پس مى دهد وآن سياست جديد عبارت بود از «جعل حديث» وكار به آنجا رسيد كه ابو هريره بيش از 5300 حديث و عبداللّه بن عمر بيش از 2000 حديث و سر انجام عايشه و انس بن مالك هر يك بيش از 2300 حديث دروغ به پيامبر(صلى الله عليه وآله)نسبت دادند([36]) و آنها براى جلب رضايت معاويه و حاكمان ظالم در جعل حديث و وقايع تاريخى از يكديگر سبقت مى گرفتند.


            جاى بسيار تعجب است كه عده اى خوش باور و ساده و جاهل از تاريخ به اين انتظار نشسته اند كه مسأله حمله عمر و يارانش به خانه حضرت زهرا(عليها السلام)وشهادت آن حضرت بدون هيچ سانسورى در تاريخ اهل سنت ذكر شده باشد اگر چه در كتبشان بعضى از حقايق تاريخى از جمله آتش زدن درب و شهادت حضرت زهرا(عليها السلام) و حضرت محسن(عليه السلام) صراحتاً نقل شده است ([37]).


شايسته است كه به برخى از منابع شيعه در اين زمينه اشاره اى داشته باشيم .


الف) هجوم به خانه و آتش زدن درب.


1- كتاب سليم بن قيس ص 585 و 863.                                                                              7- كشف المراد ص 402.


2- عوالم العلوم ج11 / ص400.                                                                                                            8- نوائب الدهر ج3 / ص157.


3- بحار الانوار ج22 / ص 484 و ج 43 / ص197.                          9- المحتضر ص 44.


4- الشافى فى الامامه ج3 / ص 76.                                                                                            10- خصائص الائمه ص47.


5- تخليص الشافى ج 3 / ص 76.                                                                                                          11- حلية الابرار ج2 / ص 652.


6- الهداية الكبرى ص 163 و 417.                                                                                             12- تجريد الاعتقاد ص 402.و...


ب) شهادت حضرت محسن ابن على (عليه السلام).


1- امالى صدوق ص 99.                                                        3- اقبال الاعمال ص 625.


2- بشارة المصطفى ص 197.                                     4- ارشاد القلوب ص 295.


5- جلاء العيون ج 1 / ص 184.                                   10- حديقة الشيعه ص 265.


6- دلائل الامامه ص 26.                                                                    11- معانى الاخبار ص 205.


7- مصباح كفعمى ص 522.                                                      12- علم اليقين ص 686.


8- المحتضر ص 109.                                                                       13- روضة المتقين ج5 / ص 342.


9- كامل بهائى ص 309.                                                                  14- اثبات الهداة ج2 / ص 337.و...


ج) شكستن پهلوى حضرت زهرا (عليها السلام) و شهادت آن حضرت.


1- طريق الارشاد ص 465.                                                      10- مصباح الزائر ص 25.


2- جلاء العيون ج1 / ص 186.                                     11- الاختصاص ص 184.


3- امالى صدوق ص 99.                                                                    12- روضات الجنات ج6 / ص 182.


4- اصول كافى ج1 / ص 458.                                     13- اقبال الاعمال ص 625.


5- كنز الفؤاد ج1 / ص 149.                                     14- بحار الانوار ج43 / ص 172.


6- الاحتجاج ج1 / ص 210.                                     15- مقنعه مفيد ص 456.


7- مزار مفيد ص 156.                                                                  16- عوالم العلوم ج11 / ص 391.


8- البلد الامين ص198.                                                                  17- حديقة الشيعه ص 265.


9- كامل بهائى ج1 / ص 314.                                     18- علم اليقين ص 701.و...


در پايان بايدگفت كه شيعيان ومحبان حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام) هميشه در فكر مصيبتها ورنجهاى مادرشان هستند و هر گاه نام فاطمه را مى شنوند اشك از گوشه چشمانشان جارى مى شود كه اين همان سيره ائمه مان بوده است كه چون نام مادرشان فاطمه را مى شنيدند منقلب مى شدند چرا كه نام فاطمه عجين با غم واندوه شده است  واين بيانگر همان ارتباط معنوى شيعيان ومحبان با ائمه اطهار (عليهم السلام )و بالاخص مادرشان فاطمه زهرا(عليها السلام)مى باشد وهمينگونه است كه داود بن مبارك مى گويد: در مدينه با عده اى حضور عبداللّه بن موسى نواده امام حسن مجتبى رسيديم و از او درباره ابابكر و عمر سؤال كرديم ايشان در پاسخ به ما همان جوابى را دادند كه جدشان عبداللّه بن حسن (فرزند امام حسن مجتبى) به اين سؤال دادند ايشان فرمودند: مادر ما صديقه طاهره دختر رسول خدا بود و او با نارضايتى و خشمناكى از دست گروهى از دنيا رفت و ما نيز به غضب او خشمناك مى باشيم. اين مضمون را يكى از شعراى حجاز نيز به نام نقيب جلال الدين عبدالحميد علوى در شعر آورده است.


« أتموتُ البتول غضبى و نرضى     ما كذايصنع البنون الكرام([38])»


            «آيا سزاوار است كه مادر ما فاطمه با غضب و خشم از دنيا برود و ما خوشحال باشيم اگر چنين شد ما فرزندان كريمى نخواهيم بود»


            «فان الولد الكريم يرضى لرضى ابيه و امّه و يغضب لغضبهما» زيرا فرزند كريم شاد و خرسند است به شادى پدر و مادرش، غضب آلود و خشمناك است به خشم آنها»([39])


            آرى فرزندان فاطمه هميشه بخاطر مصائب و رنجهاى مادرشان غمگين و ناراحت هستند و هر زمان به فكر مادرشان مى باشند.آن مادرى كه بعد از وفات پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) تمام غمها و دردها را در حمايت از ساحت مقدس ولايت به جان خريد و همچون شمعى در اندك زمان سوخت و آب شد، آن مادرى كه امام صادق (عليه السلام)در توصيف حال غم انگيز او بعد از فراغ پدر گراميش چنين مى فرمايد:«... لزمت الفراش و نحل جسمها و ذاب لحمها و صارت كالخيال» ([40])


            بدين جهت است كه فرزندان فاطمه در هر زمان و در هر مكان در دل زمزمه مى كنند كه: شهادت مادرم افسانه نيست بلكه يك حقيقت تاريخى و يك سند مظلوميت جاودانه است.


واين غم واندوه جانكاه هست تا وقتى كه تنها منتقم او ظهور كند و انتقام مادرش را از ظالمين  بستاند. 


پيغمبر فرمود:


« المهدى مِن عترتى مِن  ولد فاطمة »


سنن ابن داوود 4 / 473


يا رب فاطمه بحق فاطمه اشف صدر فاطمه بظهورالحجة


 


 


 


            منابع عمده اى كه در تدوين مقاله از آنها استفاده شده  عبارتند از:


ـ ظلامات فاطمة الزهرا(عليها السلام) فى السنة و الآراء (شيخ عبدالكريم عقيلى)


ـ الاحراق فى بيت فاطمه(عليها السلام) (شيخ حسين غلامى)


ـ رنج هاى فاطمه (عليها السلام) (سيد جعفر مرتضى عاملى)


ـ الهجوم الى بيت فاطمة(عليها السلام)(عبدالزهراء مهدى)


ـ فروغ ولايت (استاد جعفر سبحانى)


ـ لسان الميزان (ابن حجر عسقلانى)


ـ ميزان الاعتدال(ذهبى)


ـ طرائف (سيد بن طاووس)


ـ السقيفه و فدك( احمد جوهرى)


ـ شرح نهج البلاغه(ابن ابى الحديد)


ـ احقاق الحق (شهيد قاضى نور اللّه شوشترى)


ـ معالم المدرستين(علامه سيد مرتضى عسگرى)


ـ آتش در خانه وحى (سيد  محمد  حسين  سجاد)


ـ فاطمه(عليها السلام) شادمانى قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله)(رحمانى همدانى)


ـ فاطمة الزهرا(عليها السلام) از ولادت تا شهادت (سيد محمد كاظم قزوينى )


 


* انتشار و پخش اين جزوه از طرف مؤمنين گامى است در راستاى احياء و حفظ شعائر اسلامى. *


 


«والسَّـلامُ عَلـى مَـنِ اتَّبَـعِ الهُـدى»








[1]- لازم به ذكر است كه ابوبكر جوهرى يكى از علماى قرن چهارم هجرى است كه داراى كتاب «السقيفة و فدك» مى باشد كه يكى از منابع مهم اهل تسنّن پيرامون اين موضوع است.



[2]- لازم به تذكر است كه شيخ حرّ عاملى در جلد دوم «اثبات الهداة» صفحه 360 بعد از سخن نقيب اشاره به همين مطلب داردو مى نويسد  «لا يخفى انّ شهادة الاثبات أقرب الى القبول من شهادة النفى بل لا تقبل الشهادة بنفى فعل الغير الا نادراً على انّ الشاهد بالنفى متّهم فيه».



[3]- لازم به ذكر است كه در نزد علماى اهل سنت صحيح بخارى از اعتبار و منزلتى برخوردار است كه آن را بعد از كلام خداوند (قرآن) معتبرترين و صحيح ترين كتاب در نزد خود مى دانند. ر.ك: شرح صحيح مسلم جلد 1 صفحه 15. و ارشاد السارى ج 1 ص 19.



[4]- رجوع كنيد به نظير اين روايت در: كفاية الطالب، گنجى الشافى ص 225 و تسيرالوصول الى جامع الاصول، شيبانى ج1 ص 209(نقل از احقاق الحق: 10/479)



[5]- 1- صحيح بخارى ـ كتاب المغازى ج3 ص38 / 2- صحيح مسلم ج1 ص 72 و ج5 ص 153 / 3- طبرى ـ محمد بن جرير ـ تاريخ الرسل و الملوك ج 2 ص 448 / 4- ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج2 ص126 / 5- ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ج1 ص 122 / 6- مسعودى در مروج الذهب ج2 ص 144 / 7- تنبيه و الاشراف ص 250 / 8- الصواعق المحرقه، ابن حجر الهيثمى، ج1 ص 12 / 9- الاستيعاب، ابن عبدالبر ج2 ص 244 / 10- تاريخ الخميس، الديار بكرى ج1 ص193 / 11- الامامة و السياسة، ابن قتيبه ج1 ص 14/ 12- البداء و التاريخ، المقدسى، ج5 ص 66.



[6]ـ از جمله آنها: صحيح بخارى ج 5، ص 9 ،و ج 7، ص87 /  تاريخ يعقوبى ج2 ص /115 اكمال الرجال، خطيب تبريزى ،ص 735،چاپ دمشق / انسان العيون الشهيره بالسيرة الجلّيه، شيخ على بن برهان الدين الشافعى ،ج3 ص  361 چاپ قاهره/( نقل از احقاق الحق) ج 1 ص 481/سنن الكبرى ،بيهقى ،ج4 ص 29، چاپ  حيدرآباد/ مقتل الحسين ،ابوالمؤيد موفق بن احمد ص 83 /مجمع الزوائد ،الهيثمى ص 211 /طبقات الكبرى ،ابن سعد ذهبى ج2 ص  128 ،چاپ بيروت /تهذيب الا سماء ،حافظ النورى ج 2 ص 353 /حلية الاولياء،ابى نعيم اصفهانى ،ج2 ص 42 چاپ مصرو...



[7] ـ در معنى« فَهَجَره» آمده است أى: صرمه وقطعه وهجر شى ء:أى تركه وأعراض عنه ،ازاو هجرت كرد يعنى اورا ترك كرد واز او جدا شد واز ان اعراض كرد.(المنجد فى اللغة والاعلام ص 855 ماده هجر، چاپ بيروت)



[8]ـ «أهضم تراث ابيه وانتم بمرأى ومسمع، تلبسكم الدعوة وتمتلكم الحيرة»



[9]ـ ترجمه اشعار از كتاب ـ فاطمه  كوثر رسالت ـ سيد هاشم بطحائى گلپايگانى ـ  ص 126 انتخاب شده است .



[10]ـ از جمله آنها: صحيح بخارى ،ج 4 ص 579 /صحيح مسلم ج 16 ص 3 / السنن الكبرى بيهقى ج 10 ص 201 /ابن حجر در صواعق ص 112 /قندوزى در ينابيع المودة ص 171 /خطيب تبريزى درمشكاة المصابيح ص 560



[11]ـ فاطمة الزهرا(گفتارعلامه امينى) ص 94


لازم به ذكر است علامه امينى مى گويد اين حديث را بسيارى از علماى اهل سنت آورده اند ودر آن صفحه نام 15 تن از آنها را ذكر كرده است از آن جمله: ابن حجر عسقلانى، ابو حكيم نيشابورى، ابن جوزى ، ابو نعيم اصفهانى و...



[12]ـ بخارى در «فصل الخطاب »و احمد بن حنبل در مسند خود آورده اند .



[13]- شرح نهج البلاغه ج 15 ص 186 و عقدالفريد ج2 ص285



[14]- نمونه هايى از تحريف تاريخ با استفاده از نفوذ و قدرت سلاطين و خلفا را در تاريخ موجود است كه صفحات بعدى خواهد آمد.



[15]- شاهد اين مدعى (شايعه انصراف على (عليه السلام)) در گفته مقدربن ارقم در كتاب سقيفه و نيز نامه اى كه ابوبكر   به معاويه نوشت :


                «هر كه مى گفت على بن ابى طالب (عليه السلام) چه كرد؟ مى گفتم از عهده اش برداشت و بر گردن مردم واگذار كرد» بحار ـ ج 3 ص 292 / (تاريخ يعقوبى ـ ج 2، ص 123) / (ترجمه آيتى، ج1 ص 512)



[16]- براى مطالعه بيشتر در اين باره رجوع كنيد به كتاب رنج هاى فاطمه زهرا(عليها السلام) (ترجمه مأساة الزهرا) ـ نوشته سيد جعفر مرتضى العاملى ـ چاپ دفتر تبليغات اسلامى.



[17]- لازم به تذكراست كه كليه روايتهاى اين عبارات در فصل اول ذكر شده است



[18] -سوره نور آيه 36



[19]- فروغ ولايت ـ سيد جعفر سبحانى.



[20]- شرح نهج البلاغه ابن اباالحديد ـ ص 30 ـ ج2 چاپ بيروت.



[21]- آيه 57 سوره احزاب.



[22]- آيه 22 سوره مجادله.



[23]- فاطمه، كوثر رسالت، سيد هاشم بطحائى گلپايگانى، ص156



[24]- الارجوزة المختاره، ص 88(به نقل از رنج هاى فاطمه، سيد مرتضى العاملى، ترجمه....ص 352)



[25]ـ الصراط المستقيم ج 3 /ص 13



[26]ـ فخر تاريخ دمشق ج2/ 75



[27]- رافضه اصطلاحى است كه آنان از دير باز براى شيعه به كار مى بردند.



[28]ـ خطيب بغدادى در تاريخ خود ج 5 ص 87 / ميزان الاعتدال ذهبى ج 1 ص 38 /عسقلانى درلسان الميزان ج 5 ص 160/ذخائر العقبى طبرى ج 5 ص 160 /شيخ شعيب مصرى در كتاب«الروض الفائق» ص 204 (به نقل از :كتاب فاطمة الزهرا(عليها السلام) از ولادت تا شهادت ،نوشته سيد محمد كاظم قزوينى ـص 87)



[29]ـ «كان سبب وفاتها ،ان قنفذ مولى الرجل لكزهابنعل السيف بامره فاسقطت محسناً ومرضت مِن ذلك مرضاً شديداً» ـ دلائل الامامة


«انهاتضرب وتموت مِن ذلك الضرب» ـ كامل الزيارات وبحارالانوار  



[30] ـ صحيح بخارى ج 4 / ص 7، مسند احمد حنبل ج 1 / ص 335، ابن ابى الحديد ج 2 / ص 118، كنز العمال ج 3 / ص 138، شرح النهج ج 3 /ص 114



[31]- سوره نجم آيه 3و4 - ترجمه آيه«(پيامبر) هرگز به هواى نفس سخن نمى گويد، سخن او هيچ غير وحى خدا نيست.»



[32]- تذكرة الحفاظ (شمس الدين ذهبى) ج1 / 5.



[33]- تذكرة الحافظ (شمس الدين ذهبى) ج 1 / 13.



[34]- الطبقات الكبرى (كاتب الواقدى) ج 3 / 206.



[35]- انساب الاشراف ـ بلاذرى ج5 / 49.



[36]- احاديث عايشه ـ مرتضى عسگرى ص289



[37]- همان گونه كه در فصل اول از قول مسعودى و شهرستانى وجوينى شا فعى و... نقل شده است.



[38]- شرح نهج البلاغه ابن ابا الحديد ج2 ص30



[39]- فاطمه كوثر رسالت، بطحائى گلپايگانى ص157



[40]- سفينة البحار (شيخ عباس قمى (ره)) ج2 / ص 375ـ ماده «فطم»

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 16 |  لینک ثابت   •