تبليغاتX
فرهنگ خوبان

84/12/22

گفتگو با : محمود حكيمي

محمود حكيمي از پيشكسوتان ادبيات ديني سرزمين ماست. وي تاليفات بسيار در زمينه تاريخ اسلام و زندگاني رسول اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) و نهضت هاي آزاديبخش اسلامي منتشر ساخته است. داستان هاي ديني ويژه كودكان و نوجوانان وي از دهه ۵۰ با استقبال كودكان و نوجوانان روبه رو گشته است. در سال ۱۳۸۱به خاطر تاليف دو كتاب و مقالات بسيار در زمينه قيام عاشورا موفق به دريافت لوح تقدير و عنوان «خادم فرهنگ عاشورا» شد. در سال ۱۳۸۴ نيز لوح تقدير «خادم نشر» را دريافت كرد. انتشار كتاب مباني ادبيات ديني كودك و نوجوان در سال ۱۳۸۲ و استقبال پژوهشگران از اين اثر موجب شد كه با مولف آن گفت وگو داشته باشيم.

 

•آقاي حكيمي، قبل از بحث درباره وضع كتاب هاي ديني ويژه كودكان و نوجوانان در جامعه امروز ايران بهتر است نظر شما را درباره تعريف ادبيات ديني بدانيم.

ادبيات ديني بخشي از ادبيات تعليمي است و به مجموعه آثار و نوشته هايي گفته مي شود كه از درونمايه ديني برخوردار باشد. نويسنده و مولف آثار ديني ويژه كودكان و نوجوانان تلاش مي كند كه نوشته خود را خواه داستان و خواه غيرداستان درخور فهم مخاطبان خويش ارائه دهد. ادبيات ديني گذشته از اندرزهاي اخلاقي، اصول و مباني ديني، دستورات، عبادات، آئين ها و مناسك ديني را نيز شامل مي شود. ادبيات ديني طيف وسيعي از آثار مذهبي است كه در اين گفت وگو نمي توان به همه آنها پرداخت لذا بهتر است به بخشي از آن كه «داستان هاي ديني» است بپردازيم.

•چه تقسيم بندي اي را در اين گونه ادبيات داستاني قائل هستيد.

همان گونه كه در كتاب «مباني ادبيات ديني كودك و نوجوان» آورده ايم داستان هاي ديني شامل داستان هاي زندگي پيامبران الهي، داستان هاي زندگي پيامبر اسلام(ص)، داستان هاي مربوط به زندگي امامان(ع)، داستان هاي مربوط به زندگي صحابه و داستان هاي زندگي شهيدان تاريخ اسلام است.

•نويسنده داستان هاي ديني چه اهدافي را براي آموختن به مخاطبان خويش در نظر دارد؟

از آنجايي كه زندگاني پيامبران توحيدي و امامان و صحابه و پيروان امام علي(ع) اسوه و الگوي يك زندگاني آرماني است، نويسنده اي كه براي نوجوانان مي نويسد مي تواند با نگارش داستان، خصلت هاي پسنديده آن بزرگان مثل وفاي به عهد، كمك به زيردستان، انصاف، شجاعت، راستگويي و دفاع از مظلوم را براي مخاطبان خويش بازگويد.

•مهمترين اركاني كه ادبيات ديني بر آنها استوارند از ديدگاه شما كدامند؟

قرآن كريم، احاديث نبوي و تاريخ اسلام اركان ادبيات ديني را تشكيل مي دهند. كه در ميان آنها قرآن كريم بيشتر به زندگاني پيامبران پرداخته است.

•پيامبران توحيدي از چه ويژگي هاي اخلاقي برخوردار هستند كه مي توانند به عنوان الگوهاي انسان هاي كامل به كودكان و نوجوانان معرفي شوند.

پيامبران الهي گذشته از ويژگي هاي اخلاقي و رفتار انساني، پيام آور محبت بودند و به انسان ها عشق مي ورزيدند. آيات بسياري در اين مورد در قرآن كريم آمده است كه من فقط به سه آيه اشاره مي كنم. قرآن كريم درباره حضرت عيسي مي فرمايد:

...و آتيتاه الانجيل و جعلنا في قلوب الذين اتبعوه رافه و رحمه (حديد، آيه۲۷)

به عيسي(ع) انجيل عنايت كرديم و در دل كساني كه از وي پيروي كردند رأفت و مهرباني پديد آورديم.

و كساني كه به پيامبراني مي پيوندند نه تنها خود انسان هايي مهربانند، بلكه ديگران را به مهرباني و محبت دعوت مي كنند:

ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمه (بلد، آيه۱۷)

و سپس قرار گرفتن در زمره كساني است كه يكديگر را به صبر و محبت توصيه مي كنند و يكي از ويژگي هاي حضرت محمد(ص) آن است كه رنج كشيدن انسان ها بر او سخت و ناگوار است.

لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رئوف رحيم (توبه، آيه۱۲۸)

اي مردم، از ميان شما پيغمبري آمد كه رنج كشيدن شما بر وي سخت و ناگوار است و او به ايمان آوردن شما حريص و به مومنان رئوف و مهربان است.

•از ديدگاه شما قصه هاي قرآني چه تاثيري بر كودكان و نوجوانان دارند؟

يكي از جلوه هاي زيبا و اعجاز قرآن كريم، قصص و حكايت هاي آن است. چه تعريفي بهتر از خود قرآن كه مي فرمايد:

لقد كان في  قصصهم عبره لاولي الالباب (يوسف، آيه ۱۱۱)

مهمترين و زيباترين قصص قرآني، داستان هاي انبيا است و به قول مولانا جلال الدين مولوي

چون كه در قرآن حق بگريختي/با روان انبيا آميختي/هست قرآن حال هاي انبيا/ماهيان بحر پاك كبريا

اهداف مشترك پيامبران عبارتند از: دعوت انسا ن ها به پرستش خداي واحد، نهي انسان ها از پرستش رب النوع ها و انسان ها، نهي انسان ها از غلو در دين، دعوت انسان ها به كار نيك، تلاش براي ايجاد عدالت اجتماعي، دعوت انسان ها در دفاع از مظلوم و پيكار با ستمگران و بدون ترديد نگارش داستان هايي از انبيا تاثير بسيار بر ذهن و روح كودكان و نوجوانان دارد و البته اين به ميزان هنر داستان نويسي نويسندگان نيز بستگي دارد.

•شما در اكثر آثار بعد از انقلاب اسلامي خود بر دوستي و محبت تاكيد مي كنيد. درحالي كه آثار قبل از انقلاب اسلامي بيشتر بر نهضت هاي آزاديبخش تكيه داشتيد به گونه اي كه كارشناسان ادبيات كودك و نوجوان، آثار شما را «انقلابي ترين» كتاب هاي ويژه كودك و نوجوان مي دانستند. همين امر موجب شده است كه برخي از پژوهشگران اين طور اظهارنظر كنند كه گويا شما از ديدگاه تازه اي به جهان مي نگريد.

ديدگاه من همان ديدگاه اسلامي است. البته به طور مداوم به مطالعه خود ادامه مي دهم و در دو زمينه بيشتر مطالعه كرده  ام و اين نگرش هاي جديد طبعاً بر آثاري كه بعد از انقلاب براي نوجوانان و جوانان منتشر كرده ام تاثير گذاشته اند.

•ممكن است بگوييد كه اين دو زمينه چيست؟

قبل از انقلاب اسلامي گذشته از داستان هاي انقلابي طاغوت، سوگند مقدس دلاوران عصر شب، نقابداران جوان، سرودهاي رهايي و... دو كتاب پيشواي آزادگان حسين بن علي(ع) و نگاهي به زندگاني حضرت زينب(س) از من منتشر شد.

 

 

فراموش نكنيم انبياي الهي و امامان شيعه از ابعاد شخصيتي وسيعي برخوردارند و آموزه هاي آنان مي تواند نيازهاي جوامع گوناگون را برآورد. بعد از انقلاب اسلامي جامعه ما بيش از هر زمان ديگر به محبت و سازش اجتماعي نياز داشت. من در داستان هايي از زندگاني حضرت محمد(ص)، سيرت و شخصيت حضرت محمد(ص)، داستان هايي از زندگاني علي بن ابيطالب(ع)، علي(ع) انسان كامل، داستان هايي از زندگاني حضرت فاطمه(س)، داستان هايي از زندگاني امام سجاد(ع) و فرازها و داستان هايي از زندگاني حسين بن علي(ع) تلاش كردم كه مردمداري و مهرورزي و رواداري اي را كه بر سراسر زندگاني اين بزرگان پرتو افكنده است از منابع گوناگون استخراج كنم و در ضمن داستان هايي كوتاه براي نوجوانان باز گويم. در مقدمه اين آثار من با تكيه بر احاديث محكم بر اين نكته تاكيد كرده ام كه اظهار محبت به اهل بيت(ع) هرگز موجب نمي شود كه فردي بتواند به حقوق ديگران تجاوز كند و از آن دلخوش باشد كه چون علاقه مند به اهل بيت است، از مجازات و كيفر در اين جهان و از عذاب الهي در جهان ديگر مصون است. برخي از گناهان نظير محروم ساختن مردم از حقوق اجتماعي، ستايش طلبي و استفاده ابزاري از مذهب از گناهاني است كه هيچ كس از مجازات آن در امان نمي ماند.هرگز ادعا نمي كنم كه آنچه من نوشته ام خالي از نقص و كاستي و بهترين است. در كتاب «مباني ادبيات ديني كودك و نوجوان» كه در سال ۱۳۸۲ از طرف انتشارات آرون در سه جلد منتشر شد نمونه هاي بسياري از كارهاي ارزشمند نويسندگان  معاصر كه بسيار بهتر از من مي نويسند آورده ام. اما در فصل دوازدهم اين كتاب (آسيب شناسي ادبيات ديني كودك و نوجوان) به برخي از لغزش هاي آثاري ضعيف و خشونت آفرين برخي از داستان ها نيز اشاره كرده ام.

بسياري از نويسندگان فرهيخته و آگاه از شرايط اجتماعي ايران در داستان هايي زيبا اين پيام را به مخاطبان خويش رسانده اند كه پيامبران و امامان يك پيام مهم براي انسان دارند و آن «دوست  داشتن» همه انسان ها است. در واقع ادبيات ديني تشيع علوي سراسر عشق است. بيهوده نيست كه خداوند مي فرمايد:

و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين (سوره انبيا، آيه ۱۰۷)

يعني: [اي پيامبر] ما تو را جز اينكه رحمت و بخشايش براي جهانيان باشي نفرستاديم. اين وحي الهي در رفتار رسول اكرم (ص) و امامان بر حق تشيع علوي به خوبي تجلي كرده است.

•آيا شما داستان هاي ديني را محدود به زندگاني پيامبران توحيدي، پيامبر اسلام، امامان و صحابه مي دانيد؟

خير، من به اين محدوديت اعتقاد ندارم. من عقيده دارم كه پيام پيامبران توحيدي در واقع پيام رهايي انسان از ستايش هر موجودي غير از خدا است. آنان استبداد و خودكامگي را «ام  الفساد» مي دانستند زيرا كه نخستين هدف يك نظام استبدادي، بي خبر نگاه داشتن انسان ها است. لذا هر كس كه در طول تاريخ در مسير پيكار با جهل و استبداد به پا خاسته در واقع راه پيامبران الهي را پيموده است. شرح زندگاني جوانمرداني كه در طول تاريخ براي دفاع از حقوق انسان ها قيام مي كردند در واقع بخشي از ادبيات ديني است. بزرگترين دشواري يك پيكارجوي مدافع حقوق انسان ها در يك جامعه ديني زماني است كه دين ابزاري براي رسيدن و يا ماندن بر قدرت شود. آن وقت پادشاهي مستبد و شرابخوار و زنباره مانند ناصرالدين شاه براي اهل بيت پيامبر مرثيه مي سرايد و خيل عظيمي از شاعران و نويسندگان و خطيبان را به استخدام مي گيرد تا به طور مداوم براي فريب توده هاي مردم از «ديانت» او سخن گويند. تلاش براي رسوا كردن چنين حكومتي خود كاري است خدايي و بسيار دشوار. به عنوان مثال شرح كوشش هاي مرداني چون سيدجمال الدين اسدآبادي خود از مقوله ادبيات ديني است.

•نويسنده حوزه ادبيات ديني كودك و نوجوان تا چه اندازه وامدار پژوهش و تحقيق در مسائل ديني است؟

اصولاً هر اثر ادبي- ديني كه براساس پژوهش و تحقيق نباشد كار ضعيف و كم ارزشي خواهد بود. نويسنده اي كه آگاهي چنداني از آموزه هاي اديان توحيدي و اديان غيرتوحيدي ندارد از ارزش واقعي آموزه هاي پيامبران توحيدي كه جدا كردن توحيد از شرك است بي خبر است در نتيجه اثري كه پديد مي آورد بيشتر اندرزنامه است تا يك اثر ادبي پرهيجان. در مورد مخالفت امامان با رهبران دروغين نيز نويسنده به تحقيق و پژوهش نياز دارد زيرا كه در غير اين صورت از اهميت كار ائمه اطهار(ع) بي خبر خواهد بود. پيكار امامان شيعه كه نشان دادن خط تزوير از خط دين بود پيكاري بسيار دشوار بود.

•نقش مراكز پژوهش ديني و مراكز حوزوي در كمك به داستان نويس تا چه حد است؟

بسيار زياد. مي دانيم كه بسياري از داستان هاي مذهبي ريشه در احاديث دارند. داستان نويس مذهبي يا بايد خود شيوه شناخت احاديث درست از احاديث مجعول را آموخته باشد و يا اينكه از دانش حوزويان در اين زمينه برخوردار شود.حوزويان با آموختن مقوله هايي چون حديث متواتر و حديث واحد، حديث قدسي، حديث نبوي و نظير آن احاديث صحيح را از احاديث ضعيف و يا ساختگي تشخيص مي دهند و نويسنده داستان مي تواند با مراجعه به دستاوردهاي علمي حوزويان حديثي را به صورت داستان درآورد كه حتماً از درستي آن آگاه باشد.

•گذشته از حديث ساختگي و مجعول نويسنده داستان مذهبي از چه آثاري بايد پرهيز كند؟

يكي ديگر از وظايف كساني كه به نگارش داستان ديني براي كودكان و نوجوانان اقدام مي كنند شناخت وقايع درست از وقايع نادرست تاريخي است. چه بسيار داستا ن هايي كه ريشه در افسانه و اساطير دارند. خوشبختانه در سال هاي اخير در زمينه نفوذ اسرائيليات در برخي از تفاسير درباره زندگاني انبيا و همچنين درباره وقايع عاشورا پژوهش هاي ارزشمندي انجام يافته است. مرحوم مرتضي مطهري را مي توان پيشكسوت اين امر مهم دانست. وي با تلاش براي شناخت وقايع تاريخ عاشورا شيوه نقد و بررسي را در اين زمينه بنيان گذارد. اما در زمينه وقايع ديگر صدر اسلام كار چنداني انجام نگرفته است. اين بر حوزويان است كه به نقد و بررسي كتاب هاي تاريخي بپردازند.

•همان طور كه گفتيد در دنياي ما تلطيف روح كودكان و نوجوانان وظيفه اصلي نويسندگان است. از نظر شما چگونه مي توان عشق و عواطف انساني را در قالب داستان هاي ديني به كودكان و نوجوانان آموخت.

همان طور كه مي دانيم كودكان و نوجوانان هنگامي كه قصه اي را مي خوانند خود را به جاي قهرمان آن قصه مي گذارند. كودك چه در خانواده اي پرمهر بزرگ شود و چه از محيط خانوادگي بي بهره باشد مي تواند مهرباني را در زندگاني قهرمانان قصه بازشناسند. به نظر من پيامبران و امامان ما قهرمانان مهرورزي بودند. ما به نويسندگاني توانمند نياز داريم كه نهضت پيامبران را در قالب داستان هاي زيبا و جذاب عرضه كنند. بعد از آن بايد به مخاطبان خويش اين انديشه را تفهيم كنيم كه يك انسان متدين و يك شيعه مخلص علي(ع) و يك عاشق امام زمان(ع) در پرتو آموزه هاي آنان همه انسان ها را دوست دارد و هرگز براي گسترش عقايد و آرمان هاي خويش به زور متوسل نمي شود زيرا كه تلاش براي تحميل عقيده موجب «مذهب گريزي» مي گردد. اين واقعيات را مي توان در قالب داستان هايي زيبا مطرح ساخت و اينكه چگونه مي توان با سلاح استدلال و منطق با كساني كه مانند ما فكر نمي كنند به بحث و گفت وگو پرداخت.

•اما در بسياري از داستان هاي ديني خواه در كتاب هاي آسماني و خواه در كتاب هاي تاريخ سخن از دشمنان نيز آمده است. آيا مي توان از كودكان و نوجوانان خواست كه آنها را هم دوست داشته باشند؟

در سراسر تاريخ انسان جبهه حق و باطل وجود داشته است. هرگز نمي توان از مردم خواست كه متجاوزان به حقوق انسان ها را هم دوست داشته باشند. چون عامل جهل و ناداني و فقر و ذلت و پديد آ مدن نظام طبقاتي همين ها هستند. شاعراني چون مولانا، فردوسي و سعدي اين نبرد مداوم بين نور و ظلمت و استبداد و آزادي را به زيباترين شكل بيان كرده اند. سعدي شيرازي در كتاب پرارج بوستان يا سعدي نامه بيش از هر شاعر ايراني بر دوستي و مدارا و عشق و محبت تاكيد مي ورزد و به قول مرحوم عبدالحسين زرين كوب بوستان تجلي جامعه آرماني سعدي است. اما همين سعدي كه پرچمدار مروت و رواداري و عشق و محبت است در حكايت بيت سومنات يك آموزه ديگر دارد و با صراحت مي گويد كه هرگز نبايد به كسي كه باورهاي مذهبي و معنوي مردم را به بازي گرفته و ابزاري ساخته است براي ثروت اندوزي رحم كرد. اين است كه قهرمان داستان برهمن فريبكار و نفع طلب را به درون چاه مي اندازد و سنگي بزرگ بر سر او مي كوبد كه هرگز نتواند از چاه بيرون بيايد و باز هم به رياكاري و فريب دادن توده هاي مردم بپردازد.

•در معرفي آئين ها و مراسم ديني، مذهبي نويس  چه نقش مثبتي مي تواند داشته باشند؟

يك پژوهشگر ديني كه نتايج پژوهش هاي خويش را به صورت داستان و يا مقاله به جامعه ارائه مي دهد بايد به افراد شركت كننده در مراسم جشن ها يا عزاداري ها تفهيم كند كه هدف نهايي از شركت در اين مراسم شناخت هرچه بيشتر آموزه هاي اصيل ديني است. متاسفانه از دوران صفويه به بعد و مخصوصاً در دوران قاجاريه حكومت هاي جابر تلاش كردند كه با تحريف بسياري از وقايع تاريخي اهداف اصلي اين مراسم را پنهان سازند. در آموزه هاي تشيع علوي پيامبر اسلام(ص) و ائمه اطهار(ع) اسوه و الگو و نمونه  زندگي معرفي شده اند. اما بسياري از غاليان تلاش كردند كه بر جنبه هاي فرابشري آنان تاكيد كنند و پيروي از شيوه زندگاني آنان را براي انسان هاي عادي دشوار و حتي محال بدانند. متاسفانه در مورد واقعه عاشورا در همين مسير تحريف هاي بسيار انجام گرفت به طوري كه بيشتر روضه ها و مداحي ها فقط براي گرياندن هر چه بيشتر به كار رفت. در حالي كه شركت در مراسم جشن ها و سوگواري ها بايد شركت در مدرسه هاي تشيع علوي شود. نقش اصلي نويسندگان، اديبان و دانشمندان در دوران ما آن است كه اهداف اصلي نهضت پيامبران الهي و ائمه اطهار را براي مداحان و مبلغان روشن و آشكار سازند و از آنان بخواهند كه با بازگو كردن آ موزه هاي تشيع علوي، مجالس روضه را به مدرسه تبديل كنند. مداحان مي توانند با ذكر اشعار انسان ساز، محبت ورزي پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) را به مردم بنمايانند و از آنان بخواهند كه اين سرودهاي عشق و محبت را تكرار كنند. مذهبي نويسان برخلاف گفته غاليان بايد بر اين نكته تاكيد كنند شيوه زندگي ائمه اطهار (ع) دست نيافتني نيست. اينان الگو هستند و كساني كه خود را پيرو آنان مي دانند مانند محمد (ص) و علي(ع) و حسين(ع) بايد حامي مظلومان و دشمن ظالمان باشند و از حقوق انسان ها دفاع كنند.

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 13 |  لینک ثابت   • 

84/12/21

اصول اعتقادى اهل حق

 

طبق مستنداتى كه ازكتب و «دفترهاى‏» منسوب و متعلق به فرقه اهل حق در دست‏بوده و شواهد حال، حكايت از آن دارد و يا مى‏تواند مؤيد آن باشد; عقايد و مبانى اساسى اهل حق مخلوطى از اعتقادات «تناسخى و حلول ذات‏» عرفان و تصوف التقاطى و مسايلى برگرفته از اديان ايران باستان، مثل دين زرتشتى پيش از اسلام، هندوييزم مانوى و برخى از مبانى مسيحيت و يهوديت‏بوده كه بعضا صبغه اسلامى به آن داده‏اند و اساسا هيچ مطابقى با اصول مسلم و متفق عليه اسلام ندارند.

اهل حق با غلات شيعى و فرقى چون دروزيهاى لبنان نصيريه (انصاريه) نواحى لاذقيه سوريه و يا علويين آنجا و على اللهى‏هاى شمال افغانستان و اسماعيليه در جنوب تاجيكستان استان خود مختار «بدخشان‏» مشابهت داشته و از طرفى شباهت زياد آنان با مسلك تصوف انكار ناپذير است، به طورى كه در بعضى جاها و شهرها طرفداران اين فرقه به خانقاه دراويش ملحق مى‏شوند.

بعضى در اين رابطه مى‏نويسند: «ظاهرا آداب ومناسك اهل حق تا حد زيادى به آداب تصوف شباهت دارد، چنان كه لزوم اجتماع آنها در «جمخانه‏»; تقديم نذر و نياز; خدمت; اشتغال به ذكر خفى و جلى; توجه به ساز و سماع كه احيانا به نوعى جذبه منتهى مى‏شود و ضرورت سر سپردن به پير و مرشد، آداب و مناسك اهل حق را به نوعى تصوف مخصوص تبديل كرده است‏». (1)

دكتر محمد مكرى كه از آشنايان به اين مسلك بوده، در مقدمه‏اش بر كتاب حق الحقائق يا «شاهنامه حقيقت‏» مى‏نويسد:

«مذهب يا مسلك اهل حق يكى از دسته‏هاى وابسته به مذهب تشيع است و مجموعه‏اى است از عقايد و آراى خاص مذهبى كه با ذخاير معنوى ايران پيش از اسلام و افكار غالى پس از اسلام كه بخصوص در مناطق غرب ايران پراكنده بوده‏اند، درهم آميخته است‏». (2)

مؤيد اين مطالب كه مسلك اهل حق برخى از اعتقادات اديان ديگر نظير زرتشتى را به همراه دارد، به وفور در «دفتر»هاى اين فرقه به چشم مى‏خورد; مثلا در «نامه سرانجام‏» چهارچوب اساسى مسلك را در يك بيت چنين بيان مى‏كند:

يارى چارچيون، باورى و جا

پاكى و راستى، نيستى و ردا (3)

(كه مبين همان پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك است).

توضيح بيت مذكور اين است: تمام كسانى كه به آيين اهل حق هستند، به آنها خطاب «يارى‏» مى‏شود. همان طور كه به مسلك اهل حق «آيين يارى‏» گفته مى‏شودو مراد از «پاكى‏» همان پندار نيك و پاك زيستن و دورى از هر نوع ناپاكى و كثافت‏به هر صورت و كيفتى كه باشد و مراد از «راستى‏»، پرهيز از دروغ و ناپاكى و درست زيستن است و مراد از «نيستى‏» اين است كه خود را از هر تعلق خاطر به دور دارد تا شايستگى رسيدن به مقام فنا فى الله را به دست آورد، يا به عبارت ديگر از خود بريدن و به حق پيوستن است.

مراد از «ردا» احتمالا راد مرد بودن يا جوانمردى است كه معتقدان به اين فرقه بسيار شعار جوانمردى و پيروى از جوانمردى‏هاى حضرت على عليه السلام را دارند، البته اين توضيحى است كه تقريبا مطابق مرام و مسلك اهل حق از آن تعبير مى‏شود.

در واقع مى‏توان گفت از ويژگيهاى اين مسلك، رعايت اصولى چون پندار نيك گفتار نيك و كردار نيك است كه پاى‏بندى به آن بر جميع اهل حق واجب بوده و لذا تحت عنوان يك بيت از «نامه سرانجام‏» در آمده است.

خالق و صانع (توحيد) درمذهب اهل‏حق

سخنان اهل حق در باره خالق جهان و اصل توحيد متفاوت و بلكه متناقض بوده، و تلفيق بين آنها بسيار مشكل است. گاهى از گفتار بزرگان آنها كلمات متناقض صادر شده و ظاهراخودشان هم ارتباط بين كلمات ماقبل و مابعد را قايل نيستند، تا جايى كه بعضى با تمسك به گفته نويسندگان و مرشدان، اين فرقه را تا سرحد مشرك وكفار به پيش برده و حتى در بعضى مكتوبات آنها را غالى و از غلات غليط شمرده‏اند. (4) البته حقيقت امر بر بسيارى روشن نيست; زيرا گفته‏هاى بعضى سرسلسله‏ها و رؤسا همين مطالب را القا مى‏كند و بعضى ديگر هم در گفته‏هاى خود اصلاحاتى به وجود آورده‏اند.

به هرحال مسئله توحيد، يگانگى خداوند، تجليات ذات حق و ديگر جوانب آن، مسئله‏اى است كه براى بسيارى از پيروان اهل حق حل نگرديده و غالبا در تحير و سرگردانى مطلق هستند. هنوز معضل حلول و تناسخ بسيارى را به كام پوچى فرستاده و مرشدان مدعى علم لدنى و تجلى ذات هم اين مطالب را روشن نكرده‏اند و ظاهرا علوم غير مكتسبه آنان در اين رابطه چيزى تبيين ننموده است. يكى از افراد اين مسلك طبق تفسير «دفتر»ها و درك و فهم خود چنين مى‏نويسد:

«همان ماده يا طبيعت كه داراى قدرت و شعورى است، خداوند است; زيرا كه ذات حق در جزء و كل موجود است و به نسبت تكامل وجود دارد». (5)

تاريخ اين مسلك به ويژه در موضوع آفرينش داراى شگفتى خاصى از افسانه‏ها و غلوهاست كه بيشتر آنها به صورت نظم تحت عنوان «شاهنامه حقيقت‏» مدون شده است و از مشهورترين كتب اين فرقه به شمار مى‏رود و در آن اين تجليات نورانى و حقانى را به صورت نظم درآورده‏اند، از اين نوع افسانه‏ها در دفترها و متون دست‏نويس دينى فرقه اهل حق كه به گويش گورانى قديم هست‏به وفور يافت مى‏شود.

آنان معتقدند كه آفرينش در دو مرحله اصلى انجام شده است: خلقت‏«جهان معنوى‏» و خلقت‏«جهان مادى‏» و تصورى كه ازاين دو جهان دارند، معرف رنگ خاص فلسفى است.

گذشته از اين مطالب، برخى از بزرگان اهل حق، توحيد را بدون توضيح ارايه داده و مى‏گويند: «توحيد تجلى ذات خالق (حق) در مخلوق است‏» (مثلا در على عليه السلام يا سلطان اسحاق) و ظاهرا اين صريح‏ترين تعبير از توحيد باشد كه افراد اين فرقه گاهى ابراز مى‏دارند.

حلول و تناسخ

ازجمله مبانى اعتقادى اين فرقه عقيده به تناسخ و حلول ذات حق در وجود بشر است و سخنان آنها راجع به تناسخ و حلول نيز متناقض و پراكنده است. براى درك اين مطالب قبل از بحث در باره عقايد اين مسلك بايد معانى حلول و تناسخ توضيح داده شود.

در فرهنگ لغت فارسى تناسخ را چنين معنى كرده‏اند: «انتقال روح بعد از فوت از بدنى به بدن ديگر است‏» (6) به عبارت ديگر: تناسخ عبارت است از تعلق روح به بدن ديگر بعد از مفارقت آن از بدن اول، بدون آن كه زمانى در بين آنها فاصله شود.

راجع به «حلول‏» نيزگفته‏اند: «حلول عبارت از فرود آمدن چيزى است در غير خود و در اصطلاح به معنى حلول ذات خداست در اشيا، و به كسانى كه بر اين عقيده‏اند كه خداوند در اشيا و در مرشدان حلول كرده است‏حلوليه گويند». (7)

اساس و مبانى اعتقادات اهل حق تناسخ وحلول بوده و به همين خاطر از بسيارى از مبانى اعتقادى اسلام فاصله گرفته و بيشتر به هندوييزم، مانويت و يا دين زرتشتى نزديك شده‏اند.

بنابر اين، ضرورى است نگاهى داشته باشيم به نوشته‏هايى كه كم وبيش اعمال و رفتار مردم اهل حق غرب كشور طبق شواهد عينى مؤيد آن هستندو در موارد زيادى آن را مطرح و تاييد مى‏كنند. يكى از افراد اين مسلك (اهل كرند گهواره) در رابطه با حلول ذات مى‏نويسد:

«طبق نظريه پيشوايان يارسان و روى اصل اعتقاد به حلول روح فقط جسم شخص متوفى از بين رفته و به خاك تبديل مى‏گردد، ولى روح او بر حسب اعمالش به جسم ديگرى (در همين دنيا) حلول مى‏نمايد». (8)

اهل حق حلول روح و يا تجلى ذات را «دون نادون‏» مى‏گويند. دون كلمه‏اى است تركى و آن را به معنى جامه مى‏گيرند و به عقيده آنها در ذات بشر ذره‏اى از ذرات خدايى موجود است.

اصطلاحا به «ظهور ربانى در صورت جسمانى‏» كه هميشه در نزد پاكان و برگزيدگان در گردش مى‏باشد، «گردش مظهر به مظهر» مى‏گويند و اگر بدن كامل باشد حق در او تجلى مى‏كند و ممكن است‏به همان اندازه كه حق و حقيقت‏به على عليه السلام تجلى كرده، به ديگرى نيز تجلى كند. در اين باره اهل حق معتقد به هفت جلوه متوالى‏اند و مى‏گويند: هربار خداوند «حق‏» با چندين تن از فرشتگان مقرب به صورت اتحاد در جسدهاى خاكى حلول كرده‏اند، اين حلول به منزله لباس پوشيدن است كه آن را جامه يا دون گويند و معتقدند كه اولين تجلى كامل ذات خدا، تجلى به على عليه السلام است و دوم تجلى تام و تمام را در سلطان اسحاق مى‏دانند. به همين جهت على عليه السلام و سلطان سهاك را برابر دانسته و مى‏گويند سلطان اسحاق (مؤسس) دون «مظهر» على عليه السلام است. (9)

درباره تداوم اين تجليات نوشته‏اند: «قدرت كردگارى در وجودهاى مختلف ظهور نموده كه بعد از سلطان اسحاق 12 خاندان و سرسلسله مركز تجلى و ديدار بوده‏اند» (10) يعنى نه تنها قايل به حلول ذات در على عليه السلام و سلطان اسحاق هستند، بلكه از نظر اهل حق سرسلسله و پيران هم محل تجلى ذات الهى هستند.

اما در رابطه با اين كه تجلى ذات پس از ختم پيامبران به چه كسانى تعلق گرفته، آمده است:

«پس از ختم شريعت(دومرحله قبل از مرحله حقيقت) و اتمام دوره پيامبران، ذات خداوندى در عرفا و اهل طريقت (مقدمه حقيقت) متجلى گرديد كه در واقع مى‏توان گفت اگر چه خود تابع شرع و پيرو اسلام بوده‏اند، ولى به طرف كمال و وحدانيت گامى فراتر نهاده و به موشكافى و كشف حقيقت پرداخته‏اند». (11)

اهل حق همچنين معتقدند هر فرد هزار دون يا جامه عوض مى‏كند و در هزار و يكمين جامه، جامه ابدى مى‏پوشد و اگر جزء نيكوكاران باشد در جامه خوب مخلد خواهد بود و برعكس اگر فرد بدكردارى باشد در جامه ذلت‏خواهد ماند، كتاب شاهنامه حقيقت‏به طور مفصل با اشاره به اين مطلب، موضوع عهد گرفتن خدا از مردان حق و گردش «دون به دون‏» را بيان مى‏كند. (12)

اگر ميل داريد به گلزار حق

بچينيد گلها ورق در ورق

ببايد كنيد عهد با من كنون

به قامت پوشيد چند جام و دون

بنوشيد بر كام زهر زمان

بگرديد در دهر در هر مكان

گهى با گدايان، گهى با شهان

بباشيد در دون گردش كنان

ز روز ازل تا به روز شمار

بپوشيد جامه به تن يك هزار

تقريبا اعتقاد به حلول، مورد اتفاق شاخه‏ها و شعب مختلف فرقه اهل حق بوده و كسى اختلاف در آن ندارد، به همين خاطر آورده‏اند:

«مردم اهل حق معتقد به سير تكاملى بشر در اثر گردش‏هاى متوالى تناسخى است و در هر زمان تجلى به نوع حقانى را در وجود آدمى مى‏دانند». (13)

طبق اسنادى كه اهل حق آن را معتبر مى‏دانند، تجلى ذات حق در افراد نيز مراتب شدت و ضعف دارد و هر تجلى، با تجلى ديگر مساوى نيست و بستگى به اين دارد كه فرد مورد تجلى چه فردى باشد، با اين وصف اين مسلك علاوه بر على عليه السلام و ائمه هدى و پيامبران كه آنان را محل تجلى ذات مى‏دانند، بلكه عرفا و هر شخصى كه پاك و خاكى و مستعد باشد، محل تجلى و حلول ذات مى‏دانند، گرچه بعضى در الفاظ نام تناسخ را استعمال نمى‏كنند ولى به آن اعتقاد دارند. مؤيد اين مطلب، ادعايى است كه يكى از افراد اين فرقه (14) از اهالى روستاى درود فرامان «گربان‏» كه از سرسلسله‏هاى آتش بيگى محسوب مى‏شود دارد. وى مدعى حلول ذات حق در خودش بوده كه اخيرا نوه پسرى او اصلاحاتى هم در اين زمينه به وجود آورده است.

برخى از نويسندگان اهل حق در توضيح حقيقت تجلى مى‏نويسند:

«اما حقيقت كه صورت تكاملى از عرفان و طريقت است، مى‏گويد هر انسانى ابلقول قادر است مركز تجلى ذات حق شود و خود را از مذلت و تابعيت از زشتى‏هاى درونى رهاند». (15)

اقسام تجلى

در مورد تجلى و نحوه آن و كيفيت‏حلول در آثار اهل حق آمده است:

«كسانى كه داراى اعمال پسنديده و خوب باشند، از جسم ديگرى كه از لحاظ مادى و معنوى وضع بهترى را داراست‏بهره‏مند شده و يك قدم به خداوند نزديكتر مى‏شوند و اشخاصى كه عمر را به تباهى تلف كرده و در فكر توشه نبوده‏اند، به ناراحتى بدترى دچار شده و به درجه پست‏ترى تنزل مى‏نمايد». (16) در جاى ديگر تجلى را دوقسم نموده‏اند: 1. تجلى ذات بشر 2. تجلى ذات مهمان، «تجلى ذاتى بر دو نوع است: يكى تجلى در بدو تولد مانند حضرت على عليه السلام و سلطان سهاك و بابا خوشين و حضرت عيسى عليه السلام كه اينها را ذات بشر گويند وديگرى تجلى ذاتى در سنينى از دوران زندگى كه «ذات مهمان‏» اطلاق مى‏شوند، مثل حضرت سيد فرضى (صحنه‏اى) كه ذات مهمان بوده است‏». (17)

به عقيده اين فرقه وقتى اشخاص صورت كاملى از عرفان و طريقت پيدا نمودند و به حقيقت دست‏يافتند، ديگر نيازى به عبادات مرسوم در شريعت ندارد.

نبوت (پيامبران الهى)

به عقيده اهل حق مسلك آنها از نظر آيين باطنى آخرين منزل (مرحله) وصل به خداست، آنها مى‏گويند: براى رسيدن به حق(خدا) بشر بايد مراحلى را طى كند، اين مراحل از نظر اهل حق عبارتند از:

نخستين مرحله، شريعت (آيين پيامبران) است، يعنى انجام آداب (فرائض)و مناسك و سنن ظاهرى دين وشرع.

مرحله دوم، طريقت‏يا اعمال و رسوم عرفانى است، بعضى هم مرحله سومى به نام «معرفت‏» يعنى عرفان و معرفت كامل به دين و تكامل بشرى، ذكر كرده‏اند. در اين صورت شخص پيرو به مرحله «حقيقت‏» (حقانى)، يعنى وصل به خدا كه مرحله چهارم باشد، مى‏رسد و اين همان چيزى است كه اهل حق مدعى آن هستند. به عقيده اين فرقه مقصود و اساس مذهب‏شان حقيقتى است كه سبب خلقت موجودات است. به همين خاطر مذهب اين فرقه مملو از اسرار حقيقت است.

ديدگاه آنها هم نسبت‏به شريعت و پيامبران بر اين اساس بوده و بر پايه اصل اعتقاد به حلول و تناسخ است كه معتقدند يك عده از پيشوايان آنها (على الخصوص هفت‏تنان هفتوان هفت‏سردار قوالطاسيان) در اعصار گذشته، در جامه «پيامبران‏» و صحابه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و ياران امام حسين عليه السلام وحتى دوازده امام عليه السلام وعرفا و سلاطين به دنيا آمده و به ارشاد و هدايت مردم جهان پرداخته‏اند. مثلا به عقيده اهل حق پيامبرانى چون شيث، نوح، صالح، يعقوب، ايوب، شعيب، يونس و مسيح عبارتند از همان بنيامين‏«پير اهل حق‏» كه در جامعه‏هاى گوناگون در ميان مردم ظاهر گشته و مردم را هدايت نموده‏اند، چنين افسانه‏هايى در دفتر وكتب فرقه مخصوصا «حق الحقائق‏» يا «شاهنامه حقيقت‏» به وفور يافت مى‏شود.

مجيد القاضى در اين رابطه مى‏نويسد:

«مردم يارستان نبوت را براى تمام پيامبران مخصوصا خاتم النبيين حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم قبول داشته و آن را محترم و آخرين پيامبر الهى مى‏دانند». (18)

اما اين فرقه اجمالا واضع قوانين را شارع مقدس نمى‏دانند و تكيه اصلى آنان در تدوين و اجراى قوانين بر قول پيران حقيقت است. وى در جاى ديگر مى‏نويسد:

«مردان برگزيده و دانشمندان (كه مقصود از «مردان برگزيده‏» ظاهرا پيران حقيقت است) مى‏توانند قانون مراودات اجتماعى را از قبيل ارث، قضاوت، داد و ستد (معاملات) باالهام از خط مشى يارى كه مساوات وعدالت است، وضع نمايند». (19)

امامت و ولايت

اهل حق در مورد امامت نيز تعابيرى بسيار شبيه به نبوت داشته و همان الفاظ و اصطلاحات رايج را به كار مى‏برند و بر مبناى اعتقاد به حلول و تناسخ، بيشتر پيران را مد نظر داشته و همه چيز را در آنها خلاصه مى‏كنند، اگر چه نامى هم از امامت‏برده و در الفاظ، اسامى بعضى از ائمه معصومين را در جلوه يكى از پيران ذكر مى‏كنند. در اين رابطه نوشته‏اند:

«در امامت نيز كليه امامان(اثنى عشر) و پيران حقيقت را از اولاد امام مى‏دانند و به امامت معتقدند». (20)

با اين حال در كمتر جايى كلمات معصومين در دفاتر و كتب آنها ديده مى‏شود. در آثار و نوشته‏هايى كه اشخاص اهل حق به عنوان رموز يارى نوشته و ارايه مى‏دهند، مثلا به عنوان ماخذ مشروعيت‏«شارب‏» چيزى از امامت و عقايد اماميه و سخنان اهل بيت عليهم السلام ديده نمى‏شود و در مواردى سخنان مجهول و مجعول را در تاييد آن از ناحيه ائمه مى‏آورند، در حالى كه منظور آن احاديث «شارب داشتن‏» نبوده است.

امامت در جايى ديگر چنين تعريف مى‏شود:

«مردم يارستان اعتقاد كامل به دوازده امام‏عليهم السلام داشته، مخصوصا حضرت مهدى‏عليه السلام را ناجى بشر از زشتى‏ها و تاريكيهاى ظلمانى مى‏دانند». (21)

وى در جاى ديگر امامت را چنين توضيح مى‏دهد:

«پس از ختم شريعت و اتمام دوره پيامبران، ذات خداوندى در عرفا و اهل طريقت (مقدمه حقيقت و حقيقت اهل حق) متجلى گرديد». (22)

تقريبا تمام گفته‏ها و نوشته‏هاى منسوب به اين فرقه در مورد امامت، همراه با قبول داشتن پيران و حلول و تناسخ است كه متناقض با سخنان قبلى بوده و ظاهرا ائمه را طبق حلول وجلوه‏هاى حقانى «دون نا دون‏» قبول دارند; چرا كه بعضى از افراد منسوب به اين فرقه (در شهرستان صحنه) اعتقاد به امامان شيعه و امام حسين عليه السلام را مطابق با تناسخ و حلول تعبير مى‏كنند، با اين كه معتقدند امام دوازدهم در آخرالزمان ظهور كرده و دنيا را از عدل و داد پر خواهد كرد، منتهى به عقيده آنها هر يك از دوازده امام عليه السلام مظهر و يا جامه يكى از پيشوايان اهل حق مى‏باشد. در كتاب منسوب به جيحون آبادى (23) «دون به دون‏» شدن همه ائمه شيعه به جامه يكى از پيران به صورت نظم درآمده است. برخى از افراد اين فرقه معتقدند سرى كه خداوند به پيامبران گفته، سر نبوت كه از آدم شروع شده و به محمد صلى الله عليه و آله و سلم‏كه خاتم پيامبران است رسيده; از آن پس به نام «سر امامت‏» كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه السلام گفته و از على عليه السلام تا امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف كه دوازدهمين امام شيعه اثنى عشرى است منتقل گرديده، پس از غيبت امام دوازدهم، اين سر به مقدسين كه رئيس و سرسلسله طريقت و قطب زمان خودشان بوده‏اند، يكى بعد از ديگرى گفته شده است و نزد همين سرسلسله‏هاى 12گانه يا 11گانه «سر امامت‏» موجود بوده است. لذا آنان از غيب مطلع بوده و پيش‏گوييهاى آنها متحقق و يا به وقوع خواهد پيوست و حتى سروده‏هاى منسوب به پيشوايان و سرسلسله‏هاى پيران حقيقت رموزى دارد كه هركس نمى‏تواند به آن اسرار دست‏يابد. (24)

از طرفى به اعتقاد اهل حق، تفسير و تعبير اين رموز هم كار هركس نيست، مگر دانشمندان و عرفايى كه تجليات نورانى دارند و خودشان ديده‏دار هستند.

حضرت على عليه السلام از ديدگاه برخى اهل حق

على عليه السلام در سخنان اهل حق گاهى به عنوان مظهر ذات حق، و زمانى در افواه ونوشته‏ها به عنوان اولين امام ذكر شده و اصولا نشانه بارز تشيع در اين مسلك اعتقاد به على عليه السلام و قبول داشتن او هست كه گاهى به طور متناقض شخصيت او را تعريف مى‏كنند و در بسيارى دفترها و كتب شخصيت‏حضرت على عليه السلام را از صورت حقيقى خود خارج كرده به درجه غلو رسانده‏اند. در عمل و افواه عامه، امامت را همانند شيعيان اثنى عشرى قبول نداشته و عرفا و پيران حقيقت را محور و هدايت‏گر و ادامه دهندگان راه انبيا مى‏دانند; زيرا معتقدند پس از ختم شريعت و اتمام دوره پيامبران، ذات خداوندى در عرفا و اهل طريقت تجلى كرده و طبيعتا اولين تجلى بايد نسبت‏به على عليه السلام روا داشته شود.

در جاى‏جاى دفاتر و كتب منسوب به اين فرقه جملات فراوانى به چشم مى‏خورد كه على عليه السلام را به درجه الوهيت رسانده و بالاتر از درجه امامت نشانده‏اند.

صريح‏ترين الفاظ در اين باره را كتاب «حق الحقايق يا شاهنامه حقيقت‏» دارد كه سرورده‏هاى يكى از افراد اين مسلك است كه «دون نادون‏» و تجلى ذات حق در وجود على عليه السلام را بيان مى‏دارد

بدور محمد همان كردگار

شد از جامعه مرتضى آشكار

در جاى ديگر دارد:

پس از رحلت احمد مصطفى

بر او جانشين گشت آن مرتضى

كه آن مرتضى بود ذات خدا

به تخت‏بقاء گشت فرمانروا (25)

اصولا اهل حق، همين اشخاص را واضع قوانين قلمداد مى‏كنند به ويژه سلطان اسحاق را واضع و تجلى ذات (مظهر) على عليه السلام مى‏دانند وبراى او منزلتى برابر با على عليه السلام قايل‏اند. آنچه كه فعلا مشهود است و بين مردم اهل حق به آن اهميت داده مى‏شود، اصول مسلك اهل حق است كه بر هر اصل ديگر مثل رسومات شرط و اقرار، قرارمدارهاى «بيا و بس‏»پر ديورى و يا سرسپارى و اعتقاد به منصوبين سلطان اسحاق در بيا و بس (پرديورى) مثل هفت تنان هفتوان چهل تنان و چهل وان و غيره عملا ترجيح داده مى‏شود.

عده‏اى از بزرگان اهل حق اعتقاد به الوهيت على عليه السلام را منكر شده و در اين باره مى‏نويسند:

«...و يارستان هيچ‏گاه حضرت على‏عليه السلام را خدا نمى‏دانند و آنچه مسلم و مشخص است نسبت‏هايى كه به اهل حق به عنوان «على اللهى‏» بودن داده‏اند و يا در بعضى كتب و مقاله‏ها، «على اللهى‏» را شعبه‏اى از اهل حق مى‏دانند خلاف محض است; زيرا حضرت على عليه السلام كه فقراى اهل حق به آن عشق مى‏ورزند و آنچه در «كلام سرانجام‏» كتاب يارستان حكايت دارد، اهل حق بايستى به پيروان مؤمن و پاك باخته به حضرت على عليه السلام و عرفان گرانقدرش ارزش قايل شوند... در اين صورت مردم اهل حق بزرگترين و بالاترين الهام گيرنده مكتب ذاتى على هستند كه مى‏گويند على عليه السلام خدا نيست و اما از خدا هم جدا نيست‏». (26)

در نظر برخى از اهل حق، على عليه السلام نامحدود و بى انتهاست و مظهر كلى خداست و ذات خداوندى بيشتر از همه بر او نازل شده و تجلى پيدا كرده است.

سخنان او را تحت عنوان «سخنان حضرت مولا در خطبة البيان‏» چنين آورده‏اند:

«انا الذي عنده مفاتيح الغيب; انا الذي بكل شي‏ء عليم; انا الذي عندي خاتم سليمان بن داود; انا مخرج المؤمنين من القبور; انا صلاة المؤمنين و زكاتهم و حجهم و جهادهم; انا البارى‏ء المصور في الارحام;انا منور الشمس و القمر و النجوم...».

به اعتقاد برخى از پيروان اين مسلك، على عليه السلام كسى است كه در زمان‏هاى مختلف و با صور گوناگون و در اجسام مختلف با نامهاى على، بهلول، اسحاق، بنيامين ظهور نموده و سلطان اسحاق مظهر على است و اين دو يكى هستند كما اين كه تعابيرى اين چنينى از امام صادق عليه السلام و امام مهدى عليه السلام دارند، اين نوع سخنان، در ميان عامه مردم اهل حق شنيده مى‏شود.

گاهى مقام على عليه السلام را از پيامبر بالاتر مى‏دانند و معتقدند على عليه السلام پيش از حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم وجود داشته و گاهى هم بيان مى‏كنند على عليه السلام شهيد نشده و هنوز نمرده است. ولى برخى از اهل حق الوهيت على عليه السلام را قبول نداشته، حضرت را به عنوان امام اول مى‏دانند.

اساسا بعضى اهل حق را چنين معرفى مى‏كنند:«اهل حق نامى است‏بر شعبه‏اى از غلاة، يعنى آنها كه در باره على عليه السلام راه غلو را پيموده، آن حضرت رابه مقام الوهيت‏بالا برده‏اند، بعضى از غلاة گفته‏اند: «بارى تعالى ظاهر مى‏شود در صورت خلق و انتقال مى‏كند از صورتى به صورتى و كمال صورتش «على‏» است وچون بر آن معرفت‏حاصل كند، تكليف از آن ساقط مى‏شود». (27)

ولى غلاة كه مصداق روشن آن على اللهى‏ها هستند، از نظر بعضى اهل حق رد شده است، اگر چه بعضى ديگر از كلمه «على اللهى‏» ابايى ندارند، بلكه به آن معترفند. بعضى ديگر از افراد منسوب به اين فرقه مى‏نويسند:«گروهى ساده‏لوح اهل حق به علت‏بى اطلاعى از مبانى عقايد خود و معاشر و همسايگى با فرق مختلف ديگر از جمله على اللهى‏ها، بدون اين كه خودشان هم متوجه شده باشند، اختلاط و امتزاج و انحراف مهمى در اساس مسلك‏شان به وجود آمده است‏». (28)

وى همچنين مى‏نويسد: «چون در افواه عموم شهرت دارد گروه اهل حق، على اللهى هستند و حاشا و كلا چنين تصورى در اصل باطل است‏». (29)

عدل

اين فرقه بحث چندانى پيرامون عدل خداوندى ندارند و در كتب و دفاتر آنها بحث از عدل خيلى كم مطرح گرديده و وقتى صحبتى از عدل مى‏شود، اهل حق آن را با ابهام قبول داشته، اما مبنايى براى اين پذيرش ارايه نمى‏دهند. مثلا يكى از افراد اين مسلك كه خودش را مدافع عقايد دينى آنها مى‏داند نوشته:«... در عدل هم خدا را عادل و قادر و نزاد و نمير مى‏دانند». (30)

معاد(مرگ، حيات پس از مرگ)

اهل حق حيات پس از مرگ را نيز بر پايه همان اعتقادات تناسخى و حلولى تعبير و تفسير نموده‏اند، گويى معاد در همين دنيا خواهد بود. در اين باره يكى از افراد اين فرقه مى‏نويسد:

«طبق نظريه پيشوايان يارستان و روى اصل اعتقاد به حلول روح، فقط جسم شخص متوفى از بين رفته و به خاك تبديل مى‏گردد، ولى روح او بر حسب اعمالش به جسم ديگرى (در همين دنيا) حلول مى‏نمايد». (31)

اينجا هيچ توجهى به معاد موردنظر اسلام و قرآن نشده و بر اساس اعتقاد به حلول روح كه هيچ سنخيتى با اسلام ندارد، حيات پس از مرگ را تعبير و تفسير مى‏كنند و بقيه شاخه‏هاى اهل حق نيز با اين گفته موافق‏اند.

وى در ادامه مى‏افزايد:«مردم يارى، بهشت و دوزخ را همين جهان مى‏دانند; زيرا معتقد به تعويض جسم و حلول روح هستند و مجازات اعمال در همين دنيا تحقيق پذيرد».

همو در توضيح اين گونه تعويضات جسمانى مى‏نويسد:«كسانى كه داراى اعمال پسنديده وخوب باشند، در جسم ديگرى كه از لحاظ مادى و معنوى وضع بهترى را دارا شده و يك قدم به خداوند نزديكتر مى‏شوند و اشخاصى كه عمر را به تباهى تلف كرده و در فكر توشه نبوده‏اند، به ناراحتى بدترى دچار شده و به درجه پست‏ترى تنزل مى‏نمايند».

علاوه بر اين تعويض جسم، در جاى ديگر مى‏نويسد:«مردم يارستان علاوه بر مكافات بعد از مرگ به يك محشر كلى نيزمعتقد بوده و آن زمانى است كه اين جهان،طبق مشيت الهى دگرگون گشته و به حسابها رسيدگى گردد». (32)

ظاهرا اين فرقه مسئله‏اى به نام برزخ ندارند و يا از آن طبق حلول روح در جسم‏هاى مختلف تعبير كرده‏اند، در توضيح معاد و تفاوت آن با معاد شيعه اثنى عشرى مى‏نويسد:«مردم يارستان معاد را در روح پذيرفته و معتقدند روز محشر، روح‏هاى پاك به تجلى روح الهى پيوسته و روح‏هايى كه در طول زمان تناسخى نتوانسته‏اند خود را تصفيه نمايند، به تناسب به مكافات اعمال خويش مى‏رسند». (33)

تا اينجا تمام مسايل مربوط به معاد مثل حشر و نشر، بهشت و دوزخ و مسايل پس از مرگ بر اساس حلول ذات و تجلى آن و يا تناسخ مى‏باشد كه با معاد مورد قبول اسلام كاملا ناسازگار است و بيشتر به اديان هند و زرتشتى نزديكتر است و همين اعتقادات اساسا اين مسلك را از اسلام جدا مى‏كند.

البته بايد يادآور شد كه بحث معاد و مرگ و حيات پس از آن هميشه مخلوط با بحث‏هاى حلول و تناسخ بوده است. از نوشته‏هاى پراكنده اين مسلك چنين برمى‏آيد كه روح وقتى به جسم ابدى منتقل مى‏شود كه هزار جسم يا هزار دون (جامه) پاك را گذرانده باشد و با گردش در جامه‏هاى مختلف، جزاى اعمال گذشته خود را ديده و به تناسب اعمال گذشته به جامه دون مناسب خود خواهد رفت. مثلا اگر اعمال خوب داشته باشد به جامه بعدى كه منتقل مى‏شود، جامه ثروتمندان و اشخاص مرفه خواهد بود و اگر اعمالش در جامه قبلى زشت‏بوده، در جامه بعدى به دون فقرا آمده و دچار مصايب و ناملايمات مى‏گردد. بالاخره تا هزار دون طى مى‏كند و پس از عوض كردن هزار دون «هزار يكمين‏» جامه خود را كه عبارت از بقا و ابديت است، خواهد پوشيد و بدين طريق معاد و حيات ابدى شروع خواهد شد.


پى‏نوشت‏ها:

1. ارزش ميراث صوفيه، عبد الحسين زرين كوب، ص 97 96.
2. شاهنامه حقيقت (حق الحقايق) نعمت الله جيحون آبادى، مقدمه محمد مكرى.
3. نامه سرانجام(كلام).
4. سرسپردگان، محمد على خواجه الدين.
5. اندرز يارى، القاضي، مجيد، كتابخانه طهورى، ص 69، تهران، 1359.
6. فرهنگ فارسى معين، ذيل كلمه تناسخ.
7. فرهنگ مصطلحات عرفا، ص 153.
8. آيين يارى، مجيد القاضي، طهورى، تهران، 1359، ص 45.
9. غلاة شيعه، ابراهيمى، ص 269. 10. آيين يارى، ص 45.
11. همان ماخذ، ص 12.
12. شاهنامه حقيقت، جيحون آبادى، ص 44.
13. آيين يارى،ص 12.
14. منصور ميرزا(اهل روستاى درود فرامان كرمانشاه) پدر نظام مشعشعى نوه او سام مشعشعى است.
15. اندرز يارى.
16. همان ماخذ.
17. همان ماخذ.
18.رمز يارى، ص 112.
19. اندرز يارى.
20. مكاتبات با دايرة المعارف تشيع، قاسم افضلى، ص 14.
21. آيين يارى.
22. رمز يارى، ص 112.
23. شاهنامه حقيقت، ص‏222 218.
24. رمز يارى.
25. «شاهنامه حقيقت‏»، ص 812.
26. مكاتبات با دايرة المعارف تشيع، ص 1213.
27. طرايق الحقايق، ج‏2، ص 109.
28. برهان الحق، ص 2.
29. همان ماخذ، ص 155.
30. مكاتبات با دايرة المعارف تشيع، ص 1314.
31. آيين يارى، ص 45.
32. همان ماخذ.
33. رمز يارى، ص 113.


كلام اسلامي-ش18

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 14 |  لینک ثابت   • 

84/12/21

اهل حق بطور اجمال

اهل حق بمعنى مردان حق است، و آن يك مذهب باطنى است كه معتقدان آن بيشتر در مغرب ايران زندگى مى‏كنند.

بعضى ديگر از فرق اسلام نيز مانند حروفى‏ها و متصوفه، خود را اهل حق يا حقيقت ناميده‏اند. اما اهل حق، بمعنى اخص نام گروهى است، كه به ايشان با نوعى تسامح على اللهى نيز گويند، ولى آنان على اللهى واقعى نيستند، بلكه عقايدشان آميخته‏اى از اعتقادات «مانوى‏» ، و اديان كهن «ايرانى‏» ، و مذهب «اسماعيلى‏» ، و «تناسخ هندى‏» و ديگر اديان سرى است.

مذهب اهل حق، امروز يكى از فرقه‏هاى وابسته به شيعه بشمار مى‏رود، و آنان را از غلاة شيعه به حساب مى‏آورند.

طوايف اهل حق به نامهاى مختلف مانند: اهل حق، اهل سر، يارسان، نصيرى، على اللهى معروف مى‏باشند، و از نشانه‏هاى خاص آنان «شارب‏» است، يعنى موى سبيل خود را نمى‏زنند، تا بلند شود و لب بالا را بپوشاند. آنان «شارب‏» را معرف مسلك حقيقت مى‏دانند، و معتقدند كه شاه ولايت على (ع) نيز شارب خود را نمى‏زده است. از اين جهت زدن شارب را گناهى بزرگ مى‏دانند.

اهل حق را «گوران‏» نيز مى‏گويند، و ناحيه گوران در آذربايجان، يكى از مراكز مهم اين فرقه به شمار مى‏رود. گورانها در اصل از مردم حوالى كرمانشاهان هستند، كه از آن ناحيه به آذربايجان كوچيده‏اند، و لهجه‏اى مخصوص دارند، كه در نواحى غربى و جنوبى كردستان به آن تكلم مى‏شود، و آن گويشى است آميخته از لهجه كردى اورامانى، و كرمانجى، و لكى.

مركز اصلى طوايف اهل حق، تا قرن هفتم هجرى در لرستان بود، سپس اين مركزيت‏به مناطق غربى كردستان و كرمانشاهان منتقل گرديد. امروز تمام طوايف كرد گوران و قلخانى و اكثر طوايف سنجابى، وشاخه‏هايى از طايفه كلهر و زنگنه، و ايلات عثمانه‏وند و جلال‏وند در شهرهاى غربى ايران، از جمله قصر شيرين و سرپل ذهاب و كرند و صحنه و هليلان از اهل حقند.

در لرستان در مناطق دلفان و پشت كوه، در ميان ايلات لكستان و سكوند سكونت دارند. در آذربايجان و تبريز، بخصوص در محله چرنداب و در قريه ايلخچى در نزديكى تبريز، و در مراغه و حوالى قزوين و تهران بومهن، شهرآباد، گلخندان، سياه‏بند شميرانات، رودهن، دماوند، هشتگرد، ورامين و در شمال كلاردشت عده‏اى از صاحبان اين مذهب زندگى مى‏كنند.

در بيرون از مرزهاى ايران بعضى از طوايف كرد عراق عرب در شهرهاى سليمانيه، كركوك، موصل، خانقين و در نواحى كردنشين تركيه گروه فراوانى از اهل حق هستند. پيروان اهل حق غالبا چادر نشين و ده نشين‏اند. در قفقاز و آذربايجان شوروى و سوريه و در مازندران و فارس و خراسان نيز اهل حق يافت مى‏شوند.

اساس مذهب اهل حق كوشش براى «وصول‏» به حق و خداوند مى‏باشد و در اين راه بايد نخست مرحله «شريعت‏» يعنى انجام آداب و مراسم ظاهرى دين، و مرحله «طريقت‏» يعنى رسوم عرفانى و مرحله معرفت‏يعنى شناخت‏خداوند، و مرحله «حقيقت‏» يعنى وصول به خداوند را به پيمايند.

بعقيده اين جماعت اساس مذهبشان حقيقتى است كه سبب و علت‏خلقت موجودات است. دين آنان آكنده از اسرار است، سرى كه خداوند به پيغمبران گفته و آن سر «نبوت‏» است، كه از آدم ابوالبشر آغاز شده، و به حضرت محمد (ص) كه خاتم انبياست مى‏پيوندد. از آن پس اين سر به نام سر «امامت‏» كه حضرت محمد به على (ع) گفته است و از او تا دوازدهمين امام كه مهدى آل محمد (ص) باشد مى‏رسد. پس از غيبت امام دوازدهم اين سر به پيروان و اقطاب ايشان كه يكى پس از ديگرى مى‏آيند گفته مى‏شود.

مذهب ايشان مجموعه‏اى است از آراء و عقايد كه تحت تاثير افكار اسلامى، زردشتى و يهودى و مسيحى و مهرپرستى و مانوى و هندى و افكار فلاسفه قرار گرفته است. در دستورهاى دينى اهل حق، اجراى سه بوخت‏يا سه اصل اخلاقى زردشتى، كه «پندار نيك‏» و «گفتار نيك‏» و «كردار نيك‏» باشد از واجبات است. مفهوم اين سه اصل در يك بيت‏به گويش تركى، از كلام «سرانجام‏» كتاب مقدس اهل حق خلاصه شده است:

يارى چارچيون، باورى وجا پاكى و راستى، نيستى وردآ

يعنى يارى چهار چيز است و به جاى آوريد، پاكى و راستى، نيستى و يارى.

تناسخ و حلول: «تناسخ‏» يعنى حلول روح از قالبى به قالب ديگر، كه در مذهب اهل حق سنگ اساس عقايد ايشان است. حلول ذات را «دونادون‏» گويند. بعقيده ايشان در تن هر كس ذره‏اى از ذرات الهى موجوداست، و ظهور روحانى حق در صورت جسمانى پاكان و برگزيدگان، هميشه در گردش مى‏باشد، و آن را گردش مظهر به مظهر نامند. در اين باره آنان معتقد به هفت جلوه پياپيند و مى‏گويند هر بار خداوند حق تعالى با چندتن از فرشتگان مقرب خدا، به صورت اتحاد در بدنهاى خاكى «حلول‏» مى‏نمايد، اين «حلول‏» به منزله لباس پوشيدن و كندن است، كه آن را به فارسى جامه و به تركى «دون‏» گويند و همانست كه در فلسفه برهمايى هندوئى «كارما» آمده است.

چنان كه در كتاب «سرانجام‏» آمده است، «خداوند در ازل درون درى مى‏زيست، و سپس براى نخستين بار تجسم يافت، و به صورت شخصى به نام خاوندگار يا كردگار جهان مجسم شد، و بار دوم به صورت على (ع) ظاهر گشت.» در كتب مذهبى ايشان آمده است كه از رنج مرگ نهراسيد، و باكى از مرگ نيست، زيرا مرگ آدمى، شبيه به پنهان شدن مرغابى زير آب است. يعنى در جايى پنهان مى‏شود، و در جاى ديگر سر بر مى‏دارد. منظور از اين «تناسخ‏» و جاى به جاى شدن، و از بدنى به بدن ديگر رفتن، پاك شدن آدمى از گناهان است.

هرگاه خداوند به صورت بشر برجسته‏اى ظاهر شود، چهار يا پنج فرشته كه آنها را چهار ملك گويند، در ابدان ديگران تجسم مى‏پذيرد، همانطور كه خداوند در هفت صورت تجلى مى‏كند، فرشتگان نيز در هفت صورت تجلى نمايند، چنان كه در كتاب عهد سلطان سهاك فرشته‏اى به صورت سلمان، و در عهد خاوندگار فرشته‏اى به صورت بنيامين در آمد.

در كتاب «سرانجام‏» آمده است كه فرشتگان صادر از خداوند هستند، نخستين ايشان از زير بغل خاوندگار پيدا شد، دومين آنها از دهان او، سومين آنها از نفسش، چهارمين از عروقش، پنجمين از نورش.

در كتاب ديگرى آمده است كه بنيامين از عرق خاوندگار پيدا شد و آن رمز تواضع و فروتنى است، و داوود از نفس او و وى رمز خشم و غضب است، و موسى از سبلتان او، و وى رمز رحمت است، و رزبار از نبض او، و وى رمز احسان و نيكى است.

اهل حق درباره حضرت على (ع) مى‏گويند، كه او تجلى ذات خداست، و وى را «مظهر» تمام و كمال خدا مى‏دانند، و اوست كه در هر دوره و عصرى ظهور كرده، و در جسم پاكان و مقدسان از اهل حق تجلى مى‏كند. على (ع) اصول مذهب حق را به سلمان، و به عده‏اى از ياران نزديك خود بياموخت. در دعاى سفره، خطاب به حضرت على (ع) گويند: «يا على ايو الله، الحمد لله رب العالمين، سفره سلطان كرم، خاندان كرم، نور نبى، شكسته، بسته جان مدعى، بر ما حلال بر صاحبانش خير و بركت‏» .

آفرينش جهان: اهل حق معتقدند كه آفرينش در دو مرحله اصلى انجام شده است، يكى خلقت «جهان معنوى‏» و ديگرى خلقت «جهان مادى‏» . اين افسانه‏ها در دفترها و متون دينى ايشان به لهجه گورانى، به صورتهاى گوناگون حكايت‏شده است.

گويند: در آنگاه اراده خداوند به آفرينش موجودات تعلق گرفت، و نخستين مخلوق پير بنيامين را از زير بغل خود خلق كرد، و نام او را جبرائيل گذاشت. پس از خلقت جبرائيل خداوند او را در پهناى درياى محيط رها كرد، هزاران سال گذشت تا به درخواست جبرائيل، شش تن ديگر از بطن در پيدا شدند، كه با جبرائيل هفت تن شدند: جبرائيل (پيربنيامين) - اسرافيل (پير داوود) - ميكائيل (پير موسى) - عزرائيل (مصطفى داوودان) - حور العين (رزباريا رمزبار) - عقيق (شاه ابراهيم) - يقين (شاه يادگار يا بابا يادگار) كه او را يادگار حسين نيز گفته‏اند و او مظهر حسين بن على (ع) است.

پس از خلقت هفت تن، خداوند نخستين عهد و ميثاق خويش را با آنان بست، و دو جهان «مادى‏» و «معنوى‏» را خلق فرمود:

مخلوقات اين عالم، بر حسب عنصر اوليه دو قسم متمايز و متضاداند، قسمتى از گل زرد آفريده شده و قمستى از گل سياه، قسم اول را «زردگلان‏» و قسمت دوم را «سياه گلان‏» نامند. «زردگلان‏» اهل نورند و ايشان را دو پيشوا بوده كه يكى پس از ديگرى آمده است، و آن دو بنيامين و سيد محمد (به صورت بزرگ سوار) ظهور كرده است.

اما قسم دوم از آتش و تاريكى‏اند، براى ايشان دو پيشوا آمد يكى «ابليس‏» و ديگرى را «خناس‏» گويند.

هفتتنان - به اعتقاد ايشان، خداوند با هفت فرشته مقربى كه از درون در خلق فرموده است‏به صورت بشر نازل شده، و در دوره‏هاى مختلف در بدنهاى پاكان تجلى كرده است. در نخستين دوره خداوند به دون (يا) تجلى كرد، و در دوره دوم بدون (على)، و به ترتيب به جامه (شاه خوشين)، بابا ناووس، و سلطان اسحق (سهاك) در آمد، و معتقدند كه اين سه تن اخير، مانند عيسى مسيح بدون پدر از مادر متولد شدند.

هفت تن در مرحله اول از ياران سلطان اسحق قرار دارند، همانطور كه سلطان اسحق «مظهر» على (ع) و على (ع) مظهر «ذات حق‏» است.

موعود اهل حق: سه تن، شاه خوشين، باباناووس و سلطان اسحق هستند:

1- شاه خوشين: گويند در اواخر قرن سوم هجرى مردى به نام مبارك شاه، ملقب به شاه خوشين كه او را مظهر الله مى‏دانند، در لرستان بدون پدر از مادرى بكر به نام «ماما جلاله‏» زاده شد. وى مريدان بسيار داشت، و به سير و سياحت مى‏پرداخت، و ذكر جلى را با نواختن آلات موسيقى اجرا مى‏كرد. روزى در اثناى گردش به رودخانه گاماسب افتاد و از نظر ناپديد شد.

2- بابا ناووس: گويند در فاصله بين قرن چهارم و پنجم، شخصى به نام بابا ناووس، بدون پدر مانند شاه خوشين، در ميان طايفه جاف از طوايف كرد، از زنى به نام خاتونه گلى تولد يافت. روزى به شكل شاهباز پنهان گشت، و پيش از آن به ياران خود گفته بود كه من ديگر باره ظهور خواهم كرد.

3- سلطان اسحق: گويند سلطان اسحق كه به زبان محلى «سلطان سهاك‏» تلفظ مى‏شود، پسر شيخ عيسى برزنجى از سادات موسى، و از پيشوايان دراويش نقشبندى است، و نسب او به امام موسى كاظم (ع) مى‏رسد، از شيخ عيسى سه پسر باقى ماند، يكى سلطان اسحق، ديگرى سيد عبد الكريم، و نام پسر سوم معلوم نشد. سلطان اسحق جد سادات حيدرى گوران از اهل حق است، كه از جمله غلاة شيعه به شمار مى‏روند.

آداب و رسوم اهق حق: از آداب و رسوم ايشان، نماز خواندن و قربانى كردن و سرسپردن و جوز شكستن و عهد و ميثاق بستن و روزه گرفتن است.

محل اجتماع ايشان «جمخانه‏» است كه مخفف كلمه جمع خانه مى‏باشد.

اين اجتماع نبايد كمتر از سه تن باشد، شرط شركت در جمخانه، مرد بودن و عاقل و بالغ بودن، و قصد عبادت داشتن، و كمربند همت‏بركمرداشتن است، كه با گفتن يا على در آن عبادتگاه وارد شوند.

نماز ايشان به جماعت است، و نماز فرادى درست نيست، عبادت با نواختن طنبور و آلات موسيقى و خواندن سرود و دعاهاى مذهبى انجام مى‏پذيرد. گاهى هنگام دعا چنان از خود بيخود مى‏شوند كه خويشتن را بر روى آتش افروخته افكنده و در آن حال جذبه به ايشان صدمه‏اى نمى‏رسد.

سرسپردن يعنى سر تسليم و رضا به درگاه حق فرود آوردن، و در پيش پير دليل عهد و ميثاق بستن از آئين اهل حق است. هر كودكى اعم از پسر يا دختر بايد در نزد پير دليل سر بسپرد، از اصول سرسپردن شكستن يك عدد جوز هندى است، و براى شكستن جوز تشريفات خاصى در «جمخانه‏» برگزار مى‏شود.

نذر و نياز، از واجبات مذهب اهل حق است، كه بايد در ظرف هفته يا ماه يا فصل يا سال يك بار به جاى آورده شود. ديگر از مراسم، قربانى كردن است، كه در اصطلاح خود آن را كردار خوانند. قربانى بايد از حيوانات نر مانند گاونر يا گوسفند يا خروس باشد كه آنها را براى اين امر پرورش داده باشند.

اهل حق به گرفتن روزه سخت پاى بندند، ولى روزه واجب ايشان از سه روز تجاوز نكند، و در زمستان باشد و پس از آن عيد گيرند. دشمنان ايشان براى تحقير و اهانت، آنان را چراغ سوندران (چراغ‏كشان) و خروس كشان خوانند.

كتابهاى مذهبى و مقدس: يكى از كتابهاى مذهبى ايشان «فرقان الاخبار» است‏به نثر، كه مؤلف آن حاج نعمت الله جيحون آبادى متخلص به مجرم است، وى پسر ميرزا بهرام مكرى بود، و در سال 1288 ه. در ديه جيحون آباد واقع در بخش دينور از ناحيه كرمانشاهان، زاده شد و پس از سير و سلوك، در 1338 ه. در جيحون آباد در گذشت. حاج نعمت الله جيحون آبادى كتابى ديگر به بحر متقارب به نام «شاهنامه حقيقت‏» دارد، كه در اسرار مذهب اهل حق، در آن كتاب به زبان شعر، سخن گفته است.

ديگر از كتابهاى اهل حق كتاب «سرانجام‏» است. اين كتاب را سرانجام يا كلام خزانه گويند، و هنگام نياز با آهنگ خاصى همراه با طنبور خوانده مى‏شود. اين كلامها به گويش كردى گورانى است.

چنان كه در آغاز اين مقاله اشاره رفت، اساس مذهب اهل حق، بر اقوال غلاة شيعه و اسماعيليه و فرقه اماميه اثنى عشريه و فرقه دروز و نصيريه است. آنان مانند درويشان داراى حلقات ذكر و سرسپردن هستند، مقدارى از عقايد خود را از اساطير عوام گرفته‏اند. اينكه گويند: خداوند در ازل در «درى‏» پنهان بود، ماخوذ از عقايد مانوى است. عقيده «تناسخ‏» را توسط اسماعيليان از هنديان گرفته‏اند، و اين كه عالم را به دو قسمت «الهى‏» و «اهريمنى‏» تقسيم مى‏كنند، تحت تاثير دين زردشتى واقع شده‏اند. اما كشتن خروس را از عادات يهود گرفته‏اند.

مجله وحيد، سال هفتم، مقاله اهل حق، دكتر حشمت طبيبى.

دايرة المعارف اسلاميه، ج 3، اهل حق.

سرسپردگان تاريخ و شرح عقايد اهل حق.

شاهنامه حقيقت.

مجموعه رسايل اهل حق.


كتاب: فرهنگ فرق اسلامى، ص 87

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 14 |  لینک ثابت   • 

84/12/21

مسلك بابيه و بهائيه به طور اجمال

تاريخ پيدايش و پديد آورنده بابيه

مسلك بابيگرى در قرن سيزدهم قمرى (نوزدهم ميلادى) توسط فردى به نام سيد على محمد پديد آمد. وى در اول محرم سال 1235 يا 1236 (1820 ميلادى) در شيراز متولد شد و در بيست و هفتم شعبان سال 1266 در تبريز به جرم ارتداد به دار آويخته شد.

بابيه او را «حضرت اعلى‏» و «نقطه اولى‏» لقب داده‏اند. وى تحصيل ابتدايى و آموزش اندكى عربى را در شيراز گذراند. سپس پنج‏سال در بوشهر اقامت گزيد و به تجارت- كه پيشه پدرى او بود- اشتغال داشت. در همان ايام كه نوجوانى بيش نبود، دست‏به كارهاى غير متعارف مى‏زد و به اوراد و طلسمات كه حرفه رمالان و افسونگران بود. سخت علاقه‏مند بود. در هواى بسيار گرم تابستان بوشهر هنگام بلندى آفتاب، بر بالاى بام مى‏ايستاد و براى تسخير آفتاب اوراد مى‏خواند و حركات مرتاضان هندى را تقليد مى‏كرد.

پس از بازگشت از بوشهر به شيراز، كار و كسب را رها كرد و براى كسب علم و سير و سياحت رهسپار عراق و حجاز گرديد و در كربلا در سلك شاگردان سيد محمد كاظم رشتى (1203- 1259 ق) در آمد. سيد كاظم رشتى كه از شاگردان شيخ احمد احسايى بود درباره ائمه طاهرين عليهم السلام افكار و عقايد غلو آميزى داشت و آنان را مظاهر تجسم يافته خدا يا خدايان مجسم مى‏انگاشت و مى‏گفت‏بايد در هر زمانى يك نفر ميان امام زمان (عج) و مردم باب و واسطه فيض روحانى باشد. اين گونه عقايد توجه سيد على محمد را به خود جلب كرد، و از مريدان خاص وى گرديد، و از همانجا بود كه فكر دعوى با بيت در ذهن او راه يافت.

پس از فوت سيد كاظم رشتى، در سال 1260 ق سيد على محمد نخست ادعاى ذكريت و بعد ادعاى بابيت (يعنى باب علوم و معارف خدا و راه اتصال به مهدى موعود «عج‏» ) و سپس ادعاى مهدويت نمود و به تدريج ادعاى ثبوت و شارعيت كرد و مدعى وحى و دين جديد گرديد، و بالاخره اين ادعا را به ادعاى نهايى ربوبيت و حلول الوهيت در خود پايان داد.

سرگذشت‏سيد باب پس از دعوى بابيت

در آغاز امر هيجده تن از شاگردان سيد كاظم رشتى كه نزد بابيان به حروف حى (ح 8، ى 10) مشهورند به باب ايمان آوردند، و هر كدام در نقطه‏اى به تبليغ مسلك بابيگرى پرداخته، جمعى را به آيين او در آوردند. خود باب نيز از عراق به مكه رفت و در آنجا دعوى مهدويت‏خود را آشكار ساخت. سپس به بوشهر بازگشت و در آنجا اقامت گزيد. فعاليت‏بابيان، علماى شيعه و نيز حكومت قاجار را نگران ساخت. از اين رو به دستور حكمران فارس، باب را از بوشهر به شيراز منتقل كردند، ولى او دست از فعاليتهاى تبليغى خود برنداشت، لذا به دستور حاكم شيراز مجلس مناظره‏اى بين او و علماى شيعه ترتيب داده شد، و او از عقايد خود اظهار ندامت كرد. وى را به مسجد بردند و او در جمع مردم دعاوى خود را تكذيب و استغفار كرد.

اما پس از چندى بار ديگر همان ادعا را تكرار و تبليغ مى‏كرد. از اين رو، او را دستگير و زندانى كردند، و پس از مدتى از شيراز به اصفهان منتقل گرديد و از آنجا وى را به آذربايجان بردند و در قلعه چهريق- نزديك ماكو- زندانى كردند (1263 ق) . سپس از آنجا وى را به تبريز بردند و در حضور ناصر الدين ميرزا (وليعهد ناصر الدين شاه) در مجلس علما محاكمه كردند و سرانجام به جرم ارتداد از دين و افساد در ميان مؤمنين به دار آويخته شد (1266 ق) .

تاليفات باب

نخستين تاليف وى كتابى است در تفسير سوره يوسف كه بابيان آن را «قيوم الاسماء» مى‏خوانند. از ديگر كتابهاى مشهور او مجموعه الواح وى خطاب به علما و سلاطين و كتاب صحيفه بين الحرمين است كه بين مكه و مدينه نوشته شده است. «بيان‏» ، مشهورترين كتاب او به عربى و فارسى است. سبك تاليف او مخلوطى از عربى و فارسى است، و عربى نويسى او غالبا نويسى او غالبا با موازين نحو و دستور زبان مطابقت ندارد. نزد با بيان اين كتاب به صورت كتاب وحى و شريعت و احكام آسمانى تلقى مى‏شود.

در باب چهارم از واحد ششم كتاب بيان آمده است: در چهار منطقه نبايد كسى جز بابى وجود داشته باشد: در فارس، خراسان، آذربايجان و مازندران.

در باب هيجدهم از واحد هفتم آمده است: اگر كسى ديگرى را محزون سازد، واجب است كه نوزده مثقال طلا به او بدهد. و اگر ندارد. نوزده مثقال نقره بدهد.

در باب پانزدهم از واحد هشتم آمده است: بر هر كس از پيروان باب واجب است كه براى طلب اولاد ازدواج كند، اما اگر زن كسى باردار نشد، حلال است‏براى حامله شدن او از يكى از برادران بابى خود يارى بگيرد، نه از غير بابى.

در باب چهارم از واحد هشتم آمده است: هر چيزى بهترين آن متعلق به نقطه (يعنى خود باب) و متوسط آن متعلق به حروف حى (هيجده تن ياران باب) بوده و پست‏ترين آن براى بقيه مردم است.

ميرزا حسينعلى بهاء و مسلك بهائيه

ميرزا حسينعلى در سال 1233 ق در دهكده‏اى از توابع نور مازندران متولد شد و در حوالى سال 1310 ق در عكا در اثر بيمارى درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.

تحصيلات مقدماتى و خواندن و نوشتن و مقدارى عربى را- طبق سنت رايج زمان- آموخت. سپس به خدمت دولت در سمت منشيگرى و ديوان در آمد، و پس از چندى به حلقات درويشان پيوست و مانند آنها زلف و گيسوى بلند گذاشت و لباس قلندرى بر تن كرد.

با ظهور غوغاى باب، ميرزا حسينعلى و برادر ناتنى‏اش يحيى صبح ازل و تنى چند از خاندانش به باب پيوستند، و پس از اعدام باب، يحيى صبح ازل دعوى جانشينى او را كرد. ميرزا حسينعلى در آغاز تسليم او شد. اما پس از مدتى، رقابت‏با برادر را آغاز كرد و نخست ادعاى «من يظهره اللهى‏» - كه در سخنان باب آمده بود كرد و به تدريج‏بر ادعاهاى خود افزود تا به ادعاى رسالت و شارعيت و حلول خدا در او رسيد و خود را الهيكل الاعلى ناميد (انا الهيكل الاعلى) و مدعى شد كه سيد على محمد باب زمينه‏ساز و مبشر ظهور وى بوده است.

سفارتخانه‏هاى خارجى- خصوص روس- با صراحت از برادرش حمايت مى‏كردند و دولت را از تصميم شديد عليه آنها تهديد مى‏كردند.

سرانجام با فشار علماى اسلامى و مسلمانان، حكومت وقت مجبور شد در سال 1269 ق آن دو را با جمعى از پيروان آنها به بغداد تبعيد كند. عراق در آن زمان- به سان بسيارى از مناطق اسلامى- تحت‏حكومت مركزى عثمانى اداره مى‏شد. پس از مدتى كه كشمكش ميان دو برادر بر سر رهبرى با بيان و درگيرى طرفداران آنان بالا گرفته بود، دولت عثمانى هر دو را به دادگاه كشاند، و دادگاه حكم تبعيد آن دو را دو نقطه دور دست و جدا از هم صادر كرد، از اين رو، يحيى صبح ازل با خاندان و پيروانش به قبرس و حسينعلى بهاء و طرفدارانش به عكا در سرزمين فلسطين اسكان داده شدند، ولى تكفير و تبليغ عليه يكديگر را هرگز رها نكردند.

در اين ايام بود كه اطرافيان صبح ازل به فرقه «ازليه‏» و پيروان ميرزا حسينعلى به فرقه «بهائيه‏» ناميده شدند و آنهايى كه به اين دو برادر ملحق نشدند، به نام قبلى «بابى‏» باقى ماندند.

سرانجام در اين كشمكش ميرزا حسينعلى كه بيشتر مورد حمايت ايادى استعمار بود غلبه يافت و ازليه به دست فراموشى سپرده شدند.

عباس افندى و شوقى افندى

پس از مرگ ميرزا حسينعلى همه چيز راه فراموشى و سكوت پيش گرفت. بابى‏ها كم كم محو و فراموش مى‏شدند، و بهايى‏ها در حالت صبر و انتظار به سر مى‏بردند، تا اينكه پسر ارشد ميرزا حسينعلى به نام عباس افندى كه عبد البهاء لقب گرفت، به تجديد آن پرداخت. وى در سال 1844 م. متولد و در سال 1921 م. در گذشت.

عباس افندى در محيط حكومت عثمانى و داخل ايران مجالى براى فعاليت‏خود نمى‏يافت. بدين جهت در سال 1911 م. به اروپا مسافرت كرد و به جاى روسيه با انگلستان و سپس آمريكا رابطه ويژه‏اى برقرار كرد، و در جريان جنگ جهانى اول (1914) خدمات زيادى براى انگلستان انجام داد، و پس از پايان يافتن جنگ، به پاس اين خدمات، طى مراسمى لقب سر (Sir) و نشان نايت هود (Knight Hood) كه بزرگترين نشان خدمتگزارى به انگليس است، به وى اعطا شد. بدين صورت بهائيگرى به عنوان ستون پنجم و يكى از ابزار سياست استعمارى انگليس- و نيز آمريكا- مبدل شد.

از پيروان عباس افندى به «بابيه بهائيه عباسيه‏» تعبير مى‏شود.

پس از مرگ عبد البهاء، رهبرى بهائيان به دست‏شوقى افندى- نوه دخترى ميرزا حسينعلى- افتاد كه تا سال 1957 م. ادامه يافت. پس از مرگ او، گروه نه نفرى بيت العدل- كه مركز آن در حيفاى اسراييل قرار دارد- بهائيان و بهائيگرى را اداره مى‏كند، هر چند در واقع دستهاى مرموز استعمار دست اندركاران بهائيت‏اند.

نوشته‏هاى ميرزا حسينعلى

در ميان نوشته‏هايى كه از پراكنده‏گويى‏هاى ميرزا حسينعلى بهاء جمع آورى شده، دو اثر از ديدگاه بهاييان به گونه‏اى به عنوان كتاب شريعت و وحى تلقى مى‏شود: يكى كتاب «ايقان‏» به زبان فارسى است كه به گمان آنان در بغداد بر او وحى شده است، و ديگرى كتاب «اقدس‏» به زبان عربى مخلوط و دست و پا شكسته كه مى‏پندارند در عكابر او نازل شده است (و يا خود كه تجسمى از خداوند بود بر خود نازل نمود!) .

مكاتيب يا نوشته‏هاى ديگر بى محتوا به نامهاى كلمات مكنونه، هفت وادى، كتاب مبين، سؤال و جواب و امثال آن نيز به او نسبت داده شده است.

دعوى الوهيت ميرزا حسينعلى

در كتاب اقدس (ص 1) خود را منبع وحى و تجلى خدا معرفى كرده، مدعى مى‏شود كه خداوند خلقت و تدبير جهان را به او سپرده است. و در كتاب مبين (ص 229) مى‏گويد: لا اله الا انا المسجون الفريد!و در كتاب ايام تسعه (ص 50) درباره روز تولد خود مى‏گويد: «فيا حبذا هذا الفجر الذى فيه ولد من لم يلد و لم يولد» !و در كتاب ادعيه محبوب (ص 123) بهائيان در دعاى سحر مى‏خوانند: الهى تو را به حق ريش جنبانت قسم مى‏دهم. . . !

در يكى از قصايد ميرزا حسينعلى آمده است:

كل الالوه من رشح امرى تالهت

و كل الربوب من طفح حكمى تربت

ادعاى نسخ شريعت اسلام

عقيده عمومى بهائيان اين است كه با ظهور باب و بهاء شريعت اسلام الغا گرديد و دوره رسالت محمد مصطفى صلى الله عليه و اله سپرى شده است، و اين دوره، دوران زمامدارى جمال اقدس الهى و آيين اوست، ولى بعد از او نيز خداوند بارها بر زمين هبوط و تجلى خواهد كرد، به اعتقاد آنان پس از حضرت محمد صلى الله عليه و آله نخست‏باب و پس از او حسينعلى بهاء به عنوان ظهور الهى به عالم آمدند و لا اقل تا هزار سال ديگر ظهور الهى در عالم نخواهد بود.

عبادت و احكام در مسلك بهائيه

1- نماز در آيين بهايى نه ركعت است كه به صورت انفرادى در صبح و ظهر و شام بر هر بالغى واجب است. و قبله آنها شهر عكاست كه قبر ميرزا حسينعلى بهاء در آن واقع شده است. براى نماز وضو نيز لازم است، ولى اگر كسى آب براى وضو نداشته باشد، به جاى وضو پنج‏بار مى‏گويد: «بسم الله الاطهر الاطهر» . و جز در نماز ميت، نماز جماعت ندارند.

2- روزه آنان يك ماه به مقدار نوزده روز است، زيرا در اصطلاح آنان هر ماه نوزده روز و هر سال نوزده ماه دارد و مجموع ايام سال 361 روز است. آخرين روز ماه روزه آنها مصادف با عيد نوروز است.

3- حج آنها زيارت خانه‏اى است كه در شيراز كه سيد على محمد باب در آن متولد شده، يا خانه‏اى كه ميرزا حسين على بهاء الله در مدت اقامت‏خود در عراق در آن زندگى مى‏كرد، و براى آن وقت‏خاصى مقرر نشده است.

4- هر مرد فقط مى‏تواند يك زن داشته باشد، در كتاب اقدس ازدواج با دو زن با رعايت عدالت جايز دانسته شده است. ولى عبد البهاء در تفسير آن گفته است چون شرط عدالت هيچ گاه تحقق نمى‏يابد، پس در واقع در ازدواج تعدد راه ندارد. و ازدواج با زن پدر حرام است و با دختر و خواهر و ساير اقربا جايز است.

5- تمام اشيا پاك است، حتى امثال بول و غائط و سگ و خوك و. . .

6- در آيين بهائيت‏سهم ارث پسر و دختر مساوى است، چنانكه سن بلوغ آنها هم يكسان است (يعنى پانزده سالگى) .

7- مراكز مهم اجتماعات رسمى آنها يكى «حظيرة القدس‏» (در عشق آباد) و ديگرى «مشرق الاذكار» در نزديك شيكاگو (آمريكا) است. (1)

پى‏نوشت:

1- در تنظيم اين درس از كتابهاى زير استفاده شده است:

دايرة المعارف تشيع، ج 3، ص 4- 5، ابطال تحليلى بابيگرى، بهايى‏گرى، قاديانيگرى، ص 40- 85، ذيل الملل و النحل، ص 41- 56، تاريخ الفرق الاسلامية، ص 217- 222، شيخيگرى، بابيگرى.


كتاب:فرق و مذاهب كلامى،ص 337

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 14 |  لینک ثابت   • 

84/12/21

عظمت حضرت على (ع)


  عظمت حضرت على (ع)
آية الله العظمى وحيد خراسانى‏
نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 14 |  لینک ثابت   • 

84/12/16

نمايي از زندگانى امام موسى كاظم (ع)

نام او «موسى»،لقبش «كاظم»،مادرش بانويى بافضيلت بنام «حميده»، و پدرش پيشواى ششم حضرت صادق - عليه‏السلام - است/

او در سال 128 هجرى در سرزمين «ابوأ» (يكى از روستاهاى اطراف مدينه) چشم به جهان گشود و در سال 183 (يا 186)به شهادت رسيد/

خلفاى معاصر حضرت‏

از سال 148 كه امام صادق - عليه‏السلام - به شهادت رسيد، دوران امامت حضرت كاظم آغاز گرديد. آن حضرت در اين دوران با خلفاى ياد شده در زير معاصر بود:

1- منصور دوانيقى (136-158)/

2- محمد معروف به مهدى (158-169)/

3- هادى (169-170)/

4- هارون (170-193)/

هنگام رحلت امام صادق - عليه‏السلام - منصور دوانيقى، خليفه مشهور و ستمگر عباسى، دراوج قدرت و تسلط بود/

منصور كسى بود كه براى پايه‏هاى حكومت خود، انسانهاى فراوانى را به قتل رسانيد. او در اين راه نه تنها شيعيان، بلكه فقها و شخصيتهاى بزرگ جهان تسنن را نيز كه با او مخالفت مى‏ورزيدند، سخت مورد آزار قرار مى‏داد، چنانكه‏

«ابوحنيفه» را به جرم اينكه برضد او به پشتيبانى از «ابراهيم» (پسر عبدالله محض، و رهبر قيام ضدّ عباسى در عراق) فتوا داده بود، شلاق زد، و به زندان افكند!(1-1)

امام كاظم پس از وفات پدر، در سن بيست سالگى با چنين زمامدار ستمگرى روبرو گرديد كه حاكم بلا منازع قلمرو اسلامى به شمار مى‏رفت/

منصور وقتى كه توسط «محمد بن سليمان» (فرماندار مدينه) از درگذشت امام صادق آگاه شد، طى نامه‏اى به وى نوشت:

اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشين خود قرار داده، او را احضار كن و گردنش را بزن!

طولى نكشيد كه گزارش فرماندار مدينه به اين مضمون به بغداد رسيد:

جعفر بن محمد ضمن وصيتنامه رسمى خود، پنج نفر را به عنوان وصى خود برگزيده كه عبارتنداز:

1- خليفه وقت، منصور دوانيقى!

2- محمد بن سليمان(فرماندار مدينه و خود گزارش دهنده!)

3- عبدالله بن جعفر بن محمد(برادر بزرگ امام كاظم)

4- موسى بن جعفر عليه‏السلام -/

5- حميده(همسر آن حضرت!)

فرماندار در ذيل نامه كسب تكليف كرده بود كه كدام يك از اين افراد بايد به قتل برساند؟!

منصور كه هرگز تصور نمى‏كرد با چنين وضعى روبرو شود، فوق‏العاده خشمگين گرديد و فرياد زد: اينها را نمى‏شود كشت!

البته اين وصيتنامه امام يك حركت سياسى بود؛ زيرا حضرت صادق عليه‏السلام - قبلاً امام بعدى و جانشين واقعى خود يعنى حضرت كاظم را به شيعيان خاص و خاندان علوى معرفى كرده بود، ولى از آنجا كه از نقشه‏هاى شوم و خطرناك منصور آگاهى داشت، براى حفظ جان پيشواى هفتم چنين وصيتى نموده بود/

 

پاسدار دانشگاه جعفرى‏

بررسى اوضاع و احوال نشان مى‏داد كه هرگونه اقدام حاد و برنامه‏اى كه حكومت منصور از آغاز روى آن حساسيت نشان بدهد صلاح نيست، ازينرو امام كاظم دنباله برنامه علمى پدر را گرفت و حوزه‏اى‏نه به وسعت دانشگاه جعفرى تشكيل داد و به تربيت شاگردان بزرگ و رجال علم و فضيلت پرداخت/

«سيد بن طاووس»مى‏نويسد:گروه زيادى از ياران و شيعيان خاص امام كاظم عليه‏السلام -و رجال خاندان هاشمى در محضر آن حضرت گرد مى‏آمدند و سخنان گهربار و پاسخهاى آن حضرت به پرسشهاى حاضران را يادداشت‏

مى‏نمودند و هر حكمى كه در مورد پيش‏آمدى صادر مى‏نمود، ضبط مى‏كردند.(2-1)

«سيد اميرعلى»مى‏نويسد:

در سال 148 امام جعفر صادق عليه‏السلام - در شهر مدينه درگذشت، ولى خوشبختانه مكتب علمى او تعطيل نشد، بلكه به رهبرى جانشين و فرزندش موسى كاظم عليه‏السلام -، شكوفايى خود را حفظ كرد.(3-1)

موسى بن جعفر نه تنها از نظر علمى تمام دانشمندان و رجال علمى آن روز را تحت‏الشعاع قرار داده بود، بلكه از نظر فضائل اخلاقى و صفات برجسته انسانى نيز زبانزد خاص و عام بود، به طورى كه تمام دانشمندانى كه با زندگى پرافتخار آن حضرت آشنايى دارند در برابر عظمت شخصيت اخلاقى وى سر تعظيم فرود آورده‏اند/

«ابن حجر هيتمى»، دانشمند و محدث مشهور جهان تسنّ، مى‏نويسد:

موسى كاظم وارث علوم و دانشهاى پدر و داراى فضل و كمال او بود. وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق‏العاده‏اى كه (در رفتار با مردم نادان)از خود نشان داد، كاظم لقب يافت، و در زمان او هيچ‏كس در معارف‏الهى و دانش و بخشش به پايه او نمى‏رسيد.(4-1)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 11 |  لینک ثابت   • 

84/12/16

گزيده‌اي از سيره‌هاي عملي شهيد حسين فهميده

شهيد فهميده بسيار خوش برخورد و خنده رو بود و با همه با چهره اي باز وگشاده برخورد مي کرد .

خيلي زود با افراد
مي جوشيد وگرم وصميمي مي شد . نسبت به همه بخصوص در برابر بزرگترها مودب بود واحترام مي گذاشت.
بلاگر http://arshian.parsiblog.com نوشته است:
شاگرد امام علي (ع)اسير عراقي دراز کشيده بود. حسين اورکت خود را از تن در آورد و زير سر سرباز عراقي قرار داد.

شيفته علم و شاگرد نمونه
به مدرسه ودرس خواندن علاقه وافري داشت و غيرازکتب درسي کتب ديگري را نيز مطالعه مي‌کرد . سطح هوش او بسيار خوب بود و معمولا در کلاس درس را ياد مي گرفت و هميشه شاگرد اول تا سوم بود.

حماسه‌ها و دليري‌هاي نظامي
1) شنيده بود که عراقي‌ها دارند از طرف پل نو مي‌آيند. رفت و با اصرار 2 تا نارنجک گرفت و به سرعت به سمت آنها حرکت کرد. حسين با ديدن عراقي‌ها فورا روي زمين دراز کشيد. آنها در حالي که با مسلسل داشتند به سمت بچه‌ها شليک مي‌کردند جلوتر آمدند. حسين ضامن نارنجک را کشيد و آن را جلو پاي سربازان دشمن انداخت و آنها را به درک واصل کرد . سپس رفت 2 تا مسلسل آنها را برداشت و به طرف نيروهاي خودي برگشت. قبل از همه فرمانده‌اش را ديد. فرمانده وقتي که حسين را با آن قيافه و اسلحه‌ها ديد از خوشحالي حسين را بغل کرد.
2) عراقي‌ها روي يکي از ماشين‌ها يک مسلسل نصب کرده بودند و يک مسلسل چي پشت آن نشسته بود ومدام به سمت بچه‌ها شليک مي‌کرد و بچه‌ها مظلومانه داشتند شهيد مي‌شدند. حسين طاقت نياورد. يکي از شيشه‌هاي کوکتل مولوتف را به طرف ماشين پرت کرد. شيشه کوکتل انگار درست افتاد وسط ماشين. ناگهان ماشين با صداي مهيبي آتش گرفت و چند تا از نيروهاي دشمن از بين رفتند. بچه‌ها از شادي تکبير مي‌گفتند.

رضاي خدا
فرمانده‌اش ازش پرسيد با رضايت پدر و مادرت آمده‌اي جبهه؟ گفت: "با رضايت خدا اومدم. خدا گفت برو سر مرز کمک به بچه‌ها. منم اومدم اين حرف را که زد يکدفعه ولوله‌اي در مسجد جامع به پا شد. شيخ شريف صلوات فرستاد و پيشاني‌اش را بوسيد. فرمانده سپاه خرمشهر هم بغلش کرد. سرش را فشرد به سينه‌اش و بغض کرده گفت: "بنازم به غيرتت مرد" و دوباره اشک توي جشمانش حلقه زد.

خرمشهر و تانک‌هاي دشمن
خرمشهر در آستانه سقوط بود. از 150 پاسدار خرمشهر فقط 20 نفر مانده بودند . به آنها هم دستور عقب نشيني داده شده بود.
از آن 20 نفر هم تعداد زيادي شهيد و زخمي شده بودند. تانک‌هاي دشمن داشتند مي‌آمدند که از روي جنازه‌هاي شهدا و زخمي‌ها رد شوند. حسين با سختي و زحمت زياد دوستش محمدرضا را که زخمي شده بود به پشت خط رساند و گفت:" نارنجک داري؟" محمد رضا گفت بي فايده است.
با نارنجک نمي‌شه اين تانک‌ها را منفجر کرد . تنها راهش اينه که بشه يک دفعه 7– 8 تا نارنجک را با هم منفجر کرد. اين هم که غيرممکنه. حسين گفت: " يعني اگر پشت سر هم بندازمشون باز هم تاثير نداره؟" محمد رضا گفت فکر نمي کنم يکي يکي قدرتشون کمه. ناگهان فکري به ذهن حسين رسيد. بعد رو به محمدرضا گفت: "سلام مرا به پدر و مادرم برسان و بگو حلالم کنند."
حسين نارنجک‌ها را رديف به کمرش بست و خداحافظي کرد و به سمت 5 تانک عراقي که در حال پيشروي بودند دويد که ناگهان تيري به پايش خورد و زخمي شد، اما سريع خود را به تانک پيشرو رسانيد و روي زمين در مقابل تانک دراز کشيد. تسمه‌هاي تانک روي کمرش رسيد ودر يک چشم به هم زدن با خرد شدن استخوان‌هايش ناگهان انفجاري عظيم رخ داد و تانک با حدود 30 خدمه‌اش منفجر و حسين نيز تکه تکه شد.
با انفجار تانک، دشمن گمان مي‌کند حمله‌اي صورت گرفته و روحيه خود را مي‌بازد وبا سرعت هر چه تمامتر تانک‌ها را رها کرده و شروع به فرار مي‌کند. در نتيجه حاقه محاصره شکسته شده و پس از مدتي نيروهاي کمکي هم سر مي‌رسند وبا اين حرکت، دشمن اميدش را براي تصرف آبادان به گور مي‌برد. جالب این که خبرشهادت و ايثار حسين در مدارس باعث شد تا دانش آموزان زيادي خود را به جبهه برسانند.

 
نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 10 |  لینک ثابت   • 

84/12/16

بازهم قرآن پيشگام‌تر از تكنولوژی!

بازهم قرآن پيشگام‌تر از تكنولوژی!
به نقل از پايگاه اطلاع‌رسانی شبكه معلومات العربيه با پيشرفت علم ژنتيك و تكنولوژی پزشكان توانستند دريابند كه هويت واقعی جنين در شكم مادر از لحاظ دختر يا پسر بودن و يا سالم و غيرسالم بودن در كدام هفته‌های بارداری قابل تشخيص است.
اين در حالی است كه 14 قرن پيش آيات شريفه قرآن‌كريم مبنی بر «ثم جعلنا نطفة فی قرار مكين» كه به وسيله پيامبر گرامی اسلامی امر فوق را به‌طور كامل تشريح كرده است.
پيامبر گرامی اسلام طبق آيه شريفه مذكور فرموده است: پس از استقرار 42 روزه جنين در شكم مادر، خداوند فرشته‌ای را به سوی او می‌فرستد تا هويت وی را مشخص كند و سپس از خدای متعال رزق او را می‌پرسد و آنچه را كه خدای متعال می‌فرمايد آن فرشته بر لوح سرنوشت جنين بی هيچ كم و كاستی می‌نويسد.
جالب اين كه پزشكان و متخصصان ژنتيك در سالهای اخير دريافته‌اند كه تشخيص جنين در صورتی ميسر است كه حداقل 42 روز از عمر جنين در شكم مادر گذشته باشد چرا كه پزشكان دريافته‌اند كه اوج رشد نطفه در 42 روز‌گی است و اين زمان طبق گفته رسول اكرم با استناد با آيات شريفه قرآن‌كريم زمانی است كه فرشته مقرب خداوند وارد شكم مادر می‌شود. البته نقطه قابل ذكر اين كه خداوند به هنگام شكل‌گيری نطفه فرشته‌ای را مامور حفظ و نگهداری جنين در شكم مادر می‌كند ولی تنها زمانی كه فرشته مستقيما با جنين ارتباط پيدا می‌كند زمانی است كه فرشته هويت جنين را مشخص می‌كند و اين دقيقا زمانی است پزشكان نيز با دستگاه‌های ويژه‌ای متوجه اين امر شده‌اند.
از سوی ديگر طبق احاديث نبوی و آيات شريفه قرآن، روح پس از 4 ماهگی در جنين دميده می‌شود و دميدن روح در جنين پس از مشخص‌شدن خلقت وی انجام می‌شود در حالی كه قبل از اين كودك در مرحله نباتی به سر می‌برد چرا كه همچون نباتات هيچ حركتی از خود بروز نمی‌دهد.
حديث منقول در اين زمينه مبنی بر اين است كه جنين در خلال 32 تا 50 روز استقرار در شكم مادر بصورت استخوان‌هايی بيش نيست كه سپس طبق آيه (ثم كسونا العظام لحما) تا 70 روز پس از استقرار به استخوان‌ها، گوشت و پوست اضافه می‌شود.
سپس طبق آيات مذكور جنين تا عمر 100 روزه همچون نباتات فقط در حال رشد و تغذيه است و تا 120 روز همچون حيوانات و پس از 120 روز كه همان 4 ماهگی است روح خداوند در آن دميده می‌شود و ويژگی‌های انسانی به او داده می‌شود.
در همين مرحله است كه حركت وی در شكم مادر حس می‌شود و اين دقيقا همان چيزی است كه متخصصان ژنتيك با كمك دستگاه‌های ويژه سونوگرافی پس از 42 روز قادر به تشخيص هويت جنين و پس از 4 ماهگی نوع حركت و شروع حركت جنين را درمی‌يابند و جالب اين كه همه اين مراحل مذكور در آيات قرآن و احاديث نبوی طبق نظر متخصصان و علم ژنتيك صورت می‌گيرد.

 
نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 10 |  لینک ثابت   • 

84/12/14

توصيه‌ای از حضرت امام محمد باقرعليه الصلاة و السلام برای آسان شدن امور مهم

 


ابوحمزه ثمالی کسب اجازه کرد تا به خدمت حضرت باقر علیه السلام مشرف شود. در این هنگام امام علیه السلام از خانه بیرون آمدند. بر لب‌های مبارک حضرت، ذکری جاری بود. فرمود: فهمیدی که در حال ذکر گفتن هستم؟ ابوحمزه رو به امام کرده عرضه داشت: آری! فدایت شوم. حضرت فرمود: به کلامی تکلم کردم که هر کس آن را زمزمه کند در امور مهم دنیا و آخرت حق تعالی او را کفایت کند.

ابوحمزه عرضه داشت: قربانت روم! مرا به آن ذکر آگاه کن؛ امام علیه السلام فرمودند: هر کس این کلمات را در حال بیرون آمدن از خانه بخواند امور مهم او آسان گردد:

بسم الله الرحمن الرحیم

حَسبِیَ الله تَوَّکَّلتُ عَلَیَ الله اَلّلٰهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ خَیرَ اُموُری کُلَّهٰا وَ اَعُوذُ بِکَ مِن خِزیِ الدّنیٰا وَ عَذٰابِ الٰآخِرَة.(مفاتیح الجنان/ 877)خداوند مرا بَس است؛ بارالها! به راستی من از تو خیر و خوبی را در تمام امورم درخواست می‌کنم و از خواری دنیا و آخرت به تو پناه می‌برم.

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 15 |  لینک ثابت   • 

84/12/14

گفتگویی با رسول جعفریان

پيش زمينه‌هاي سياسي و فکري عاشورا و در واقع آنچه که سبب پديد آمدن اين صحنه در تاريخ اسلام شده چه بوده است؟

به نظرم تنها تحليلي که شيعه از تحولات صدر اسلام دارد، به راحتي مي تواند اين تحول شگفت و عجيب را توجيه کند؛ در حالي که يک تحليل گر سني مذهب يا حتي کسي که تلاش مي کند به تصور خودش بي نظر باشد، بدون توجه به ديدگاه‌هاي شيعه قادر به تحليل درست اين ماجرا و چگونگي پديد آمدن آن نيست.

مبناي تحليل شيعه همين است که از اواخر زندگي رسول (ص) مشکلي در ميان گروه‌هاي متنفذ موجود در مدينه درگرفت. اين مشکل، از يک طرف سياسي و بر سر به دست گرفتن امري رهبري بود و از طرف ديگر فکري، آن هم در برداشتي که آنان از اسلام و رسول و قرآن و حديث داشتند. آقاي عسکري از «مکتب اهل بيت» و «مکتب خلفا» ياد کرده که با قدري تسامح مي توان آن را پذيرفت و مبناي کار قرار داد. نگرش اهل بيت و صحابه طرفدار آنان متفاوت از ديگران بود. اما قدرت در اختيار آنان يعني مخالفان اهل بيت قرار گرفت. خوشبختانه امام علي (ع) چهار سا ل و شش ماهي به خلافت رسيد و نشان داد که اين تفاوت‌ها در کجاست. با بازگشت اوضاع به قبل، همان مکتب خلفا ادامه يافت و به مرور فاصله بيشتري گرفت. در اين طرف اهل بيت، قصد احياي سيره نبوي و باز گرداندن مسير امت اسلامي را به مسير حقيقي داشتند که مواجه با دشواري‌هاي سياسي شدند. اين تکاپو به مرور جدي تر شد و سر از کربلا درآورد.

به نظر من کربلا تکرار خشن تر همان جمل و صفين در مقابله با مکتب اهل بيت (ع) است. در دو طرف نبرد کربلا، فرزندان همان افرادي هستند که جنگ جمل و صفين را رهبري مي کردند. اهداف و چهارچوب مبارزه هم همان است. دايره انحراف همان و البته زاويه آن قدري توسعه يافته و البته چيز تازه اي نيست. فقط شرايط زمانه سخت تر شده است. تفاوت ميان نگاه شيعه با ديگران در هر دو نبرد کاملا آشکار است.

کربلا چه نقشي در حفظ هويت شيعه داشته است؟
بسيار روشن است که غدير و کربلا نقش تعيين کننده در حفظ هويت تشيع داشته است. اين دو مسأله تقريبا تمام فرقه‌هاي شيعه را به يکديگر متصل کرده و رنگ خارجي آنان را در تفاوت با ديگران تعيين کرده است. در برخي از اديان و مذاهب، تحولاتي پيش مي آيد که نقش هويت دهي دارد. در مسيحيت، ماجراي به اصطلاح، به صليب کشيده شدن چنين نقشي را دارد. لحظات حساس تاريخي که نوعي انتخاب فکري و سياسي و در واقع ميان دو چيز متعارض صورت مي گيرد براي آينده آن مذهب نقش تعيين کننده دارد.

کربلا چنين نقشي را به صورت عالي در تشيع بر عهده گرفته است. آرمان‌هايي در کربلا هست که خط تشيع را روشن مي کند. همين طور جنايتي از سوي دشمن در کربلا صورت گرفته که آنان را مستحق لعن ابدي کرده است. اين تصور را در زيارت عاشورا مي توان ملاحظه کرد. زيارت عاشورا خط تاريخي تشيع را از انحرافي که آن زمان پديد آمده نشان مي دهد. مرکز تولي و تبري را روشن مي کند و شيعه با خواندن آن خط خود را از ديگران جدا مي بيند.
اين که مي بينيم که کربلا در قالب سوگواري اهميت يافته، دقيقا به خاطر همين نقش هويت دهي آن به جامعه شيعه است. در ايران 15 روز و در برخي از نقاط دقيقا دو ماه است. حتي در مناطقي دو ماه و هشت روز يعني تا شب قبل از نهم ربيع اين مراسم سوگواري هست و اين يعني تشخص شيعه در قالب اعتبار بخشي کربلا به باورها و معتقدات.

صورت تاريخي کربلا با صورت مذهبي آن چه تفاوتي با يکديگر دارد؟
واقعه عاشورا، در اصل يک واقعه تاريخي است که منابع تاريخ اسلام آن را گزارش کرده و در گزارش آن هم تلاش کرده اند جزئيات را نقل کنند و دقيق باشند. مخصوصا منابع کهن در اين جهت جديت خاصي دارند و به معيارهاي تاريخنگاري پاي بندند. از اين جهت ما مشکلي نداريم.

اما صورت مذهبي آن قدري متفاوت با صورت تاريخي است. دليلش آن است که کربلا فقط تاريخ نيست، آيين و باور هم هست. ويژگي حفظ باور در ذهن يک انسان يا پيروان يک مذهب متفاوت با حفظ يک واقعه تاريخي به عنوان تاريخ محض است. اينجا حس عاطفي همراهي با واقعه دارد. از دوست خوشش مي آيد، از دشمن متنفر است. شخصيت اول آن براي يک شيعه، يک امام معصوم است که بايد از او پيروي کرد. اينجاست که واقعه تاريخي عاشورا در گذر تاريخ با عواطف و احساسات مذهبي شيعيان و حتي سنياني که علاقه مند به امام حسين بودند امتزاج يافت و ترکيبي را پديد آورد که ديگر مربوط به تاريخ نبود.

همين که پاي ادبيات در اين واقعه باز شده آن هم به آن شکل عظيم که مثلا کمتر شاعري در اين 500 ساله در زبان فارسي داريم که شعري در باره امام حسين (ع) نگفته باشد، نشان گر همان است که صورت مذهبي اين ماجرا چه اندازه اهميت يافته است. شاعران پارسي زبان پيش از اين دوره هم شعر مي گفتند. شاعران عرب که از همان قرن اول در اين باره مي سرودند.

کتاب لهوف سيد بن طاوس کتابي است که براساس صورت مذهبي اين واقعه نوشته شده و براي تأمين حس مذهبي است.
بسياري از اين تعارض‌ها هم که در ميان برخي از نويسندگان يا ديگران وجود دارد نشأت گرفته از همين امر است. امام حسين و واقعه عاشورا به سرعت تبديل به يک پديده مذهبي در دايره تاريخ اسلام شدند و اهميت شان هم از همين بابت است. و الا اگر تاريخ محض بود که اين اندازه اهميت نمي يافت.

چه راهي براي از بين بردن اين تعارض يعني تفاوت صورت تاريخي با صورت مذهبي عاشورا وجود دارد؟
در واقع منشأ اين مشکل که طي سالهاي اخير هم بالا گرفته همين است که عرض شد. بسياري فقط به صورت مذهبي آن و مؤلفه‌هايي که در اين ارتباط اهميت دارد، توجه مي کنند. اين جماعت کاري به آنچه در تاريخ آمده است ندارند. به عکس، خردگرايي ديني ما بر آن است تا جدي تر به تاريخ واقعه و جزئيات حقيقي آن بينديشد. به نظرم بايد در جايي ميان اين‌ها تا آنجا که ممکن است جمع کرد. چهارچوب صورت مذهبي بايد واقعيات تاريخي باشد. اين کار مشکلي است اما اگر کاملا متصور نباشد به صورت محدود ممکن است. ما مي توانيم مقداري آنها را به يکديگر نزديک کنيم. اين با تبيين تاريخي بيشتر ممکن است. ثانيا با نوعي کنترل و نظارت بر نگره‌هاي رايج که توسط منابع غير مسؤول اظهار مي شود مي توان آن نزديکي را فراهم کرد.

به علاوه اين کار بايد با نظر مراجع صلاحيت دار باشد تا تبعات منفي نداشته باشد. اين امر که حقيقتي از صورت تاريخي خود درآيد و صرفا جنبه باور و آيين به خود بگيرد، صرفا مشکل ما نيست، مشکل همه اديان و مذاهب است. چون در هر مذهبي چنين صورت‌هاي مذهبي وجود دارد و به طور معمول فاصله اي هم ميان آنها و صورت تاريخي ماجرا هست.

در عين حال بايد به کساني که تنها مي خواهند تاريخي بينديشند تأکيد کرد که چنين کاري در حيطه مذهب به طور کامل انجام دادني نيست زيرا در آن صورت چيزي باقي نخواهد ماند. اگر آداب و عادات مرسومه در اين جهت را متعارض با تاريخ بدانيد و حذف کنيد بهتر است جاي ديگري را براي شکل دهي به عواطف و احساسات مذهبي و زمينه‌هاي بروز و ظهور آن پيدا کنيد.

نکته ديگر آن است که هميشه بايد ميان اقشار مردم هم تفاوت گذاشت و حوزه‌هاي خاصي را به طور اختصاصي به گروه‌هاي مختلف واگذار کرد. البته با تعيين يک محدوده کلي تر که نتوانند فاصله شان را با مرکز دايره زياد کنند.

در حال حاضر مهم ترين معضل ما در ارتباط با تبيين واقعيات مربوط به عاشورا چيست؟
به نظرم حساسيت برخي از مراجع در باره رواج خرافات تا حدودي قابل درک است. اين مسأله به تدريج تبديل به يک معضل شده است. البته سابقا هم همين طور بوده اما گفته مي شود که اين اواخر مسائل تازه اي شروع شده است. به نظرم در جريان انقلاب اسلامي، امام راحل به مقدار زيادي به صورت غير رسمي اين اوضاع را کنترل کرد. ما در تفکر عاشورايي خودمان جدي تر بوديم و نگاه مان هم سياسي تر بود. اما در حال حاضر بستر جامعه اقتضاي برخاستن نگره‌هاي ديگر را از کربلا دارد که با عرف مقبول ميان علما تفاوت دارد. گو اين که برخي از علما هم به آن دامن مي زنند.

يک معضل چاپ نشدن کتاب‌هاي خوب در تحليل علمي عاشورا است. ذهن تاريخي نويسندگان مذهبي ما که در اين زمينه‌ها قلم مي زنند يا منبر مي روند ضعيف است. اين درست است که قبلا کتابهاي زيادي نوشته شده است اما در اين باره بايد هر روز کار تازه اي بشود و ارزشهاي کربلا همراه با واقعيات تاريخي به زباني تازه بيان شود. الان انتشاراتي که هست پاسخگوي اين نياز عمومي نيست.

در ادبيات هم ما مشکل داريم. ادبيات عاشورايي خيلي عوامانه شده است. شما اشعار حوالي سال انقلاب را با اشعار فعلي که گاهي خوانده مي شود ملاحظه کنيد اين تفاوت را در مي يابيد. سطح کار پايين تر و عوامانه و مبتني بر نگره‌هاي مذهبي تا حدودي غير اصيل است. بسياري از آثار مذهبي که اکنون در قم منتشر مي شود در جهت ترويج همين انديشه‌هاي عوامانه است. روزانه دهها کتاب در صورت ظاهر در تاريخ زندگي ائمه (ع) نوشته مي شود اما باطنا در صدد ترويج نگره‌هاي افراطي و عاطفي صرف دور از واقعيات تاريخي است و اين به خاطر ضعف دانش تاريخي حاکم بر انديشه‌هاي مذهبي قم هم هست.

بايد اضافه کنم که نگره‌هاي افراطي در مذهب هم اخيرا بيشتر شده و زمينه اي که آنان براي رواج افکار خودشان مي بينند همين ميدان احساسات و عواطف و علاقه مردم به صورت مذهبي کربلاست. البته مشکل ما فقط در اين بخش نيست در باره باورهاي ما نسبت به مهدويت هم هست.

با اين حال من بر اين باورم که معضل را بايد به صورت علمي حل کرد. برخورد تند با آن نتيجه منفي دارد و حتي سبب شکل گرفتن نزاع‌هاي فرقه اي هم مي شود. در اين وسط برد با کساني است که تلاش مي کنند ديگران را برابر و مقابل با احساسات مردم بگذارند. هرچند آنها معمولا به دليل اين که مرجعيت ديني از ايشان حمايت قاطع نمي کند گرفتار مشکل هستند.

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 15 |  لینک ثابت   • 

84/12/06

باز هم شعری از علیرضا قزوه درباره حضرت سیدالشهدا سلام الله علیه

 

كجاست كعبه اگر مسجدالحرام تويي تو

قسم به كرببلا حج من تمام تويي تو

 

همه نمازي و نِِيت ، قِِيام توست قِِيامت

شهِِيد ظهر تشهد توِِيِِي ، سلام تويي تو

 

سر برِِيده و آِِيات بِِينات ؟ چه حالِِی !

ِِيقِِين كه ركن ِِيمانِِي توِِيِِي ، مقام تويي تو

 

به سعِِي سجده به گودال قتلگاه تو رفتم

نه سر برآورم از سجده تا امام تويي تو

 

تو بِِيت اولِِي و كربلاست اول بِِيتم

تو بِِيت آخرِِي و آخر كلام تويي تو

 

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 14 |  لینک ثابت   • 

84/12/06

چهارده بند از قزوه درباره حضرت سیدالشهدا سلام الله علیه

بند اول

مي آيم از رهي كه خطرها در او گم است
از هفت منزلي كه سفرها در او گم است
از لا به لاي آتش و خون جمع كرده ام
اوراق مقتلي كه خبرها در او گم است
دردي كشيده ام كه دلم داغدار اوست
داغي چشيده ام كه جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلي من العسل
نوشم ز شربتي كه شكرها در او گم است
اين سرخي غروب كه همرنگ آتش است
توفان كربلاست كه سرها در او گم است
ياقوت و دُر  صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهري كه گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبي كه سحرها در او گم است
 
باران نيزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
 
بند دوم

جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
نشنيد كس مصيبت از اين جانگدازتر
صبحي دميد از شب عاصي سياه تر
وز پي شبي ز روز قيامت درازتر
بر نيزه ها تلاوت خورشيد، ديدني ست
قرآن كسي شنيده از اين دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
عشق توام كشاند بدين جا، نه كوفيان
من بي نيازم از همه، تو بي نيازتر
قنداق اصغر است مرا تير آخرين
در عاشقي نبوده ز من پاكبازتر
 
با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد
باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد

بند سوم
 
فرصت دهيد گريه كند بي صدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات
گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهي اگر كنيد
در بر گرفته مويه كنان مشك را فرات
چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زان گونه اشك ها كه مرا هست با فرات
حالي به داغ تازه ي خود گريه مي كني
تا مي رسي به مرقد عباس، يا فرات
از بس كه تير بود و سنان بود و نيزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات

از طفل آب، خجلت بسيار مي كشم
آن يوسفم كه ناز خريدار مي كشم

بند چهارم

بعد از شما به سايه ي ما تير مي زدند
زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند
پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند
اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند
غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بي شير مي زدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تيغ به تقصير مي زدند
در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند
 
از حلق هاي تشنه، صداي اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد

010275.jpg
 
بند پنجم

كو خيزران كه قافيه اش با دهان كنند
آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند
از من به كاتبان كتاب خدا بگو
تا مشق گريه را به ني خيزران كنند
بگذار بي شمار بميرم به پاي يار
در هر قدم دوباره مرا نيمه جان كنند
پيداست منظري كه در آن روز انتقام
سرهاي شمر و حرمله را بر سنان كنند
يارب، سپاه نيزه، همه دستشان تهي ست
بي توشه اند و همرهي كاروان كنند
با مهر من، غريب نمانند روز مرگ
آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند

با پاي سر، تمامي شب، راه آمدم
تنهايي ام نبود، كه با ماه  آمدم


بند ششم

اي زلف خون فشان توام ليلة البرات
وقت نماز شب شده، حي علي الصلات
از منظر بلند،ببين صف كشيده اند
پشت سرت تمامي ذرات كائنات
خود، جاري وضوست، ولي در نماز عشق
از مشك هاي تشنه وضو مي كند، فرات
طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
خاك تو نوح حادثه را مي دهد نجات!
بين دو نهر، خضر شهادت به جستجو ست
تا آب نوشد از لبت، اي چشمه ي حيات
ما را حيات لم يزلي، جز رخ تو نيست
ما بي تو چشم بسته و ماتيم و در ممات

عشقت نشاند، باز به درياي خون، مرا
وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا

بند هفتم
 
از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
خيزيد، مرهم از پي تسكين بياوريد!
دست خداست، اين كه شكستيد بيعتش
دستي خداي گونه تر از اين بياوريد!
وقت غروب  آمده، سرهاي تشنه را
از نيزه هاي بر شده، پايين بياوريد!
امشب براي خاطر طفل سه ساله ام
يك سينه ريز، خوشه ي پروين بياوريد!
گودال، تيغ كند، سنان هاي بي شمار
يك ريگزار، سفره ي چرمين بياوريد!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدي ست!
فالي زنيد و سوره ي ياسين بياوريد!

خاتم سوي مدينه بگو بي نگين برند!
دست بريده، جانب ام البنين برند!

بند هشتم

خون مي رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم هاي شعله فشان، هفت اخترند
يا زخم هاي نعش علي اكبر شما؟
آن كهكشان شعله ور راه شيري است
يا روشنان خون علي اصغر شما؟
ديوان كوفه از پي تاراج  آمدند
گم شد نگين آبي انگشتر شما
از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا
گل داد (نور ) و ( واقعه ) در حنجر شما
با زخم خويش، بوسه به محراب مي زديد
زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما

گاهي به غمزه، ياد ز اصحاب مي كني
بر نيزه، شرح سوره ي احزاب مي كني

بند نهم

در مشك تشنه، جرعه ي آبي هنوز هست
اما به خيمه ها برسد با كدام دست؟
برخاست با تلاوت خون،  بانگ يا اخا
وقتي «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»
تيري زدند و ساقي مستان ز دست رفت
سنگي زدند و كوزه ي لب تشنگان شكست!
شد شعله هاي العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشم ها نشست
تا گوش دل شنيد، صداي ( الست ) دوست
سر شد (بلي)ي تشنه لبان مي الست
ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست

باران مي گرفت و سبو ها كه پر شدند
در موج تشنگي، چه صدف ها كه دُر شدند

بند دهم

باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازه ي شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتي ست، به محشر چه حاجت است؟
كي اعتنا به نيزه و شمشير مي كنيم؟
ما كشته ي توايم، به خنجر چه حاجت است؟ 
بي سر دوباره مي گذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟ 
بنشين به پاي منبر من،  نوحه خوان، بخوان!
تا نيزه ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟

در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم
راز غدير گويم و شرح فدك كنم

بند يازدهم

از شرق نيزه، مهر درخشان بر آمده ست
وز حلق تشنه، سوره ي قرآن بر  آمده ست
موج تنور پيرزني نيست اين خروش
طوفاني از سماع شهيدان بر آمده ست
اين كاروان تشنه،  ز هر جا گذشته است
صد جويبار، چشمه ي حيوان بر آمده ست
باور نمي كني اگر از خيزران بپرس
كآيات نور، از لب و دندان بر آمده ست
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشتري ز دست شهيدان در آمده ست
راه حجاز مي گذرد از دل عراق
از دشت نيزه، خار مغيلان بر آمده ست

چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم
جان را كنار شام غريبان گذاشتيم

بند دوازدهم

گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود
سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود : بيا اي حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود : بيا، دير مي شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مي رسيد فراوان، ولي دريغ
خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبيب، جوهرش « امن يجيب» بود

يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود

بند سيزدهم

تو پيش روي، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  يوسفي كه تشنه برون  آمدي زچاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته اي و مي نگري سوي قتلگاه
امشب، شبي ست از همه شب ها سياه تر
تنها تر از هميشه ام اي شاه بي سپاه
با طعن نيزه ها به اسيري نمي رويم
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
امشب به نوحه خواني ات از هوش رفته ام
از تار واي وايم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه ي شادي به تن كند
شب با غم تو كرده به تن، جامه ي سياه!

بگذار آبي از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب

بند چهاردهم

قربان آن ني يي كه دمندش سحر، مدام
قربان آن مي يي كه دهندش علي الدوام
قربان آن پري كه رساند تو را به عرش
قربان آن سري كه سجودش شود قيام
هنگامه ي برون شدن از خويش، چون حسين (ع)
راهي برو كه بگذرد از مسجدالحرام
اين خطي از حكايت مستان كربلاست :
ساقي فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضه ام تمام

با كاروان نيزه به دنبال، مي روم
در منزل نخست تو از حال مي روم

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 14 |  لینک ثابت   • 

84/12/06

پخش زنده از حرم حضرت سیدالشهدا علیه السلام

                http://www.imamhussain.org/ar/data/live_broadcast/live_broadcast.html

ارادتمندان عاشق امام حسین علیه سلام الله می توانند بصورت زنده حرم مطهر آن حضرت را زیارت نمایند . از همگی التماس دعای خیر .

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 14 |  لینک ثابت   • 

84/12/03

دموکراسی به سبک ابله ترین دشمن اسلام به خصوص شیعه

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 15 |  لینک ثابت   • 

84/12/03

قابل توجه قلدر عالم آمریکای جنایت پیشه

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 14 |  لینک ثابت   • 

84/12/03

تسلیت


انا
لله و انا الیه راجعون

انفجار حرم مطهر عسگرین {علیهما السلام}توسط ایادی پلید استکباررا به امام عصر علیه السلام و همه موالیان ائمه سلام الله علیهم اجمعین تسلیت  وتعزیت می گوییم.

 

نوشته شده توسط سيد داود افضلي كني در 14 |  لینک ثابت   •