تبليغاتX
فرهنگ خوبان

84/09/23

از تواضع امام رضا علیه السلام

يکي از ارزش‌هايي که هميشه و هرگاه از رسول خدا(ص) و علي مرتضي(ع) نقل مي‌شد و دائما روي منبر و تريبون روي آن تکيه مي‌شد، ساده زيستي آن بزرگواران بود. در اين باره آن قدر گفته‌اند و نوشته‌اند و شنيده‌ايم و خوانده‌ايم که بيشتر ما بخشي از تصوير ذهني‌مان نسبت به آن بزرگواران، همان زندگي ساده زيستانه آنان است.

اين روش البته با روش صوفيان تفاوت داشت و هرگاه که ساده‌زيستي گرايش به نوعي تصوف پيدا مي‌کرد، ائمه اطهار(ع) به مبارزه با آن برمي‌خاستند و گوشزد مي‌کردند که اسلام ميانه‌اي با رهبانيت و تصوف و انزواطلبي بي‌دليل و به بهانه تزکيه نفس ندارد. مرد آن است که در ميان اجتماع بماند و خود را بسازد و ديگران را تربيت کند و در عين حال زندگي عادي خود را داشته باشد و حقوق همسر و فرزندانش را رعايت کند. بنابراين، تصوف با ساده زيستي متفاوت است.

شايد يکي از تفصيلي‌ترين مطالب در اين‌باره مطالبي است که شهيد مطهري در سيري در نهج‌البلاغه و به مناسبت معناي زهد و زهد امام علي (ع) شرح داده است.

به هر حال اين ارزش‌ها در انقلاب ما جايگاه بالايي داشت اما در بسياري از مواقع و بيشتر در سنوات اخير مورد استهزاء قرار گرفت. در اين باره استدلال‌هاي شرم‌آوري شبيه به آنچه برخي از خلفاي اموي ارائه مي‌کردند، مطرح مي‌شد. اين مسأله تا حدي پيش رفت که کمتر از دو سال پيش، براي برگزاري مراسمي مربوط به امامان (ع) در يکي از مراکز استان‌ها، با استدلال‌هايي عجيب و غريب، بهترين هتل شهر را اختصاص به نويسندگاني دادند که در‌باره امام علي (ع) و اهل بيت بهترين کتاب‌ها را نوشته بودند. استدلال اين بود که اينجا امن‌تر و کم سروصداتر و ... است.

از ساده‌زيستي که بگذريم، به تواضع مي‌رسيم. در اين باره البته کم گفته‌ايم و نوشته‌ايم. تکبر و لوازم و تبعات آن در عرصه انديشه و عمل خارجي جايگاه بس والايي ميان ما دارد. آنان که بالاترند، ارتباطشان با توده‌ها اندک است. دليلش هم اين است که گرفتارند. همه‌اش با بزرگان و ديگران جلسه دارند. براي همين مردم کار، بلکه فداکاري مي‌کنند و اصلا توجه داشته باشيد که: به هر حال همه مساوي‌اند، اما برخي مساوي‌تر.

بدون تأمل از کساني که به همين کشورهاي همسايه رفته‌اند بپرسيد، اين تکبري که ما نمونه اش را در ايران داشتيم و داريم، در کدام يک از اين کشورها مي‌توان سراغ گرفت؟ در کجا اين قدر دست مردم از دامان مسئولان کوتاه است و اتاق‌هاي تودرتو و توقعات فوق تصور و حالت طلبکارانه و زباني پر ادعا که ما چه و چه کرده‌ايم و...

اصلا نبايد در اين‌باره چيزي گفت، چون همه مي‌دانند. البته اگر کسي از اين جماعت از کارش معزول شد، آن‌وقت تماس گرفتن با او راحت مي‌شود و خودش هم از سر بيکاري زياد سراغ ديگران را مي‌گيرد. درست به طوري که گاهي رفقاي اينها در چهار سالي که حضرات در حال خدمت هستند آنان را نمي‌بينند و بعد دوباره مجبور هستند روي ماه آنان را ببينند. اما در اين وقت ديگر چه به درد مي‌خورد؟ وقتي حاجي آقا عزل شد، به قول آن طنزنويس، اول آقا مي‌شود و بعد هم يارو، و در اين وقت ديگر چه دردي را از مردم دوا مي‌کند. آن وقت است که تازه شما ايشان را همه جا مي‌بينيد و البته شاهديد که حضرت آقا چه اندازه متواضع شده‌اند و گاهي هم به فقرا صدقه مي‌دهند.

همه اين روضه ها را خواندم که بگويم مع الاسف، تکبر در ايران نهادينه شده است. درست به جاي آن که تواضع نهادينه شود. اين جماعت به جاي اين که راحت جواب مردم را بدهند و به جاي اين که توقعي در احترام نداشته باشند، غالبا طلبکارند. اين اخلاق همان «اخلاق الاشرافي» است که عبيد زاکاني از آن مي‌ناليد.

حالا مدتي است که تواضع دوباره سرلوحه قرار گرفته است. اما آيا در حد شعار مي‌ماند يا به مرحله عمل هم مي‌رسد؟ آيا سازوکاري براي نهادينه کردن تواضع وجود دارد يا نه؟ آيا نظارتي در اين باره وجود دارد يا نه.
اکنون به مناسبت اين ايام عزيز که ايام تولد امام رضا (عليه‌السلام) است، يک روايت در باره تواضع آن حضرت بگويم.

زماني که امام رضا(ع) به عنوان وليعهد در خراسان بود آشکار است که تا چه اندازه موقعيت سياسي داشت. ايشان به عنوان جانشين خليفه وقت شناخته مي‌شدند و طبيعي بود که مردم سخت به آن حضرت احترام مي‌گذاشتند.

اين علاوه بر آن بود که عظمت حضرت تنها در اين عنوان ولايت‌ عهدي نبود نفس آن که سرآمد خاندان پيامبر (ص) است خود افتخاري بود که در هر لحظه مي‌توانست صدها بلکه هزاران نفر را در اطراف او جمع کند. همان اتفاقي که در نيشابور در وقت ورود آن حضرت به شهر افتاد و عالم و عامي براي ديدن او صف کشيدند و قلم به دست نشست تا روايتي از حضرت بشنوند.

اما همين امام بنا به روايتي که ابن شهر آشوب، نويسنده مشهور شيعه در قرن ششم به نقل از يعقوب بن اسحاق نوبختي روايت کرده است به گونه‌اي وارد حمام نيشابور شد که حاضران متوجه نشدند آن حضرت داراي چنان مقامي است. ابن شهر آشوب مي‌نويسد: حضرت رضا «عليه‌السلام» وارد حمام شد. يکي از کساني که حاضر بود ـ و ايشان را نمي‌شناخت ـ از آن حضرت خواست تا دلاکي او را کرده به اصطلاح امروزه کيسه او را بکشد. حضرت درخواست او را پذيرفت و مشغول کار شد. برخي که امام را مي‌شناختند، آن مرد را درباره امام رضا (ع) آگاه کردند و او مشغول عذرخواهي شد. با اين حال امام به او آرامش داده و همچنان به دلاکي او مشغول بود (مناقب ابن شهرآشوب: 2/412).

در روايتي صدوق نقل کرده است که وقتي حضرتش وارد حمامي شدند که در زمان ايشان به حمام الرضا شهرت داشته، آن اندازه عزيز بود که وقتي آن حضرت در آنجا غسل کرده و نماز ظهرش را خواند، مردم به حمام رفته از آن آب بهره مي‌گرفتند. (مسند الامام الرضا – ع – 1/57)

شايد بي‌مناسبت با بحث تواضع نباشد اشاره کنم که در روايتي آمده است که صاحب حمام، در وقت ورود امام صادق (ع)، از آن حضرت پرسيد: اجازه مي‌دهيد حمام را براي شما خلوت کنم؟ حضرت فرمود: نيازي به اين کار نيست. مؤمن سبک تر از اين چيزهاست. (مستدرک سفينة البحار: 2/433).

از امام رضا «عليه‌السلام» درباره تواضع و حد آن پرسش شد. حضرت فرمود: تواضع مراتبي دارد. از جمله آن که انسان قدر و منزلت و اندازه خود را بشناسد و همانجا و در همان حد متوقع باشد، آن هم با قلب سليم و آرام. رفتارش هم با ديگران آنچنان باشد که دوست دارد چنان با او رفتار کنند. اگر بدي هم ديد، با نيکي پاسخ دهد. خشمش را هم بتواند رام خويش سازد. از ديگران هم درگذرد. و البته خداوند نيکوکاران را دوست دارد (مسند الامام الرضا – ع – 1/273).

اين‌که امام تأکيد دارد که رفتارش با قلب سليم باشد، شايد به اين معناست که مبادا انسان وقتي تواضع مي‌کند در اين باره به خودش فشار بياورد. اين فشار خود يک حس طلبکاري در انسان پديد مي‌آورد و فکر مي‌کند اگر فلان جا تواضع کرده الان ديگر وقت تکبر فرا رسيده است. تواضع رياکارانه هيچ ارزشي ندارد.

امام رضا(ع) برخوردهاي مشاجره آميز را که از سر خودخواهي و بزرگ‌بيني است، مردود دانست و فرمود: چنين رفتارهايي سبب برآمدن غرور و از ميان رفتن عزت انساني مي‌شود (امالي الطوسي: 2/96).
گفتيم که اگر ساده زيستي و انزوا که گاه با تواضع اشتباه گرفته مي‌شود بوي تصوف بدهد، مورد انکار ائمه اطهار (ع) قرار مي‌گرفته است. به همين دليل گاه رواياتي ديده مي‌شود که ائمه در دوره هاي خاصي لباس هاي شيک مي‌پوشيدند. اما به طور طبيعي تواضع و ساده زيستي يک اصل بود.

معمر بن خلاد مي‌گويد: از امام رضا «عليه‌السلام» شنيدم که فرمود: به خدا سوگند اگر بر سر کار‌ آيم، غذاي ساده خواهم خورد و لباس ساده و خشن خواهم پوشيد. آنگاه حضرت به اين وصيت پيامبر (ص) به ابوذر استناد کردند که حضرت به وي فرمود: من لباس زمخت مي‌پوشم و روي زمين مي‌نشينم و انگشتانم را مي‌ليسم و بدون زين سوار بر الاغ مي‌شوم و کسي را هم پشت سرم سوار مي‌کنم. آنگاه فرمود: ‌اي اباذر! البس الخشن من الباس و الصفيق من الثياب لئلا يجد الفخر فيک مسلکا. اين ابوذر! لباس زمخت و ساده بپوش تا فخرفروشي در تو راه نيابد. (مکارم الاخلاق: 131).

ابراهيم بن عباس در باره اخلاقيات امام رضا«عليه‌السلام» مي‌گويد: زماني که حضرت خلوت مي‌کرد و سفره غذا پهن مي‌شد، تمامي خدمتکاران را بر سر سفره مي‌نشاند و با آنان غذا مي‌خورد. (مسند الامام الرضا عليه السلام: 1/45). ديگري نقل مي‌کند که در مسير خراسان که بوديم سفره پهن شد و حضرت خدمتکاران سوداني را هم بر سر سفره نشاند. من اعتراض کردم. حضرت فرمود: خداي ما يکي است. مادر و پدر ما هم يکي است و پاداش به اعمال ما خواهد بود. (روضة الکافي: 230).

البته امام نظيف بيرون مي‌آمد و چنان نبود که هيچ گاه از لباس تميز و شيک استفاده نکند. ابوعباد گويد: امام در تابستان روي حصير مي‌نشست و در زمستان پوست و لباس زمخت مي‌پوشيد و وقتي در برابر مردم ظاهر مي‌شد، لباس تميز و شيک داشت. (عيون اخبار الرضا عليه السلام : 2/178).

آيا براي جوانان اين مرز و بوم داشتن اين آرزو که اميران و حاکمانشان تواضع بورزند و از سر تواضع با توده‌ها همراه باشند و در اداره امور، انتقاد ديگران را بشنوند و عنداللزوم به مشورت بنشينند و پيران باتجربه را حرمت نهند و دست از تکبر و خودخواهي و غرور بردارند و از گذشتگان عبرت گيرند، عيب است؟ و در يک جمله پاسدار ارزش‌هاي الهي و انساني باشند و خود را با ديگران برابر ببينند.

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 15 |  لینک ثابت   • 

84/09/19

رهزن جدید در کمین


سيدعمار كلانتري

اين روزها برخي رويدادهاي فرهنگي و اجتماعي در حوزه اعتقادات و باورهاي ديني مردم در حال رخ دادن است كه به نظر مي‌رسد در صورت عدم ورود آگاهانه و شجاعانه روحانيون هوشيار و روشنفكران اصيل ديني به عرصه، خسارات جبران‌ناپذيري بر پيكره دين و فرهنگ و جامعه وارد خواهد آمد. ويژگي مشترك اين رويدادها، اين است كه در پس آنها، تلاش‌هايي در راه تشديد عوام‌گرايي در باورهاي ديني و مذهبي اقشار جامعه ديده مي‌شود.

آنچه در ايام اخير تحت عنوان مدعيان ارتباط با امام زمان(عج) و برخي دستورات عجيب آنان، نشست‌هاي كشف و شهود با اوصاف غريب و تازه‌ترين مورد آن، ورود همراه با اشك يك سگ به بارگاه امام رضا(ع) رخ داده و يا در محافل مردمي و خبري منتشر مي‌شود، نياز به نوعي واكنش فرهيختگان دين‌شناس و دلسوز را هويدا مي‌كند.

البته اين‌كه چرا در مقاطعي چنين مواردي در جامعه برجسته مي‌شود و متأسفانه طيف قابل توجهي از مردم را هم به خود مشغول مي‌كند، امري است كه تحليل آن، نيازمند واكاوي‌هاي جامعه‌شناختي و بررسي‌هاي عميق است.

مهم نيست كه آيا ورود اشكبار يك حيوان نجس به مقدس‌ترين نقطه خاك ايران، واقعي بوده يا ساخته دست چند انسان ناآگاه و يا حتي شياد؛ بلكه مهمتر آن است كه چرا اين موضوع يا موضوعاتي مشابه آن، به زودي در حد و اندازه‌هاي وسيعي مورد توجه قرار مي‌گيرد و مثلا تصاوير و سي‌دي‌هاي سگ مورد اشاره در ابعاد وسيعي منتشر مي‌شود و به عنوان يك آيت و نشانه مهم نشان اين و آن داده مي‌شود. يا از سوي ديگر، بخشي از افراد مورد توجه مردم از هاله‌هاي نوراني يا توجهات روحاني واردشده سخن مي‌گويند.

علاقه‌مندان به اين موارد، تمام هم‌وغم خود را بر اين گذاشته‌اند كه بگويند، فلان عنايت يا فلان امر غيرمعمول، حاكي از عنايت خداوند متعال و امامان معصوم است و به خيال خود، خدمتي به مذهب و ديانت كنند.

اما سؤال اينجاست كه آيا اكنون دست ما آن‌قدر از همه جا كوتاه شده كه تنها اين موارد را نشانه حقانيت عقايد و باورهاي خود بدانيم؟ مگر نه اين است كه انديشه شيعي، محكم‌ترين پايبست‌هاي عقلي را داراست؟ پس چرا عده‌اي سطح كار را تا آنجا پايين مي‌آورند كه يك حيوان نجس منشأ حقانيت و مشروعيت بخشي به يكي از اولياي خدا شود؟

اين‌گونه رفتارها، جداي از آن‌كه منجر به استهزاء و بهانه‌گيري سست‌باوران مي‌شود، زمينه‌ساز آسيب‌هاي ديگري نيز به ويژه بر اعتقادات نسل جوان اين مرزوبوم مي‌شود. آنان كه با ديد جستجوگر خود سري به دنياي خارج زده‌اند، مي‌دانند كه انجام اقدامات خارق‌العاده، كاري است كه از مرتاضان هندي هم برمي‌آيد و حتي شفا دادن يك بيمار لاعلاج، امري نيست كه در گوشه‌اي از دنيا توسط برخي كشيشان عيسوي نيز برنيايد.

به راستي اگر اعتقادات جوان ما تنها از چند «خواب» و «عنايت» شكل گرفته باشد، آيا با ديدن چنين مواردي دچار سؤال نمي‌شود و سست‌عقيده و منحرف نمي‌گردد؟ حال آن‌كه اسلام و نسخه حقيقي آن يعني تشيع، مجموعه‌اي نيست كه حقانيت خود را از شفا يافتن چند مريض يا پاره‌اي نور و صدا در خواب و بيداري گرفته باشد. بلكه مستدل‌ترين جهان‌بيني‌ها و ايدئولوژي‌ها را در خود دارد كه مي‌تواند به خوبي در برابر ديگر انديشه‌ها قد علم كند.

اگر امامان شيعه برحقند، از آن روست كه زلال‌ترين مفاهيم معنوي را كه از سرچشمه وحي و افادات پيامبر اكرم(ص) دريافت كرده‌اند، در اختيار پيروان خود مي‌گذارند و به واسطه اين مفاهيم و دستورات، انسان كامل تربيت مي‌كنند.
امام خميني، انقلاب اسلامي را اعجاز بزرگ قرن و امداد غيبي الهي ناميد، رويدادي كه به واسطه آگاهي اقشار پرشمار مردم ايران و حركت فعال مبتني بر ايمان آنان به وجود آمد.

اگر امام خميني و انقلاب اسلامي برحق است، معجزه آن متحول كردن جواناني است كه زماني تنها خوراك داده شده به آنان، ميكده‌ها و سينماهاي دوران طاغوت بود و مدتي بعد، جان خود را بر كف گرفتند و حاضر شدند جان و هستي خود را فداي دين و ميهن كنند.

منطق دين، منطق حركت و تلاش و تكاپو بر محور ايمان و توكل به خداست، نه نشستن و اطمينان بيجا به امداد غيبي باري تعالي. از همين رو اگر در مقطعي، جوانان تحت تربيت جمهوري اسلامي نيز سر از اعتياد و فساد درآوردند، بايد عملكرد خود را بازبيني كرده و اشكالات خود را اصلاح كنيم.

به هر حال، اكنون به نظر مي‌رسد زنگ خطر عوام‌گرايي در دين به صدا درآمده و در اين شرايط، انديشورزان دلسوز و مصلحان دين‌شناس بايد در چنين شرايطي پا به ميدان گذارند و عرصه را از دست ناآگاهان بگيرند.

در اين باب، توجه به نكاتي چند ضروري به نظر مي‌رسد:
1ـ در مقطع دوم خرداد و حتي پيش از آن، يك جريان فكري در كشور پا به عرصه گذاشت كه در پوشش روشنفكري ديني به نقد و يا زير سؤال بردن پاره‌اي از اعتقادات ديني مردم پرداخت. شروع كار اين جريان، البته به پيش از دوم خرداد برمي‌گردد، اما فضاي باز رسانه‌اي و مطبوعاتي به آن مجال بيشتري داد. در آن مقطع بسياري از روحانيون و عناصر دلسوز فرهنگي جامعه ضمن ابراز نگراني، خواستار برخورد با اين جريان شدند.

در مقطع كنوني نيز دست‌كم احتمال قوت گرفتن جرياني كه دين را عوامانه تفسير و ترويج مي‌كند، مي‌رود كه آن روي سكه جريان پيشين است و خطرات آن بر كسي پوشيده نيست. به نظر مي‌رسد حداقل برخوردي كه بايد با اين جريان جديد از سوي دلسوزان عرصه دين و فرهنگ صورت گيرد، هشدار درباره آنان و تحذير مردم و متدينان به خطر اين جماعت جديد است.

2ـ در برخورد با اين رويكرد جديد، بايد واكنشي حكيمانه و جامع داشت و نبايد در اين باب، صنفي برخورد كرد. از چندي پيش، شاهد واكنش آگاهانه جمعي از روحانيون به برخي آفات و خرافه‌گرايي در مداحي‌ها بوده‌ايم كه آخرين آنها، واكنش مجلس خبرگان و تذكرات رهبر انقلاب در جمع ذاكران و مادحان اهل بيت(ع) بود. اين واكنش، اگرچه پديده مباركي است، اما بايد جامع و همه‌گير باشد و چنانچه رويكردهاي عوامانه به دين از خطبا و وعاظ و روحانيون هم سر زند، بايد تذكرات و هشدارها به آنان نيز گوشزد شود. در اين ميان، صداوسيما نيز كه نقش حساس در ميدان دادن به مبلغان ديني دارد، بايد در انتخاب آنان به اين معيار مهم توجه جدي نمايد.

3ـ البته با يك نگاه اوليه مي‌توان دريافت، يكي از زمينه‌هاي گسترش اين رويكردهاي عوامانه، رواج برخي نقل‌قول‌ها و داستان‌ها در پاره‌اي مجالس است. در اين محافل، برخي ذاكران و واعظان به جاي آن‌كه به اصل دين و مذهب و ذكر ويژگي‌هاي اصلي اولياي الهي بپردازند، به تعريف خواب و روياهايي براي مردم مي‌پردازند كه اساسا، سنجش راستي و درستي آنها امكان‌پذير نيست.

با اين وصف، همان‌گونه كه گروهي از بزرگان حوزه نيز گوشزد كرده‌اند، بايد نهضتي فراگير در پالايش مجالس مذهبي از موارد خرافي و يا حتي غيرمستند، برپا شده و تلاش شود اصل معارف ديني، البته با زبان جديد و جذاب، در اختيار توده‌هاي مردم و به ويژه نسل جوان قرار گيرد.

4ـ نكته ديگر آن است كه به هر حال بخواهيم يا نخواهيم، اعتقادات ديني بخش زيادي از مردم ما كه عوام‌الناس ناميده مي‌شوند، احتمالا با پاره‌اي از عوامزدگي‌ها و سطحي‌نگري‌ها همراه است. ممكن است همين باورهاي سطحي، براي اين قشر از مردم تا حدودي هدايت‌كننده و راهگشا باشد، اما بدون ترديد، اين اعتقادات كم‌مايه، نسل‌هاي جديد را كه در ميان افكار و گرايش‌ها و ديدني‌ها و شنيدني‌هاي گوناگون قرار دارند، كفايت نمي‌كند.

يكي از دلايل فاصله گرفتن بخش‌هايي از نسل جوان با باورها و رفتارهاي ديني آن است كه تنها منبع اعتقادات ديني آنان، باورهاي سطحي و كم‌مايه شكل‌گرفته در خانواده است و طبيعي است كه توان تاب آوردن در برابر رهزنان فكر و انديشه را نداشته باشد.

اينجاست كه وظيفه انديشورزان حوزه فكر ديني مشخص مي‌شود كه در حوزه و دانشگاه مشغول فعاليتند. اين گروه بايد در نظر داشته باشند كه وظيفه آنان تنها به چند سخنراني علمي و محدود در داخل يا خارج محدود نمي‌شود، بلكه بايد تلاش كنند تا موضوعات فكري را به دغدغه جامعه تبديل كنند و انديشه‌هاي درست و ناب را در اختيار نسل جوان جامعه قرار دهند. اين تنها راهي است كه به مدد آن، انديشه اصيل ديني مي‌تواند در جامعه ادامه حيات دهد و باز هم راه روشن فراروي جوانان و مشتاقان بگشايد.

اين مختصر نيز از آن رو بيان شد كه تنها توجه متصديان دين و فرهنگ را برانگيزد. بدون شك با ورود عالمان آگاه به زمان و باز كردن موضوع، مي‌توان به نتايج بهتري دست يافت.




  •   نمي دانم چرا اين روزها توسط سايت بازتاب در بايكوت قرار گرفته ام ولي به اميد درج اين مطلب آنرا براي شما مي فرستم.
    دين ريشه در فطرت انسان ها دارد و پيامبران الهي نيز رسالت يافته اند تا اين موضوع را به فعليت برسانند و به دليل فطري بودن آن، مورد توجه مردم و حتي مخالفان آنها قرار مي گرفت و اين موضوع به زماني خاص محدود نمي شد. از آنجا كه خداوند متعال همه بندگانش را يكسان نيافريده، بيان اين مساله فطري به روش هاي متفاوت توسط بندگانش انجام مي شود. آنجا كه مي گويد "هيچ آداب و ترتيبي مجو - هر چه مي خواهد دل تنگت بگو". ما نمي توانيم فردي را به اين دليل كه ممكن است منظورش را درست متوجه نشده ايم به سطحي نگري متهم كنيم. ولي بيان نظرات در مورد دين و خدا در سطح جامعه معمولا عواقب خوشي نداشته است. مثل آنچه به سر منصور حلاج آمد كه آنچه او مي گفت از نظر فقه "متناقض با وحدت خدا" بود و به همين دليل سر به دار شد.
    در مذهب شيعه صوفي گري وجود داشته و يكي از راههاي رسيدن به خداست. ولي معمولا صوفيان نظراتشان را از مردم، به دليلي كه گفتم، پنهان مي كنند.
    اگر امروز مي بينيم كه فردي كه به قول شما "فردي مورد توجه مردم" صحبت از هاله نوراني مي كند بايد پرسيد چرا اين موضوع به بيرون درز كرده است. مگر اين حرف در يك محفل خصوصي زده نشده بود (طوري كه گويندگان نمي دانستند در حضور دوربين صحبت مي كنند). در اينصورت كساني كه به هر دليل آنرا منتشر كردند به اين موضوع دامن مي زنند. يا كسي كه سگي را به حرم امام رضا (ع) برده، كساني كه خبر آنرا منتشر مي كنند در اين مورد مقصرند.

  •   به واقع حرف دل ما را زديد .من نمي دانم چرا روحانيون مااين همه از نقد ارزشهاي ديني واهمه دارنداستاد مطهري ميفرمايند من از اشكال گرفتن منتقدين به اسلام خوشحال مي شوم زيرا دين اسلام انقدر غني است كه مي تواندجوابگوي تمام اشكالات وارده باشد كه در ضمن اين كشمكش به ترديدهاي نسل جوان نيز پاسخ داده مي شود(ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا )
    به نظر حقير هيچ ضربه اي كاري تر از شهادت استاد به ايران و اسلام وارد نشده وايشان هيچگاه به درستي شناخته نشد

  •   بازتاب گرامي،

    با سپاس از نمايش يادداشت ارسالي، از
    آنجا كه در مواردي افزودن آيين نگارش، خواندن يادداشت را روانتر ميساخت، اين يادداشت را دو باره با اصلاحاتي در آئين نگارش آن ارسال ميدارم و سپاسگزار خواهم بود چنانچه متن اصلاح شده را بجاي متن پيشين نمايش دهيد.



    هر بخش از دين آسماني يك آموزه يا درس است براي برهه هايي از زمان و يا رگه هايي از مردم كه به آن آموزه نياز دارند. كسي كه در او هيچ اراده و گرايشي براي زنده بگور كردن نوزاد دختر خود نيست، نيازي به آموزه ديني ندارد كه او را از اين كار باز دارد. دين يك گام اخلاقي يا نيك منشي براي انسانهايي است كه به آن گام اخلاقي نياز دارند و هنوز آن گام را براي رسيدن به ترازهاي اخلاقي و نيك منشانه بالاتر پشت سر نگذاشته اند. خداوند بشر را در يك آموزشگاه اخلاق گذاشته تا اخلاق و منش نيك او را بپروراند تا او شايستگي نزديكي و پيوستگي بيشتر با پروردگار را بدست آورد و به ترازهاي بالاتري كه در سامانه هستي براي او پيش بيني شده برسد. همه چيزي را كه بشر با پيشرفت دانش مي آموزد بخشي از نظام هستي و پيامي از سوي پروردگار به بشر است. بنابر اين پيامهاي پروردگار به بشر همواره ادامه داشته و دارد. ما شايد از دين آموزه ها و درسهايي براي سمتگيري در راه پروردگار گرفته باشيم، ولي اين درسها ما را از يادگيري درسهاي بيشتر و پيشرفته تر بي نياز و فارغ التحصيل نكرده است. ريشه همه خرافات در ميان شهروندان كشور ما، در مانند نمايي برخي علم ها بجاي علم و دانش راستين است كه راه را به اين سمت ميگشايد كه كساني عالم شمرده شوند كه براستي عالم نيستند، و هر كس بتواند خود را در جايگاه علم و عالميت بنشاند. آيا تا كنون ديده ايد شيادي يدون هيچ دانش مكانيك بتواند مدير يك كارخانه اي را از بابت اينكه او مهندس مكانيك است فريب دهد؟ آيا اين ممكن است؟ آيا هيچ بيمارستاني تا كنون به يك جراح يا پزشك دروغين كار داده است؟ آيا هيچ پژوهشكده اي به يك فيزيكدان دروغين پول مطالعات داده است؟ مسئله اينجاست كه برخي باورها بر بنيانهايي سوارند، يا بهتر بگوييم كه بر هيچ بنيان انديشه اي سوار نيستند، بگونه اي كه راه را باز ميگذارند كه هر كس بتواند هر برداشتي را كه دلش خواست به پيش بكشد و برداشت هيچكس نميتواند بر برداشت كس ديگر برتري داشته باشد، زيرا روشهاي راستين دانشمندانه، پيش نيازي براي پيش كشيدن اين برداشتها از سوي هيچكس نيست، چه آنهايي كه شياد ناميده ميشوند و چه آنهايي كه نه. تنها براي هر دو گروه اين مهم است كه كداميك از آنها از نيروي برخورد فيزيكي بيشتري برخوردار است كه طرف يا سمت روياروي خود را پس براند و خاموش سازد، و داشتن استدلال به شيوه و روش دانشمندانه در اين رويارويي از سوي همه بازيگران به هيچ انگاشته ميشود . در اين ميان گروهي نيز جز با تسليم كامل سمت مقابل يا روبرو دست نميكشند، و كسي حق ندارد در موضع مخالف با ديدگاههاي آنها بماند و بايد در برابر اين ديدگاهها تسليم و خاموش شود.

    آنها كه نميپذيرند پروردگاري هست، آزادند كه بگويند پروردگاري نيست، زيرا زور و استبدادي در هستي براي پذيرش خداوند ديده نميشود، مگر زورگويي و استبداد بشر بر بشر. ولي آنهايي كه ميپذيرند خدايي هست، بايد همه انديشه خود را بر اين پايه استوار سازند كه در هستي چيزي بيرون از پروردگار نيست. خدا براي آفرينش، از اينجا و آنجا لوازم تهيه نميكند. در هستي جايي جز آفريدگار نيست و گرنه آن آفريدگار، آفريدگار اصلي و يگانه نيست. اگر انديشه خدا باور ما بر اين پايه ايستاد، سپس بايد از خود بپرسيم: آيا دانش فيزيك ميتواند چيزي به ما بياموزد جز در باره پروردگار و روشهاي او براي آفرينش؟ هنگامي كه روز بروز و با شتاب بيشتر دامنه دانشهايي مانند رياضيات و فيزيك گسترش مي يابد، آيا مرزهاي اين دامنه ما را به چيزي جز پروردگار نزديك ميكند؟ هنگامي كه دانش فيزيك رفته رفته به آن رسيده كه به غير از چهار بعد شناخته شده (طول، عرض، ارتفاع و زمان) هفت بعد ديگر هم وجود دارد (نظريه رشته هاي انرژي يا نظريه "ام")، آيا يافتن اينكه در وراي آن ابعاد چه ميگذرد و آن ابعاد چه آثاري بر پديده ها در ابعاد چهار گانه ميگذارند، آيا ما به راه و روش پروردگار در آفرينش و شيوه هدايت آن نزديكتر نميشويم؟ هنگامي كه دانش راستين با يافتن اجزا كوانتومي نرم افزاري (اطلاعاتي) و سخت افزاري ( سازه اي) سلولهاي سازنده موجودات زنده، و در يك سخن "ماشين زندگي،" و زمان پيدايش اين پديده بر روي زمين، و شناسايي مرز و ماهيت رفتار نيروهاي چهارگانه طبيعت، اين نتيجه گيري را با استدلال استوار علمي پا برجاتر ميسازد كه هيچ راهي جز آفرينش آگاهانه و هوشمندانه در پشت پيدايش زندگي بر روي اين كره خاكي متصور نيست، آيا آنهايي را كه به خدا باور ندارند، به سمت باورمندي خدا نميكشاند و باور باورمندان به خداوند را استوارتر نميسازد؟ همين پيشرفت دانش است كه دارد امروز متون درسي زيست شناسي را در آمريكا از باور لائيكها كه معتقد به پيدايش نا هوشمندانه موجودات زنده و بدنبال آن انسان، از كاركرد كور و بي هدايت نيروهاي ْطبيعت هستند، به سمت متوني دگرگون ميسازد كه دست و جايگاه هوشمندانه آفريننده اي را در پشت اين پديده پيچيده پيش ميكشد. آيا چنين دگركوني هايي گواه تكان دهنده آن نيست كه علم و دانشي كه گاهي غير خدايي، يا از سوي بسياري نادانان حتي ضد خدايي بشمار مي آمد، دارد پيام آور خدا ميشود؟


    سخن كوتاه اينكه: اگر علم و دانش در جامعه ما براستي علم و دانش شد، در آنصورت عالم هم براستي عالم ميشود، و نه تنها شهروندان در اين بستر به سوي آگاهي و رفاه بيشتر پيش ميروند، بلكه هيچ روزنه اي براي گشودن و پراكندن خرافات باز نمي ماند و آموختن پديده هاي پيدا و ناپيداي هستي آنچنان شتاب ميگيرد كه ديري نخواهد پاييد كه همه بدانند كه دين و پيام راستين پروردگار چيست و نشانه هاي آن كدام است.
  • نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 15 |  لینک ثابت   • 

    84/09/15

    گلدکوئیست

    شركت‌هاي هرمي /آرش شكرريز

    (كارشناس ارشد حقوق)

    چند صباحي است، مجموعه‌هايي با عنوان شركت‌هايي چون گلد كوئيست، my 7 diamoud پنتاگون‌ها و... در كشور فعاليت‌هايي را صورت مي‌دهند. افراد عضو مجموعه‌هاي فوق‌الذكر در جلساتي به عنوان دعوت با بيان مطالبي و وعده و وعيد به مخاطبين خود چنين القا مي‌كنند كه مي‌‌توانند در مدت كوتاهي به آساني سود گزافي را كسب كنند، در اين نوشتار سعي شده است تا با بررسي قانوني به تحليل فعاليت اين قبيل افراد پرداخته شود.
    1ـ در ماده 2 قانون تجارت اعمال تجاري تعريف شده است. صرفنظر از اينكه اساساً عمل فروش سكه طلا عملي است تجاري يا خير و اگر چنين است بايد كليه صنف طلافروشان را تاجر فرض كرد، شايد بتوان عمل مجموعه گلدكوئيست را براساس بند يك ماده دو قانون فوق‌الذكر كه مي‌گويد: (خريد يا تحصيل هر نوع مال منقول به قصد فروش يا اجاره اعم از اينكه در آن تصرفاتي شده يا نشده باشد) تجاري فرض نمود لكن هر شركت تجاري از اقسام هفت گانه ماده 20 قانون تجارت موظف است حسب مواد 16 الي 18 قانون تجارت براي فعاليت در قلمرو ايران در مراجع ثبتي صالح به ثبت برسد. اما با توجه به همين مواد قانوني نوع چارت و مجموعه شركت‌هاي فوق‌الذكر در قالب شركت‌هاي هفت گانه قانون تجارت و شركت مدني مندرج در ماده 571 قانون مدني نمي‌گنجد. بنابراين گذاشتن نام شركت بر مجموعه‌هاي فوق فعلاً در ايران صدق نمي‌كند.
    هر چند كه تا پيش از تصويب طرح ممنوعيت فعاليت اين شركت‌ها مي‌توان در قالب ماده 10 قانون مدني در چارچوب قراردادهاي خصوصي في‌مابين و اشخاص، اعمال افراد فوق‌الذكر را توجيه نمود.
    2ـ فرض مي‌كنيم كه افرادي پس از طي مراحل قانوني با عناويني ديگر اقدام به ثبت شركتي مي‌نمايند و عملاً به عنوان زير شاخه مجموعه‌هاي فوق اقدام به فعاليت مي‌نمايند. اولاً: مراجع صالح ثبت شركت‌ها به فعاليت‌هايي كه در اظهارنامه ثبتي پر شده و طبق ضوابط پيش‌بيني شده در قانون تجارت مجوز اعطا نموده است و اعطاي مجوز از مراجع ثبتي نافي مطلق اعمال افراد فرصت‌طلب نيست و مجوز موصوف نمي‌تواند هميشه ضامن مطلق فعاليت شركت‌هاي ثبتي باشد، ثانياً: اگر فرض بر اين بود كه هيچ خطايي رخ نمي‌دهد و شركت‌ها چون مدينه فاضله مصون از هرگونه تخطي هستند چرا قانونگذار مقررات مربوط به ورشكستگي را تصويب نموده است؟ و وفق مواد 670 و 671 قانون مجازات اسلامي براي ورشكستگان به تقلب و تقصير مجازات تعيين نمود؟
    بنابراين نتيجه مي‌گيريم كه صرف اعطاي مجوز از سوي مراجع ثبتي تنها مجوزي براي فعاليت در چارچوب قانوني است به شرطي كه شركت ثبتي يكي از شركت‌هاي مندرج در قانون باشد و عملاً نيز به فعاليت‌هاي قانوني بپردازد. حال فرض مي‌كنيم كه گردانندگان مجموعه‌هاي موصوف عنوان كنند كه قانون تجارت ايران در سال 1311 با اصلاحات بعدي به تصويب رسيده است و در آن زمان چنين فعاليت‌هايي پيش‌بيني نشده بود و وجود نداشته است. در پاسخ به اين سؤال بايد گفت كه اساساً قانون تجارت ايران با پيش‌بيني بازرسي، تشكيل مجمع عمومي سالانه و مجمع فوق‌العاده سازمان بازرسي و... ضمانت‌هاي لازم را براي كنترل شخصيت‌هاي حقوقي و حفظ حقوق سهامداران نموده است، هر چند كه نگارنده نافي نياز به اصلاحات قانون تجارت نيست، لكن در مجموعه‌هايي چون گلدكوئيست در ايران كنترل و نظارتي از سوي اعضا وجود ندارد و طبعاً صرف خوشنام بودن شركت در فرسنگ‌ها دورتر از ايران نمي‌تواند ضمانت مناسبي در عرف تجاري محسوب گردد، در اين مجال به 3 عنوان 1ـ نحوه عضو شدن در اين مجموعه‌ها، 2ـ نحوه تبليغات و بازاريابي و 3ـ نحوه پرداخت‌ها در مجموعه‌هاي موصوف مي‌پردازيم.
    نحوه عضو شدن: 1ـ عضويت با خريد اجباري يكي از محصولات به صورت نقد، 2ـ خريد اجباري محصول به صورت اقساطي، در نوع اول شخص با خريد محصول به صورت نقدي مي‌تواند كالاي خود را دريافت نمايد و با معرفي افراد ديگر به عنوان خريدار پورسانت دريافت نمايد.
    در نوع دوم، خريدار اقساطي مي‌تواند با پرداخت مبلغي پيش پرداخت و مابقي با معرفي خريداران ديگر ابتدا كالاي خود را دريافت نمايد و سپس با معرفي خريداران ديگر پورسانت دريافت نمايد.
    بالاخره خريدار به معرفي عده‌اي معين (حدود 32) نفر به حداكثر پورسانت دريافتي مي‌رسد يا اصطلاحاً فلاش اوت مي‌شود و به قول افراد اين مجموعه‌ها هفته‌اي 9 ميليون تومان و ماهانه 36 ميليون تومان دريافت مي‌نمايد اما سؤال اين است كه اين مجموعه از اين فرد چه ميزان درآمد داشته است كه مدت طولاني به وي ماهانه 36 ميليون تومان پرداخت نمايد؟ بر فرض صحت اينكه افرادي به اين مرحله رسيده‌اند و با پذيرش اين اصل كه افرادش در تمام دنيا مجموعه‌اي متناهي را مي‌سازند پس از مدت كوتاهي افرادي كه به اين ميزان درآمد مي‌رسند بسيار زياد مي‌شوند آن گاه سران اين مجموعه‌ها چگونه مي‌خواهند مبالغ فوق‌الذكر را به افراد متعهد بپردازند؟ نكته بعدي اينكه اگر اين تجارت اين قدر سودآور است چرا كارشناسان بانك مركزي كه امكانات وسيع‌تري در اختيار دارند اقدام به اعمال مشابهي نمي‌نمايند؟ بديهي است كه تمام فعاليت‌هاي مجموعه‌هايي چون گلدكوئيست در فضاي مجازي اينترنت صورت مي‌پذيرد و اين افراد با خريد مقدار فضايي اقدام به تأسيس سايتي نموده‌اند اگر اين سايت تعطيل شود، براساس چه مداركي و در كدام مرجع بين‌المللي مي‌توان صاحبان اين شركت را تحت تعقيب قرار داد؟
    2ـ نكته جالب‌تر در مورد بازاريابي اين مجموعه‌هاست. افراد موصوف به نمايندگان مجموعه‌هاي هرمي معتقدند كه چون تبليغات رسانه‌اي هزينه‌اي گزاف دارد ناگزير از سيستم تبليغات شفاهي استفاده مي‌كنند كه در حقيقت ترفند جالبي است زيرا اين افراد از طريق افراد وابسته به يكديگر اقدام به عضوگيري مي‌نمايند. مجموعه خويشان و آشنايان نزديك و... خود را عضو مي‌كنند تا چنانچه سكه‌اي ارسال نشود و يا مشكلي رخ دهد اساساً شكايتي مطرح نشود، به طور مثال پدري عليه فرزند خود و يا دوستي عليه آشناي خود كمتر طرح شكايت مي‌نمايد و بيشتر سعي مي‌نمايد كه از طريق مصالحه موضوع را حل و فصل نمايد.
    3ـ عدم پرداخت مستقيم پورسانت‌ها در ايران با وجودي كه مي‌توان به بانك‌هاي ايران كليه حواله‌هاي ارزي را فرستاد، افراد عضو اين مجموعه‌ها بيان مي‌كنند كه اين امر مقدور نيست. اولين شوك به سوداگران و سرمايه‌گذاران اين مجموعه‌ها در تابستان گذشته رخ داد كه سكه‌هاي ارسالي ارزش كمتري از مقدار عنوان شده داشت و شكاتي در دادسرا عليه اين موضوع شكايت نمودند. با تمام اينها استدلال درستي براي عدم پرداخت مستقيم پورسانت‌ها در ايران بيان نمي‌كنند.
    اخيراً در مجلس شوراي اسلامي طرحي عنوان شده است كه در صورت نهايي شدن لازم‌الاجرا مي‌گردد و چنين فعاليت‌هايي جرم محسوب گرديده و ممنوع اعلام شده است. مقنن با تصويب اين طرح گام مثبتي را در راستاي اهداف حمايتي قانون برداشته است كه با جلوگيري از سوءاستفاده احتمالي افرادي سودجو مانع از ضرر قريب‌الوقوع شهروندان مي‌گردد و حكم قانون راه را براي قوه محترم قضائيه براي برخورد قاطعانه با افراد متخلف هموار نموده است
    .

    منبع: روزنامه اقبال مورخ ۱۰ خرداد ۱۳۸۴

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 9 |  لینک ثابت   • 

    84/09/15

    گلدکوئیست

     گزارش خبرنگار اقتصادي خبرگزاري فارس، دکتر حميدرضا كاتوزيان نماينده مردم تهران در مجلس شورای اسلامیبا اشاره به 240 ميليون دلار ارز خارج شده از طريق شركت گلدكوئيست از كشور گفت: با اين سرمايه مي‌توان 20 كارخانه خودروسازي كشور را نوسازي، 360 هزار اشتغال مولد ايجاد و سالانه 300 هزار دستگاه خودرو توليد كرد.

    دکتر حميدرضا كاتوزيان در همايش بررسي شركتهاي گلدگوئيستي در دانشكده فني دانشگاه تهران گفت: عملكرد شركتهاي گلدكوئيستي با ساختار هرمي و بازاريابي چند سطحي بر خلاف شرايط تجارت منصفانه (fair trade) است.
    وي اظهار داشت: يكي از شرايط مبادله و تجارت در دنيا، تجارت منصفانه است، يعني پولي كه در قبال خريد يك كالا و يا خدمت پرداخت مي‌شود، بايد با هم سنخيت داشته باشند و اين قاعده مورد قبول همه سازمانهاي تجاري دنيا است، در حالي كه در شركتهاي گلد كوئيستي (شبيه گلدكوئيست) اين شرط اساسي تجارت منتفي است.
    عضو كميسيون صنايع و معادن مجلس با اشاره به طرح يك فوريتي مجلس براي جلوگيري از فعاليتهاي شركتي شبيه گلدكوئيست، گفت: با توجه به موج شكايت مردم مالباخته از فعاليت در شبكه شركتهاي مانند گلد گوئيست، مجلس به عنوان يك وظيفه حاكميتي و براي جلوگيري از زيان عده قابل توجهي از مردم و خروج ارز از كشور از اين طريق، طرحي براي جلوگيري از فعاليت شركتهايي از اين دست ارائه كرد.
    كاتوزيان گفت: سابقه فعاليت شركتهاي با ساختار هرمي شكل و بازاريابي چند سطحي در ساير كشورهاي پيشرفته هم نشان مي‌دهد كه دولتها براي جلوگيري از رشد قارچ گونه اين شركتها قانونهاي مخصوص وضع كرده اند و مانع زيان ملي كشور خود شده اند.
    وي ادامه داد: فعاليت شركت شبيه گلدگوئيست در آمريكا به نام ام وي (Amway) باعث پيدايش موج شكايتهاي مردمي از آن شد، و كنگره مجبور شد طرح محدود كردن فعاليت آن را بدهد، ولي با نفوذ اعضاي اين شركت در سناي آمريكا مانع توقف كامل آن شد ولي در عين حال فعاليت آن در اكثر ايالتهاي آمريكا ممنوع شد.
    كاتوزيان گفت: گرچه يك شركت توليدي شبيه جنرال الكتريك شايد با برخي شكايتها براي عدم كيفيت محصول روبرو، شود ولي هيچ وقت با موج شكايت عمومي روبرو نمي‌شود، در حالي كه شركتهاي گلدكوئيستي پس از فعاليت، همواره با موج شكايت روبرو مي‌شوند.
    عضو كميسيون صنايع مجلس با اشاره به موج شكايتهاي عليه گلدكوئيست در ايران، گفت: براي جلوگيري از خروج 240 ميليون دلار از طريق گلدكوئيست از كشور و پيشگيري از ضرر ديدن مردم، مجلس شوراي اسلامي به عنوان قسمتي از حاكميت،وارد مساله شد و طرح ممنوعيت فعاليت اين گونه شركتها را ارائه كرد و اميدواريم با تصويب هر چه زودتر آن، جلوي فعاليت شركتهاي ياد شده گرفته شود.
    كاتوزيان خاطر نشان ساخت: طرح مجلس براي جلوگيري از فعاليت شركتهاي گلدكوئيستي با پشتوانه كارشناسي مركز پژوهشهاي مجلس تهيه شده و نمايندگان مجلس مراقب هستند كه در طرح ياد شده، فعاليت سالم شركتهاي ديگر تجاري در قالب تجارت الكتروني مانند فعاليت بازاريابي الكتروني شركتهاي بيمه، بازاريابي تجاري اينترنتي و تجارت الكتروني دچار خدشه و صدمه نشود.
    وي در تشريح وظيفه حاكميتي در مقابل حفظ پول و سرمايه ملي گفت: اگر تعدادي از افراد تصميم گرفته پول خود را آتش بزنند يا در چاه بريزند، حاكميت مي‌تواند به عنوان وظيفه حفظ پول ملي و جلوگيري از تباه شدن قسمتي از سرمايه ملي وارد عمل شده و جلوي آن را بگيرد و نمي توان گفت، اين افراد مالك پول خود هستند و هر كاري مي‌خواهند سر آن در آورند.
    كاتوزيان ادامه داد: بنابراين ورود مجلس به بحثهاي شركتهاي گلدكوئيستي از اين منظر است.
    كاتوزيان گفت: بيشترين شكايتهاي مردمي از شكايتهاي گلدكوئيستي از قشر محروم جامعه و ساكنان جنوب تهران، اسلام‌آباد، شهرري و عامه مردم است، كه اينها حتي فرش‌زيرپا، تلويزيون و يخچال، طلاي زنها و ساير لوازم خانگي را فروخته‌اند و به اميد پولدار شدن وارد فعاليت شبكه هاي گلدكوئيستي شده‌اند.
    وي ادامه داد: مراجعان به نمايندگان مجلس در اين خصوص با اظهار اين كه دچار ياس و نااميدي شده‌اند، حتي برخي از آنها قصد شكايت به مراجع قضايي ندارند، زيرا كساني كه آنها را به اين راه كشيده‌اند، دوست، فاميل، قوم و خويش يا از نزديكان آنها بوده‌اند و آنها فقط تحمل ضرر مي‌كنند و حاضر به شكايت رسمي نمي‌شوند.
    كاتوزيان گفت: در شكايتهاي مطرح شده از شركت گلدكوئيست اين شركت با وجودي كه توان به كارگيري وكيلهاي توانا داشت، ولي با علم به نادرست بودن كار خود، اقدام به گرفتن وكيل نكرده و خواست شاكيان را قبول كردند.
    عضو كميسيون صنايع و معادن مجلس در مورد ساختار شركتهاي هرمي شكل و بازاريابي چند سطحي MLM گفت: اعضاي جذب شده به اين شبكه‌ها در دو رديف انتهايي عضويت (پايين‌ترين سطح و سطح قبل از آخرين رديف) هيچ دريافتي ندارند و در آن صورت 75 درصد اعضاي اين شبكه هيچ عايدي نخواهند داشت و اين نشان مي‌دهد، مبادله صورت گرفته به هيچ وجه شرط انصاف را ندارد و در قالب قانون تجارت هم نمي‌گنجد.

    كاتوزيان گفت: براي تشويق مردم به فعاليت در اين شركتها به اصطلاح در باغ سبز نشان مي‌دهند و فردي كه تلويزيون با يخچال خود را مي‌فروشد، به او مي‌گويند او صاحب خودروي بنز الگانس مي‌شود، در حالي كه اين توهمي بيش نيست و فقط درصد ناچيزي از آن افراد به آن وعده مي رسند و اين نوع معامله طبق قانون تجارت همه كشورها از جمله ايران باطل است.
    كاتوزيان گفت: شركتهاي شبيه گلدكوئيست با بكارگيري روانشناسان و جامعه‌شناسان قوي،شرايط كشورهايي مانند تركيه، پاكستان و ايران را مطالعه مي‌كنند و طبق عادت، فرهنگ و اعتقادات مردم برنامه‌ريزي مي‌كنند.
    عضو كميسيون صنايع مجلس گفت: افرادي از مردم كه در اين شبكه‌هاي چند وجهي و هرمي شكل به كار گرفته مي شوند نه در قالب قانون كار قرار دارند، نه استخدام هستند و نه بيمه مي شوند.
    وي افزود: با توجه به اين كه افراد جذب شده به اين شبكه‌هاي چند وجهي و نامحدود استعداد يكساني ندارند، موضوع به شكل غيرواقعي شكل مي‌گيرد و به گونه‌اي كه هم اكنون 350 تا 400 هزار نفر عضو شبكه گلدكوئيست هستند، مگر همه اينها بازاريابهاي برجسته هستند و اگر ايران اين همه بازارياب كاركشته داشت كه غمي نداشت، مگر مي‌شود كشوري كه حدود 70 ميليون نفر جمعيت دارد و حدود 6 ميليارد دلار صادرات غيرنفتي دارد، فقط حدود 400 هزار بازارياب مجرب داشته باشد.
    وي گفت: مجلس طرح جلوگيري از فعاليت شركتهاي شبكه‌اي مانند گلدكوئيست با ساختارهاي هرمي بازاريابي چند سطحي و شبكه‌هاي نامحدود عضوگيري با قوت ادامه دارد و به عنوان حاكميت وظيفه جلوگيري از ضرر عامه مردم داريم.
    گزارش خبرنگار اقتصادي خبرگزاري فارس حاكي است، تالار شهيد چمران دانشكده فني دانشگاه تهران كه پر از دانشجويان، علاقمندان به بحث گلدكوئيست و تعدادي از افراد غير دانشجو عضو اين شبكه بود با شلوغي عده خاصي كه طرفدار فعاليت گلدكوئيست و از اعضاي شبكه بودند روبرو شد و بارها در بين بحثهاي كارشناسي با سوت و كف زدن و برهم زدن نظم جلسه با تذكر مجريان و سخنرانان روبرو شدند.
    در ادامه نشست ياد شده حاضران طرفدار گلدكوئيست خواستار حضور يك نماينده خود در پشت تريبون شدند كه با وجودي كه نشست ياد شده به صورت سخنراني و پرسش و پاسخ كتبي اعلام شده بود، ولي با آن موافقت شد.
    راضي شكيبي فردي كه خود را عضو شبكه گلدكوئيست و به عنوان نماينده طرفداران گلدكوئيست در اين نشست معرفي كرد، گفت: بين فعاليت شركتهاي هرمي شكل و بازاريابي شبكه‌اي (NWM) تفاوت وجود دارد و دادگاه بين‌المللي حمايت از شبكه‌هاي بازاريابي نت و رك ماركتينگ را به رسميت شناخته است.
    وي افزود: سكه‌هاي ضرب شده در گلدكوئيست مورد تقاضاي مجموعه‌داران (كلكسيونرها) است و قيمت آن در WTO تعيين مي شود.
    حميدرضا كاتوزيان در پاسخ شكيبي گفت: سازمان تجارت جهاني قيمت پايه كالاها را اعلام مي‌كند و قيمت محصولات فرعي مانند سكه و از جمله محصولات كلكسيوني توسط متقاضيان مشخص مي‌شود و هيچ سازماني قادر به اعلام قيمت اشياء عتيقه يا كلكسيوني نيست.
    شكيبي در ادامه گفت: شركت QI محصولات خود را گران نمي‌فروشد و محصول بايد تضمين بانكي داشته باشد.
    كاتوزيان در پاسخ گفت: شركتهاي گلدكوئيستي محصولي ارائه مي‌دهند، آن محصول از نظر ارزش كمتر از 10 درصد آنچه اعضاي آن مي‌پردازند، ارزش دارند و بهاي خدمات بانكي، بيمه و حمل و نقل هم اگر حساب شود بازهم شاهد فاصله معناداري بين قيمت واقعي آن كالا و بهاي پرداخت شده وجود دارد.
    عضو كميسيون صنايع مجلس ادامه داد: من متخصص مهندسي مكانيك هستم، سكه‌هاي كه 10 ضرب دارد از نظر طراحي و قالب كار بيشتري نسبت به سكه يك ضرب در بر دارد. در حالي كه گفته مي‌شود اين سكه‌ها منحصر به فرد است.
    نماينده مردم تهران گفت: مراجعه به اينترنت و جستجوي كلمه AMWAY مشخص مي‌شود كه چه موج شكايتي از مردم كشورها عليه آن شركت وجود دارد.
    كاتوزيان در مورد بازاريابي شبكه‌اي گفت: اصل بازاريابي شبكه‌اي مورد قبول است، ولي شبكه هاي بازاريابي بايد عرض، طول، قد و قواره داشته باشد و در قالب قانون تجارت بگنجد، در حالي كه شركتهاي گلدكوئيستي يك شبكه نامحدود و نامعلوم دارد و در قالب قانون تجاري يا اقتصادي نمي‌گنجد و از امكان بازاريابي شبكه اي سوء استفاده مي شود.
    كاتوزيان گفت: اگر مي‌خواهيد نشست مناظره برگزار شود، افرادي كه از طرف خود شركت گلدكوئيست معرفي شوند و از قبل گفته شود جلسه مناظره است، ما هم شركت مي‌كنيم ،ولي نشست حاضر سخنراني بود و قرار شد پرسشهاي حاضران به صورت كتبي مطرح شود.
    گزارش خبرنگار ما حاكي است پس از اين پرسش و پاسخ، طرفداران گلدكوئيست كه عمده آنها دانشجو نبودند و از اقشار مختلف جامعه و تعدادي هم مسن تر از دانشجويان بودند از سالن خارج شدند،نظم و سكوت بر جلسه حكمفرما شد.

    منابع: خبرگزاری فارس مورخ ۵/۴/۱۳۸۴

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 9 |  لینک ثابت   • 

    84/09/14

    استفتا از آیت الله سیستانی

     آیت الله العظمی سیستانی در سایت رسمی خود به پاسخ استفتائات مقلدین در مورد احکام بیلیارد ، پاسور ، شطرنج و ... را داده است. متن پرسش و پاسخ های مرجع عالیقدر به شرح زیر است:

     
     

    بازی کردن بيليارد چه حکمی دارد؟
    اگر در عرف محل به عنوان قمار شناخته شده باشد به احتياط واجب بازی کردن با آن بدون برد وباخت جايز نيست.

    آيا بازی تخته نرد اگر از آلات قمار نباشد حرام است ؟
    بازی با نرد ولوبدون برد وبا خت باشد حرام است.  

    حکم پاسور چيست؟ 
    بازی بدون برد وباخت با آن به احتياط واجب جايز نيست. 

    ورق بازی با کامپيوتر چه حکمی دارد ؟ 
    حرام است . 

    ايا بازی با الات قمار همراه با جايزه يا پول مانند فوتبال و غيره اشکال دارد ؟ 
    اگر در ان برد و باخت مالی باشد حرام است و اگر جايزه ای برای طرف برنده از شخص سومی غير از طرفين بازی باشد اشکال ندارد. 

    ايا بازی کردن با الات قمار بدون قمار و شرط بندی اشکال دارد؟
    اگر وسيله ياد شده شطرنج يا نرد باشد حرام است ، و در غير از آن دو آلات قمار به احتياط واجب جايز نيست. 

    حكم بازى با بيليارد چيست؟ 
    اگر در عرف محل به عنوان قمار شناخته شده باشد به احتياط واجب بازى كردن با آن بدون برد و باخت جايز نيست. 

    بازی با ورق ( پاسور ) در جمع دوستانی که در ان بازی ورق با شرط بندی معمول نیست ( از هر 10- 20 دفعه شاید یک بار شرط بندی بکند ) که در ان صورت من بازی نمیکنم حکم ان در این محیط چیست ؟ 
    اعتبار به عرف محل است اگر در عرف محل به عنوان الت قمار شناخته شود حتی بدون برد و باخت به احتیاط واجب جایز نیست . 

    آیا بازی اونو حرام است یا خیر ؟
    اگر در عرف محل به عنوان الت قمار شناخته شود به احتیاط واجب بدون برد وباخت هم بازی نشود. 

    بازی کردن بیلیارد چه حکمی دارد؟ 
    اگر در عرف محل به عنوان قمار شناخته شده باشد به احتیاط واجب بازی کردن با آن بدون برد و باخت جایز نیست. 

    بازی تخته نرد اگر ارالات قمار نباشدچگونه است؟
     بازی با نرد ولو بدون برد و با خت باشد حرام است. 

    کسانی که صندوق قرض الحسنه افتتاح می کنند وقتی وام می دهند یک درصد به عنوان کارمزد کم می کنند آیا از این مبلغ می توان دست مزد به گردانندگان صندوق قرض الحسنه داد؟
    گرفتن کارمزد جایز نیست و کارمندی که کارش در رابطه با قرض ربوی نیست می تواند از حقوق صندوق استفاده کند. 

    حکم پاسور چیست؟ 
    بازی بدون برد و باخت با آن به احتیاط واجب جایز نیست. 

    آيا بازى كردن اعضاى خانواده با پاسور يا تخته نرد مجاز مى باشد؟  
    تخته نرد حرام است و پاسور اگر در عرف بلد قمار باشد به احتياط واجب جايز نيست. 

    ملاك اطلاق (آلات قمار) چه مى باشد؟
    وسائلى كه در عرف بلد براى برد و باخت با آن بازى مى شود. 

    مى خواستم نظر جناب عالى را در مورد بازيهايى كه بايد با شك و ترديد سراغ آنها رفت بدانم مثل (بيليارد) زيرا اين بازى در زمان حضرت رسول (ص) وجود نداشته و بعضى بر اين عقيده اند كه حرام است؟
    اگر در عرف منطقه اى كه زندگى مى كنيد از وسايل برد و باخت نباشد اشكال ندارد. 

    آيا بازى كردن با شطرنج بدون برد و باخت با توجه به اينكه در عرف به عنوان آلت قمار استفاده نمى شود؛ جايز است؟ در رابطه با تخته نرد و پاسور چطور؟ 
    شطرنج هنوز هم در دنيا به عنوان قمار مطرح است و بازى با آن حرام است و همچنين تخته نرد و و اما پاسور اگر در شهر شما معمولاً وسيله قمار نباشد اشكال ندارد. 

    آيا ازنظر شما اگر بازى با پاسور فقط و فقط براى سرگرمى و تفريح باشد و هيچ شرط بندى نباشد باز هم اشكال دارد؟ 
    اگر پاسور در شهر شما وسيله قمار باشد ولى شما بدون برد و باخت بازى كنيد بنابر احتياط واجب جائز نيست.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 13 |  لینک ثابت   • 

    84/09/14

     

    گفته می شود زمانی که احمدی نژاد به بیان مسائلی چون ظهور هاله نور در دور سرش می پردازد، این مرجع تقلید با چهره ای در هم کشیده اتاق را ترک می کند. 

    در محافل مذهبی گفته می شود که این حرکت اعتراض آیت الله بهجت نشانه ناخشنودی و نارضایتی وی از این گونه سخنان بوده است.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 13 |  لینک ثابت   • 

    84/09/14

    بازهم سروش!!!


    بازتاب: با گذشت يك هفته از انتشار پاسخ دكتر عبدالكريم سروش به نقد حجت‌الاسلام بهمن‌پور، نسبت به اظهارات اخير وي، سروش برخلاف پاسخ قبلي وي و رويه حاكم بر رسانه‌ها، از ارسال اين پاسخ به «بازتاب» خودداري و متن جوابيه را تنها در سايت شخصي‌اش، منتشر كرده است.
    هرچند «بازتاب» به دليل ارسال نشدن جوابيه، تعهد حرفه‌اي نسبت به انتشار آن ندارد، اما به دليل آن‌كه منتشر نشدن اين جوابيه در «بازتاب» و برخي واكنش‌هاي تند اشخاص و گروه‌ها نسبت به اين اظهارات، از سوي بخشي از هواداران دكتر سروش، حمل بر غناي علمي و فقدان پاسخ قابل ارائه از سوي منتقدان شده بود، متن كامل جوابيه دكتر سروش در «بازتاب» منتشر مي‌شود.

    هرچند دكتر سروش در اين مناظره قلمي، از فضاي علمي و انديشه‌اي بحث، به تدريج وارد فضايي سياسي شده و تعريض‌هاي پياپي وي به اعتقادات مذهبي جامعه، موجب تحريك و برانگيخته شدن بيشتر اين احساسات مي‌شودد كه البته مغاير با اهداف اصلاح‌گرانه اظهار شده در متن است.


    بنام خدا
    بـه کجـاي اين شب آويزم قبـاي ژنـد‌ه‌‌ام را آفتـابي، اختـري، ماهي نمي‌پرسد نشانم؟
    از نگاه شور ديوان تلخم‌اي شيرين وزين پس جان خود را در پناه چشم‌هايت مي‌نشانم
    برادر مشفق جناب آقاي بهمن‌پور

    بيانات ناصحانه شما را ارج مي‌نهم و باز از سردرمانگري و روشن‌گري و پرسشگري نکته‌هاي ذيل را بر سخنان پيشين خود مي‌افزايم:

    يکم. سخنان شما در خصوص پيشوايان مکّرم شيعه، و مراتب قرب معنوي و درجات ولايت باطني آنان و اخبار و مأثورات مربوط به آن (که البته نظائرآنها در همه اديان و در باب همه‌ پيشوايان به وفور يافت مي‌شود و از همه غليظ‌تر و شديدتر در زيارت جامعه کبيره که مرام‌نامه تشيّع غالي است) علاوه بر آنکه تکرار مدّعا بود، پيوندي با پرسش بنيادين اين مباحثه قلمي نداشت. آن پرسش بنيادين اين بود که: چگونه مي‌شود که پس از پيامبر خاتم کساني درآيند و به اتکاء وحي و شهود سخناني بگويند که نشاني از آنها در قرآن و سنّت نبوي نباشد و در عين حال تعليم و تشريع و ايجاب و تحريمشان در رتبه وحي نبوي بنشيند و عصمت و حجّيت سخنان پيامبر را پيدا کند و باز هم در خاتميت خللي نيفتد؟ پس خاتمّيت چه چيزي را نفي و منع مي‌کند و به حکم خاتميّت، وجود و وقوع چه امري ناممکن مي‌شود؟ و چنان خاتميّت رقيقي که همه شؤون نبوت را براي ديگران ميسور و ممکن مي‌سازد، بود و نبودش چه تفاوتي دارد؟
    شارح و مبين خواندن پيشوايان شيعه هم گرهي از اين کار فرو بسته نمي‌گشايد چرا که کثيري از سخنان آن پيشوايان احکامي جديد و بي‌سابقه است و در آنها ارجاعي به قرآن يا سنّت نبوي نرفته و نرفتني است و نشاني از تعليق و تبيين در آنها ديده نشده و ديده ناشدني است، مگر اينکه در معناي "شرح و تبيين" چنان توسعه و تصرّفي بعمل آوريم که عاقبت سر از وحي و نبوت درآورد و کار پيشوايان، نه شرح شريعت، بل تداوم نبوّت گردد. اين همان راهي است که شيعيان غالي رفته‌اند و امامتي ناسازگار با خاتميت بنا کرده‌اند.

    به بيان ديگر، آدميان دانش خود را يا بي واسطه اکتساب و اجتهاد بدست مي‌آورند يا به واسطه آن. و دانش پيامبران از قسم نخست است. و اين دانش، يا مقرون به عصمت است يا نيست و دانش پيامبران از قسم نخست است و اين دانش بي واسطه مقرون به عصمت، يا براي ديگران حجّت است يا نيست و دانش پيامبران از قسم نخست است. حال شيعيان غالي همه‌اين مراتب سه‌گانه را براي امامان خود قائل‌اند و غافل‌اند از اينکه چنين اعتقادي گويي با خاتميت نمي‌سازد. بر آن دانش بي‌واسطه اجتهاد و اکتساب، نام‌ وراثت نهادن، و عمل پيشوايان را تبيين ناميدن و خودشان را شارحان نه شارعان خواندن، مطلقاً ماهيت امر را عوض نمي‌کند و از خاتميت جز اسمي بي مسمّا باقي نمي‌گذارد. اين هم پذيرفته نيست که بگوييد "امامان هرچه دارند از پيامبر دارند"، چون پيامبر خاتم، نمي‌تواند منصبي را به ديگران اعطا و تفويض کند که ختميت او را نقض نمايد و نبوت او را تداوم بخشد. از اين‌که بگذريم، هر درجه‌اي از درجات قرب الهي براي سالکان، علي‌قدر مراتبهم، ميسور است.

    پرسش بنياديني که درانداختيم، چنانکه تاريخ کلام شيعه نشان مي‌دهد، پرسشي امروزين نيست و متکلمان شيعي نيک مي‌دانسته‌اند که راز آن را تنها با توسّل به الفاظي مبهم چون وراثت و "پاسداري از علم پيامبر" و شارح بودن امامان و... نمي‌توان ،گشود و عادات فکري و ظنون متراکم و تعلّقات ايمانيِ غير مدلّل ومأثورات فربه و نا منقّح را به حّل آن نمي‌توان گماشت.

    رضي خوانساري (متوفّي به سال 1113 قمري و برادر جمال خوانساري و هر دو، فرزندان حسين خوانساري، "استاد الکّل في الکّل"، و هر سه از فقيهان و متکلّمان نامدار عصر صفوي) در کتاب "مائده سماويّه" که کتابي فقهي است، پس از ذکر احکامي چند (چون حکم خوردن تربت حسين (ع)) که نشاني از آنها در زمان پيامبر نبوده و بر زبان رسول خاتم جاري نشده، به طرح اين پرسش مي‌پردازد که "تا اين جهان به نور وجود حضرت خيرالبشر منور بود، اين احکام ظاهر نبود و از آن سرور به مردم نرسيده بود و بعد از رحلت نبي و انقطاع وحي الهي، حکم شرعي متجّدد نمي‌تواند شد، پس قرار اين نوع احکام شرعيه به چه نحو مي‌تواند شد و علم به آنها از چه راه حاصل مي‌شود" و آنگاه درجواب اين "اشکال" وجوهي را ذکر مي‌کند چون وراثت و تأويل قرآن و علم به جامعه و جفرو مصحف فاطمه و نيز بودن "روحي" با ايشان که با پيامبر هم بود و همه چيز را به او تعليم مي‌کرد و نزول ملائکه در شب قدر و اوقات ديگر بر ايشان، و... و نهايتاً به اين جا مي‌رسد که همان اختياري را که خداوند به پيامبر داده بود تا احکامي را جعل و وضع کند به امامان هم داده است تا آنها هم چنين کنند: "و مکرّر حديث وارد شده که تفويضي که خداي عز وجل به رسول فرموده بود و اختياري که به او داده بود، بعد از او به ائمّه فرمود و اختيار به ايشان داد و بنابراين ممکن است که بعضي از احکام که در زمان رسول‌الله معلوم نشده باشد، ائمّه خود قرار آنها را بدهند و خداي عز وجّل اجازه‌ آن بفرمايد. والله‌ اعلم باحکامه"[1]. و البته همه اين وجوه را مستند به رواياتي از کتب "کافي" و "محاسن" و غيره مي‌کند.

    پيداست که رضي خوانساري نيک دريافته بود تا همان اختيارات و امتيازات پيامبر را نهايه براي امامان اثبات نکند، از بند آن اشکال رهايي نخواهد يافت. و حالا چنين اعتقادي با خاتميت پيامبر چگونه قابل جمع است، پرسشي است که پيگيرانه از تشيّع غالي بايد پرسيد و نوميدانه به انتظار پاسخ بايد نشست.
    در اين پرسش پيگير که از صميم ايمان ديني و اعتقاد به ختميت مرتبت نبوي بر‌مي‌خيزد، نه ظلمي برآل محمد مي‌رود نه حسادتي بر فضايل آنان. و اگر جشني برپا مي‌شود جشن اعلاء خاتميت و برائت از غلّو است وگرنه با "مفوضّه" هم‌صدا شدن و مجلس سور و سرور بر پا کردن و اختيار ارزاق و آجال ساکنان کره زمين و وضع احکام دين را به پيشوايان شيعه دادن، و رشته خاتميت را به مقراض امامت بريدن راهي است که غاليان شيعه قرنها رفته‌اند و در آن فخري نيست.و چه فرق عظيمي است ميان شيعه‌اي كه علي را مي گيرد تا محمد را نبازد و شيعه‌اي كه از علي، محمد ديگري مي سازد .

    همين اعتقاد بود که به آيت‌الله خميني جرأت مي‌داد تا اختيارات و امتيازات پيامبر و ائمّه را براي فقيهان هم ثابت و جاري بداند و دست نيابت از آستين امامت بدر آورد و نظريّه ولايت مطلقه فقيه را با قدرت سياسي درآميزد و تکيه برجاي امامان بزند و حکومتي اتو کراتيک و غيردموکراتيک بنا کند و از جايگاهي قدسي و الهي، به تشريع و تقنين بپردازد و مردم را ملزم به اطاعت از خود و گماشتگان خود بداند.

    دوّم. در تعبيري هيجان‌آلود، بر من بانگ برداشته‌ايد که "جشن ختم دين را گرفته‌ايد نه ختم نبوت را". اين نسبت که نسبش به مطهّري مي‌رسد، خطايي است که به شهادت خطابه شما، هنوز سايه سنگينش را از اذهان و عقول برنگرفته است. من در کتاب "بسط تجربه نبوي" خطاي مطهري در فهم سخنان اقبال را به تفصيل باز نموده‌ام و اينک بر آن مي‌‌افزايم که شيعيان با طرح نظريه غيبت، خاتميت را دو قرن و نيم به تأخير انداختند وگرنه همان آثاري که بر غيبت مترتّب است بر خاتميت هم متفّرع است، با اين تفاوت که براي خاتمّيت ذاتي رسول، تبيين خردپسندتري مي‌توان عرضه کرد تا براي غيبت عرضي و ناگهاني و نا منتظر امام منتظر.

    "رهاسازي عقل انساني" و "به خود وانهادگي" آدميان را که از برکات خاتميت برشمرده بودم، مدلولش آن نيست (چنانکه شما پنداشته‌ايد) که عقل در اسارت ديانت است و انبياء دشمنان خرد ورزي‌اند و با پايان گرفتن دوره نبوت، ايام طربناک آزادي فرا مي‌رسد. بلکه معنايش اين است که پس از درگذشت خاتم رسولان، آدميان در همه چيز حتي (و بالاخّص) در فهم دين به خود وانهاد‌ه‌اند و ديگر هيچ دست آسماني آنان را پابه‌پا نمي‌برد تا شيوه راه رفتن بياموزند. و هيچ نداي آسماني تفسير "درست" و نهايي دين را در گوش آنان نمي‌خواند تا از بدفهمي مصون بمانند. راه دينداري از آن پس، چون راه زندگي، از ميان زد و خوردها مي‌گذرد و تکامل خود را نه از دخالت‌هاي گاه و بيگاه ماورائي، بل از تنازع و تعاون خردهاي وارسته زميني مي‌گيرد که در نقد و فهم و تحليل، بي‌پروا و از تقليد رسته‌اند. اين رهايي از دخالت مستقيم آسمان را شيعيان از دوران غيبت مهدي آغاز مي‌کنند و ديگر مسلمانان، به گفته اقبال، از هنگام رحلت محمّد(ص). پيداست که چنين سخني نه آدمي را "بي‌ اختيار به ياد جريان‌هاي روشنفکري قرون هجدهم و نوزدهم اروپايي مي‌اندازد" و نه بهانه‌اي براي خلط ختم نبوت و ختم ديانت بدست ‌مي‌دهد و نه سبب بر پاکردن "جشن" موهومي به ميمنت ختم دين مي‌شود.

    من نيک مي‌دانم که ختم نبوت، مفهوم فاخر و فربهي است که کلام شيعي به دليل موانع دروني، تاکنون به درستي و انصاف با آن روبرو نشده است و حق آن را چنانکه بايد نگزارده است و بر حسنات و برکات آن آگاهي نيافته و گواهي نداده است و آن قدر در تحليل و توجيه (ناکام) غيبت، تکلّف و تفلسف ورزيده است که از تبيين کامياب و کمياب خاتميت فرومانده است، و "سنگ خاتميت به سينه زدن" را گويي سيّئه‌اي مي‌داند که بايد از آن استغفار کرد.

    خدا شريعتي را رحمت کند. وي نيک دريافته بود که کثيري از مسلمانان تنها چيزي‌که از توحيد مي‌فهمند اين است که خدا يکي است و دو نيست. مو و ابرو را مي‌بينند و اشارت‌هاي ابرو و هزار نکته باريک تر از مو را نمي‌بينند. حالا حکايت خاتميت است، که گويي بيش ازين نمي‌گويد که محمد (ص) رفت و دين ديگري پس از اسلام نخواهد آمد. همين و بس.

    سوّم. اين بحث بدون تکمله‌اي در باب عرضيّات و ذاتيّات دين تمام نيست. آن‌که کانوني و ذاتي دين است شخص پيامبر و تعليمات گوهري اوست، و باقي هر چه صبغه تاريخي و غير گوهري دارد، قشري و عَرَضي است، يعني حكمي يا واقعه‌اي‌ست "ممکن" که مي‌توانست به‌گونه ديگري باشد لذا در دائره ايمانيات نمي‌گنجد. نزاع بر سر غيبتي که (به اعتقاد شيعيان) در شرايط تاريخي ديگر، مي‌توانست رخ ندهد و پيشوايي که مي‌توانست غيبت نکند و بماند و به اجل طبيعي درگذرد، و امام ديگري پس از او درآيد، حاصل چنداني براي دينداري ندارد و بر ضعف و قوت ايمان کسي نمي‌افزايد و مسلمان بودن يا نبودن کسي را رقم نمي‌زند. و چنانکه در "بسط تجربه نبوي" آورده‌ام " از هيچ امر عرضي به هيچ امر ذاتي نمي‌توان رسيد. اسلام عقيدتي عين ذاتيات و اسلام تاريخي عين عرضيات، و مسلماني درگرو اعتقاد و التزام به ذاتيات، و دين‌شناسي نظري به معني باز شناختن ذاتيات از عرضيات،‌ و اجتهاد فقهي مستلزم ترجمه فرهنگي عرضيات است". (ص82).

    آفتي که موجب مخافت است، پيشي گرفتن عرضيات از ذاتيات يا نشستن پوسته بجاي هسته است که حکايت همه دين‌ورزي‌هاي قشري است. و از همه بالاتر قرباني شدن عدالت در پاي عرض پرستي‌هاي افراطي است.
    "جرّ جرّار کلام" ـ به تعبير مولانا ـ قلم را به طرح پرسشي ديگر مي‌کشاند و آن سِمَت و صفت "پاسداران علم پيامبر و مستحفظان شريعت" است که شما به پيشوايان شيعه داده‌ايد و امامت را بدين سبب واجب شمرده‌ايد و امام غائب را نيز "مستحفظ معاصر" خوانده‌ايد و همين را حجّت حضور غائبانه او دانسته‌ايد. در جلالت‌ شأن آن بزرگواران سخني و نزاعي نيست، اماّ نگاه جستجوگر تاريخي ـ تجربي‌ـ پسيني صادقانه مي‌خواهد ببيند که جّد و جهد اين "حافظان" چه چيز را براي شيعيان محفوظ نگه داشته است که غير شيعيان از آن محروم‌ ماند‌ه‌اند؟

    اگر بزرگترين مفسّران و عارفان و متکلّمان و مدافعان ديانت‌اند، از ميان غير شيعيان برخاسته‌اند، و حتي شيعيان دراين حوزه‌ها وامدار آنان بوده‌اند (به آيت‌الله خميني و خضوع او در مقابل محي‌الدين عربي بينديشيد، يا به حق عظيمي که تفسير مفاتيح‌الغيب فخرالدين رازي بر الميزان طباطبائي دارد و صد‌ها نمونه ديگر) و اگر هم اختلافي دارند (که دارند) به هيچ وجه چنان نيست که آراء شيعيان برتري بي‌چون و چرا بر ديگران يافته باشد. و اگر فقيهان‌اند، نه فقهي که غير شيعيان بنا کرده‌اند فروتر از فقه شيعيان است و نه تفاوت آراء فقهي شيعيان و غير شيعيان، از تفاوت آراء فقيهان شيعي (اصوليان و اخباريان)، بيشتر و عميق‌تر است. و نه چنين تفاوت‌هاي خرد يا درشت فقهي وقشري (که في‌المثل "در وضو" پا را بجاي مسح کردن، بشويند، يا در رضاع، چند جلسه شير بدهند...) مدخليّتي در گوهر ايمان که پارسايي است، دارد. عمده، عزم بر طاعت و عبوديّت است، که با هر نظام فقهي قابل جمع است.
    "کار، خدمت دارد و خلق حسن".

    عيني‌ترين گواه اين مدّعا، کتاب "المحجّه البيضاء في احياء الاحياء" است، که تحرير مجدّد کتاب احياء‌العلوم ابوحامد غزالي است بدست يک متکلم محّدت فقيه شيعي عصر صفوي، بنام محسن فيض کاشاني. حادثه‌اي که حقّاً در تمام تاريخ اسلام، نظير و نمونه دوم ندارد.
    محسن فيض‌کاشاني، شيعه خالصي است که با انديشه غيرشيعي سرآشتي و مدارا ندارد و در ويرايش کتاب ابوحامد، و افزايش و پيرايش آن، ابداً مجامله و تعارف نمي‌کند، با اين همه به تقريب سه‌ربع کتاب ابوحامد بدست فيض‌کاشاني تطهير شيعي مي‌شود و دست‌نخورده برجاي ميماند و تنها در بخش فقهيّات و کلاميات است که آراء ابوحامد سترده مي‌شود و جاي خود را به اجتهادات فقهي و اعتقادات کلامي فيض کاشاني مي‌دهد. آن بخش فربه که فيض و ابوحامد را برادرانه بهم مي‌رساند و ما درانه تغذيه و ترضيع مي‌کند، همان اخلاقيات و عرفانيات است که به حقيقت گوهر دين، و مقصد واپسين حضرت سيد‌المرسلين است. چنين است هم وزني جواهر و کم وزني اعراض و هم طرزي و هم ترازي شيعيان و غير شيعيان در امور گوهري دين، و اين است سّر آن معنا که مولانا فرمود:

    اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنا رفت آرام اوفتاد
    هم از اين روست رأي صاحب اين قلم که در شرعيّات و فقهيات (يعني همان قشرّيات و عرضيات، که مطلوب بالعرض شارع‌اند) پيروي از هر يک از فقيهان، خواه شيعي و خواه غير شيعي، مجاز و مجزي است.
    باري مقام "شرح و تبيين و حفاظت و صيانت "امامان اگر به ظاهر شريعت راجع شود، در ميزان تاريخ و تجربه، وزن‌گراني نمي‌يابد و اگر به ولايت باطني راجع شود، آن حديث ديگري است که جز بسط تجربه نبوي مفاد و معنايي ندارد. و سالکان طريق قرب را، به تفاريق و تفاوت، از آن رزقي و نصيبي هست، وانّ ربّک يبسط الرزق لمن يشاء ويقدر.

    چهارم. حديث سوء استفاده از انديشه‌ها هم شنيدني است. شما مي‌گوئيد حساب انديشه را از تاريخ انديشه جدا کنيد. اگر تردامنان انديشه خدا، آزادي، مهدويت و ... را به سوء استخدام مي‌گيرند، سپاسگزار خود انديشه باشيد و بر آن دستان آلوده‌ ناسپاس لعنت بفرستيد که کفران نعمت مي‌کنند و آب زلالي را گل‌آلود مي‌خواهند و نيازمندان را تشنه کام مي‌گذارند.
    اين البته آسان‌ترين راه براي رهايي جستن از عواقب نامطلوب يک تئوري است. لکن آسان‌ترين راه همواره درست‌ترين نيست.

    من در "عقيده و آزمون"[2] بر اين شيوه تخلّص از تنگنا، خرده گرفته‌ام و باز نموده‌ام که تاريخ هر انديشه پاره‌اي از آن انديشه و ميدان آزمون آن است، و آسان نمي‌توان انديشه‌اي را فراتر از تاريخ و برتر از آزمون‌ نهاد و بيرون از امتحان، به آن نمره قبولي داد. اگر تمّدني، تمّدن اسلامي است، آنگاه همه اين تمدن، نمايشگاه آن اسلامي است که به آن جان و نام داده است. نمي‌توان پاره‌هاي خوب را از آن اسلام و پاره‌هاي بد را محصول توطئه دشمنان اسلام دانست. همين‌طور است مکتب مارکسيسم. همين‌طورست مکتب ليبراليسم و همين‌طورند تئوري‌هاي اجتماعي و فلسفي. وبالاخص درباب دين آورده بودم که امروزه اديان تنها با دفاع کلامي بر سر پا نمي‌ايستند. دفاع تاريخي هم لازم دارند. آخر غنچه اديان قرنهاست که در گلستان تاريخ باز شده است و عطر و بوي خود را پراکنده است. ديگر نمي‌توان بر اين بسط تاريخي چشم بست و به ادّله پيشيني بسنده کرد و فارغ از آزمون پسيني ـ تاريخي ـ تجربي، همچنان دل خوش داشت که ما حرف راست زده‌ايم، گريبان کساني را بگيريد که آن را کژ فهميده‌اند. هم خدا مشمول اين داوري مي‌شود، هم نبّوت، هم خاتميت، هم مهدويت، هم ولايت فقيه و هم هر انديشه دوران ساز ديگري که زندگي آدميان را صورت و سيرت بخشيده است. کانت، متافيزيک را اين چنين نقد کرد و پس از وي نوبت نقد تاريخي اديان در رسيد.
    اين‌که اديان فرقه فرقه مي‌شوند، اين‌که کفر و ايمان زاده مي‌‌شود و اينکه شيعه و سنّي پديد مي‌آيد و ... همه لازمه‌ بسط تاريخي اديان و عين فعليت يافتن قوّه آنهاست و گريزي از آن نيست. و نام سوء استفاده نهادن بر آنها، محض قلب حقيقت و مسخ طبيعت و آميختن دانش به ارزش در تبيين يک پديده طبيعي ـ تاريخي است. شيعيان تسنّن را شاخه‌اي انحرافي بر تنه درخت اسلام و محصول سوء فهم و سوء‌استفاده از آن مي‌دانند و اهل سنّت نيز تشيع را به چنين طعني مطعون مي‌دارند. يعني هر يک از رقيبان ديگري را به کژ فهمي و بدخواني و بدخواهي متهم مي‌کند ولي‌آن‌که از منظر تاريخي ـ پسيني نظر مي‌کند، واژه‌هاي سوء استفاده يا حسن استفاده را با احتياط بسيار به کار مي‌برد مبادا در دام ارزشداوري بيفتد و از دامان بي‌طرفي بيرون غلتد. گرفتم که به گمان شما صفويّت و بابيت و بهائيت، همه قرائت‌هاي غلط از مهدويت ‌باشند، آيا شما ولايت مطلقه فقيه را هم قرائت غلط و "سوء استفاده" از مهدويت مي‌دانيد؟ و اگر کسي دانست، درباره او چه مي‌انديشيد؟ مي‌‌بينيد که مفرّ و مخلص آن نيست که با تيغ "سوء‌استفاده" هر چه را نمي‌پسنديم بتراشيم بلکه شرط صداقت آن است که تابع داوري تاريخ باشيم و اگر بسط تاريخي مارکسيسم را يا بسط تاريخي ليبراليزم را بهترين آيينه براي نظرکردن در آن دو آئين مي‌يابيم، اين آئينه آئين نما را نشکنيم و براي ديدن چهره‌هاي (زشت يا زيباي) ديگر نگه داريم. مهدويت و تشيّع و تسنن را هم در همين آينه بنگريم و جمال و کمالشان را از همين منظر نظر کنيم. و بالاخّص تئوري ولايت فقيه را، که ديگر نمي‌توان آنرا به پشتوانه چند حديث و روايت برپا داشت. بايد تاريخچه سياسي آن و بسط تاريخي آن و خيل خادمان نادم و خواستاران خروج از حاکميت را هم به عين عبرت نظر کنيم و درس بگيريم.

    پيشيني نگريستن، و نگاه پسيني را وانهادن از آفت‌هاي پر مخافت نگاه متافيزيکي ـ ديني است که جز با جهادي و اجتهادي اپيستمولوژيک نميتوان بر آن چيرگي جُست.
    شما دموکراسي روشي را برگزيده‌ايد و دموکراسي ارزشي را فرونهاده‌ايد. لاجرم پاسخ اين پرسش را هم فراهم کرده‌ايد که ولايت فقيه و دموکراسي روشي مقبول شما، چه نسبتي دارند و چه گونه‌ باهم جمع مي‌آيند. گمان ندارم چنين جمع و تلفيقي آسان باشد و بهرحال مسلمانان و بخصوص شيعيان و بالاخص حاکمان، سنتز بديع شما را خوش آمد خواهند گفت.

    مي‌ماند دو نکته ديگر. اول اينکه چگونه از مهدويت، هم بي‌عملي و هم عملگرايي، هم اعتراض و هم انقراض برون مي‌آيد. بر نکته مهمي انگشت پرسش و کاوش نهاده‌ايد. نخستين گواه امکان اين امر، وقوع آن است. مي‌بينيد که چنين شده است و چرا بايد به دنبال گواه ديگر گشت؟ روزگاري شيعيان، به‌دستور فقيهان خويش، و در انفعال کامل، خمس غنائم و معادن را در زمين دفن مي‌کردند به‌اميد آنکه امام غايب سالهاو بل قرنها بعد، درآيد و خود به علم امامت آنها را کشف کند و بردارد . و امروز آيت‌الله خميني نه تنها دفن خمس را حرام ميداند بلکه آن‌را بودجه حکومت اسلامي مي‌شمارد، حکومتي که فعّالانه مي‌خواهد مقدّمه‌اي براي ظهور مهدي باشد. تاريخ شيعه شاهد و واجد اين انفعال و آن فعل است، ولذا حجّتيّه امروز به‌هيچ رو حادثه‌اي بديع و بي‌سابقه نيست. اکا بر فقيهان پيشگامان آن بوده‌اند.

    امّا گواه دوم تاريخ مارکسيسم است که آشکار مي‌کند هر جا وقوع حادثه‌اي درآينده (چون وقوع انقلاب پرولتري يا استقرار جامعه بي طبقه کمونيستي ...) بطور حتمي پيشگويي مي‌شود: مؤمنان به آن پيشگويي در عمل دو شاخه مي‌شوند: يا براي تحقق آن موعود همه کاري مي‌کنند، يا دل آسوده از تحقّق قطعي و نهائي آن، هيچ‌کاري نمي‌کنند. و نه تنها هيچ‌‌کاري نمي‌کنند، بل از ويراني و فروپاشي و فساد و تباهي احوال اجتماع، خشنود مي‌شوند و آنرا مقدمه‌اي لازم براي وقوع حادثه موعود مي‌شمارند.

    کارل پوپر در "جامعه باز و دشمنانش"، فصل نوزدهم، به نيکي باز مي‌نمايد که پاره‌اي از قائلان و مؤمنان به انقلاب پرولتري، چگونه منفعل و بي‌عمل نشستند و حتّي به فاشيزم (که از نظر آنان قلّه فساد بورژوازي بود) خوشامد گفتند و با آن مبارزه نکردند چراکه آنرا آخرين پلّه نردبان صعود بر بام کمونيزم مي‌‌ديديد: "اعتقاد بر اين بود که فاشيسم ماهيّتهً آخرين سنگر بورژوازي است بنابراين وقتي فاشيست‌ها قدرت را به دست مي‌گرفتند کمونيست‌ها نجنگيدند... کمونيست‌ها مطمئن بودند که انقلاب پرولتاريا دير کرده است و اين ميان پرده فاشيستي بيش از چند ماه به درازا نخواهد کشيد و براي سرعت بخشيدن به انقلاب ضروري است. مطمئن بودند که نبايد دست بهيچ اقدامي بزنند و کاري به کار کسي داشته باشند. تسخير قدرت بدست فاشيست‌ها هرگز با چيزي به اسم "خطر کمونيسم" مواجه نشد. چنانکه آينشتاين يکبار به تأکيد گفت: از ميان همه گروههاي متشکل در جامعه، تنها کليسا ـ يا به عبارت بهتر بخشي از کليسا‌ـ مقاومت جدي نشان داد"[3]

    اين را مقايسه کنيد با منطق شيعياني که به ازدياد گناه و فساد مي‌انديشند تا در ظهور وليّ عصر تعجيل شود. و نيز مقايسه کنيد با فعّال بودن يهوديان در قبال "وعده حتمي" تورات به بازگشت‌شان به سرزمين موعود.
    اين دوگانگي در عمل چنان منطق آشکاري دارد که ترديد و تعجّبي در قوع آن پارادوکس تاريخي باقي نمي‌گذارد.
    و اما نکته دوم يعني استنتاج "بايد" از "است". بر خبيران پوشيده نيست که آنکه محال است استناج "بايد"‌هاي هنجاري و اعتباري از "است"هاست. نه "بايد"هاي غير هنجاري. و اين نکته‌اي است که در "دانش و ارزش" هم بر آن تنبيه و تصريح رفته است. و استخراج بي‌‌عملي از جبرگرايي، از نوع دوم است نه اوّل. فراست مخاطب مرا از اطاله مخاطبت معاف مي‌‌دارد.

    پنجم. گاهي بر حال بي‌سامان من خنديده‌ايد که سخنان پريشان (از "غربيان و مسيحيان") مي‌گويم و گاهي بر درد بي درمان من گرييده‌‌ايد که "بنام اصلاح دين عزم بر شکستن پر و بال دين" کرده‌ام. بر قله‌ رفيع هدايت نشسته‌ايد و مرا در سياه‌چاله‌ي گمراهي نظاره و با اشک و آه بدرقه مي‌کنيد. من البته هيچ‌گاه خود را واصل به حقيقت ندانسته‌ام، امّا آن گونه سخن گفتن را هم (که لاجرم از سر شفقت است) شايسته شما و زيبنده اين بحث قلمي نمي‌‌دانم. آيا بهتر نيست چمن نورسته گفتگو را از جويبار حجّت و محبّت سبوسبو آبياري کنيم تا از آن سبد سبد گل حقيقت ببريم؟
    باري بر احول اين "مفسّر خطبه متقين" دريغ خورده‌ايد و رقّت آورده‌ايد که
    که اين کند که تو کردي به ضعف همّت وراي زگنـج خـانه شـده خيـمه بر خـراب زده؟
    پاسخ من همان است که خواجه شيراز گفت:
    که گفت حـافظ‌ از انـديـشـه تــو بــاز آمــد؟ من اين نگفته‌ام آن کس که گفت بهتان گفت
    من از انديشه آن گنج باز نيامده‌ام امّا شما نيز رنج بيهوده مي‌بريد که اين آشناي نهج‌البلاغه را "با قطرات اشک بدرقه" مي‌کنيد. مي‌پرسم چرا
    اين خون که موج مي‌زند اندر جگر تو را در کار رنگ و بوي نگاري نمي‌کني؟

    و اين اشک را که از چشمه‌ زلال جان مي‌جوشد چرا بر پيکر نيم‌جان نهج‌البلاغه فرو نمي‌باري؟ نمي‌دانم چرا وقتي نوبت به مفسّران و متکلمّان حکومتي مي‌رسد گل مي‌افشانيد و مي ‌در ساغر مي‌اندازيد و "وجود نازک" آنان را آزرده گزند نمي‌خواهيد، امّا بر مظلومان و مستضعفان، که ما باشيم، بانگ درشت مي‌زنيد و توسن تند مي‌تازيد و به سر تازيانه هم از همرهان ياد نمي‌کنيد.
    زانجا که رسم و شيوه عاشق‌کشي توست با دشمنان قدح‌کش و با ما عتاب کن

    آيا براستي صاحب اين قلم با نهج‌البلاغه جفا کرده است يا آنان که "باب سياست" آن حکمت‌نامه را پاک به آب انکار شسته‌اند و خوار بر تاق نسيان نهاده‌اند؟
    امام علي مگر با رعاياي خود نمي‌گفت "از گفتن مقوله حقّي و دادن مشورت عدلي دريغ نورزيد که من برتر از خطا نيستم"؟ امّا اينک به نام ناميراي نهج‌البلاغه حکومتي در ايران برپاست که حكامش در بي اعتنايي مطلق به شيوه علي (ع)، برتر از سؤال و انتقاد نشسته‌اند و از رعايا جز انقياد و اطاعت نمي‌طلبند. امروز از نماز جمعه‌ها و از نشست خبره‌ها و از دستگاه قضا و از مجلس شورا و از صدا و سيما، بانگي برنمي‌خيزد مگر در تجليل پيشوا. و در مطبوعات رسمي، سطري و ستوني بهم نمي‌رسد مگر در مريدپروري و تأييد آموزه‌هاي رهبري. و دريغ از مقوله حقي يا مشورت عدلي. اينجا جاني تاوان انتقادي است، که نظام جز مريد مطيع نمي‌پسندد.

    جامعه‌اي که پيامبر در آن برخاست، عالمانش را، به گفته علي(ع)، لجام بردهان زده بودند و جاهلانش قدر ميديدند و بر صدر مي‌نشستند (بارضٍ عالِمها ملجَم و جاهلها مکّرم). و رسالت رسول آن بود که اين نظم ناميمون را واژگون کند و حرمت را به علم و عالمان بازگرداند. من هرگاه نردبان شکسته علم و گلوي فشرده‌ عالمان در جمهوري اسلامي ايران، و اسب رهوار مدّاحي و رياکاري و خرافه‌گستري و جولان جاهلان و سر در گليم کشيدن عاقلان را مي‌بينم، هم بر ناکامي پيامبر رحمت اندوه مي‌خورم و هم به رسالت پيامبرانه روشن‌فکران در بازگرداندن حرمت علم و عالمان، مؤمن‌تر مي‌شوم.

    مگر علي(ع) نگفت که بارها از پيامبر شنيده است که "پاکي جامعه در گرو آن است که ناتوانان حق خود را از قدرتمندان، بي‌لکنت زبان بگيرند"؟ امّا امروز هنر حکاّم ما اين است که مردم را به لکنت‌زبان دچار کنند مبادا مدّعي حقّي شوند. کارخانه‌هاي مقدس‌تراشي و تابوسازي شبانه‌روز در کارند تا قفل قوي‌تري بر زبان‌ها بزنند و ترس تازه‌اي در جانها بيفکنند و بنگاه بانگ و رنگ و جريده‌هاي درنده و دريده با تطاول تمام مهيا و مجهّز شده‌اند تا آبروي آبرومندان اين ديار را به آب فضيحت بشويند و آنان را "بي‌هويّت" کنند و ناموس عشق و رونق عشاق را ببرند و اينها همه در سايه حکومتي است که از عدل علوي دم ميزند امّا آن را ارزان به فقه صفوي مي‌فروشد.

    بلي من هنوز هم نهج‌البلاغه تدريس مي‌کنم و با اين جواهر حکمت گوهر جانها را فربهي مي‌بخشم امّا عجب از شما (و كثيري از علما) که اين همه بي‌رسمي و ناراستي را که عين اِعراض ازنهج‌البلاغه است نمي‌بينيد يا مي‌بينيد و آنها را عرضي و عارضي اين نظام ميدانيد. و گنهکاران را فرو مي‌نهيد و باژگونه بي‌گناهي را متهّم مي‌کنيد. بر خلاف شما، من از روزي که اين عيوب و آفات را ذاتي و نهادي اين نظام ديدم، با آن‌که درها به روي من گشاده بود، از خانه قدرت بدرآمدم و پاي در دامن عزلت کشيدم و چشم از مکسب و منصب دوختم و دل از وسوسه رياست بپرداختم، و وضو از چشمه حقيقت ساختم و چارتکبير بر مصلحت‌ زدم و تن به رنج غربت دادم و گوش به نداي وجدان سپردم و دست به نشر معرفت بردم و زبان به انذار و نصيحت گشودم و نقد سنت و سياست را پيشه گرفتم و
    مي‌شنيدم فحش و خر مي‌راندم ربّ يسّر زير لب مي‌خواندم
    هر زمان مي‌گفتم از سوز درون اهد قومي انّهـم لايـعـلـمـون
    "من و هم صحبتي اهل ريا؟ دورم باد". مروت و مردمي را بفروشم به "استخوان خوکي و عطسه بزي؟[4]

    شما خود سالها در كانون قدرت ملازم خدمت بوده‌ايد و رفت و آمد ارباب خشونت و انصار شرارت را بدانجا ديده‌ايد و شنيده‌ايد که چگونه اکرام مي‌بينند و انعام مي‌گيرند و بازهم تجاهل العارف مي‌کنيد و "خرقه‌اي بر سر صد عيب‌ نهان مي‌پوشيد" و آن مرض‌هاي باقي را عَرَض هاي فاني مي‌خوانيد.
    ازين ‌شگفت‌تر، جامه‌فراخ ناباندامي است که بر قامت نازک من پوشانده‌ايد و مرا از «همکاران مؤثر در پديد آمدن اين نظام "خوانده‌ايد. ننگي ندارد امّا مبالغت و مطايبت هم حّدي دارد. کبرت کلمه تخرج من افواههم. "چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا؟" من يک سرباز پياده فرهنگي‌ام با شناسنامه کوچک مقاومت و سابقه کوتاه مشاورت و آن افسر افتخار براي اين سر سودايي سخت سنگين است.

    باور کنيد که نه من "سخت‌ترين استانداردهاي دموکراسي" را براي داوري درباره اين نظام به کار گرفته‌ام و نه شما با اشاره به "نظامي نوپا ... که از هرطرف توسط دشمنان غدّار و قسم خورده احاطه شده است" دفاعي ظفرمند براي نظام و دوايي شفابخش براي آلام عرضه مي‌کنيد. زخم‌ها و زهرها کشنده‌تر از آنند که به آن مرهم کاذب فروکش کنند. آن‌گونه مدافعات را براي خطبه‌هاي خشک و خميازه خيز نمازهاي جمعه بگذاريد و دست کم شاقول شريعت را بدست گيريد. اگر نهي از منکر و امر به معروف تکليف قطعي همه مسلمانان است و اگر شهروندان حق (و بلکه تکليف) دارند که حاکمان را امر بمعروف و نهي از منکر کنند، مسؤول تعطيل اين فرائض کيست؟ و چرا سروران، کلاه‌کج‌ نهاده‌اند و تند نشسته‌اند و نهي و نقدي را تحمل نمي‌کنند؟ اگر هندسه "ناسازوبي اندام" اين بنا، پنجره‌ها را به روي تنفّس مي‌بندد و سقف را براي زندگي کوتاه مي‌کند و به آب صافي نقد، زنگارها را نمي‌شويد و به هواي تازه فرهنگ، ريه‌ها را نمي‌نوازد و اثاثه را در بيرون مي‌نهد و زباله را در کانون مي‌گذارد و اگر مارها و عقرب‌ها، از هر سو آزادانه مي‌‌خزند و مي‌گزند، و لکه‌ها و چکه‌ها از در و بام مي‌افتند و مي‌ريزند. گله از که بايد کرد؟ از رهگذران يا مهندسان؟ و عيب را در کجا بايد ديد، در اَعراض يا در جوهر؟ در کانون يا در پيرامون؟ در برون يا در درون؟ باور کنيد که براي اين ملک و ملّت دشمني غدّارتر و عقربي جّرارتر از شجره خبيثه استبداد و اين ساختار جبّار جبون ‌پرور نيست. و حديث غدر بيگانگان و تورّم اين توهّم، خود پرده ديگري است از نمايشنامه استبداد.
    تو با دشمن نفس هم خانه‌اي چه دربند پيکار بيگانه‌اي؟

    مي‌دانم و مي‌دانيد که درين گفتگو، چه نسبت نامتقارني است ميان زبان بسته من ودست گشاده شما. من هرچه به اشارت و احتياط تمام در نقد ديانت و سياست رايج مي‌نويسم کيفر بيشتر مي‌بينم و شما ناقدان من هر چه به صراحت و سخاوت تمام در دفاع از سنت و سياست حاکم مي‌نويسيد پاداش بيشتر مي‌گيريد. و چه نسبت است ميان کيسه پاداش و کوره کيفر! آن يکي رئيس فرهنگستان شد و آن ديگري فقيه شوراي نگهبان. دميدن صبح دولت شما را نيز آرزو مي‌کنم. امّا آيا اين خود گواه ديگري بر کژ نهادي اين بنا و بنّا نيست؟
    آقاي بهمن‌پور مي‌دانم که "قحط جود است آبروي خود نمي‌بايد فروخت" و در مشايخ شهر نشاني از کاسبي هست و از عاشقي نيست، و "چون نيک بنگري همه تزوير کنند" امّا
    جامه‌اي گر چاک شد درعالم رندي چه باک دامنـي در نـيـکنـا مي‌ نيــز مي‌بـايد دريـد

    اگر غرض از دين‌ورزي، جامه دريدن در عزاي بزرگي يا مديحه‌خواندن در ثناي خواجه‌اي يا وسواس ورزيدن بر سر حکمي يا نزاع کردن بر سر حادثه‌ و شخصيت تاريخي ممکني يا چانه زدن بر سر رياستي و خلافتي است، آن ارزاني ظاهرپرستان باد. امّا کجاست غزاليي که احياء علوم دين کند و اخلاق را برتر از فقه بنشاند و کجاست حافظ دليري که مجاملت و معاملت را به کناري نهد و بر مسند نقد جامعه ديني بنشيند و عزم ويراني کند و رخنه در مسلماني کند و کفر نهان در زير ظاهرپرستي را بر آفتاب افکند و پرده تزوير را بدرد و مدرسه مدارا و مروت بنا کند و کجاست مولانايي که درس عشق و آزادگي بياموزد و از جدائي‌ها شکايت کند و معني واحد در زير اختلاف صور را آشکار نمايد و ملت عشق را برتراز هفتاد دو ملّت بنشاند؟

    بلي ، قيصريّه را نبايد آتش زد، قيصريّت را چطور؟ ناسپاسي است اگر فريادهاي عافيت سوز استبداد ستيزان اين ديار را همنوايي با "دشمنان غدّار " بشماريم و سکوت عافيت جويانه و پرهيزکاري خموشانه و کناره‌نشيني ستم پذيرانه و تماشاگري مصلحت‌انديشانه را شرط ديانت و پارسايي بدانيم و "گناهاني" خرد چون حجاب و شراب را چندان درشت کنيم که از اعظم معاصي يعني خودکامگي غافل بمانيم. امان ازين زمانه فرهادکُش و فريادکُش! نعمت وجود فريادگران را يعني خسروان و شيرين‌دهنان را قدر بدانيد. آنان چون رعد و برق بهاري، باران‌هاي شستشو‌گر فرو خواهند ريخت. از عبوسي خزان، از سردي استخوان سوز زمستان و از خفگي و کوتاهي سقف اين شبستان نمي‌هراسيد؟ به استقبال لطافت بهار و باران رحمت پروردگار برويد. فانطر الي آثار رحمه اله کيف يحيي الارض بعد موتها...
    عبدالکريم سروش
    سوم مهرماه 1384

    1. مائده سماويّه،‌ صفحات 202 ـ 207
    2. در کتاب فربه‌تر از ايدئولوژي
    3. کارل پوپر، جامعه باز و دشمنان آن . فصل نوزدهم . ص 976 . ترجمه عزت‌الله فولادوند.
    4. عراق خنزير (استخوان خوک) و عفطه عنز (عطسه بز)، هر دو از تعبيرات تحقيرآميز امام علي هستند درباب رياست دنيوي.




  •   بنام خداي مهربان
    جناب سروش آيا حضرتعالي در راستاي پيروي از فقهاي اهل تسنن متابتعت از خليفه ي دوم اهل تسنن كه گفت متعتان كانتا في عهد رسول الله حلال و اني احرمهما را نيز مجاز مي دانيد؟ مگر نه اينكه حلال محمد حلال الي يوم القيامه و حرامه حرام الي يوم القيامه؟ چه كسي يا كساني خاتميت پيامبر را كمرنگ كردند؟ كساني كه اين وجود نازنين را در حد يك بشر عادي كه خطا مي كند نازل كردند و موارد متعددي را جعل كردند كه ثابت كنند اگر خلفاء خطا كرده اند پيامبر خدا نيز بري از خطا و اشتباه نبوده است! اينان مصاديق واقعي كور كردن چشم براي درست كردن ابرو نبوده اند؟ يا امام حسين كه فرمود ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلي فياسيوف خذيني؟ و هر آنچه داشت در طبق اخلاص براي پاكسازي دين پيامبر از آلايشهائي كه پايه گذارانشان همان كساني هستند كه شما پيروي از آنان را مجاز مي شماريد، نهاد؟ .... آيا اينان دين رسول و خاتميت آن بزرگوار را كمرنگ كردند يا اهل بيتي كه به شهادت اهل سنت طبق آيه ي كريمه از هر رجس و پليدي پاك هستند؟ ... اعتقادي كه معاويه ها و يزيدها و صدامها را اولواالامر مي داند و بر آن است كه اولوا الامر ولو با قهر و غلبه به قدرت برسد اطاعت از او واجب است و اگر مرتكب كبيره شود حد بر او جاري نمي شود چون نماينده ي خدا بر روي زمين است؟ آيا اين اعتقادات خيلي دمكراتيك هستند و خاتميت پيامبر را كمرنگ بلكه نابود نمي كنند. اين را مقايسه كنيد با اعتقاد شيعيان بقول خودتان غالي كه اطاعت اولوا الامري را مجاز مي دانند كه در طول اطاعت خدا و رسولش و در همان خط باشد و بر آن است كه «و لا تطع اثما او كفورا» «از گناهكار و بسيار كفران كننده پيروي نكن». برادر عزيز به خود آئيد و ائمه ي هدي اين آيات عظماي الهي را به ثمن بخس نفروشيد. آيا اگر جنابعالي سرپناهي داشته باشيد آنرا با بهترش معاوضه نمي كنيد؟ پس چرا در مقوله ي دين و ابديت اينقدر مسامحه مي فرمائيد. شما در كدام مورد اعتقاد يا احكام ديگران را بهتر از معارف اهل بيت يافته ايد كه «الله اعلم حيث يجعل رسالته» خداوند آگاهتر است كه رسالت خود را كجا قرار دهد. خواهش اكيد من از شما اين است كه آب را از سرچشمه بنوشيد و خطاهاي حتي علماي دين در هر دو مكتب را به پاي مكتبشان ننويسيد ،يعني تشيع را از قرآن كريم و معارف اهل البيت بگيريد و آن را با هر ايده، اعتقاد و مكتبي مقايسه كنيد و سپس بهترين برگزينيد و دعا بفرمائيد كه خداوند عاقبت همه ي ما را ختم به خير بفرمايد. علوي از قاره ي سبز اروپا

  •   من از بعضي جوانب با استاد گرامي دكتر سروش موافقم اما درخواست من از سايت بازتاب ايجاد يك بخش كامل براي ارتباط است چون به نظرمن نوشته هاي استاد به كامل بيانگر افكارشان نيست ومن با توجه به شنا خت ايشان برداشت بسيار بدي از اين مقالهي ايشان كردم

  •   از قرار معلوم ايشان شخص رسول خاتم را پذيرفته اند!
    سخن ما اين است كه رسالت ايشان و خاتم بودن آن حضرت و شريعت وي از چه راهي ثابت مي گردد!
    بدين معنا كه قرآن هر چند معجزه پيامبر است اما تا ادعاي نبوتي نباشد نمي توان اعجازي را پذيرفت و پس از ثبوت اين نبوت، شريعت ايشان از بيان شخص پيامبر معلوم مي گردد چرا كه قرآن مشتمل بر مسايل كلي است و شريعت آن حضرت مشتمل بر رفتارها و مطالب ديگري خارج از قرآن نيز هست مثلاً نماز دستورش در قران آمده است، اما كيفيت آن از پيامبر بيان شده است.
    حال از ايشان مي پرسيم اين بيانات از كجا ثابت مي شود؟ كه خواهند گفت از احاديث معتبر! چرا كه فاصله زماني ما را از شنيدن سخنان آن حضرت به طور مستقيم محروم كرده است!
    پس لاجرم سخنان ايشان را كه از طريق صحيح رسيده را مي بايست پذيرفت!
    حال مي پرسيم كه در لابه لاي سخنان مسلم و قطعي آن حضرت كه تمام فرق مسلمان آن را پذيرفته اند يك حديث ثقلين است كه ايشان قرآن و عترت را يادگار گذارده اند و ديگر احاديثي كه در ذيل آيه "انا وليكم الله و رسوله و الذين آمنو..." و نيز آيه "فاسئلوا اهل الذكر" كه رجو ع به اهل بيت داده اند يعني شخص خاتم خود خاتميت خويش را منوط و مشروط به اين دو دانسته است!
    و اين هيچ منافاتي با خاتميت وي ندارد و در ابتدا نيزخاتميت وي بدين سخن بوده كه تصور محال بودن و غير ممكن هم نشود.
    در هر حال معلوم نيست ايشان پايه كلمات خود را بر چه نهاده چرا كه ادعاهايي كه در جاي جاي اين نوشتار كرده اند مستلزم احاطه و اشراف برتمام مكاتب و به ويژه تمام معارف اسلامي است خصوصاً تقسيم ايمانيات به ذاتي و عرضي و ...

  •   ايا از ذكر مبارك جناب دكتر رفته كه به توانر و اتفاق شیعه و سنی از پيامبر اکرم نقل شده كه فرمود (انا مدينه العلم و علی بابها فمن اراد المدینه و الحکمه فلیاتها من بابها)
    همانگونه که فردوسی می گوید
    درست این سخن گفت پیغمبر است که من شهر علمم علیم در است
    پس اگر کسی از در این شهر علم وارد نشود هیچگاه به ان علوم دستیابی نخواهد یافت بنابر این می گوییم کسانی که پی غیر آن امام همام قدم زده اند هیچ بهره ای از آن شهر علم نخواهند داشت و اگر این سخن را نپذیریم باید آن سخن پیامبر را دروغ و خلاف واقع بپنداریم .
    وانگهی مگر جناب سروش در همین مقاله نفرموده اند که خود پیامبر و سخنان او از ذاتیات دین است آیا این سخن پیامبر نیست؟ و یا این یکی استثنا شده ؟ بنابر اعتراف خود ایشان مطلب فوق (که علم پیامبر فقط از ناحیه امیر المومنین علیه السلام قابل انشار است) هم یکی از ذاتیات دین خواهد بود.
    حال به اقای سروش بگویید آیا باید به سخنان شما بخندیم یا گریه کنیم انجا که با کمال بی شرمی می نویسد: (جد و جهد این حافظان چه چیزی را برای شیعیان محفوظ نگه داشته که غیر شیعیان از ان محروم مانده اند؟)

  •   باسم الحق
    1. امامان حافظان تمام اسلام اند نه فقط حافظان تشيع . فقه و اخلاق اهل سنت كه دكتر اينهمه به ان نازيده است هم از همين امامان نشات دارد. رجوع كنيد به "لولا علي لهلك عمر" و "لولا علي لهلك عثمان" و "لولا السنتان لهلك النعمان" و "برخورد محدثان سني با حضرت رضا عليه السلام و حديث شريف سلسله اللاهب".
    اينجا است كه منصفان درخواهند يافت كه مسلمانان بي وجود اين "حافظان" جه ها كه از دست نداده بودند.
    2. معناي خاتميت بسيار واضح است . يعني رسولي نخواهد امد و "ان الدين عندالله الاسلام" الي يوم القيامه. امامان نيز همانند حواريون عيسي و انبياي تبليغي بني اسراييل حافظان و شارحان دين خاتم اند.
    اين معنا را زنان بيابان نشين نيز مي فهمند.
    3. دكترا ! از كي تا به حال غرب نشيني و فضل فروشي در دانشكاه هاي ريز و درشت و داد سخن دادن در باب دانسته ها و نا دانسته ها و تهاجم ازادانه به افعال و اعتقادات مردم مظلوميت و استضعاف ناميده مي شود؟
    عليرضا حسيني _ قم

  •   بنام خداوند جان آفرين
    بعنوان يك ايراني ساكن اروپا نكاتي را من باب تذكر عرض مي كنم كه فان الذكر تنفع المومنين. البته خواهشم از دست اندركاران سايت بازتاب آن است كه آن را به تيغ سانسور نيالويند و اگر هم مطالبي در آن هست كه به مذاق برخي خوش نمي آيد اين بار با سعه ي صدر بيشتري برخورد نمايند.
    1- باعتقاد فريقين - شيعه و سني- زمين هيچگاه از حجت خدا خالي نبوده و نخواهد بود. اين امر همانگونه كه عرض شد مورد اتفاق شيعه و سني است، آقاي سروش پاسخ دهند كه آيا خداوند نعوذ بالله با قرار دادن حجت پس از پيامبر خاتم آيا خود خاتميت پيامبرش را بقول ايشان كمرنگ نكرده است؟ يا اينكه برداشت آقاي سروش اشتباه است و اين دو امر مي توانند منافاتي با هم نداشته باشند؟ به عبارت ديگر مي تواند حجت وجود داشته باشد كه بنابر اعتقاد شيعه و سني بايد وجود داشته باشد و نه تنها خاتميت را كمرنگ نكند بلكه آنرا تقويت هم بنمايد. حتي براي بسياري از مواردي كه بعد از پيامبر پيش مي آيد تعيين تكليف نمايد. بنابر اين اگر مسلمان هستيم بايد قائل به اين باشيم كه زمين خدا هيچگاه از حجت خالي نبوده و نخواهد بود و اگر قائل به وجود حجت در حال حاضر هستيم اينكه اين امر خاتميت را پر رنگ يا دو رنگ يا كمرنگ مي كند امري است عليحده؛ در عين آنكه حجت خدا كه دين خدا را كمرنگ نمي كند و آيا ما كاسه ي داغتر از آش هستيم و به باريتعالي اعتراض داريم، مانند شيطان كه در برابر خلقت آدم اعتراض كرد كه چرا حجت قرار مي دهي، مگر ما خودمان عقل نداريم، اين اشكال بر سر بعث پيامبران هم پس مي توان پيش بيايد. آيا وجود حجت دروني بنام عقل با حجت بيروني تعارضي دارد و اين دو يكديگر را كمرنگ مي كنند يا اينكه نگاه ما غلط است و اين دو يار و ياور هم هستند يعني حجت درون به همان نيكي هائي دعوت مي كند كه حجت برون. صد البته خداوند تعالي خود حجتش را انتخاب و بر مردم معرفي مي كند و اطاعت از ايشان را واجب مي گرداند، مانند انتخاب و معرفي پيامبران كه در اين ساحت مردم را جائي نيست و كسي نمي تواند دم از اكثريت آراء و دمكراسي بزند.
    2- خداوند حضرت ابراهيم را پس دادن مقامهاي نبوت و خلت به مقام امامت مفتخر فرمود آنجا كه مي فرمايد و اذا ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما قال ...، آقاي سروش پاسخ دهند كه اصولا مقام امامت بالاتر است يا مقام نبوت؟ اگر نبوت بالاتر است كه اين نعوذ بالله خبط است كه حضرت ابراهيم مقام نبوت را داشته باشد ولي براي رسيدن به مقام امامت موظف به پاس كردن و گذراندن امتحانات و ابتلائاتي به آن سختي ها باشد و اگر مقام امامت بالاتر است، ديگر كمرنگ شدن خاتميت معنائي ندارد. يعني خداوند با قرار دادن 12 امام كه در حديث متواتر ميان شيعه و سني پيامبر اكرم از 12 خليفه پس از خود نام بردند- كه اختلاف ميان شيعيان و سني ها در اين است كه اين 12 تن واقعا چه كساني هستند كه بجاي خود مي توان روي آن بحث كرد- تا قيام قيامت از دين خود در برابر جعل و دستبرد حفاظت كرده و مي كند و الا آيه ي شريفه ي انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون به چه صورت حالت عملي به خود مي گيرد؟ حال آيا ما شيعيان بر آنيم كه مقام ائمه يا حضرت علي از پيامبر اسلام بالاتر است؟ خير پاسخ آن است كه برخي پيامبران از جمله حضرت ابراهيم و حضرت محمد ص علاوه بر مقام نبوت حائز مقام امامت نيز بوده اند و بدين لحاظ پيامبر اسلام به لحاظ عقلي نيز از ائمه ي هدي بلند مرتبه تر هستند. بنابر اين اماماني كه داراي مقاماتي بالاتر پيامبران هستند كه نمي آيند خاتميت پيامبر اسلام را زير سوال ببرند، اينهمه مقامات فلسفه و علل ديگري دارد كه از جمله ي آنها هدايت كاروان اهل حق، عبوديت حق تعالي كه و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون و ... است. بهتر است ايشان بجاي نگران بودن از كمرنگ شدن خاتميت پيامبر نگران اين امر باشند كه با تضعيف امامت مردم را به پيروي از چه كساني فرا مي خوانند كه هم علمشان و هم كارنامه ي عملي شان برتر و بهتر از اهل بيت مكرم رسول خدا باشد.
    3- جناب سروش به من بفرمائيد آيا نهج البلاغه كه به شهادت سخن شناسان فوق سخن بشر و دون كلام خالق و به عبارتي تالي تلو قرآن كريم است آيا مي تواند از يك بشر معمولي صادر شده باشد؟ آيا كندن در خيبر از جا- به شهادت شيعه و سني- دري كه آنقدر سنگين بود كه به قول ابن ابي الحديد معتزلي بعدا 33 تن از مسلمانان توانستند آن را جابجا كنند ، آيا يك امر معمولي است؟ معرفي قاتل امير المومنين توسط شخص ايشان سالها پيش از واقعه آيا واقعه اي عادي است و ...
    جناب سروش خواهش من از شما اين است كه صرفا كتبي كه اهل سنت در خصوص فضائل اهل البيت و بويژه مولا امير المومنين علي ع نوشته اند را مطالعه بفرمائيد، اگر به يقين رسيديد كه آن جناب امام منتصب الهي و مافوق بشر بودند كه تمام شبهاتتان درباره ي خاتميت پيامبر، دمكراسي در اسلام، پلوراليسم و غيره حل مي شود زيرا سخن ايشان همانگونه كه پيامبر فرمودند ملاك تشخيص حق و باطل برايتان مي شود «علي مع الحق والحق مع علي»، در غير اين صورت لكم دينكم و لي دين.
    - جناب سروش قرآن از وحي به مادر حضرت موسي و حتي به زنبور عسل ياد مي كند و شما منكر وحي به ائمه ي هدي مي شويد كه هر چهار امام اهل سنت وامدار و از شاگرد يكي از اين امامان همام ضادق آل محمد روحي فداه بوده اند. كجا يك شيعه ي بقول شما غالي كه به زيارت جامعه ي كبيره از صميم قلب باور دارد و در پايان همين زيارت شريفه مي گويد اگر شفعائي برتر از خاندان نبوت وجود داشتند آنها را نزد خدا شفيع و واسطه قرار مي دادم و با اين بيان مي رساند هدفش از توسل به ائمه تقرب به خدا و بر اساس دستور الهي و جهت شناختن امام حق از ائمه ي باطل و كفر است، به ساحت مقدس پيامبر كوچكترين لطمه اي وارد ساخته و بلكه بعكس به فرمايش آن بزرگوار كه اجر رسالت خود را مودت آل البيت قرار داده، از اين بزرگواران تبعيت مي كند.
    لابد للناس من امام بر او فاجر، مردم به هر حال نيازمند پيشوا هستند چه نيكو و چه بدكار، ما از پيروي آل عصمت كه سخنشان صرفا دعوت به خداست و نه مانند اقطاب و صوفياني كه دم از خود مي زنند، چه ضرري ديديم كه بايد آنها را به مسلخ دمكراسي خواهي ببريم، باشد در يوم ندعوا كل اناس بامامهم «روزي كه هر كس با پيشوايش به پيشگاه عدل الهي فرا خوانده خواهد شد» زير لواي مواليمان پيامبر عزيز و اهل بيت گراميش باشيم، آمين. عادل از آلمان
  • نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 13 |  لینک ثابت   • 

    84/09/14

    تندی با یک عالم

     ادامه برخوردهاي گروهي تندرو با( آیت الله) علي پناه اشتهاردي، محقق ديني و استاد فقه و اخلاق و خطيب دائم دفتر رهبر انقلاب در قم، موجب دلگيري برخي علماي برجسته حوزه علميه قم شده است.

    بنا بر اين گزارش، اين برخوردها كه ناشي از انتشار اثر جنجالي شيخ‌ علي پناه در سه ماه پيش است، به تدريج به حرمت‌شكني علماي ديني كشيده شده است.

    انتشار بيانيه و سخنراني‌هاي تند عليه اين محقق ديني و نسبت دادن القاب غيراخلاقي به وي ـ كه حدود شصت سال سابقه تحصيل و تدريس در حوزه‌هاي علميه را دارد ـ موجب دلگيري علما شده است. حتي برخي از مراجع تقليد، كه انتقاداتي جدي نسبت به اثر جنجالي اشتهاردي داشته‌اند، حاضر به تأييد تندروي‌ها عليه وي نشده و از اين اقدامات، ابراز نارضايتي كرده‌اند.

    همچنين علماي برجسته حوزه علميه قم، كشيده شدن مباحث علمي و ديني به مجادلات اجتماعي را ناپسند دانسته‌اند.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 13 |  لینک ثابت   • 

    84/09/14

    قابل توجه !


    آيت الله مكارم شيرازي در پاسخ استفتايي مبني بر حكم شرعي مهريه خانمي كه مهريه‌اش را يكصد و بيست و چهار هزار سكه بهار آزادي قرار داده بود، مهريه‌هاي كلان را باطل و منصرف به مهرالمثل دانستند.

    دفتر آيت الله ناصر مكارم شيرازي امروز با ارسال نمابري به پايگاه اطلاع‌رساني رسا، متن اين استفتا و فتواي اين مرجع تقليد را چنين بيان داشت:

    سوال: اخيراً در رسانه‌ها خبر شگفت‌آوري منتشر شد كه خانمي يكصد و بيست و چهار هزار سكه بهار آزادي! مهر خود قرار داده، سپس بر اثر ناسازگاري آن را به اجرا گذاشته و چون شوهر به طور يقين نمي‌توانسته آن را بپردازد، دادگاه آن را تقسيط كرده كه هر ماه يك سكه بپردازد كه مدت آن بيش از ده هزار سال مي‌شود، آيا چنين چيزي شرعاً صحيح است؟

    جواب: مهريه‌هاي كلان مانند آنچه در بالا آمده و حتي كمتر از آن، باطل است و تبديل به مهرالمثل مي‌شود، زيرا اولاً هيچ‌كس در اين موارد قصد جدي ندارد و به فرض كه قصد جدي داشته باشد، جنبه سفهي دارد و باطل است و با توجه به باطل بودن مهريه مزبور وظيفه زوج آن است كه «مهرالمثل» را بدهد، يعني مهر افرادي همانند او به حسب متعارف در ميان مردم، كه گاه يكصد و ده سكه بهار آزادي يا مقداري بيشتر و كمتر است و بيش از آن را زوجه نمي‌تواند مطالبه كند و ان‌شاءالله قضات محترم به اين نكته توجه دارند.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 13 |  لینک ثابت   • 

    84/09/13

    برخورد امام باعلما


    امام خميني كه پيش از انقلاب و به ويژه در محافل حوزوي، «حاج‌آقا روح‌الله» خوانده مي‌شد، هرچند يك عالم و مرجع ديني برجسته و در مقاطعي، يگانه مرجع تقليد مورد اجماع مردم بود، به ظرافت‌هاي تعامل با ديگر علما، آگاه بود و آنها را به كار مي‌بست.
    ايشان به رغم هدايت حركت مردم در انقلاب اسلامي ‌و پس از آن، رهبري نظام جمهوري اسلامي، به رعايت شأن و جايگاه مراجع و علما به شدت پايبند بود.
    چندي پيش، استاد رسول جعفريان به جمع‌آوري چند خاطره از حجت‌الاسلام محمدحسين اشعري پرداخت كه از مجموعه آنها، اين رويكرد در سيره امام خميني(ره) به روشني مشخص مي‌شود.
    ايشان در تلاش بودند تا به رغم ميدان دادن به طلاب و روحانيون جوان و انقلابي، از دلگير شدن بي‌مورد علما، حتي آنان كه مشاركت جدي در برخي فعاليت‌هاي انقلابي نداشتند، جلوگيري كنند.


    حجت‌الاسلام و المسلمين آقاي محمد حسين اشعري، فرزند مرحوم آيت‌الله علي اصغر اشعري قمي‌- از همدرسان امام راحل - چهره‌اي آشنا بيشتر براي قمي‌هايي هستند که در طول سالهاي پس از انقلاب، شاهد خدمات ارزنده ايشان براي بهبود بخشيدن به اوضاع درماني اين شهر بوده‌اند. ايشان مي‌گويد تاريخ تولدش در شناسنامه 30/12/1319 اما في الواقع شهريور 1320است. پدر ايشان هم در سال 1320 ق 1282 ش به دنيا آمده است.

    پدر ايشان با امام خميني هم دوره و هم درس بوده‌اند. به علاوه اين دو رفيق بوده و به گفته آقاي اشعري، پدرش هميشه از انضباط و لباس خوب امام به نيکي ياد مي‌کرد. اين دو در اراک جزو شاگردان مرحوم آيت‌الله حاج شيخ عبدالکريم حائري بودند و زماني که حاج شيخ به قم آمد، اين دو به همراه ديگر شاگردان حاج شيخ به قم آمدند.

    در دو هفته نخست ماه شعبان سال 1426 (شهريور 1384) که به عمره مشرف بودم، توفيق همراهي جمعي از اساتيد و دوستان از جمله جناب آقاي اشعري نصيب بنده شد. فرصت را مغتنم شمرده از ايشان که مي‌دانستم مورد علاقه و اعتماد امام خميني بود خواستم تا خاطراتش را از امام باز گويد. هدف آن بود تا بتوانم از لابلاي اين گفته‌ها با گوشه‌اي از سيره امام آشنا شوم و هديه‌اي به دوستداران امام تقديم کنم. ايشان نيز پذيرفت و البته نه به صورت منظم آنچه را از حضرتش به ياد داشت برايم بيان کرد. زماني که بازگشتيم اسنادي را که در گوشه و کنار بود گردآوري کرده براي بنده آورد تا از آنها استفاده کنم. در ميان آنها چند سند خوب وجود داشت که از آن جمله دو نامه از امام به پدر ايشان بود که آنها را هم تصوير گرفته در اين نوشتار خواهم آورد.
    رسول جعفريان

    1ـ يک بار از عراق قصد سفر حج داشتم. رفتم خدمت ايشان. آقاي محتشمي‌درب در اتاق ايستاده بود. پرسيد: مکه مي‌روي. گفتم: آري. گفت: اين ساک را ببر و به فلاني بده. من قبول نکردم. ايشان گفت: چطور شما اسم خودتان را انقلابي مي‌گذاريد و کاري نمي‌کنيد. گفتم: من اسمم را انقلابي نمي‌گذارم و اين کار را نمي‌کنم. اکنون هم برويم نزد آقاي خميني. رفتيم خدمت آقا. مطلب را گفتم که ايشان يک ساک که من نمي‌دانم داخلش چيست مي‌خواهد به من بدهد ببرم. ايشان به وي گفتند اصرار نکن و به من هم فرمودند هرطور صلاح مي‌دانيد عمل کنيد. اين همان ساکي بود که به حجت الاسلام ناصري دادند برد و چهار سال آنجا در سعودي در زندان ماند.

    2ـ در يکي از اين سفرها که قصد آمدن ايران داشتم. آقاي دعايي که در مدرسه سيد بود و وضع مالي بسيار بدي هم داشت. موقعي که خواستم به ايران بيايم يک مفاتيح به من داد و گفت يک خانمي‌در شميران اين مفاتيح را جا گذاشته ببر به او بده. آن لحظه شک نکردم. وسط راه با آقاي مومن بودم. داستان را به ايشان گفتم. و توضيح دادم که اين مفاتيح نيست، چيز ديگري است. ايشان شروع کرد به من دلداري بدهد. برادرم هم بود. ما به گمرک رسيديم. همه اثاث را زمين گذاشتند و چون کتاب زياد داشتيم، مأمور گمرک گفتند بايد به کرمانشاه برويد، کسي از سازمان امنيت بيايد که اين کتابها را تشخيص دهد. همه کتابهاي را روي ميز چيدند. کتابهاي همه را رد کردند. از من ماند. روي کتابهاي من همان مفاتيح بود. مأمور خواست اين کتاب را ببيند يک نفر وارد گمرک شد که وضع به هم خورد و رفتند با او دست دادن و پذيرايي. از آن طرف ماشين هم در حال حرکت بود. يک حمال، دسته کتابهاي من را جلوي مأمور گذاشت که آقا ماشين منتظر است اينها را ببينيد مردم بروند. او کنار زد و گفت: اينها را ديدم. دوباره حمال تکرار کرد و تأکيد کرد که اينها را نديديد. او دوباره کنار زد و گفت اينها را ديدم. حتي براي بار سوم، آن مرد تکرار کرد. اين بار اين مأمور سازمان امنيت عصباني شد و با دست به کتابها زد که همه پرت شد و گفت چند بار به تو بگويم، اينها را ديدم. من هم يک چادر شب پهن کردم و به سرعت همه را جمع کرده داخل آن ريختم. ماشين راه افتاد و دو سه ساعت به اذان صبح رسيديم تهران. من که ترسيده بودم يک ماشين دربست گرفتم و با دوستان رفتيم قم. مستقيم رفتم خانه. اثاث را آورده مفاتيح را بيرون آوردم و با چاقو جلد مفاتيح را پاره کردم. دو طرف آن کتابچه بود. يک طرف جزوه‌اي شصت صفحه‌اي بود به خط تيمور بختيار با عنوان روش انقلاب ايران. يک طرف ديگرش هم صفحات متعددي بود که بچه‌هاي انقلابي نجف در باره ايران نوشته بودند. اگر اين مفاتيح به دست کسي مي‌افتاد پيدا بود که من به چه دردسر بزرگي مي‌افتادم.

    کتاب را بستم. آقاي دعايي گفته بود که کتاب را به محمد منتظري بدهم تا مثلا به آن زن برساند. همان اذان صبح کتاب را به مادرم دادم که ببر و به ايشان بسپر که برد. بعدها اين داستان را به آقاي خميني گفتم و ايشان از کاري که آقاي دعايي کرده بود، خيلي ناراحت شد.

    3ـ آقاي خميني در نجف بود. شبها بعد از نماز مغرب و عشا در بيروني مي‌نشستند. وقت جلوس تمام مي‌شد سر ساعت برمي‌خاستند و عازم حرم مي‌شدند. تنها آقاي فرقاني با ايشان مي‌رفت که کارش گرفتن يک جايي براي امام در حرم بود. يک شب من آنجا بودم. همان وقت که امام برخاست من هم بلند شدم بروم مدرسه. مسير يکي بود. اواسط راه متوجه شد که کسي پشت سر ايشان مي‌آيد. برگشتند. مرا ديدند و فرمودند: کاري با من داريد. گفتم: نه من به حجره مي‌روم. فرمودند: يا شما برو آن طرف خيابان من اين طرف يا به عکس. عرض کردم: من به شما کاري ندارم. مسير ما يکي است. ايشان فرمودند: من نمي‌خواهم کسي دنبال من بيايد. من مي‌روم آن طرف خيابان. من عرض کردم: نه آقا من مي‌روم و رفتم و ايشان مسيرش را ادامه داد.

    4ـ تعدادي طلبه جوان دور امام بودند که يکي آقاي زيارتي بود. سابقا من يک خاطره‌اي از او داشتم که در وقت شروع انقلاب در سالهاي 42 و 43 حمله‌اي به آقاي بروجردي کرد که من تحمل نکردم و با او دعواي شديدي کردم. آقايان محتشمي‌و اصغر طاهري کني و دعايي و ناصري و اينها اطراف امام بودند. من چون با آقاي آقا سيد محمد روحاني بستگي داشتم، خدمت ايشان هم مي‌رسيدم. يک زماني ميان اطرافيان امام و او درگيري شديدي پيش آمد و روحاني متهم شد که پول مي‌گيرد. طاهري کني پالتو مي‌پوشيد و ملبس نبود. از نزديکان آقاي مهدوي کني بود. امام هم خيلي به او علاقه داشت. يکبار ايشان پيش من آمد و گفت: برخي از اينها که نسبت‌هاي تند مي‌دادند پشيمان شده‌اند و نزد من آمدند که بروم از ايشان حلاليت بطلبم. آقاي روحاني آن موقع کوفه بود و جايي در نزديک يونس نبي منزل داشت. ظهر رفتم و ناهار را بودم. مسئله را با ايشان مطرح کردم. ايشان خيلي ناراحت شد و گريه کرد و گفت جز در محکمه عدل الهي اين مسئله قابل رسيدگي نيست. البته آقاي روحاني با امام خوب نبود و عقيده به ايشان نداشت.
    از افراد نزديک به امام آقايان قديري و رضواني خميني بود.

    5ـ آخرين سفري که من در نجف بودم، حدود پانزده روز پيش از رفتن امام به پاريس بود. ايشان که به ايران برگشت، مدتي بعد به قم آمد. هر کسي که به ديدن ايشان رفت بعد از تمام شدن ديدن‌ها، به بازديد رفت. من به پدرم گفتم، ديدن ايشان برويم. ايشان قبول نکرد و از سرو صدا خوشش نمي‌آمد. شبي من منزل پدرم بودم که خيلي هم محقر بود و دو اتاق بيشتر نداشت. ديدم در مي‌زنند. اتفاقا من رفتم. ديدم آقاي شيخ حسن صانعي است. از من پرسيد که پدرتان هستند؟ گفتم: بله. گفتند آقا دارند مي‌آيند. در کوچه نگاه کردم، ديدم آقاي خميني است که تنها بود. با اين که پدرم ديدن ايشان نرفته بود، امام آمد ديدن ايشان. از گفتگوها که مربوط به گذشته بود چيزي يادم نيست. اما پدرم به ايشان گفتند: اکنون همه از شما نام مي‌برند و اسم شما بر سر زبانهاست، اما اين که مرجعيت را منحصر در شما بکنند صلاح نيست. خداي ناکرده ، اگر مشکلي پيش بيايد اين مسئله صلاح نيست. فرمودند: من کاري مي‌کنم که ديگران هم مطرح باشند.

    6ـ زماني من مشهد بودم که پدرم فوت کرد. اين دو سال پيش از رحلت آقاي خميني بود. جنازه را بيست و چهار ساعت نگاه داشتند که من از مشهد به قم بيايم. من بدون خبروارد شدم. تا آمدم خبرم کردند. شب بود، احمد آقا زنگ زد و گفتند: آقا سلام مي‌رسانند و تسليت مي‌گويند و فرمودند هر کاري دارند ما انجام بدهيم. ساعتي بعد که نزديک نيمه‌هاي شب بود، باز احمد آقا زنگ زد و گفت آقا فرمودند که ما براي قبر تهيه ديده ايم و دستور فرمودند که من و خانواده براي تشييع به قم بياييم. باز پرسيدند: شما کاري نداريد. تشکر کردم و گفتم: نه.‌اندکي بعد دوباره زنگ زد و گفت من خواب بودم، آقا من را بيدار کرد و گفتند که خودت فردا برو قم و آقاي مولايي هم را پيدا کن که هر کجا قبر خواستند به آنها بدهند.

    نيم ساعت بعد آقاي مولايي از تهران زنگ زد و گفت: آقاي احمد آقا از طرف آقا به من گفتند به قم بيايم. صبح آمد قم و پرسيد هر کجا که نظرتان هست براي شما قبر بدهم. من آقاي آل طه را واسطه کردم صحبت کند. و گفتم که وصيت پدرم اين است که قبر بکر باشد. بالاخره آقاي مولايي گفته بود که من نمي‌خواهم در بقعه‌ها باشد. چون فکر مي‌کنم آقا ناراحت شوند. بحث بکربودن قبر شد و قرار شد بپرسند. بالاخره جاي يک پايه قديمي‌را نزديک بقعه قديمي‌نشان دادند که برداشته‌اند و خالي است و بکر است. همانجا پدرم را دفن کردند. جاي آن در مسجد طباطبائي نزديک به بخش اصلي حرم است.

    داستان غمبار بيمارستان شهيد بهشتي
    7ـ اوائل انقلاب بود که من هم کارهايي را شروع کرده بودم و نماينده ايشان در بهداري شده بودم، زماني که ايشان در قم بود، سازماني بود به نام شهر و روستا. اينها با من تماس گرفتند و گفتند يک بيمارستان که کارهاي اوليه آن شده در کنترات ما بوده و الان در همين حد مانده است و اگر بماند خراب مي‌شود. آن وقت ايشان در قم بود. من مسئله را با ايشان در ميان گذاشتم و طرح‌هايي بود که گفتم و عرض کردم که بيمارستان را بايد تمام کرد. چون هنوز خيلي کم کار شده بود. ايشان همان طور که من نشستم بودم، آقا شهاب اشراقي را صدا زدند و فرمودند: شما پولي در اختيار ايشان بگذاريد تا به پيمانکار بدهد و کارش را شروع کند و من بعدا به بازرگان بگويم که بودجه براي اينجا تنظيم کنند. آقاي اشراقي سي ميليون تومان که پول بسيار زيادي بود به من دادند. ادامه اش هم شروع شد و بعد هم آقا به مهندس بازرگان دستور دادند که اعتباري بدهد که تصويب شد و کار بيمارستان به تدريج تکميل شد.
    وقتي تمام شد، زمان موشک باران جنگ بود و بيمارستانها امنيت براي بيماران و پزشکان نداشت. من به فکرم رسيد که اينجا را تجهيز بکنيم. مقداري تجهيزات از خارج وارد کرديم. از ديگر بيمارستان هم گلچين کرديم و بيمارستان شهيد بهشتي را که بيمارستان چهارصد تختخوابي مي‌گفتند، آماده کرديم. اما هيچ نيروي انساني نبود. چون همه از قم رفته بودند. سربازاني از منظريه آوردم و با نيروي سرباز آنجا تجهيز کردم. آن زمان در ايام جنگ بيشترين پذيرش مجروحين جنگ را قم داشت و آن هم به خاطر همين بيمارستان بود و از قم تحسين مي‌کردند. قطار مرتب مجروحين را مي‌آورد. البته بيمارستاهاي ديگر هم فعال بود. گاهي خودم هم شبها در بيمارستان مي‌ماندم. گاهي سيصد و پنجاه تخت در اشغال بود که اين رقم بالايي بود. اين گذشت تا آن که بعدها فرماندار قم با همراهي آقاي شرعي و خانم کروبي که آن زمان مسؤول بنياد شهيد بود آمدند با دستور کروبي ماده واحده‌اي در مجلس گذراندند با اين بهانه که اين بيمارستان تعطيل است و کار نمي‌کند و دروغ محض بود، مفت و مجاني به بنياد شهيد واگذار کردند.

    در واقع اينجا ملک بهداري بود و ماده واحده نمي‌توانست آن را از ملکيت درآورد. اين بايد با توافق دو وزير باشد که نشده بود و اين کارخلاف قانون بود. در واقع آنها اين بيمارستان از دست بهداري درآوردند و به بنياد شهيد دادند. بنياد هم براي راه‌اندازي اين بيمارستان که کامل شده بود آمدند با ديلم و بيل زدند کاشي‌ها را شکستند و براي هزينه تراشي براي ترميم بيمارستان چندين ميليون تومان و مقداري دلار به عنوان هزينه نوسازي پول از دولت گرفتند.

    آن زمان من 110 منزل در محوطه بيمارستان براي کارمندان ساخته بودم. بنياد شهيد منازل را تصرف کرد و من با اين که استعفا کرده بودم شکايت کردم به دادگستري قم که اعتنايي نکرد. شروع به نامه نگاري به مقامات کردم از اين غصبي که اينها کرده‌اند. اين خانه‌ها را من با اعتبار غير دولتي ساخته ام و ربطي به بيمارستان نداشت که با ماده واحده آن‌ها را تصرف کنند. سر و صدا بالا گرفت تا اين که زماني که آقاي محمدي گلپايگاني زنگ زد که آقا با شما کار دارند. من قبول نکردم تا آقاي مؤمن واسطه شد. من رفتم تهران. آقاي محمدي در همان لحظه اول شروع به تهديد کرد و اين که چرا به همه جا نامه نگاري کرده ايد و به اين و آن توهين کرده ايد و ما تا به حال صبر کرده ايم و ديگر صبرمان تمام شده است. من عرض کردم: اگر مرا براي تهديد خواسته ايد من نامه‌هايم را امضا کرده ام و روي آنها مي‌ايستم. و تا خانه‌ها را پس نگيرم از جا نمي‌نشينم. بالاخره ايشان کوتاه آمد که ما با پدر شما رابطه داشتيم و چه و چه. اما من گوش ندادم و گفتم شما مرا تهديد کرده ايد و تسليم نمي‌شوم. از دادستاني قم و اطلاعات آمدند و شروع به ترساندن ما کردند و گفتند ما نامه‌ها ي شما را مدرک قرار داده و شما را محاکمه مي‌کنيم. باز من اصرار کردم که از حق نخواهم گذشت. مدتي گذشت تا اين که آقاي خامنه‌اي ، آقاي يزدي که رئيس قوه قضائيه بود نزد من فرستاد. ايشان از من خواست کوتاه بياييم. من قبول نکردم. گفتند: اين مسئله براي جمهوري اسلامي‌بد شده است. گفتم: بد اين است که اينها غصب کرده‌اند. بالاخره آقاي يزدي مأمور شد اينها را تمام کند. آن وقت يک شخصي از طرف آقاي کروبي زنگ زد که شما چه قدر هزينه کرده ايد تا ما بدهيم. شما شماره حساب بدهيد ما علي الحساب صد ميليون مي‌دهيم و بعد حساب مي‌کنيم. گفتم: تا به حال کسي با پول مرا گول نزده است. من براي بهداري ساخته ام و تا نگيرم و به بهداري ندهم، کار رها نخواهم کرد. دوباره آقاي يزدي آمد. جلسه‌اي با دادستان قم و عده‌اي ديگر گذاشت. قرار شد بنياد شهيد خانه‌ها را تخليه کند. خانه‌ها را تخليه کردند و صورت جلسه نوشتند و تحويل دادند. به مجردي که خانه‌ها را تحويل گرفتم، جلسه هيأت معاونين وزارت بهداري را تشکيل دادم و همانجا نوشتم که اين خانه‌ها مال من نيست و تحويل بهداري دادم و تا به امروز خانه‌هاي نيم تمام به همان صورت مانده است. آن مقدار که تمام شد در اختيار دکترها و پرستارها هست.

    مدتي گذشت و بنياد شهيد نتوانست بيمارستان را بگرداند. ديگر کسي به آنجا مراجعه نمي‌کرد. مجبور شدند راه حلي پيدا کنند. دوباره سر و کله آقاي شرعي پيدا شد. ايشان اينجا را خريد که بيمارستان زنان درست کند. بيناد شهيد که اينجا را مجاني گرفته بود چهار ميليارد و ششصد ميليون تومان از آقاي شرعي گرفت و به ايشان واگذار کرد. مدتي هم آقاي شرعي گرداند، اما نتوانست بيمارستان زنان درست کند، چون دکتر زن نبود و اجبارا دکترهاي مرد مي‌آوردند. مدتي حقوق افراد را ندادند که سروصدا بالا گرفت و اعتراضات کارمندان خيلي زياد شد. کار زشتي که کردند اين بود که تجهيزات آن را فروختند و حقوق اينها را ناقص دادند. وقتي آقاي شرعي هم نتوانست اداره کند آنجا رها شد و دانشگاه فاطميه را به به سپاه فروخت. بعدا بهداري قم وارد نزاع در باره بيمارستان شد با اين ادعا اين خريد و فروش‌ها خلاف قانون بوده است. بالاخره بعد از پيگيري‌هاي زياد آقاي شرعي در ازاي پولي که بهداري به وي پرداخت بيمارستان را به بهداري سپرد البته آستانه هم چون ملک اينجا وقفي بود وارد نزاع شد و گفت که اين نقل و انتقالها بدون نظر آستانه بوده است که البته ورودش قانوني بود. در حال حاضر – شهريور 84 – بيمارستان تعطيل است چون تجهيزاتي هم ندارد. فقط اعتباري يک و نيم ميلياردي دارد که بايد براي تجهيز بيماسرستان استفاده شود. من فقط در حال ساختن يک راديوتراپي درگوشه‌اي از آن هستم که يک ميليارد تومان هم تاکنون هزينه کرده ام.

    بد نيست اشاره‌اي هم به دانشکده پزشکي داشته باشم. در اوائل انقلاب شخصي از کساني که صاحب زمين در قم هستند آمد و گفت دلم مي‌خواهد زميني براي دانشگاه بدهم. زمين را داد و من و آقاي منتظري و دکتر باهر رفتيم براي کنلگ زدن. اولين بودجه‌اي که داشتيم من از يک نفر نيکوکار بيست ميليون تومان گرفتم و براي دانشگاه دادم. کم کم ساخته شد و من ديگر هزينه نکردم و جزو هيأت امنا بودم. دانشگاه ساخته شد و جزو دانشگاه‌هاي سراسري دانشجو مي‌پذيرفتند. چند سال هم داير بود تا اين که بعد از جريان بيمارستان شهيد بهشتي و بلايي که سر آن آمد، همان بلا را هم سر دانشگاه آمد و آن را هم فروختند. اين دانشگاه هم پزشکي بود و وصل به همان بيمارستان. اين بيمارستان با پول وزارت بهداري با عنوان دانشکده پزشکي ساخته شد که اسنادش هست که هر سال اعتباري داشت و هزينه مي‌شد.

    8ـ يک داستان ديگر در ارتباط با دارالتبليغ دارم. همان اوائل، روزي خدمت آقاي خميني رسيدم و مسئله دارالتبليغ را مطرح کردم که من به آنجا نمي‌روم و رفتن آنجا را مجاز نمي‌دانم. زيرا اينجا تنها مربوط به مرحوم آقاي شريعتمداري نيست. اينجا را يک هيأت امناي 9 نفره تشکيل دادند و تنها مربوط به ايشان نيست. اين جا به ثبت سيده و اساسنامه دارد. امام پرسيدند: شما از کجا اساسنامه را گرفته ايد؟ عرض کردم بالاخره پيش من هست. من از اداره ثبت قم گرفته بودم. در ضمن مواد آن يکي اين بود که اگر احدي از اعضاي هيأت امنا از صلاحيت شرعي يا قانوني افتادند بقيه افراد هيأت امنا بنشينند و کسي را جايگزين آن کنند. اگر آقاي شريعتمداري از صلاحيت افتاده بقيه افراد، همچنان هستند که بسياري هم موجه‌اند و از بازاري‌هاي تهران که يکي از آنها آقاي عالي نسب که همه او را قبول داشتند.

    (ايشان تازگي در گذشته است.) روي اين حساب تصرف در آنجا جايز نيست چون هيأت امنا دارد. راهش اين است که آنها را جمع کنيد و هر نظري داريد بگوييد و آن‌ها هم مي‌پذيرند. ايشان از نظر من خوششان آمد و فرمودند: من به شوراي عالي قضايي مي‌گويم مسئله را حل کنند. بعدها من از يکي از اعضاي شوراي عالي پرسيدم که آيا آقاي خميني مسئله را به شما ارجاع دادند يا نه. ايشان گفتند: بله. به ما فرمودند مسئله را به صورت شرعي حل کنيد. اما شورا صلاح نديد!

       


    9ـ من طبق دستور آقاي خميني چهار سال رئيس دادگاه قم بودم. همان موقع اوائل کار بود. من کليد کمد پرونده‌هاي دادگاه را نزد خودم نگاه مي‌داشتم. يک روز زنگ زدند که آقاي خلخالي آمده و کليد را مي‌خواهد. من حدس زدم که براي چه آمده است. آمده چند پرونده را انتخاب کرده و کار خودش را بکند. گفتم الان مي‌آيم. اما به جاي آن که به دادگاه بروم، مستقيم به منزل آقاي خميني رفتم. گفتند: ايشان خواب است. گفتم: کار لازم دارم. اجازه ورود دادند. رفتم و خواستم کليد را تحويل بدهم. فرمودند چرا؟ گفتم: آقاي خلخالي آمده است. يا جاي ايشان است يا من. ايشان فرمودند همان وقت به خلخالي زنگ بزنند و بگويند از دادگاه بيرون برود که رفت. بعدها خلخالي به من اعتراض کرد که من با شما مسئله‌اي نداشتم. گفتم بله، اما نبايد در کار ما مداخله مي‌کردي.

    10ـ يک بار هم که شايع شد آقاي خلخالي در يکي از شهرها ليستي عمل کرده است. من نزد آقاي خميني رفتم و اعتراض کردم. ايشان فرمودند از اين به بعد يک دادگاه عالي در قم درست خواهد شد و احکام مصادره و اعدام در تمام کشور فقط بايد توسط اين دادگاه تأييد شود که من هم براي مدتي جزو آن دادگاه عالي بودم.

    11ـ يک بار هم مجلس مصوبه‌اي را گذراند که بر اساس آن تمامي‌مراکز بهداشتي و بيمارستاني بايد زير نظر وزارت بهداري در مي‌آمد. براي همين در قم هم تلاش شد تا بيمارستان آقاي گلپايگاني توسط بهداري تصرف شود. آقاي گلپايگاني مرا خواست و اين مسئله را مطرح کرد. من خدمت امام عرض کردم. ايشان به احمد آقا فرمودند: چيزي بنويسد که بيمارستان ايشان مانند بيمارستان‌هاي دولتي اداره شده و لازم نيست زير نظر بهداري درآيد.
    زماني هم که همه پزشک‌ها را به جبهه مي‌بردند، آقاي باهر را هم که پزشک خاص آقاي گلپايگاني بود مي‌خواستند ببرند. آقاي گلپايگاني به من گفت و من هم خدمت امام عرض کردم که دکتر باهر پزشک خاص ايشان است و ايشان دلش نمي‌خواهد آقاي باهر از وي جدا باشد. امام به من فرمودند: از قول من به آقاي منافي بگوييد که ايشان را استثناء کند.

    12ـ زماني هم که سروصداي مربوط به مرحوم آقاي شريعتمداري بالا گرفت، چيزي نگذشت که سروصدايي هم براي آقاي گلپايگاني پيدا شد و طبعا اگر آقاي مهدي زنده بود، با آن سوابق، اين موارد بيشتر مي‌شد. يک وقتي من شنيدم که در چاپخانه‌اي در قم، متن مفصلي را عليه ايشان چاپ کرده‌اند و قرار است همان روز منتشر شود. من نزد آقاي خميني رفتم و جريان را عرض کردم. ايشان ابتدا بعيد دانست. من محل چاپخانه را هم گفتم. ايشان آقاي شيخ حسن صانعي را خواست و فرمود مي‌رويد هر آنچه آنجا هست جمع کنيد و اجازه انتشارش را ندهيد.

    13ـ من يک زماني نجف خدمت آقاي خميني رسيدم به ايشان عرض کردم که آقاي صالحي نجف آبادي کتابي در باره سيد الشهداء (ع) نوشته است و اين کتاب مخالف روش متعارف شيعه است و اگر چاپ شود سروصدايي به پا خواهد کرد. چون ايشان خودش را به شما منتسب مي‌کند، اگر صلاح مي‌دانيد دستور دهيد که ايشان کتاب را منتشر نکند. ايشان فرمود: من چند سال است که از ايران دور هستم. اگر بدون اطلاع اين کار را بکنم، صورت خوشي ندارد. شما اين مسئله را با علماي قم در ميان بگذاريد تا آنان از اين کار منعش کنند. من که ايران آمدم. مسئله را خدمت حاج شيخ مرتضي حائري عرض کردم. ايشان فرمودند: من به آقاي صالحي گفتم آنچه از بابت اين کتاب سود مي‌بري، من به تو مي‌دهم. اين کار را نکن. اما قبول نکرد.

    داستان دفن علامه طباطبائي
    14ـ يک جرياني هم با علامه طباطبائي دارم. ايشان اين اواخر بيماري پارکينسون گرفت و تقريبا آخر کاري فلج شد تا گردن. اين اواخر در بيمارستان آيت‌الله گلپايگاني بستري شد. من سه شبانه روز اکثر اوقات آنجا بودم و ايشان در حالت اغماء بود. روزي دکتر منافي وزير بهداري وقت آمد به بيمارستان براي ملاقات با ايشان. وقتي وضع او را ديد تلفن کرد که هلکوپتر بفرستند تا او را به تهران منتقل کنيم. من مخالفت کردم و گفتم ايشان چند ساعتي بيشتر زنده نيست. اما قبول نکرد. همان وقت آيت‌الله گلپايگاني آمد که ديد ايشان در حال اغماء است. اين مسئله را با ايشان مطرح کردم و به ايشان گفتم: شما امر کنيد دکتر منافي اين کار را نکند. ايشان دکتر منافي را صدا زد و از او خواست تا عصر صبر کنند. اگر جوري بود که مي‌شود او را منتقل کرد آن وقت منتقل کنيد. بالاخره يکي دو ساعت بعد درگذشت. من تلفني فوت ايشان را به آقاي خميني اطلاع دادم. ايشان فرمودند: در باره قبر ايشان هر کجا را صلاح مي‌دانيد اقدام کنيد. به آقاي مولايي هم دستور خواهيم داد.

    من به دنبال آقاي مولايي آمدم تا محل قبر را تعيين کنيم. ايشان در کنار قبر مرحوم اشراقي و انگجي جايي را معرفي کرد. من مخالفت کردم و گفتم علامه طباطبايي به عنوان مفسر و فيلسوف بايد قبرش جايي باشد که مردم راحت تر و آشکارتر سر قبر ايشان بيايند. آنچه آقاي مولايي اصرار کرد من مخالفت کردم. بعد آمدم جايي را که قبر فعلي ايشان است نشان دادم. ايشان گفت اينجا پايه‌هاي سقف است و تمام بتون آرمه است و قابل شکافتن نيست. من نپذيرفتم. ايشان گفت: حتي اگر بشود شکافت، اينجا قبر علماست و ما مجاز به شکافتن نيستيم. من گفتم: اين مسئله را حل مي‌کنم. معمارها را بياوريد تا نظر بدهند که مي‌شود شکاف داد يا نه. و ثانيا آقاي نجفي در وقت ساختن مسجد بالاسر فهرست قبور را برداشت. از ايشان مي‌پرسيم که آيا قبر عالمي‌در اينجا هست يا خير. غروب شد و آقاي نجفي آمد. بعد از نماز داستان را شرح دادم و خواستم ايشان بيايد شرح بدهد که اينجا قبري از علما بوده است يا نه. ايشان آمد و گفت: تا آنجا که من صورت برداري کرده ام اينجا قبر کسي نيست. آقاي مولايي گفت: چه اصراري داريد. من گفتم: نه اينجا که قبر نيست. بر فرض هم بتون باشد، امتحانش آسان است. بالاخره به اين امر تن دادند و شب درها را بستند و قالي را کنار زدند و عمله آوردند تا بشکافند. سنگ مرمر را برداشتند. موزائيک را هم برداشتند، خبري از بتون نبود. خاک و خاشاک را برداشتند يک مرتبه هر چه کلنگ زدند صدا مي‌کرد. آقاي مولايي گفت: من عرض کردم اينجا بتون است. من مخالفت کردم و گفتم: ببينيم چرا صدا مي‌کند. ديديم آجرهاي بزرگ است. برداشتند، در اين وقت با کمال شگفتي ديديم يک قبر آماده و ساخته آن جا هست بدون اين که ذره‌اي چيزي از استخوان و غيره در آن باشد. آقاي مولايي گفت: اين واقعا شبيه معجزه است. همانجا آقاي طباطبائي را دفن کردند.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 10 |  لینک ثابت   • 

    84/09/13

    المیزان


    حامد عبداللهي
    رويکرد «الميزان» در تفسير قرآن، پيشينه طولاني و مستمري ندارد؛ هرچند در صدر اسلام و مکتب تفسيري آن دوره، مي‌توان ردي از آن يافت.

    بازنگري در روش تفسير قرآن با توجه به نياز قرن‌هاي اخير و نبود تفسيري که بدين نيازها پاسخ گفته و حرف نو داشته باشد، شايد انگيزه تاليف «الميزان» شد.

    تفسير نقلي و روايي غير از آن‌که حجم بالايي از خود را به تکرار اختصاص داده بود و منابع دست چندم آن ياراي عرض اندام در برابر منابع اوليه رانداشت، بار برداشت‌هاي شخصي مولفان را نيز به دوش مي‌کشيد. تغيير شرايط نوين اجتماعي با فضاي صدور روايات و نيز تفسير قرآن در حد داده‌هاي هر عصر که گاه مقدمات آن به مدد پيشرفت‌هاي علمي‌و عقلي مخدوش شده بود، چاره‌اي جز تجديد نظر در اين مهم را باقي نمي‌گذاشت.
    قرآن کريم يا بايد تنها براي ثواب قرائت مي‌شد يا با ميراث تفسيري گذشتگان، قفس کتاب خانه‌ها را مزين مي‌کرد.

    برون‌رفت از اين وضعيت، در شکست حباب توهمي‌ بود که آيات کريمه قرآن را از متون علمي‌ و تحقيقي و ثمره تلاش‌هاي قرآن پژوهي را از زندگي فردي و اجتماعي مردم دور ساخته بود. درد اين محروميت، دوايي مي‌طلبيد که در داروخانه قرآن يافت مي‌شد. آري ان القرآن يفسر بعضه بعضاً.

    کنار گذاشتن متن قطعي الصدور قرآن به بهانه ظني الدلاله بودن و جايگزيني آن با متن ظني الصدور روايات با ادعاي قطعي الدلاله بودن، يک خطاي راهبردي بود که بر خلاف مسير اتحاد و معاونت ثقلين ره مي‌پيمود. اين سير تا بدانجا مي‌تاخت که سخن خود راوي و محدث را ناخواسته مقدس مي‌انگاشت و بر سخن باري تعالي مقدم مي‌کرد. از سوي ديگر قرآن پژوهي بدون مراجعت به حديث و سنت نبوي در ميان اهل سنت ـ که دستشان در اين مورد پر نبود و از روايات ائمه طاهرين هم که محروم بودند ـ ثمر بهتري نداشت چون از دستور قرآني « لتبين للناس » که خطاب به پيامبر صادر شده بود، غفلت ورزيدند.

    در اين ميان حوزه علميه شيعه با عَلَم‌داري تنهاي علامه محمد حسين طباطبايي خروشيد. کسي که تقوا و اخلاق، عرفان و ايمان، عقل و درايت و تعبد و تشرع را باهم داشت. او ضعف‌ها و خطاها را به خوبي دريافت و پس از قرن‌ها با شيوه‌اي قرآني به سوي قرآن رفت.

    علامه براي هميشه بي توجهي نابخردانه به قرآن را پايان داد و در روشي کاملا معقول، منطقي و عالمانه به تفسير پرداخت.
    آيت‌الله معرفت در اين خصوص مي‌گويد: «بهترين راه براى فهم مطالب، رجوع به ديگر سخنان هر متكلمى است و قرآن از اين لحاظ قطعى ترين و اولى ترين سند رسمى براى مراجعه است و مطمئن ترين وسيله است براى راه يافتن به حل مشكلات تفسيرى. ولى مشكل اين كار عدم احاطه و نبود آگاهى كامل در شناخت آيات مرتبط به يكديگر است، شايد بيشتر مفسران در موقع تفسير يك آيه ندانند يا غفلت كنند، كدام آيات براى حل ابهام آيه حاضر مفيد و قابل استفاده است، جز مفسر عالى قدر «علامه طباطبايى» كه در اين زمينه قدرت عجيبى از خود نشان داده، احاطه كامل ايشان را مى‌رساند، تا آنجا كه از ويژگى‌هاى اين تفسير عظيم الشأن به شمار مى آيد، براى تفسير يك آيه، احياناً چندين آيه ديگر مورد استشهاد قرار مى گيرد كه انسان را به تعجب وامى دارد و غالباً از آن غفلت شده است». (1)

    علامه هم روش مناسبي دارد وهم تسلطي کامل. او قرآن را منظومه‌اي آيينه‌اي مي‌بيند که هر آيه با بازتاب انوار ديگر آيات، روشن تر مي‌شود. مهارت او را بايد در تصور و چينش هماهنگ مجموعه آيات دانست.

    اين مفسر گرانقدر صد البته تفسير را براي تفسير نمي‌خواست. پاسخ به پرسش‌ها و شبهات را شايد بتوان انگيزه هدف ساز توليد اين محصول شناخت. آيت الله جوادي آملي در اين باره مي‌گويد : «... چون قرآن اولين منبع دين پژوهي است، با تفسير متقن آن بسيار از اهداف سامي‌مدافعان مكتب الهي حاصل مي‌شود، زيرا حل شبهات در هر عصر در بستر اين مائده و مأدبه ميسور است و انسان جامعي همچون علامه طباطبايي (ره) كه هم به زبان قرآن آگاه بوده و از آن متضلعانه خبر مي‌داد و هم به زمان خود مطلع بود و از آن خبيرانه گزارش مي‌داد و هم از كيفيت ارجاع شبهات معاصر به محكمات قرآني با خبر بود و هم از نحوه پاسخ دادن قرآن به شبهات معروض بر آن مطلع بود و هم طهارت ضمير وي مصاحب همه اين عناصر محوري قرآن پژوهي بود، لذا مي‌توان حضرت استاد (ره) را در زمين همانند شهاب رصد دانست كه مانع نفوذ بيگانه بوده و هستند.»(2)

    نکته مهم‌تر آنکه برخلاف حرف‌ها وحديث‌هاي غير عالمانه کوته نگران، شخصيت عرفاني و فلسفي حضرت علامه هيچ گاه جاي تفسير فرآن، آن هم با روش آيه به آيه را تنگ نمي‌کند. ساحت تفسيري او کاملا مجزا از مباحث ديگر است و استفاده‌هاي عرفاني يا فلسفي و عقلي، هميشه حرمت وحي و تفسير ناب آن را با عنوان بندي‌هاي مشخص حفظ مي‌کنند. کسي که روايات ائمه معصومين را ابزار و وسيله تبيين قرآن مي‌داند و رتبه هر يک را رعايت مي‌کند، چگونه ممکن است تراوش‌هاي شخصي ذهن خود را هرچند عالمانه باشد، با خميرمايه تفسير ممزوج سازد؟!

    نکته آخر که ممکن است در نقاب شبهه به آزار ذهني ارادتمندان به خاندان عصمت و طهارت بپردازد، آن‌که جايگاه حديث در تفسير کجاست؟

    ترديدي نيست که تبيين قرآن صامت به عهده قرآن ناطق است، چه اين که خود حضرات معصومين بر خاستگاه قرآني بيانات شريفشان اصرار و گاهي دلالت مي‌کردند و حديث ضرب جدار در اين مقوله صريح است، اما در صدور، کيفيت نقل، شرايط حاکم بر آن دوره، نياز و فهم مردم آن زمان و تعداد روايات به جامانده محل تامل است. وانگهي روش تفسير قرآن به قرآن، خود آموزه‌اي از مکتب تفسيري امامان معصوم است و تنافي با حديث ندارد. احاديثي با اين محتوا در کتب روايي و تفسيري نقل شده و خود علامه نيز در مقدمه الميزان، اين روش را به ايشان منسوب مي‌کند.
    مرحوم طباطبايي شايد چهره خود را در فقه همچون ديگران بروز نمي‌دهد، اما بايد در کمال شگفتي معترف شد که شيوه روايت پژوهي او در الميزان يک شاهکار بزرگ در دل اثري گران‌سنگ است.

    علامه غير از آنکه مباحث روايي را در مقاله‌هاي مجزا ذيل آيات تحت عنوان « بحث روايي» مطرح مي‌سازد، ابزار مطمئني را براي پالايش متون حديثي از روايات نا صحيح و مجعول به جامعه فقهي حوزه علميه شيعه هديه مي‌کند.

    اين روش همان ارائه حديث به قرآن و تفسير ناب آن و تطبيق حديث با اصول قرآني و سپس بهره مندي از فرازهاي نوراني روايت در به دست دادن تفسيري روشن و متقن است. به ديگر سخن، ابتدا قرآن، اصالت حديث را تايييد مي‌کند، سپس کلام معصوم ناطق به تبيين کلام معصوم صامت مي‌پردازد.

    اين روش مي‌تواند به غربال وتنقيح کتب حديثي نيز بيانجامد. کاري که علامه داشت با بحار الانوار انجام مي‌داد. آيت‌الله محمد حسين حسيني تهراني در اين باره مي‌نويسد: « كار بزرگ ديگرى كه علامه در همين زمينه انجام داد نقد و تنقيح روايات بحارالانوار بود كه با سرسختى منتقدين ناتمام ماند. ايشان تا جلد ششم از طبع جديد (بحارالانوار) را تعليقه نوشتند، ليكن به لحاظ يكى دو تعليقه اى كه صريحاً در آنجا نظر علامه مجلسى را رد كردند، اين امر براى طبقه اى كه تا اين اندازه حاضر نبودند نظريات مجلسى مورد ايراد واقع شود خوشايند نشد؛ و متصدى و مباشر طبع بنا به الزامات خارجيه، از ايشان تقاضا كرد كه در بعضى از مواضع قدرى كوتاه تر بنويسند و از بعضى از ايرادات صرف نظر كنند. علامه حاضر نشدند و فرمودند: در مكتب شيعه ارزش جعفربن محمدالصادق از علامه مجلسى بيشتر است و زمانى كه امر داير شود به جهت بيانات و شروح علامه مجلسى ايراد عقلى و علمى بر حضرات معصومين عليهم السلام وارد گردد، ما حاضر نيستيم آن حضرات را به مجلسى بفروشيم. و من از آنچه به نظر خود در مواضع مقرر، لازم مى دانم بنويسم ؛ يك كلمه كم نخواهم كرد. لذا بقيه مجلداتِ «بحار» بدون تعليقه علامه طباطبايى طبع شد؛ و اين اثر نفيس فاقد تعليقات علامه گرديد.»(3)

    از آنچه گفته آمد هويدا مي‌شود با باز نگري و تامل در آنچه که ما شايد آنرا از اصول اوليه مي‌دانيم _ اما با نص و متن صريح آيات و روايات در تعارض باشد _ و شناخت راه و روشي که منزلت قرآن و حديث و رابطه وتناسب ثقلين را حفظ کند، مي‌توانيم به احياي بازماند غني معارف اسلامي‌و شيعي پرداخته و مشکلات و معضلات عصري را حل کنيم بي آنکه دغدغه پس ماندگي و ترس از واماندگي و درماندگي داشته باشيم. از اين راه است که مي‌توان سامانه‌هاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي و معرفتي زلال و انسان ساز را از گنجينه‌هاي گران استخراج کرد.

    1 ياد نامه شرق ويژه علامه طباطبايي
    2 هفته نامه افق حوزه – پيش شماره پانزدهم / 14 دي 81
    3 ياد نامه شرق ويژه علامه طباطبايي

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 10 |  لینک ثابت   • 

    84/09/13

    الخطر !!!!!!!


    به تازگي گروهي از هواداران يك خانم مدعي ارتباط با امام زمان(عج) به پخش گسترده كتاب‌ها و نوارهاي وي در مدارس دخترانه شرق تهران مي‌پردازند.

    به گزارش خبرنگار «بازتاب»، اين زن كه خود را مرتبط با امام زمان(عج) معرفي مي‌كند، در تازه‌ترين اظهارات خود مدعي شده است كه «جمكران جايگاه دوستداران واقعي آقا نيست و ايشان به من دستور داده‌اند تا در شازند اراك، حسينيه‌اي برايشان بسازم».

    خانم «ف ـ ا» كه يكي از كتاب‌هايش در نمايشگاه قرآن نيز به نمايش درآمده است مي‌كوشد با كمك وضع مالي مناسب خود، به گسترش جلسات خويش پرداخته و از اين راه، هواداران بسياري از ميان زنان و دختران پيدا كرده و ديدگاه‌هاي خود را به آنان بقبولاند.
    بنا بر برخي گزارش‌ها، نامبرده از سوي مأموران انتظامي نيز شناسايي شده است.

    گفتني است، مسجد جمكران در قرن چهارم هجري توسط «حسن‌بن‌مثله جمكراني» در زمين كشاورزي وي بنا شد. به گفته وي، ساخت اين مسجد بر اساس دستور حضرت ولي‌عصر(عج) در بیداری به او انجام شده و دستور داده شده تا شيعيان، اين مكان را عزيز بشمارند.
    هم‌اكنون بسياري از مشتاقان آن حضرت، به ويژه در شب‌هاي چهارشنبه به مسجد جمكران مي‌روند و نماز تحيت اين مسجد را به جاي مي‌آورند.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 10 |  لینک ثابت   • 

    84/09/13

    زخمی بر پیکره دین


    با پيام آيت‌الله فاضل لنكراني، همايش علمي نقدي بر باورهاي وهابيت با عنوان «زخمي بر پيكره دين» در مشهد آغاز شد.

    در اين پيام آمده است: در اين همايش كه توسط معاونت پژوهشي مركز جهاني علوم اسلامي نمايندگي مشهد در محل مدرسه عالي اين نمايندگي برگزار شد، پيام آيت‌الله فاضل لنكراني به اين نشست علمي توسط حجت الاسلام والمسلمين تقوي قرائت شد.

    در اين پيام آمده است: براي هر مسلمان باانصافي روشن است كه بهترين تعريف از توحيد و ساير صفات خداوند و زيباترين الگوي موحدان همانا اين ذوات نوراني بوده‌اند آنگاه اين مسلك مجعول و ساخته و پرداخته كفر و بيگانه يعني وهابيت در راس حملات جاهلانه نحوه خلاف اين معني را به آنان و پيروان ايشان نسبت داده‌اند آيا از خود سؤال نموده ايد كه چرا وهابيت افترا شرك را بر مذهب اهل بيت وارد نموده اند چرا شيعه را مشرك و خون و جان و مال آنان را مباح مي شمردند اين نيست مگر آنكه هدف اساسي آنان حذف اهل بيت از پيكره اسلام و در حقيقت تهي نمودن اسلام از اين حقيقت كه مساوي با نفي اصل اسلام است مي‌باشد.

    روشن است كه در زمان كنوني اين مسلك كه غده سرطاني دين است و دينداران را و حتي كساني را كه پيرو مكتب اهل بيت ـ عليهم‌السلام ـ نيستند مورد تهديد قرار داده است با شتاب بيشتري و در دامنه وسيع‌تري به فعاليت شيطاني خود ادامه مي دهد از اين جهت وظيفه حوزه‌هاي مقدسه علميه و مراكز ديني و علمي و فرهنگي آن است كه با معرفي چهره واقعي اين گروه منحرف و اظهار بيزاري و تبري جستن از آنان مردم مسلمان خصوصا نسل جوان را آگاه نمايد و به همه دنيا و مكاتب موجود در عالم اعلام شود كه اسلام از اين گروه بري است و نبايد افكار و عقايد و اعمال زشت و وحشيانه آنان به نام اسلام عزيز تمام شود بايد به همه گفته شود كه اينان اسلام حقيقي كه همراه با رأفت و محبت و عطوفت و رحمت است را تبديل به اسلام خشن متعصب و جامد و متحجر نموده‌اند.

    مردم دنيا خاطره تلخ يورش‌هاي مكرر آنان را بويژه در سالهاي 1216 و 1221 و 1225 به اعتاب مقدسه عراق و قتل هزاران مسلمان در كربلاي معلا و جسارت به بارگاه ملكوتي سيدالشهدا اباعبدالله الحسين عليه الاسلام و محاصره نجف اشرف، از ياد نبرده‌اند.

    و نيز خاطره شوم و فاجعه بزرگ جنايت تخريب قبور ائمه بقيع از ذهن‌ها پاك نشده است و هرگز تاريخ جنايات علمي و اعتقادي و ديني اين گروه و تحريف‌ها و بدعت‌ها و انحراف‌هاي عظيم آنان در دين را فراموش نخواهد كرد. تاريخ ننگين اين فرقه منحرف مملو از سفاكي و قتل نفوس و محترمه و هتك اعراض بوده و امروزه در عراق و برخي ديگر از بلاد شاهد تكرار همان وحشيگري‌ها و تعرضات بر امكنه مقدسه و مساجد و حسينيه‌ها و تجمعات مذهبي و نمازهاي جمعه و جماعات و توهين به شيعيان و دوستداران اهل بيت عصمت و طهارت هستيم.

    اينجانب از كنار مرقد مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها و از حرم اهل البيت ـ عليهم السلام ـ ضمن اظهار خلوص و سلام و ارادت به مضجع شريف ثامن الائمه علي بن موسي الرضا ـ عليه آلاف التحيه و الثنا ـ به شما بزرگان و نويسندگان و اهل نظر در اين نشست علمي كه به جهت نقد باورهاي وهابيت همت گمارده‌ايد و درصدد آن هستيد كه زخمي را كه اين فرقه ضاله بر پيكره دين وارد آورده اند التيام بخشيد، درود فرستاده و از مسئولان محترم تشكر و قدرداني مي نمايم و چند نكته را مورد توجه قرار مي‌دهم.

    1 ـ با تحقيق و مطالعه و غور در كتب تاريخ دويست ساله اخير، فجائع و ظلم‌هايي را كه اين گروه ضال بر اسلام و بلاد اسلامي و آثار آن و بر مسلمانان و بالاخص شيعه وارد نموده‌اند را استخراج و به زبانهاي متعدد و در سطح مختلف منتشر و مردم را از خطرات اين فرقه بر حذر نمائيد.

    2 ـ هرچه سريعتر با تشكيل كلاسهاي تخصصي و جلسات علمي به نقد انحرافات و باورهاي آنان بپردازيد وبا تربيت مبلغين جلوي هرگونه نفوذ و رخنه در مجامع فرهنگي گرفته شود.
    3 ـ لازم است مراكز علمي خصوصا حوزه‌هاي علميه به اين امر اهتمام بيشتري داشته باشند و دانشجويان و طلاب عزيز را از خطرات و تهديدهاي اين گروه آگاه و آنان را از اين جهت بيمه سازند و نيز انتظار آن است كه رسانه‌هاي عمومي و تاثيرگذار خصوصا صداوسيما در اين زمينه همت بزرگي را از خود نشان داده و به اين وظيفه بزرگ جامه عمل بپوشند.

    اميدوارم خداوند همه ما را در حراست از دين و مكتب اهل بيت توفيق بيشتر عنايت فرمايد و همه ما از اعوان و انصار بقيه الله الاعظم روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفدا قرار دهد، ان شاالله.
    محمدفاضل لنكراني ـ 84,9,10

    در ادامه اين نشست حجت الاسلام والمسلمين حسيني قزويني در رابطه با شناخت و نقد وهابيت به ايراد سخن پرداخت و يادآور شد با تحقيقات انجام شده حدود پنجهزار عنوان كتاب در مخالفت با مذهب شيعه با ارائه هشتهزار شبهه تاكنون به چاپ رسيده و جالب است بدانيم 75 درصد اين كتابها در تاريخ 1400 ساله تنها پس از پيروزي انقلاب اسلامي به رشته تحرير درآمده است كه در اين ميان صهيونيزم و استكبار با همكاري و هم انديشي وهابيت در ترس از گرايش روزافزون جوانان و روشنفكران در سطح جهان به سوي اين مذهب با ارائه شبهات و چاپ كتب مختلف سعي در ضربه زدن از درون اين مكتب را دارند.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 10 |  لینک ثابت   • 

    84/09/12

    دادگاه ویژه


    رهبر انقلاب با ده‌ها مورد مورد اصلاحات در آيين‌نامه دادسراها و دادگاه‌هاي ويژه روحانيت موافقت كردند.

    به گزارش فارس، بر اساس اين اصلاحات كه از سوي محمد سليمي دادستان ويژه روحانيت از رهبر انقلاب درخواست و ايشان با آن موافقت نموده‌اند، دادسراي ويژه روحانيت مي‌تواند از طريق مراكز حوزوي، سازمان تبليغات اسلامي، مركز امور مساجد و ساير نهادهاي مرتبط به امور روحانيت اقدام نمايد و نهادهاي فوق در زمينه اجراي موارد مذكور موظف به همكاري با دادسراي ويژه روحانيت مي‌باشند.

    همچنين پست قائم مقام دادستان ويژه روحانيت حذف و معاون امور استان‌ها به تعداد معاونين آن دادگاه افزوده مي ‌شود.
    نام معاون سياسي دادستاني روحانيت نيز به معاون بررسي و پيشگيري تغيير يافته و معاونت تحقيقات و عمليات به معاونت تحقيقات و امور اجرائي تغيير مي‌‌يابد.

    بر اساس اصلاحات ديگر اعمالي در آئين نامه جابجايي شهرستان محل فعاليت قضات دادگاه با اخذ تمايل از آنان ممكن بوده و در صورت ضرورت جابجائي قضات فوق ‌الذكر بدون تمايل، موضوع قبلاً در جلسه متشكل از دادستان منصوب و معاون قضايي او و رئيس شعبه اول دادگاههاي ويژه روحانيت بررسي و به تصويب مي ‌رسد.

    طبق ماده 9 آئين نامه دادسراها و دادگاه‌هاي ويژه روحانيت، دادسراي ويژه روحانيت در شهرها و يا حوزه‌هاي قضايي مشروحه تهران شامل استان‌هاي تهران و سمنان، قم شامل استان‌هاي مركزي و قم و شهرستان كاشان، مشهد شامل استان‌هاي خراسان رضوي، خراسان شمالـي، خراسان جنوبي و سيستان و بلوچستان، اصفهان شامل استان‌هاي اصفهان (به‌استثناي كاشان)، يزد و چهارمحال و بختياري و شيراز شامل استان‌هاي فارس، بوشهر، كهكيلويه و بويراحمد تشكيل مي‌گردد.

    همچنين دادسراي ويژه روحانيت تبريز شامل استان‌هاي آذربايجان شرقي، آذربايجان غربي، اردبيل و زنجان، ساري شامل استان‌هاي گلستان و مازندران، اهواز شامل استان‌هاي خوزستان و لرستان، كرمان شامل استان‌هاي كرمان و هرمزگان، همدان شامل استان‌هاي كرمانشاه، كردستان، همدان و ايلام و رشت شامل استان‌هاي گيلان و قزوين خواهد بود.

    بر اساس يكي از تبصره‌هاي الحاقي نيز كليه اتهامات اعضاي روحاني مجمع تشخيص مصلحت نظام، شوراي نگهبان، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، وزراء و معاونين آنها، معاونان و مشاوران رؤساي سه قوه، سفرا، دادستان و رئيس ديوان محاسبات، دارندگان پايه قضائي، استانداران و فرمانداران و جرائم عمومي افسران نظامي و انتظامي از درجه سرتيپ و بالاتر، و مديران كل اطلاعات استان‌ها كه به لحاظ روحاني بودن نامبردگان فوق پرونده آنان در دادسرا و دادگاه ويژه روحانيت مطرح مي‌گردد و نيز كليه اتهامات نمايندگان مجلس خبرگان رهبري و ائمه جمعه در دادسرا و دادگاه ويژه روحانيت تهران رسيدگي خواهد شد.

    بر اساس يكي ديگر از مواد اصلاحي قرارهاي صادره در دادگاه ويژه روحانيت به جز مواردي چون اعتراض متهم در فرجه قانوني قطعي بوده و قرار منع تعقيب يا موقوفي تعقيب كه در صورت اعتراض شاكي يا مدعي خصوصي در فرجه قانوني در دادگاه ويژه روحانيت قابل رسيدگي است.

    همچنين دادگاه مجرميني را كه با ارتكاب جرم، موجب هتك حيثيت و شئون روحانيت گرديده‌اند و يا افرادي كه فاقد صلاحيت پوشيدن لباس روحانيت هستند را به خلع لباس روحانيت (بصورت دائم يا موقت) محكوم مي‌نمايد و كساني كه از حكم دادگاه در مـورد نپوشيدن لباس تخلف كنند به‌حكم دادگاه ويژه به مجازات تعزيري محكوم خواهند شد.

    اعضاء هيأت منصفه دادگاه ويژه روحانيت 14 نفر خواهند بود و توسط هيأتي مركب از دادستان كل ويژه روحانيت، رئيس شعبه اول دادگاه، رئيس سازمان تبليغات اسلامي، نماينده شوراي سياستگذاري ائمه جمعه سراسر كشور، نماينده شورايعالي حوزه علميه، از ميان افراد روحاني شاغل در مشاغل فرهنگي، حوزوي، دانشگاهي، قضايي، اداري و ساير مشاغل مرتبط بمدت دو سال انتخاب مي‌گردند كه احكام ايشان توسط رئيس شعبه اول دادگاه صادر خواهد شد.

    بر اساس يكي ديگر از بندهاي اصلاحي بيست درصد از كل بودجه مصوب دادستاني ويژه روحانيت خارج از شمول قانون محاسبات خواهد بود.
    پست قضـايي و تعييـن گروه قضـات دادسرا و دادگـاه ويژه روحانـيت نيز از اين پس به پيشنهاد دادستان كل ويژه روحانيت و تصويب رئيس قوه قضائيه خواهد بود. ابلاغ قضايي قضات حسب مورد پس از پيشنهاد دادستان منصوب يا رئيس شعبه اول دادگاه توسط رئيس قوه قضائيه صادر ولي تعيين شعبه و محل خدمت آنان حسب مورد توسط دادستان منصوب يا رئيس شعبه اول دادگاه خواهد بود، و كليه حقوق و مزاياي قضات شاغل در دادسرا و دادگاه ويژه روحانيت از محل اعتبار قوه قضائيه پرداخت مي‌ شود.

    همچنين بر اساس ماده48 اين آئين نامه احكام دادگاههاي ويژه روحانيت از سوي محكوم عليه يا شاكي يا قائم مقام قانوني آنان قابل اعتراض است و در صورت عدم اعتراض در فرجه قانوني قطعي خواهد شد و چنانچه دادستان كل ويژه روحانيت احكام قطعي يا غير قطعي دادگاه ويژه روحانيت را خلاف شرع يا خلاف قانون بداند نسبت به رأي صادره اعتراض نموده و عنداللزوم حكم را متوقف مي‌كند و پرونده را جهت رسيدگي به دادگاه تجديد نظر ارسال مي ‌نمايد.

    هر شعبه از دادگاه تجديد نظر ويژه روحانيت ار اين پس از يك رئيس و دو مستشار تشكيل و با اكثريت آراء اتخاذ تصميم مي‌نمايد، رئيس محاكم ويژه روحانيت كه منصوب از طرف مقام معظم رهبري است رئيس شعبه اول دادگاه تجديد نظر نيز مي‌باشد، تعيين تعداد شعب و قضات آن و ارجاع پرونده به آنان بر طبق اين آئين نامه خواهد بود.

    بر اساس آخرين بند اصلاحي محكوم عليه يا قائم مقام قانوني وي و دادستان كل ويژه روحانيت، مطابق قوانين مربوطه مجاز به تقاضاي اعاده دادرسي در خصوص احكام قطعي دادگاههاي ويژه روحانيت مي‌باشند مرجع رسيدگي به تقاضاي اعاده دادرسي و اتخاذ تصميم در مورد آن، دادگاه تجديد نظر ويژه روحانيت مي‌باشد دادستان منصوب يا نماينده وي مي‌تواند در جلسه رسيدگي حضور يابد و نسبت به موضوع اظهارنظر كند.

    همچنين به جز در مواردي كه در اين قانون تصريح شده است، وظائف و اختيارات قضات دادسرا و دادگاه بر حسب مورد بر طبق مقررات عمومي آئين دادرسي كيفري مي ‌باشد.
    موافقت رهبر انقلاب پنج آذرماه با شماره 9599/1 به دادستان ويژه روحانيت ابلاغ شده است.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 11 |  لینک ثابت   • 

    84/09/12

    خطر چاپلوسی


    آيت‌الله مكارم شيرازي روز چهارشنبه در آغاز درس خارج فقه خود در مسجد اعظم قم نسبت به احاطه صاحبان قدرت توسط چاپلوسان و مبالغه گويان هشدار دادند.

    به گزارش رسا، آيت‌الله ناصر مكارم شيرازي در آغاز درس خارج فقه با اشاره به آداب معاشرت اسلامي فرمودند: معصوم(ع) مي‌فرمايد: اظهار محبت و دوستي به مردم نصف عقل است. عقل ايجاب مي‌كند كه در زندگي انسان تنها نماند و در برابر دشمنان از كمك مردم برخوردار شود.

    ايشان با بيان سمپاشي‌هاي دشمنان كه اسلام را دين خشونت معرفي مي‌كنند گفتند: افرادي كه اسلام را به عنوان ديني خشونت گرا معرفي مي‌كنند، در حق آن بي انصافي كرده و تهمت مي‌زنند. در حالي كه اسلام روي كوچك‌ترين مسايل اخلاقي دست گذاشته و آداب و رسوم دارد. اسلام دين محبت و دوستي است؛ پيام صلح و محبت به همه جهان مي‌دهد. تا كسي با ما دشمني نكند با او دشمني نمي‌كنيم. اگر كسي حقوق ما را پايمال نكند در برابر او قيام نخواهيم كرد.

    استاد دروس خارج حوزه علميه قم مرام و اصول اخلاقي اسلام را مد نظر قرار داده و گفتند: با همه مي‌جوشيم و محبت داريم و به ديگران احترام مي‌گذاريم. البته همه چيز بايد بر روي اعتدال باشد، اگر از حد اعتدال خارج شد نتيجه‌اي معكوس مي‌دهد.

    ايشان خاطر نشان ساختند: بيش از حد عشق ورزيدن، اظهار دوستي كردن و چاپلوسي كردن بيرون رفتن از حد اعتدال است. افراد چاپلوس افراد خطرناكي هستند. به خصوص هنگامي كه اطراف قدرتمندان را بگيرند كه هميشه هم مي‌گيرند. چاپلوسان، كارهاي اشتباه آن‌ها را به عنوان يك پيروزي به آن‌ها نشان مي‌دهند و نمي‌گذارند از واقعيت‌هايي كه در جامعه است آگاه شوند. بارها اين مسايل را تجربه كرده‌ايم كه افراد چاپلوس وقتي اطراف قدرتمندان حتي روحاني و غير روحاني و دولتي و غير دولتي را مي‌گيرند باعث گمراهي آن‌ها مي‌شوند.

    آيت‌الله مكارم شيرازي فرمودند: چاپلوسان افرادي دروغگو و افراطي هستند. مانند مبالغه‌هايي كه برخي از شعرا در دوران گذشته مي‌كردند. اين چاپلوسي‌ها خطرناك است. محبت بايد در حد اعتدال باشد.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 11 |  لینک ثابت   • 

    84/09/12

    چهار توصیه

    به گزارش سایت رسا، آيت الله نوري همداني  در ديدار با گروهي از جوانان آزاده لبناني و زنان طلبه حوزه علميه با بيان چهار نكته و تاكيد بر عمل به آنها افزود: نخست نماز اول وقت با تسبيحات حضرت فاطمه زهرا (س) را ترك نكنيد. دوم اينكه روزتان را با تلاوت آياتي از كلام خدا بركت دهيد، خويش را به سحر خيزي و تهجد و استغفار در هنگام ملكوتي سحر عادت دهيد و در آخر ارتباط خويش را با صاحب الزمان (عج) قوي كنيد. اگر عمل صالحي انجام مي‌دهيد ثواب آن را به وجود نازنينش هديه كنيد تا توجه ايشان را به خود معطوف داريد كه توجه آن حضرت كارآيي زيادي در امور زندگي خواهد داشت.

    وي در ادامه با اشاره به اهميت دفاع در اسلام خاطر نشان كرد: خداوند دو نيروي جذب و دفع را در وجود آفريدگار قرار داده است كه هرچه موجب استمرار حيات او مي‌شود جذب و هر چه حيات او را به مخاطره مي‌اندازد دفع مي‌كند.

    آيت الله نوري همداني با اشاره به آيه پاياني سوره فتح تصريح كرد: در اين آيه شريفه فراز «اشداء علي الكفار» اشاره به نيروي دفع و فراز «رحماء بينهم» اشاره به نيروي جذب انسان دارد.
    استاد دروس خارج حوزه علميه قم جهاد را پر ثواب‌ترين عمل در قرآن خواند و با اشاره به آيات مربوطه گفت: هر پيامبري كه برانگيخته مي‌شد، تعداد زيادي از پيروان آن مكتب به جهاد در راه خدا پيوستند. و آنان هيچ گاه در اين راه سست نشدند، سر تسليم در برابر مستكبران فرود نياوردند و پيوسته از خداوند طلب مغفرت و ياري مي‌كردند.

    آيت الله نوري همداني جهاد با مال، قلم و جان را سه نوع از انواع جهاد ذكر كرد و افزود: جهاد با مال عبارت است از تهيه تجهيزات جنگي، جهاد با قلم عبارت است از نوشتن آثار علمي مانند آثار علامه شرف الدين، اما بالاترين نوع جهاد، جهاد با جان است كه طبق فرموده امام صادق (ع) بالاتر از هر نيكي، كار نيكي قرار دارد تا اينكه انسان در راه خدا كشته شود كه بالاتر از آن چيز ديگري نيست.

    وي خطاب به طلاب علوم ديني حاضر در جلسه گفت: خداوند در قرآن كريم به دو كوچ اشاره دارد؛ يك كوچ و هجرت براي جهاد در راه خداوند و يكي كوچ و هجرت براي كسب علوم و دانش اسلامي است.
    اين مرجع تقليد فراز‌هايي از سخنان امام خميني (ره) را درباره جهاد يادآور شدند و حاضران را به مطالعه آثار و وصيت نامه امام خميني (ره) سفارش كردند.

    آيت الله نوري همداني بر آمادگي دفاعي و مقاومت مسلمانان جهان در برابر هجمه‌هاي استكبار جهاني تا ظهور حضرت ولي عصر (عج) تأكيد كرد
    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 11 |  لینک ثابت   • 

    84/09/12

    جدایی دین از سیاست

    آفتاب: آيت‌الله العظمي نوري همداني روز گذشته در ديدار جمعي از فرماندهان گردان‌هاي عاشوراي زنجان اساس سياست اسلام را عدالت عنوان كرد.

     
     

    به گزارش سایت حوزوی رسا، آيت‌الله العظمي نوري همداني در اين ديدار با گرامي داشت ياد و خاطره و مبارزات آيت‌الله سيدحسن مدرس (ره) شعار وي در عينيت سياست و ديانت را مدنظر قرار داد و اظهار داشت: خداوند براي انسان‌ها راهي مشخص كرده است تا انسان در اين راه حركت كند و به سعادت برسد، اين راه كه همان دين است با فطرت انسان هماهنگ است.

    وي زندگي انسان‌ها را داراي ابعاد گوناگوني عنوان كرد و گفت: يكي از مهم‌ترين بعدهاي زندگي انسان بعد سياسي است. انسان‌ها بايد در اجتماع زندگي كرده تا در سايه آن نيازهاي خود را تأمين كنند. بر همين اساس بايد كساني در جامعه باشند كه سرپرستي امور را در دست بگيرند.

    اين استاد دروس خارج حوزه علميه قم اساس سياست اسلامي را عدالت معرفي و خاطرنشان كرد: سياست در اسلام بر اساس عدالت پايه‌ريزي شده است؛ عدالت يعني مراعات حقوق ديگران. اگر غير از اين باشد در زندگي انسان‌ها اختلال به وجود خواهد آمد. پيامبر اكرم (ص) در صدر اسلام حكومتي تشكيل دادند و سياست اسلامي را اجرا كردند. ايشان در نتيجه سياست اسلامي مسلمانان تمدن بزرگي بوجود آوردند. در آن هنگام كه در سرتاسر جهان يك كتابخانه و عالم وجود نداشت اسلام تمدن با شكوهي داشت.

    وي ادامه داد: اما دشمنان و مستكبران جهان سعي كردند براي تضعيف اسلام، سياست را از دين جدا كنند. از اين رو عده‌اي روشنفكرنما گفتند سياست از دين جداست يعني متدينين روزه و نماز به پا دارند و به زيارت بروند اما به امور كشوري و منابع و ذخاير آن كاري نداشته باشند تا اينكه امام خميني (ره) اسلام ناب محمدي (ص) را دوباره احيا كردند.

    آيت‌الله العظمي نوري همداني در پايان با اشاره به ويژگي‌هاي آيت‌الله حسن مدرس (ره) گفت: در زندگي مدرس چند عامل مهم داشت كه باعث موفقيت وي شد. ساده‌زيستي، صراحت لهجه و شجاعت مهم‌ترين آن عوامل بود.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 11 |  لینک ثابت   • 

    84/09/12

    رنجش حضرت ولی عصر علیه السلام

    آفتاب: آيت‌الله العظمي صافي گلپايگاني در جمع تعدادي از حافظان قرآن و طلاب مدرسه‌ي علميه رباط كريم نيازهاي مادي و معنوي بشر را نهفته در معارف قرآن و مكتب اهل بيت (ع) دانست كه بايد توسط عالمان مسلمان در اختيار مردم قرار داده شود.

     
     

    به گزارش سایت حوزوی رسا، آيت‌الله العظمي صافي گلپايگاني  در اين ديدار‌ حركت شيعيان را براي فراگيري و گسترش معارف قرآن و اهل بيت (ع) موجب خشنودي حضرت مهدي موعود (عج) عنوان كرد و اظهار داشت: بايد قرآن را در جامعه خود پياده كنيم و معارف اهل بيت (ع) را فرا بگيريم و برنامه‌هاي اسلامي را انجام دهيم. برخي از برنامه‌هاي غير اسلامي باعث رنجش خاطر حضرت ولي‌عصر (عج) مي‌شود.

    وي تمام نيازهاي مادي و معنوي بشر را در قرآن و معارف اسلامي مكتب تشيع موجود دانست و تأكيد كرد: بايد قدر سرمايه‌اي را كه در اختيار داريم بدانيم. ملتي كه قرآن و نهج‌البلاغه دارد اگر به آنها عمل كند حيات پيدا خواهد كرد. هرچه با قرآن بيشتر ارتباط داشته باشيم امور دنيا و آخرت ما منظم‌تر خواهد شد. تمام كاستي‌هاي جامعه ما ثمره توجه نكردن به قرآن است.

    اين استاد دروس خارج حوزه علميه قم ادامه داد: طلاب كه مدافع اسلام هستند و از مرزهاي آن دفاع مي‌كنند بايد مجهز و مسلح به علم و عمل باشند.

    صافي گلپايگاني ويژگي‌هاي بي‌پايان قرآن و نهج‌البلاغه و كتاب‌هاي اسلامي را مدنظر قرار داد و تصريح كرد: بايد به اسلام خود افتخار كنيم؛ به هويت اسلامي خود افتخار ‌كنيم، هويت‌هاي نويني كه مطرح مي‌شود باعث افتخار نيست. ما به پيروي از اميرمؤمنان امام علي (ع) و امام حسين (ع) افتخار مي‌كنيم. نكند اين هويت خدشه‌دار شود و تغيير كند. مسلمانان ‌بايد به قرآن متمسك و متوسل شوند و از اين خط خارج نشوند. همگان ابتذالات و اختلاط‌هايي را كه وجود دارد از بين ببريم و به قرآن عمل كنيم.

    براساس اين گزارش آيت‌الله العظمي صافي گلپايگاني همچنين در ديدار مديرعامل، سردبير و خبرنگاران خبرگزاري كار ايران (ايلنا)، حاكم شدن تعليمات و اخلاق اسلامي را بر رابطه‌ي كارفرمايان و كارگران جامعه خواستار شد.

    وي با بيان اين كه هر انساني در جامعه وظيفه‌اي بر عهده دارد، بر انجام وظايف براساس رضاي خداوند و مصلحت جامعه تأكيد كرد و اظهار داشت: خبررساني در دنياي امروز كار بسيار مهمي است و كساني كه اين وظيفه بر عهده‌ي آن‌ها گذاشته شده بايد افرادي متعهد باشند.

    اين استاد دروس خارج حوزه علميه قم، اطلاع رساني مطالب و اخبار مفيد و قابل استفاده عموم جامعه را خواستار شد و افزود: نتيجه كار شما ‌بايد خير و صلاح مردم را تأمين كند. در اين صورت است كه كارها به مقصد مي‌رسد و باعث مي‌شود انسان نزد وجدان خود آرامش داشته باشد.

    وي پرهيز از غرض‌ورزي، طرفداري از گروهي يا دشمني با گروه ديگر و حفظ حيثيت افراد را متذكر شد و خاطرنشان كرد: خبرهاي رسانه‌ها بايد باعث افزايش سطح فكر، فرهنگ و آگاهي مردم شود؛ اگر اين گونه شد مفيد به حال جامعه است و سبب ارتقاي سطح جامعه مي‌شود؛ رسانه‌ها مكتب و مدرسه خوبي براي آگاهي بخشيدن به مردم هستند.

    وي كار و عمل را در اسلام مورد تأكيد دانست و گفت: كار اسلامي نزد خداوند ثواب و اجر جهاد في سبيل الله دارد. ائمه اطهار (ع) دست كارگران را با كمال افتخار مي‌بوسيدند. در روايات آمده است كه بهترين راه كسب معيشت براي انسان كاري است كه از راه عرق جبين به دست آيد.

    آيت الله العظمي صافي گلپايگاني با اشاره به اختلاف‌هاي موجود بين كارفرمايان و كارگران در جهان صنعتي امروز اظهارداشت: اختلاف‌هايي كه امروز بين اين دو قشر به وجود آمده است پيش از اين وجود نداشت. كارگران و كارفرمايان خود را از يكديگر جدا نمي‌دانستند. بين آن‌ها برابري و برادري حاكم بود. اين در شرايطي بود كه آموزه‌ها و اخلاق اسلامي رواج داشت. اگر امروز آموزه‌هاي اسلام حاكم شود ديگر مشكلي به عنوان كارفرما و كارگر وجود نخواهد داشت.


    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 11 |  لینک ثابت   • 

    84/09/06

    وصایای امام صادق علیه السلام به هنگام شهادت

     به نقل از کتاب احياگر تشيع


    اودر لحظه مرگ وصايایي چندي می نماید که برخي درامرامامت برخي درزمينه مسائل خانوادگي وبخشي درمورد عامه است.
    - به فرزندان خود گفت: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَاَنتُم مُسلِموُن بکوشيد که جز مسلمان نميريد.
    - به کسان وخويشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاةِ. شفاعت ما به کسي که نماز راکوچک بشمارد نمي رسد
    - به خانواده خود وصيت کرد که پس ازمرگش تا چند سال درموسم حج درمني براي او مراسم عزاداري برپاکنند.

    - دستور داد براي خويشان وکسان هديه اي بفرستند، حتي هفتاد دينار براي حسن افطس از خويشان او. وحسن افطس همان کسي است که با خنجر به امام حمله کرده بود ومي فرمود مي خواهد آيه قرآن رادرمورد صله رحم اجرا کند.
    - درباره امام پس ازخود، امام کاظم(عليه السلام) رابراي چندمين بار منصوب کرد که او درآن هنگام براساس سندي بیست سال داشت.
    - بخشي از سفارشهاي او درباره غسل وکفن وقبر خود بود که احکام اسلامي دراين زمينه وجود دارد.
    -
    وبالاخره بخشي از وصيت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار وآرامش، حفظ زبان، پرهيز ازدروغ وتهمت ودشمني، دوري ازتجاوز کار، پرهيز ازحسادت وترک معاصي و... بود.

    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 11 |  لینک ثابت   • 

    84/09/06

    شهادت امام جعفر صادق علیه آلاف التحیه و السلام تسلیت باد


       به نقل از کتاب منتهي الآمال

    درتاريخ وفات حضرت صادق(عليه السلام ) وذکر سبب وفات
    حضرت صادق(عليه السلام ) درماه شوال سال يکصد و چهل وهشت به سبب انگور زهرآلوده که منصور به آن حضرت خورانيده بود، وفات کرد وبه شهادت رسید.
    ودروقت شهادت از سن مبارکش شصت وپنج سال گذشته بود. درکتابهای معتبر معين نکرده اند که کدام روز ازشوال بوده است ولي صاحب کتاب جنات الخلود که محقق ماهريست بيست و پنجم آن ماه را گفته وبقولي دوشنبه نيمه رجب بوده . واز مشکوة الأنوار نقل شده است که مردی از اصحاب آن حضرت، در زمان بیماری امام (که منجر به وفات آن حضرت گردید)، نزد ایشان رفت، آن حضرت را چنان لاغرو ضعیف یافت که گويا هيچ چیزازآن بزرگوار جز سر نازنيش باقی نمانده است، پس آن مرد از این حالت امام به گريه درآمد .
    حضرت فرمود: براي چه گريه مي کني ؟ گفت گريه نکنم با آنکه شما را به اين حال مي بينم. فرمود: گریه نکن، همانا مؤمن به گونه ای است که هر چه براو وارد شود خير اواست واگراعضاي او بريده شود، براي او خيراست واگر مالک مشرق ومغرب نیزشود براي اوخيراست .
    شيخ طوسي ازسالمه، کنيز حضرت صادق(عليه السلام ) روايت کرده که گفت، من در وقت احتضار نزد حضرت صادق(عليه السلام ) بودم که بیهوش شد و چون به هوش آمد فرمود: به حسن بن علي بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب (عليه السلام ) معروف به افطس، هفتاد سکه طلا بدهيد به فلان وفلان، فلان مقدار بدهید، من گفتم: به مردي که برتو با کارد حمله کرد و مي خواست ترا بکشد، عطا مي کني ومی بخشی؟ فرمود: مي خواهي من ازآن کسانی که خدا ايشان را به صله رحم کردن ستایش نموده، نباشم. که دروصف ايشان فرموده: وَالَّذِین َ يَصِلُونَ ما اَمَرَ اللهُ بِهِ اَن يُوصَلَ وَيَخشَونَ رَبَهُّم وَيَخافُونَ سُوءَ الحِسَابِ .
    « وآنانکه پیوندهائی را که خداوند به آن امر کرده برقرار می نمایند(صله رحم می کنند) واز خدایشان می ترسند واز محاسبه بدفرجام بیمناکند»
    پس فرمود:اي سالمه بدرستي که حق تعالي بهشت را خلق کرد وآنرا خوشبو گردانيد وبوي مطبوع آن از فاصله ای به مسافت دوهزار سال به مشام مي رسد و بوي آنرا کسی که عاق والدين شده و کسی که ارتباط خود را با خویشاوندان و رحم خود قطع نموده نمی شنود ودر نمی یابد.
    شيخ کليني ازامام موسي کاظم(عليه السلام ) روايت کرده است که گفت: پدر بزرگوار خودرا دردوجامه سفيد مصري که درآنها احرام مي بست ودرپيراهني که مي پوشيد ودرعمامه اي که ازامام زين العابدين (عليه السلام ) به او رسيده بود ودربُرد يَمَني که به چهل دينار طلا خريده بود کفن کردم.
    وهمچنین روايت کرده است که بعداز وفات حضرت صادق(عليه السلام ) حضرت امام موسي کاظم (عليه السلام ) مي فرمود: که هرشب در حجره اي که آن حضرت درآن حجره وفات يافته بود چراغ برافروزند. وشيخ صدوق ازابوبصير روايت کرده است که گفت: خدمت امّ حميده امّ ولد، همسر حضرت صادق(عليه السلام ) براي تسلیت گوئی مشرف شدم پس او گريست ومن نيز به جهت گريه او گريستم. پس از آن فرمود: اي ابو محمد اگر حضرت صادق(عليه السلام ) رادروقت فوت مي ديدي، هماناامرعجيبي را مشاهده مي کردي. چشمهاي خود را گشود وگفت: هرکسي که بين من واو قرابت وخويشي است، به نزد من بیاورید.
    پس ما همه خويشان را به نزد او آوردیم، آن حضرت نگاهی به سوی آنها انداخت وفرمود :
    اِنَّ شَفاعَتَنالا تَنالُ مُستَخِفّاً بِالصَّلوةِ . « شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد نمی رسد.»
    مسعودي گفته که آن حضرت را دربقيع نزد پدروجدش دفن کردند وسن آن حضرت شصت وپنج سال بود .
    وگفته شده که آن حضرت را زهر دادند ودرقبور ايشان درآن موضع از بقيع، سنگ مرمری است که برآن نوشته اند :
    بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحِيمِ اَلحَمدُ لِلّهِ مُبيدِ الاُمَمِ وَمُحيي الرِّمَمِ هَذَا قَبرُ فَاطِمَةِ بِنتِ رَسُولِ اللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَاِلِه وَسَلَّمَ سَيِّدَةِ نِساءِالعَالَمينَ وَقَبرُ الحَسَنِ بنِ عَلَيِّ بنِ اَبيطالبٍ وَعَليِّ بنِ الحُسينِ بنِ عَلِيِّ بنِ اَبيطالبٍ وَمُحَمَّدٍ بنِ عَليٍّ وَجَعفرَ بنِ مُحَمَّدٍ رضِيِ اللهُ عَنهُم، انتهي و من می گویم صَلَواتُ اللهِ عَلَيهم اَجمعَين .
    درتاریخ آمده که قبر اميرالمؤمنين (عليه السلام ) اززمان وفاتش تا زمان حضرت امام صادق(عليه السلام ) پنهان ومخفي بود وکسي جز اولاد و اهل بيت آن حضرت از محل آن اطلاعی نداشت.
    امام زين العابدين وامام محمد باقر(عليه السلام ) مکرر بزيارتش مي رفتند وبسياری از اوقات کسی همراه آنها نبود، ولی درزمان حضرت صادق(عليه السلام )، شیعیان قبر آن حضرت را شناختند وبه زیارتش مشرف مي شدند. سببش آن بود که حضرت صادق (عليه السلام ) در روزگاری که درحِيره بود، مکرر بزيارت آن قبر شريف مي رفت وغالباً بعضي ازاصحاب خاص و ممتاز خودرا همراه مي برد ومدفن اميرالمؤمنين (عليه السلام ) را به ايشان نشان می داد تا اینکه در دوران خلافت هارون رشيد که يک باره قبر مبارک ظاهرشد و زیارتگاه همه اقشار مردم گشت.
    روایت شده است که فردی به نام ابوجعفر پیک رسان اهل خراسان بود، جمعیتی از اهل خراسان نزد او آمدند واز او درخواست کردند، حمل اموال وکالاهائی را که باید به دست حضرت صادق(عليه السلام ) برسد برعهده بگیرد وآنها را باخود نزد حضرت ببرد وهمچنین مسائلی که نیاز به نظر خواهی بود، به آن حضرت انتقال دهد ونظر ایشان را جویا شود.
    ابوجعفر آن اموال را باخود به کوفه برد، در آنجا منزل کرد وبه زیارت قبر امیرالمؤمنین(عليه السلام ) رفت.
    درکنارقبر شیخی را دید که جماعتی دور او حلقه زده اند. همینکه از زیارت خود فارغ شد، به طرف ایشان رفت وفهمید که آنها از فقهای شیعه هستند وازآن شیخ فقه می آموزند.
    ازآن گروه پرسید که این شیخ کیست؟ گفتند ابوحمزه ثمالی است وبعد نزد آنها نشست.
    ابوجعفر، آن مرد خراساني ميگويد: دراين بين که ما نشسته بوديم مردي عرب، وارد شد وگفت :
    من ازمدينه مي آيم وجعفربن محمد (عليه السلام ) وفات کرد ابوحمزه ازشنيدن اين خبر، دراثر وحشتی که به اودست داده بود فریادی کشید ودودست خود را برزمين زد. سپس ازآن مردعرب پرسید که آيا شنيدي چه کسی را وصي وجانشین خويش کرد؟
    گفت: وصي خود را دوپسرش عبدالله وموسي (عليه السلام ) ومنصور خليفه عباسی را قرار داد. ابوحمزه گفت: سپاس خدا را که ما راهدايت نمود ونگذاشت که گمراه شويم !
    دَلَّ عَلَي الصًّغير وَبَيَّنَ عَلَي الکَبير وَسَتَرَ الاَمَرَ العظيم.
    پس ابوحمزه نزد قبر اميرالمؤمنين (عليه السلام ) رفت ومشغول به نماز شد. ما نيز مشغول به نماز شديم. سپس من نزد او رفتم وگفتم : اين چند کلمه ای که گفتي براي من تفسير کن.
    واو نیز کلام خود را چنین تفسير نمود:
    آشکار است که تعیین منصوربه عنوان وصي براي تقيه می باشد که وصي اورا بقتل نرساند وفرزند کوچک که امام موسي(عليه السلام ) است با فرزند بزرگتر که عبدالله است ذکر کرد تا مردم بدانند که عبدالله قابلیت امامت راندارد، زيرا که اگر فرزند بزرگ نقصی دربدن ودين نداشته باشد، بایستی که او امام باشد وعبدالله پایش مانند فيل پهن بود وپنجه نداشت ودينش نیزناقص بود وبه احکام شريعت جاهل بود واگر این نواقص را نمي داشت به او اکتفا مي کرد. پس ازاین تفسیر دانستم که حضرت موسي بن جعفر(عليه السلام ) امام بر حق است ومعرفی آن چند نفر به عنوان وصی تنها براي حفظ امام بعدی از شرّ منصور واز روی مصلحت بوده است .
    شيخ کليني وشيخ طوسي وابن شهرآشوب ازابوايوب جوزي روايت کرده اند که گفت:نیمه های شبي منصور دوانيقي مرا طلبید، به حضورش رفتم ، دیدم روی صندلی نشسته ودر کنارش شمعی روشن است ونامه ای دردست دارد ومي خواند، وقتی به او سلام کردم، آن نامه را به طرف من انداخت وگريه کرد وگفت اين نامه محمدبن سليمان (والی مدینه) است که نوشته، جعفر بن محمد(عليه السلام ) وفات نموده است سپس سه بار گفت: اِنُّا لِلُهِ وَاِنَّا اِلَيهِ راجِعُونَ . وگفت: کجا مانند جعفر(عليه السلام ) یافت می شود؟ سپس گفت: برای محمد بن سلیمان بنويس که اگر به شخص معینی وصیت کرده ، اورا احضار کن وگردنش را بزن. بعد از چند روز جواب نامه رسيد که پنچ نفر را وصي خود قرار داده است . خليفه (خود منصور) ومحمد بن سليمان والي مدينه ودو پسر خود عبدالله وموسي(عليه السلام ) وحميده مادر موسي (عليه السلام ).
    چون منصور نامه را خواند گفت: اينها را نمي توان کشت .
    علامه مجلسي (ره) گفته است که چون حضرت به علم امامت، مي دانست که منصور چنين تصمیمی خواهد گرفت، آن افراد را بحسب ظاهر دروصيت شريک کرده بود که اول هم نام منصور را نوشته بود ودرباطن امام موسي کاظم(عليه السلام ) را به عنوان وصي انتخاب نموده بود. وازاين وصيت نيزاهل علم مي دانستند که وصايت وامامت مخصوص آن حضرتست چنانچه ازروايت ابوحمزه که گذشت معلوم گشت .


    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 11 |  لینک ثابت   • 

    84/09/01

    بذل محبت مرحوم آیت الله فائزی پور تهرانی رحمه الله

    تهراني
    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 8 |  لینک ثابت  

    84/09/01

    متن اجازه نامه در امو حسبیه آیت الله نوری همدانی

    نوري
    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 8 |  لینک ثابت  

    84/09/01

    متن اجازه روایت از طریق مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی رحمه الله توسط آیت الله معرفت

    معرفت
    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 8 |  لینک ثابت  

    84/09/01

    متن اجازه نامه در امو حسبیه آیت الله فاضل لنکرانی

    فاضل
    نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 8 |  لینک ثابت