84/12/22
گفتگو با : محمود حكيمي
محمود حكيمي از پيشكسوتان ادبيات ديني سرزمين ماست. وي تاليفات بسيار در زمينه تاريخ اسلام و زندگاني رسول اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) و نهضت هاي آزاديبخش اسلامي منتشر ساخته است. داستان هاي ديني ويژه كودكان و نوجوانان وي از دهه ۵۰ با استقبال كودكان و نوجوانان روبه رو گشته است. در سال ۱۳۸۱به خاطر تاليف دو كتاب و مقالات بسيار در زمينه قيام عاشورا موفق به دريافت لوح تقدير و عنوان «خادم فرهنگ عاشورا» شد. در سال ۱۳۸۴ نيز لوح تقدير «خادم نشر» را دريافت كرد. انتشار كتاب مباني ادبيات ديني كودك و نوجوان در سال ۱۳۸۲ و استقبال پژوهشگران از اين اثر موجب شد كه با مولف آن گفت وگو داشته باشيم.
•آقاي حكيمي، قبل از بحث درباره وضع كتاب هاي ديني ويژه كودكان و نوجوانان در جامعه امروز ايران بهتر است نظر شما را درباره تعريف ادبيات ديني بدانيم.
ادبيات ديني بخشي از ادبيات تعليمي است و به مجموعه آثار و نوشته هايي گفته مي شود كه از درونمايه ديني برخوردار باشد. نويسنده و مولف آثار ديني ويژه كودكان و نوجوانان تلاش مي كند كه نوشته خود را خواه داستان و خواه غيرداستان درخور فهم مخاطبان خويش ارائه دهد. ادبيات ديني گذشته از اندرزهاي اخلاقي، اصول و مباني ديني، دستورات، عبادات، آئين ها و مناسك ديني را نيز شامل مي شود. ادبيات ديني طيف وسيعي از آثار مذهبي است كه در اين گفت وگو نمي توان به همه آنها پرداخت لذا بهتر است به بخشي از آن كه «داستان هاي ديني» است بپردازيم.
•چه تقسيم بندي اي را در اين گونه ادبيات داستاني قائل هستيد.
همان گونه كه در كتاب «مباني ادبيات ديني كودك و نوجوان» آورده ايم داستان هاي ديني شامل داستان هاي زندگي پيامبران الهي، داستان هاي زندگي پيامبر اسلام(ص)، داستان هاي مربوط به زندگي امامان(ع)، داستان هاي مربوط به زندگي صحابه و داستان هاي زندگي شهيدان تاريخ اسلام است.
•نويسنده داستان هاي ديني چه اهدافي را براي آموختن به مخاطبان خويش در نظر دارد؟
از آنجايي كه زندگاني پيامبران توحيدي و امامان و صحابه و پيروان امام علي(ع) اسوه و الگوي يك زندگاني آرماني است، نويسنده اي كه براي نوجوانان مي نويسد مي تواند با نگارش داستان، خصلت هاي پسنديده آن بزرگان مثل وفاي به عهد، كمك به زيردستان، انصاف، شجاعت، راستگويي و دفاع از مظلوم را براي مخاطبان خويش بازگويد.
•مهمترين اركاني كه ادبيات ديني بر آنها استوارند از ديدگاه شما كدامند؟
قرآن كريم، احاديث نبوي و تاريخ اسلام اركان ادبيات ديني را تشكيل مي دهند. كه در ميان آنها قرآن كريم بيشتر به زندگاني پيامبران پرداخته است.
•پيامبران توحيدي از چه ويژگي هاي اخلاقي برخوردار هستند كه مي توانند به عنوان الگوهاي انسان هاي كامل به كودكان و نوجوانان معرفي شوند.
پيامبران الهي گذشته از ويژگي هاي اخلاقي و رفتار انساني، پيام آور محبت بودند و به انسان ها عشق مي ورزيدند. آيات بسياري در اين مورد در قرآن كريم آمده است كه من فقط به سه آيه اشاره مي كنم. قرآن كريم درباره حضرت عيسي مي فرمايد:
...و آتيتاه الانجيل و جعلنا في قلوب الذين اتبعوه رافه و رحمه (حديد، آيه۲۷)
به عيسي(ع) انجيل عنايت كرديم و در دل كساني كه از وي پيروي كردند رأفت و مهرباني پديد آورديم.
و كساني كه به پيامبراني مي پيوندند نه تنها خود انسان هايي مهربانند، بلكه ديگران را به مهرباني و محبت دعوت مي كنند:
ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمه (بلد، آيه۱۷)
و سپس قرار گرفتن در زمره كساني است كه يكديگر را به صبر و محبت توصيه مي كنند و يكي از ويژگي هاي حضرت محمد(ص) آن است كه رنج كشيدن انسان ها بر او سخت و ناگوار است.
لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رئوف رحيم (توبه، آيه۱۲۸)
اي مردم، از ميان شما پيغمبري آمد كه رنج كشيدن شما بر وي سخت و ناگوار است و او به ايمان آوردن شما حريص و به مومنان رئوف و مهربان است.
•از ديدگاه شما قصه هاي قرآني چه تاثيري بر كودكان و نوجوانان دارند؟
يكي از جلوه هاي زيبا و اعجاز قرآن كريم، قصص و حكايت هاي آن است. چه تعريفي بهتر از خود قرآن كه مي فرمايد:
لقد كان في قصصهم عبره لاولي الالباب (يوسف، آيه ۱۱۱)
مهمترين و زيباترين قصص قرآني، داستان هاي انبيا است و به قول مولانا جلال الدين مولوي
چون كه در قرآن حق بگريختي/با روان انبيا آميختي/هست قرآن حال هاي انبيا/ماهيان بحر پاك كبريا
اهداف مشترك پيامبران عبارتند از: دعوت انسا ن ها به پرستش خداي واحد، نهي انسان ها از پرستش رب النوع ها و انسان ها، نهي انسان ها از غلو در دين، دعوت انسان ها به كار نيك، تلاش براي ايجاد عدالت اجتماعي، دعوت انسان ها در دفاع از مظلوم و پيكار با ستمگران و بدون ترديد نگارش داستان هايي از انبيا تاثير بسيار بر ذهن و روح كودكان و نوجوانان دارد و البته اين به ميزان هنر داستان نويسي نويسندگان نيز بستگي دارد.
•شما در اكثر آثار بعد از انقلاب اسلامي خود بر دوستي و محبت تاكيد مي كنيد. درحالي كه آثار قبل از انقلاب اسلامي بيشتر بر نهضت هاي آزاديبخش تكيه داشتيد به گونه اي كه كارشناسان ادبيات كودك و نوجوان، آثار شما را «انقلابي ترين» كتاب هاي ويژه كودك و نوجوان مي دانستند. همين امر موجب شده است كه برخي از پژوهشگران اين طور اظهارنظر كنند كه گويا شما از ديدگاه تازه اي به جهان مي نگريد.
ديدگاه من همان ديدگاه اسلامي است. البته به طور مداوم به مطالعه خود ادامه مي دهم و در دو زمينه بيشتر مطالعه كرده ام و اين نگرش هاي جديد طبعاً بر آثاري كه بعد از انقلاب براي نوجوانان و جوانان منتشر كرده ام تاثير گذاشته اند.
•ممكن است بگوييد كه اين دو زمينه چيست؟
قبل از انقلاب اسلامي گذشته از داستان هاي انقلابي طاغوت، سوگند مقدس دلاوران عصر شب، نقابداران جوان، سرودهاي رهايي و... دو كتاب پيشواي آزادگان حسين بن علي(ع) و نگاهي به زندگاني حضرت زينب(س) از من منتشر شد.
فراموش نكنيم انبياي الهي و امامان شيعه از ابعاد شخصيتي وسيعي برخوردارند و آموزه هاي آنان مي تواند نيازهاي جوامع گوناگون را برآورد. بعد از انقلاب اسلامي جامعه ما بيش از هر زمان ديگر به محبت و سازش اجتماعي نياز داشت. من در داستان هايي از زندگاني حضرت محمد(ص)، سيرت و شخصيت حضرت محمد(ص)، داستان هايي از زندگاني علي بن ابيطالب(ع)، علي(ع) انسان كامل، داستان هايي از زندگاني حضرت فاطمه(س)، داستان هايي از زندگاني امام سجاد(ع) و فرازها و داستان هايي از زندگاني حسين بن علي(ع) تلاش كردم كه مردمداري و مهرورزي و رواداري اي را كه بر سراسر زندگاني اين بزرگان پرتو افكنده است از منابع گوناگون استخراج كنم و در ضمن داستان هايي كوتاه براي نوجوانان باز گويم. در مقدمه اين آثار من با تكيه بر احاديث محكم بر اين نكته تاكيد كرده ام كه اظهار محبت به اهل بيت(ع) هرگز موجب نمي شود كه فردي بتواند به حقوق ديگران تجاوز كند و از آن دلخوش باشد كه چون علاقه مند به اهل بيت است، از مجازات و كيفر در اين جهان و از عذاب الهي در جهان ديگر مصون است. برخي از گناهان نظير محروم ساختن مردم از حقوق اجتماعي، ستايش طلبي و استفاده ابزاري از مذهب از گناهاني است كه هيچ كس از مجازات آن در امان نمي ماند.هرگز ادعا نمي كنم كه آنچه من نوشته ام خالي از نقص و كاستي و بهترين است. در كتاب «مباني ادبيات ديني كودك و نوجوان» كه در سال ۱۳۸۲ از طرف انتشارات آرون در سه جلد منتشر شد نمونه هاي بسياري از كارهاي ارزشمند نويسندگان معاصر كه بسيار بهتر از من مي نويسند آورده ام. اما در فصل دوازدهم اين كتاب (آسيب شناسي ادبيات ديني كودك و نوجوان) به برخي از لغزش هاي آثاري ضعيف و خشونت آفرين برخي از داستان ها نيز اشاره كرده ام.
بسياري از نويسندگان فرهيخته و آگاه از شرايط اجتماعي ايران در داستان هايي زيبا اين پيام را به مخاطبان خويش رسانده اند كه پيامبران و امامان يك پيام مهم براي انسان دارند و آن «دوست داشتن» همه انسان ها است. در واقع ادبيات ديني تشيع علوي سراسر عشق است. بيهوده نيست كه خداوند مي فرمايد:
و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين (سوره انبيا، آيه ۱۰۷)
يعني: [اي پيامبر] ما تو را جز اينكه رحمت و بخشايش براي جهانيان باشي نفرستاديم. اين وحي الهي در رفتار رسول اكرم (ص) و امامان بر حق تشيع علوي به خوبي تجلي كرده است.
•آيا شما داستان هاي ديني را محدود به زندگاني پيامبران توحيدي، پيامبر اسلام، امامان و صحابه مي دانيد؟
خير، من به اين محدوديت اعتقاد ندارم. من عقيده دارم كه پيام پيامبران توحيدي در واقع پيام رهايي انسان از ستايش هر موجودي غير از خدا است. آنان استبداد و خودكامگي را «ام الفساد» مي دانستند زيرا كه نخستين هدف يك نظام استبدادي، بي خبر نگاه داشتن انسان ها است. لذا هر كس كه در طول تاريخ در مسير پيكار با جهل و استبداد به پا خاسته در واقع راه پيامبران الهي را پيموده است. شرح زندگاني جوانمرداني كه در طول تاريخ براي دفاع از حقوق انسان ها قيام مي كردند در واقع بخشي از ادبيات ديني است. بزرگترين دشواري يك پيكارجوي مدافع حقوق انسان ها در يك جامعه ديني زماني است كه دين ابزاري براي رسيدن و يا ماندن بر قدرت شود. آن وقت پادشاهي مستبد و شرابخوار و زنباره مانند ناصرالدين شاه براي اهل بيت پيامبر مرثيه مي سرايد و خيل عظيمي از شاعران و نويسندگان و خطيبان را به استخدام مي گيرد تا به طور مداوم براي فريب توده هاي مردم از «ديانت» او سخن گويند. تلاش براي رسوا كردن چنين حكومتي خود كاري است خدايي و بسيار دشوار. به عنوان مثال شرح كوشش هاي مرداني چون سيدجمال الدين اسدآبادي خود از مقوله ادبيات ديني است.
•نويسنده حوزه ادبيات ديني كودك و نوجوان تا چه اندازه وامدار پژوهش و تحقيق در مسائل ديني است؟
اصولاً هر اثر ادبي- ديني كه براساس پژوهش و تحقيق نباشد كار ضعيف و كم ارزشي خواهد بود. نويسنده اي كه آگاهي چنداني از آموزه هاي اديان توحيدي و اديان غيرتوحيدي ندارد از ارزش واقعي آموزه هاي پيامبران توحيدي كه جدا كردن توحيد از شرك است بي خبر است در نتيجه اثري كه پديد مي آورد بيشتر اندرزنامه است تا يك اثر ادبي پرهيجان. در مورد مخالفت امامان با رهبران دروغين نيز نويسنده به تحقيق و پژوهش نياز دارد زيرا كه در غير اين صورت از اهميت كار ائمه اطهار(ع) بي خبر خواهد بود. پيكار امامان شيعه كه نشان دادن خط تزوير از خط دين بود پيكاري بسيار دشوار بود.
•نقش مراكز پژوهش ديني و مراكز حوزوي در كمك به داستان نويس تا چه حد است؟
بسيار زياد. مي دانيم كه بسياري از داستان هاي مذهبي ريشه در احاديث دارند. داستان نويس مذهبي يا بايد خود شيوه شناخت احاديث درست از احاديث مجعول را آموخته باشد و يا اينكه از دانش حوزويان در اين زمينه برخوردار شود.حوزويان با آموختن مقوله هايي چون حديث متواتر و حديث واحد، حديث قدسي، حديث نبوي و نظير آن احاديث صحيح را از احاديث ضعيف و يا ساختگي تشخيص مي دهند و نويسنده داستان مي تواند با مراجعه به دستاوردهاي علمي حوزويان حديثي را به صورت داستان درآورد كه حتماً از درستي آن آگاه باشد.
•گذشته از حديث ساختگي و مجعول نويسنده داستان مذهبي از چه آثاري بايد پرهيز كند؟
يكي ديگر از وظايف كساني كه به نگارش داستان ديني براي كودكان و نوجوانان اقدام مي كنند شناخت وقايع درست از وقايع نادرست تاريخي است. چه بسيار داستا ن هايي كه ريشه در افسانه و اساطير دارند. خوشبختانه در سال هاي اخير در زمينه نفوذ اسرائيليات در برخي از تفاسير درباره زندگاني انبيا و همچنين درباره وقايع عاشورا پژوهش هاي ارزشمندي انجام يافته است. مرحوم مرتضي مطهري را مي توان پيشكسوت اين امر مهم دانست. وي با تلاش براي شناخت وقايع تاريخ عاشورا شيوه نقد و بررسي را در اين زمينه بنيان گذارد. اما در زمينه وقايع ديگر صدر اسلام كار چنداني انجام نگرفته است. اين بر حوزويان است كه به نقد و بررسي كتاب هاي تاريخي بپردازند.
•همان طور كه گفتيد در دنياي ما تلطيف روح كودكان و نوجوانان وظيفه اصلي نويسندگان است. از نظر شما چگونه مي توان عشق و عواطف انساني را در قالب داستان هاي ديني به كودكان و نوجوانان آموخت.
همان طور كه مي دانيم كودكان و نوجوانان هنگامي كه قصه اي را مي خوانند خود را به جاي قهرمان آن قصه مي گذارند. كودك چه در خانواده اي پرمهر بزرگ شود و چه از محيط خانوادگي بي بهره باشد مي تواند مهرباني را در زندگاني قهرمانان قصه بازشناسند. به نظر من پيامبران و امامان ما قهرمانان مهرورزي بودند. ما به نويسندگاني توانمند نياز داريم كه نهضت پيامبران را در قالب داستان هاي زيبا و جذاب عرضه كنند. بعد از آن بايد به مخاطبان خويش اين انديشه را تفهيم كنيم كه يك انسان متدين و يك شيعه مخلص علي(ع) و يك عاشق امام زمان(ع) در پرتو آموزه هاي آنان همه انسان ها را دوست دارد و هرگز براي گسترش عقايد و آرمان هاي خويش به زور متوسل نمي شود زيرا كه تلاش براي تحميل عقيده موجب «مذهب گريزي» مي گردد. اين واقعيات را مي توان در قالب داستان هايي زيبا مطرح ساخت و اينكه چگونه مي توان با سلاح استدلال و منطق با كساني كه مانند ما فكر نمي كنند به بحث و گفت وگو پرداخت.
•اما در بسياري از داستان هاي ديني خواه در كتاب هاي آسماني و خواه در كتاب هاي تاريخ سخن از دشمنان نيز آمده است. آيا مي توان از كودكان و نوجوانان خواست كه آنها را هم دوست داشته باشند؟
در سراسر تاريخ انسان جبهه حق و باطل وجود داشته است. هرگز نمي توان از مردم خواست كه متجاوزان به حقوق انسان ها را هم دوست داشته باشند. چون عامل جهل و ناداني و فقر و ذلت و پديد آ مدن نظام طبقاتي همين ها هستند. شاعراني چون مولانا، فردوسي و سعدي اين نبرد مداوم بين نور و ظلمت و استبداد و آزادي را به زيباترين شكل بيان كرده اند. سعدي شيرازي در كتاب پرارج بوستان يا سعدي نامه بيش از هر شاعر ايراني بر دوستي و مدارا و عشق و محبت تاكيد مي ورزد و به قول مرحوم عبدالحسين زرين كوب بوستان تجلي جامعه آرماني سعدي است. اما همين سعدي كه پرچمدار مروت و رواداري و عشق و محبت است در حكايت بيت سومنات يك آموزه ديگر دارد و با صراحت مي گويد كه هرگز نبايد به كسي كه باورهاي مذهبي و معنوي مردم را به بازي گرفته و ابزاري ساخته است براي ثروت اندوزي رحم كرد. اين است كه قهرمان داستان برهمن فريبكار و نفع طلب را به درون چاه مي اندازد و سنگي بزرگ بر سر او مي كوبد كه هرگز نتواند از چاه بيرون بيايد و باز هم به رياكاري و فريب دادن توده هاي مردم بپردازد.
•در معرفي آئين ها و مراسم ديني، مذهبي نويس چه نقش مثبتي مي تواند داشته باشند؟
يك پژوهشگر ديني كه نتايج پژوهش هاي خويش را به صورت داستان و يا مقاله به جامعه ارائه مي دهد بايد به افراد شركت كننده در مراسم جشن ها يا عزاداري ها تفهيم كند كه هدف نهايي از شركت در اين مراسم شناخت هرچه بيشتر آموزه هاي اصيل ديني است. متاسفانه از دوران صفويه به بعد و مخصوصاً در دوران قاجاريه حكومت هاي جابر تلاش كردند كه با تحريف بسياري از وقايع تاريخي اهداف اصلي اين مراسم را پنهان سازند. در آموزه هاي تشيع علوي پيامبر اسلام(ص) و ائمه اطهار(ع) اسوه و الگو و نمونه زندگي معرفي شده اند. اما بسياري از غاليان تلاش كردند كه بر جنبه هاي فرابشري آنان تاكيد كنند و پيروي از شيوه زندگاني آنان را براي انسان هاي عادي دشوار و حتي محال بدانند. متاسفانه در مورد واقعه عاشورا در همين مسير تحريف هاي بسيار انجام گرفت به طوري كه بيشتر روضه ها و مداحي ها فقط براي گرياندن هر چه بيشتر به كار رفت. در حالي كه شركت در مراسم جشن ها و سوگواري ها بايد شركت در مدرسه هاي تشيع علوي شود. نقش اصلي نويسندگان، اديبان و دانشمندان در دوران ما آن است كه اهداف اصلي نهضت پيامبران الهي و ائمه اطهار را براي مداحان و مبلغان روشن و آشكار سازند و از آنان بخواهند كه با بازگو كردن آ موزه هاي تشيع علوي، مجالس روضه را به مدرسه تبديل كنند. مداحان مي توانند با ذكر اشعار انسان ساز، محبت ورزي پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) را به مردم بنمايانند و از آنان بخواهند كه اين سرودهاي عشق و محبت را تكرار كنند. مذهبي نويسان برخلاف گفته غاليان بايد بر اين نكته تاكيد كنند شيوه زندگي ائمه اطهار (ع) دست نيافتني نيست. اينان الگو هستند و كساني كه خود را پيرو آنان مي دانند مانند محمد (ص) و علي(ع) و حسين(ع) بايد حامي مظلومان و دشمن ظالمان باشند و از حقوق انسان ها دفاع كنند.
84/12/21
اصول اعتقادى اهل حق
طبق مستنداتى كه ازكتب و «دفترهاى» منسوب و متعلق به فرقه اهل حق در دستبوده و شواهد حال، حكايت از آن دارد و يا مىتواند مؤيد آن باشد; عقايد و مبانى اساسى اهل حق مخلوطى از اعتقادات «تناسخى و حلول ذات» عرفان و تصوف التقاطى و مسايلى برگرفته از اديان ايران باستان، مثل دين زرتشتى پيش از اسلام، هندوييزم مانوى و برخى از مبانى مسيحيت و يهوديتبوده كه بعضا صبغه اسلامى به آن دادهاند و اساسا هيچ مطابقى با اصول مسلم و متفق عليه اسلام ندارند.
اهل حق با غلات شيعى و فرقى چون دروزيهاى لبنان نصيريه (انصاريه) نواحى لاذقيه سوريه و يا علويين آنجا و على اللهىهاى شمال افغانستان و اسماعيليه در جنوب تاجيكستان استان خود مختار «بدخشان» مشابهت داشته و از طرفى شباهت زياد آنان با مسلك تصوف انكار ناپذير است، به طورى كه در بعضى جاها و شهرها طرفداران اين فرقه به خانقاه دراويش ملحق مىشوند.
بعضى در اين رابطه مىنويسند: «ظاهرا آداب ومناسك اهل حق تا حد زيادى به آداب تصوف شباهت دارد، چنان كه لزوم اجتماع آنها در «جمخانه»; تقديم نذر و نياز; خدمت; اشتغال به ذكر خفى و جلى; توجه به ساز و سماع كه احيانا به نوعى جذبه منتهى مىشود و ضرورت سر سپردن به پير و مرشد، آداب و مناسك اهل حق را به نوعى تصوف مخصوص تبديل كرده است». (1)
دكتر محمد مكرى كه از آشنايان به اين مسلك بوده، در مقدمهاش بر كتاب حق الحقائق يا «شاهنامه حقيقت» مىنويسد:
«مذهب يا مسلك اهل حق يكى از دستههاى وابسته به مذهب تشيع است و مجموعهاى است از عقايد و آراى خاص مذهبى كه با ذخاير معنوى ايران پيش از اسلام و افكار غالى پس از اسلام كه بخصوص در مناطق غرب ايران پراكنده بودهاند، درهم آميخته است». (2)
مؤيد اين مطالب كه مسلك اهل حق برخى از اعتقادات اديان ديگر نظير زرتشتى را به همراه دارد، به وفور در «دفتر»هاى اين فرقه به چشم مىخورد; مثلا در «نامه سرانجام» چهارچوب اساسى مسلك را در يك بيت چنين بيان مىكند:
يارى چارچيون، باورى و جا
پاكى و راستى، نيستى و ردا (3)
(كه مبين همان پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك است).
توضيح بيت مذكور اين است: تمام كسانى كه به آيين اهل حق هستند، به آنها خطاب «يارى» مىشود. همان طور كه به مسلك اهل حق «آيين يارى» گفته مىشودو مراد از «پاكى» همان پندار نيك و پاك زيستن و دورى از هر نوع ناپاكى و كثافتبه هر صورت و كيفتى كه باشد و مراد از «راستى»، پرهيز از دروغ و ناپاكى و درست زيستن است و مراد از «نيستى» اين است كه خود را از هر تعلق خاطر به دور دارد تا شايستگى رسيدن به مقام فنا فى الله را به دست آورد، يا به عبارت ديگر از خود بريدن و به حق پيوستن است.
مراد از «ردا» احتمالا راد مرد بودن يا جوانمردى است كه معتقدان به اين فرقه بسيار شعار جوانمردى و پيروى از جوانمردىهاى حضرت على عليه السلام را دارند، البته اين توضيحى است كه تقريبا مطابق مرام و مسلك اهل حق از آن تعبير مىشود.
در واقع مىتوان گفت از ويژگيهاى اين مسلك، رعايت اصولى چون پندار نيك گفتار نيك و كردار نيك است كه پاىبندى به آن بر جميع اهل حق واجب بوده و لذا تحت عنوان يك بيت از «نامه سرانجام» در آمده است.
خالق و صانع (توحيد) درمذهب اهلحق
سخنان اهل حق در باره خالق جهان و اصل توحيد متفاوت و بلكه متناقض بوده، و تلفيق بين آنها بسيار مشكل است. گاهى از گفتار بزرگان آنها كلمات متناقض صادر شده و ظاهراخودشان هم ارتباط بين كلمات ماقبل و مابعد را قايل نيستند، تا جايى كه بعضى با تمسك به گفته نويسندگان و مرشدان، اين فرقه را تا سرحد مشرك وكفار به پيش برده و حتى در بعضى مكتوبات آنها را غالى و از غلات غليط شمردهاند. (4) البته حقيقت امر بر بسيارى روشن نيست; زيرا گفتههاى بعضى سرسلسلهها و رؤسا همين مطالب را القا مىكند و بعضى ديگر هم در گفتههاى خود اصلاحاتى به وجود آوردهاند.
به هرحال مسئله توحيد، يگانگى خداوند، تجليات ذات حق و ديگر جوانب آن، مسئلهاى است كه براى بسيارى از پيروان اهل حق حل نگرديده و غالبا در تحير و سرگردانى مطلق هستند. هنوز معضل حلول و تناسخ بسيارى را به كام پوچى فرستاده و مرشدان مدعى علم لدنى و تجلى ذات هم اين مطالب را روشن نكردهاند و ظاهرا علوم غير مكتسبه آنان در اين رابطه چيزى تبيين ننموده است. يكى از افراد اين مسلك طبق تفسير «دفتر»ها و درك و فهم خود چنين مىنويسد:
«همان ماده يا طبيعت كه داراى قدرت و شعورى است، خداوند است; زيرا كه ذات حق در جزء و كل موجود است و به نسبت تكامل وجود دارد». (5)
تاريخ اين مسلك به ويژه در موضوع آفرينش داراى شگفتى خاصى از افسانهها و غلوهاست كه بيشتر آنها به صورت نظم تحت عنوان «شاهنامه حقيقت» مدون شده است و از مشهورترين كتب اين فرقه به شمار مىرود و در آن اين تجليات نورانى و حقانى را به صورت نظم درآوردهاند، از اين نوع افسانهها در دفترها و متون دستنويس دينى فرقه اهل حق كه به گويش گورانى قديم هستبه وفور يافت مىشود.
آنان معتقدند كه آفرينش در دو مرحله اصلى انجام شده است: خلقت«جهان معنوى» و خلقت«جهان مادى» و تصورى كه ازاين دو جهان دارند، معرف رنگ خاص فلسفى است.
گذشته از اين مطالب، برخى از بزرگان اهل حق، توحيد را بدون توضيح ارايه داده و مىگويند: «توحيد تجلى ذات خالق (حق) در مخلوق است» (مثلا در على عليه السلام يا سلطان اسحاق) و ظاهرا اين صريحترين تعبير از توحيد باشد كه افراد اين فرقه گاهى ابراز مىدارند.
حلول و تناسخ
ازجمله مبانى اعتقادى اين فرقه عقيده به تناسخ و حلول ذات حق در وجود بشر است و سخنان آنها راجع به تناسخ و حلول نيز متناقض و پراكنده است. براى درك اين مطالب قبل از بحث در باره عقايد اين مسلك بايد معانى حلول و تناسخ توضيح داده شود.
در فرهنگ لغت فارسى تناسخ را چنين معنى كردهاند: «انتقال روح بعد از فوت از بدنى به بدن ديگر است» (6) به عبارت ديگر: تناسخ عبارت است از تعلق روح به بدن ديگر بعد از مفارقت آن از بدن اول، بدون آن كه زمانى در بين آنها فاصله شود.
راجع به «حلول» نيزگفتهاند: «حلول عبارت از فرود آمدن چيزى است در غير خود و در اصطلاح به معنى حلول ذات خداست در اشيا، و به كسانى كه بر اين عقيدهاند كه خداوند در اشيا و در مرشدان حلول كرده استحلوليه گويند». (7)
اساس و مبانى اعتقادات اهل حق تناسخ وحلول بوده و به همين خاطر از بسيارى از مبانى اعتقادى اسلام فاصله گرفته و بيشتر به هندوييزم، مانويت و يا دين زرتشتى نزديك شدهاند.
بنابر اين، ضرورى است نگاهى داشته باشيم به نوشتههايى كه كم وبيش اعمال و رفتار مردم اهل حق غرب كشور طبق شواهد عينى مؤيد آن هستندو در موارد زيادى آن را مطرح و تاييد مىكنند. يكى از افراد اين مسلك (اهل كرند گهواره) در رابطه با حلول ذات مىنويسد:
«طبق نظريه پيشوايان يارسان و روى اصل اعتقاد به حلول روح فقط جسم شخص متوفى از بين رفته و به خاك تبديل مىگردد، ولى روح او بر حسب اعمالش به جسم ديگرى (در همين دنيا) حلول مىنمايد». (8)
اهل حق حلول روح و يا تجلى ذات را «دون نادون» مىگويند. دون كلمهاى است تركى و آن را به معنى جامه مىگيرند و به عقيده آنها در ذات بشر ذرهاى از ذرات خدايى موجود است.
اصطلاحا به «ظهور ربانى در صورت جسمانى» كه هميشه در نزد پاكان و برگزيدگان در گردش مىباشد، «گردش مظهر به مظهر» مىگويند و اگر بدن كامل باشد حق در او تجلى مىكند و ممكن استبه همان اندازه كه حق و حقيقتبه على عليه السلام تجلى كرده، به ديگرى نيز تجلى كند. در اين باره اهل حق معتقد به هفت جلوه متوالىاند و مىگويند: هربار خداوند «حق» با چندين تن از فرشتگان مقرب به صورت اتحاد در جسدهاى خاكى حلول كردهاند، اين حلول به منزله لباس پوشيدن است كه آن را جامه يا دون گويند و معتقدند كه اولين تجلى كامل ذات خدا، تجلى به على عليه السلام است و دوم تجلى تام و تمام را در سلطان اسحاق مىدانند. به همين جهت على عليه السلام و سلطان سهاك را برابر دانسته و مىگويند سلطان اسحاق (مؤسس) دون «مظهر» على عليه السلام است. (9)
درباره تداوم اين تجليات نوشتهاند: «قدرت كردگارى در وجودهاى مختلف ظهور نموده كه بعد از سلطان اسحاق 12 خاندان و سرسلسله مركز تجلى و ديدار بودهاند» (10) يعنى نه تنها قايل به حلول ذات در على عليه السلام و سلطان اسحاق هستند، بلكه از نظر اهل حق سرسلسله و پيران هم محل تجلى ذات الهى هستند.
اما در رابطه با اين كه تجلى ذات پس از ختم پيامبران به چه كسانى تعلق گرفته، آمده است:
«پس از ختم شريعت(دومرحله قبل از مرحله حقيقت) و اتمام دوره پيامبران، ذات خداوندى در عرفا و اهل طريقت (مقدمه حقيقت) متجلى گرديد كه در واقع مىتوان گفت اگر چه خود تابع شرع و پيرو اسلام بودهاند، ولى به طرف كمال و وحدانيت گامى فراتر نهاده و به موشكافى و كشف حقيقت پرداختهاند». (11)
اهل حق همچنين معتقدند هر فرد هزار دون يا جامه عوض مىكند و در هزار و يكمين جامه، جامه ابدى مىپوشد و اگر جزء نيكوكاران باشد در جامه خوب مخلد خواهد بود و برعكس اگر فرد بدكردارى باشد در جامه ذلتخواهد ماند، كتاب شاهنامه حقيقتبه طور مفصل با اشاره به اين مطلب، موضوع عهد گرفتن خدا از مردان حق و گردش «دون به دون» را بيان مىكند. (12)
اگر ميل داريد به گلزار حق
بچينيد گلها ورق در ورق
ببايد كنيد عهد با من كنون
به قامت پوشيد چند جام و دون
بنوشيد بر كام زهر زمان
بگرديد در دهر در هر مكان
گهى با گدايان، گهى با شهان
بباشيد در دون گردش كنان
ز روز ازل تا به روز شمار
بپوشيد جامه به تن يك هزار
تقريبا اعتقاد به حلول، مورد اتفاق شاخهها و شعب مختلف فرقه اهل حق بوده و كسى اختلاف در آن ندارد، به همين خاطر آوردهاند:
«مردم اهل حق معتقد به سير تكاملى بشر در اثر گردشهاى متوالى تناسخى است و در هر زمان تجلى به نوع حقانى را در وجود آدمى مىدانند». (13)
طبق اسنادى كه اهل حق آن را معتبر مىدانند، تجلى ذات حق در افراد نيز مراتب شدت و ضعف دارد و هر تجلى، با تجلى ديگر مساوى نيست و بستگى به اين دارد كه فرد مورد تجلى چه فردى باشد، با اين وصف اين مسلك علاوه بر على عليه السلام و ائمه هدى و پيامبران كه آنان را محل تجلى ذات مىدانند، بلكه عرفا و هر شخصى كه پاك و خاكى و مستعد باشد، محل تجلى و حلول ذات مىدانند، گرچه بعضى در الفاظ نام تناسخ را استعمال نمىكنند ولى به آن اعتقاد دارند. مؤيد اين مطلب، ادعايى است كه يكى از افراد اين فرقه (14) از اهالى روستاى درود فرامان «گربان» كه از سرسلسلههاى آتش بيگى محسوب مىشود دارد. وى مدعى حلول ذات حق در خودش بوده كه اخيرا نوه پسرى او اصلاحاتى هم در اين زمينه به وجود آورده است.
برخى از نويسندگان اهل حق در توضيح حقيقت تجلى مىنويسند:
«اما حقيقت كه صورت تكاملى از عرفان و طريقت است، مىگويد هر انسانى ابلقول قادر است مركز تجلى ذات حق شود و خود را از مذلت و تابعيت از زشتىهاى درونى رهاند». (15)
اقسام تجلى
در مورد تجلى و نحوه آن و كيفيتحلول در آثار اهل حق آمده است:
«كسانى كه داراى اعمال پسنديده و خوب باشند، از جسم ديگرى كه از لحاظ مادى و معنوى وضع بهترى را داراستبهرهمند شده و يك قدم به خداوند نزديكتر مىشوند و اشخاصى كه عمر را به تباهى تلف كرده و در فكر توشه نبودهاند، به ناراحتى بدترى دچار شده و به درجه پستترى تنزل مىنمايد». (16) در جاى ديگر تجلى را دوقسم نمودهاند: 1. تجلى ذات بشر 2. تجلى ذات مهمان، «تجلى ذاتى بر دو نوع است: يكى تجلى در بدو تولد مانند حضرت على عليه السلام و سلطان سهاك و بابا خوشين و حضرت عيسى عليه السلام كه اينها را ذات بشر گويند وديگرى تجلى ذاتى در سنينى از دوران زندگى كه «ذات مهمان» اطلاق مىشوند، مثل حضرت سيد فرضى (صحنهاى) كه ذات مهمان بوده است». (17)
به عقيده اين فرقه وقتى اشخاص صورت كاملى از عرفان و طريقت پيدا نمودند و به حقيقت دستيافتند، ديگر نيازى به عبادات مرسوم در شريعت ندارد.
نبوت (پيامبران الهى)
به عقيده اهل حق مسلك آنها از نظر آيين باطنى آخرين منزل (مرحله) وصل به خداست، آنها مىگويند: براى رسيدن به حق(خدا) بشر بايد مراحلى را طى كند، اين مراحل از نظر اهل حق عبارتند از:
نخستين مرحله، شريعت (آيين پيامبران) است، يعنى انجام آداب (فرائض)و مناسك و سنن ظاهرى دين وشرع.
مرحله دوم، طريقتيا اعمال و رسوم عرفانى است، بعضى هم مرحله سومى به نام «معرفت» يعنى عرفان و معرفت كامل به دين و تكامل بشرى، ذكر كردهاند. در اين صورت شخص پيرو به مرحله «حقيقت» (حقانى)، يعنى وصل به خدا كه مرحله چهارم باشد، مىرسد و اين همان چيزى است كه اهل حق مدعى آن هستند. به عقيده اين فرقه مقصود و اساس مذهبشان حقيقتى است كه سبب خلقت موجودات است. به همين خاطر مذهب اين فرقه مملو از اسرار حقيقت است.
ديدگاه آنها هم نسبتبه شريعت و پيامبران بر اين اساس بوده و بر پايه اصل اعتقاد به حلول و تناسخ است كه معتقدند يك عده از پيشوايان آنها (على الخصوص هفتتنان هفتوان هفتسردار قوالطاسيان) در اعصار گذشته، در جامه «پيامبران» و صحابه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و ياران امام حسين عليه السلام وحتى دوازده امام عليه السلام وعرفا و سلاطين به دنيا آمده و به ارشاد و هدايت مردم جهان پرداختهاند. مثلا به عقيده اهل حق پيامبرانى چون شيث، نوح، صالح، يعقوب، ايوب، شعيب، يونس و مسيح عبارتند از همان بنيامين«پير اهل حق» كه در جامعههاى گوناگون در ميان مردم ظاهر گشته و مردم را هدايت نمودهاند، چنين افسانههايى در دفتر وكتب فرقه مخصوصا «حق الحقائق» يا «شاهنامه حقيقت» به وفور يافت مىشود.
مجيد القاضى در اين رابطه مىنويسد:
«مردم يارستان نبوت را براى تمام پيامبران مخصوصا خاتم النبيين حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم قبول داشته و آن را محترم و آخرين پيامبر الهى مىدانند». (18)
اما اين فرقه اجمالا واضع قوانين را شارع مقدس نمىدانند و تكيه اصلى آنان در تدوين و اجراى قوانين بر قول پيران حقيقت است. وى در جاى ديگر مىنويسد:
«مردان برگزيده و دانشمندان (كه مقصود از «مردان برگزيده» ظاهرا پيران حقيقت است) مىتوانند قانون مراودات اجتماعى را از قبيل ارث، قضاوت، داد و ستد (معاملات) باالهام از خط مشى يارى كه مساوات وعدالت است، وضع نمايند». (19)
امامت و ولايت
اهل حق در مورد امامت نيز تعابيرى بسيار شبيه به نبوت داشته و همان الفاظ و اصطلاحات رايج را به كار مىبرند و بر مبناى اعتقاد به حلول و تناسخ، بيشتر پيران را مد نظر داشته و همه چيز را در آنها خلاصه مىكنند، اگر چه نامى هم از امامتبرده و در الفاظ، اسامى بعضى از ائمه معصومين را در جلوه يكى از پيران ذكر مىكنند. در اين رابطه نوشتهاند:
«در امامت نيز كليه امامان(اثنى عشر) و پيران حقيقت را از اولاد امام مىدانند و به امامت معتقدند». (20)
با اين حال در كمتر جايى كلمات معصومين در دفاتر و كتب آنها ديده مىشود. در آثار و نوشتههايى كه اشخاص اهل حق به عنوان رموز يارى نوشته و ارايه مىدهند، مثلا به عنوان ماخذ مشروعيت«شارب» چيزى از امامت و عقايد اماميه و سخنان اهل بيت عليهم السلام ديده نمىشود و در مواردى سخنان مجهول و مجعول را در تاييد آن از ناحيه ائمه مىآورند، در حالى كه منظور آن احاديث «شارب داشتن» نبوده است.
امامت در جايى ديگر چنين تعريف مىشود:
«مردم يارستان اعتقاد كامل به دوازده امامعليهم السلام داشته، مخصوصا حضرت مهدىعليه السلام را ناجى بشر از زشتىها و تاريكيهاى ظلمانى مىدانند». (21)
وى در جاى ديگر امامت را چنين توضيح مىدهد:
«پس از ختم شريعت و اتمام دوره پيامبران، ذات خداوندى در عرفا و اهل طريقت (مقدمه حقيقت و حقيقت اهل حق) متجلى گرديد». (22)
تقريبا تمام گفتهها و نوشتههاى منسوب به اين فرقه در مورد امامت، همراه با قبول داشتن پيران و حلول و تناسخ است كه متناقض با سخنان قبلى بوده و ظاهرا ائمه را طبق حلول وجلوههاى حقانى «دون نا دون» قبول دارند; چرا كه بعضى از افراد منسوب به اين فرقه (در شهرستان صحنه) اعتقاد به امامان شيعه و امام حسين عليه السلام را مطابق با تناسخ و حلول تعبير مىكنند، با اين كه معتقدند امام دوازدهم در آخرالزمان ظهور كرده و دنيا را از عدل و داد پر خواهد كرد، منتهى به عقيده آنها هر يك از دوازده امام عليه السلام مظهر و يا جامه يكى از پيشوايان اهل حق مىباشد. در كتاب منسوب به جيحون آبادى (23) «دون به دون» شدن همه ائمه شيعه به جامه يكى از پيران به صورت نظم درآمده است. برخى از افراد اين فرقه معتقدند سرى كه خداوند به پيامبران گفته، سر نبوت كه از آدم شروع شده و به محمد صلى الله عليه و آله و سلمكه خاتم پيامبران است رسيده; از آن پس به نام «سر امامت» كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه السلام گفته و از على عليه السلام تا امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف كه دوازدهمين امام شيعه اثنى عشرى است منتقل گرديده، پس از غيبت امام دوازدهم، اين سر به مقدسين كه رئيس و سرسلسله طريقت و قطب زمان خودشان بودهاند، يكى بعد از ديگرى گفته شده است و نزد همين سرسلسلههاى 12گانه يا 11گانه «سر امامت» موجود بوده است. لذا آنان از غيب مطلع بوده و پيشگوييهاى آنها متحقق و يا به وقوع خواهد پيوست و حتى سرودههاى منسوب به پيشوايان و سرسلسلههاى پيران حقيقت رموزى دارد كه هركس نمىتواند به آن اسرار دستيابد. (24)
از طرفى به اعتقاد اهل حق، تفسير و تعبير اين رموز هم كار هركس نيست، مگر دانشمندان و عرفايى كه تجليات نورانى دارند و خودشان ديدهدار هستند.
حضرت على عليه السلام از ديدگاه برخى اهل حق
على عليه السلام در سخنان اهل حق گاهى به عنوان مظهر ذات حق، و زمانى در افواه ونوشتهها به عنوان اولين امام ذكر شده و اصولا نشانه بارز تشيع در اين مسلك اعتقاد به على عليه السلام و قبول داشتن او هست كه گاهى به طور متناقض شخصيت او را تعريف مىكنند و در بسيارى دفترها و كتب شخصيتحضرت على عليه السلام را از صورت حقيقى خود خارج كرده به درجه غلو رساندهاند. در عمل و افواه عامه، امامت را همانند شيعيان اثنى عشرى قبول نداشته و عرفا و پيران حقيقت را محور و هدايتگر و ادامه دهندگان راه انبيا مىدانند; زيرا معتقدند پس از ختم شريعت و اتمام دوره پيامبران، ذات خداوندى در عرفا و اهل طريقت تجلى كرده و طبيعتا اولين تجلى بايد نسبتبه على عليه السلام روا داشته شود.
در جاىجاى دفاتر و كتب منسوب به اين فرقه جملات فراوانى به چشم مىخورد كه على عليه السلام را به درجه الوهيت رسانده و بالاتر از درجه امامت نشاندهاند.
صريحترين الفاظ در اين باره را كتاب «حق الحقايق يا شاهنامه حقيقت» دارد كه سروردههاى يكى از افراد اين مسلك است كه «دون نادون» و تجلى ذات حق در وجود على عليه السلام را بيان مىدارد
بدور محمد همان كردگار
شد از جامعه مرتضى آشكار
در جاى ديگر دارد:
پس از رحلت احمد مصطفى
بر او جانشين گشت آن مرتضى
كه آن مرتضى بود ذات خدا
به تختبقاء گشت فرمانروا (25)
اصولا اهل حق، همين اشخاص را واضع قوانين قلمداد مىكنند به ويژه سلطان اسحاق را واضع و تجلى ذات (مظهر) على عليه السلام مىدانند وبراى او منزلتى برابر با على عليه السلام قايلاند. آنچه كه فعلا مشهود است و بين مردم اهل حق به آن اهميت داده مىشود، اصول مسلك اهل حق است كه بر هر اصل ديگر مثل رسومات شرط و اقرار، قرارمدارهاى «بيا و بس»پر ديورى و يا سرسپارى و اعتقاد به منصوبين سلطان اسحاق در بيا و بس (پرديورى) مثل هفت تنان هفتوان چهل تنان و چهل وان و غيره عملا ترجيح داده مىشود.
عدهاى از بزرگان اهل حق اعتقاد به الوهيت على عليه السلام را منكر شده و در اين باره مىنويسند:
«...و يارستان هيچگاه حضرت علىعليه السلام را خدا نمىدانند و آنچه مسلم و مشخص است نسبتهايى كه به اهل حق به عنوان «على اللهى» بودن دادهاند و يا در بعضى كتب و مقالهها، «على اللهى» را شعبهاى از اهل حق مىدانند خلاف محض است; زيرا حضرت على عليه السلام كه فقراى اهل حق به آن عشق مىورزند و آنچه در «كلام سرانجام» كتاب يارستان حكايت دارد، اهل حق بايستى به پيروان مؤمن و پاك باخته به حضرت على عليه السلام و عرفان گرانقدرش ارزش قايل شوند... در اين صورت مردم اهل حق بزرگترين و بالاترين الهام گيرنده مكتب ذاتى على هستند كه مىگويند على عليه السلام خدا نيست و اما از خدا هم جدا نيست». (26)
در نظر برخى از اهل حق، على عليه السلام نامحدود و بى انتهاست و مظهر كلى خداست و ذات خداوندى بيشتر از همه بر او نازل شده و تجلى پيدا كرده است.
سخنان او را تحت عنوان «سخنان حضرت مولا در خطبة البيان» چنين آوردهاند:
«انا الذي عنده مفاتيح الغيب; انا الذي بكل شيء عليم; انا الذي عندي خاتم سليمان بن داود; انا مخرج المؤمنين من القبور; انا صلاة المؤمنين و زكاتهم و حجهم و جهادهم; انا البارىء المصور في الارحام;انا منور الشمس و القمر و النجوم...».
به اعتقاد برخى از پيروان اين مسلك، على عليه السلام كسى است كه در زمانهاى مختلف و با صور گوناگون و در اجسام مختلف با نامهاى على، بهلول، اسحاق، بنيامين ظهور نموده و سلطان اسحاق مظهر على است و اين دو يكى هستند كما اين كه تعابيرى اين چنينى از امام صادق عليه السلام و امام مهدى عليه السلام دارند، اين نوع سخنان، در ميان عامه مردم اهل حق شنيده مىشود.
گاهى مقام على عليه السلام را از پيامبر بالاتر مىدانند و معتقدند على عليه السلام پيش از حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم وجود داشته و گاهى هم بيان مىكنند على عليه السلام شهيد نشده و هنوز نمرده است. ولى برخى از اهل حق الوهيت على عليه السلام را قبول نداشته، حضرت را به عنوان امام اول مىدانند.
اساسا بعضى اهل حق را چنين معرفى مىكنند:«اهل حق نامى استبر شعبهاى از غلاة، يعنى آنها كه در باره على عليه السلام راه غلو را پيموده، آن حضرت رابه مقام الوهيتبالا بردهاند، بعضى از غلاة گفتهاند: «بارى تعالى ظاهر مىشود در صورت خلق و انتقال مىكند از صورتى به صورتى و كمال صورتش «على» است وچون بر آن معرفتحاصل كند، تكليف از آن ساقط مىشود». (27)
ولى غلاة كه مصداق روشن آن على اللهىها هستند، از نظر بعضى اهل حق رد شده است، اگر چه بعضى ديگر از كلمه «على اللهى» ابايى ندارند، بلكه به آن معترفند. بعضى ديگر از افراد منسوب به اين فرقه مىنويسند:«گروهى سادهلوح اهل حق به علتبى اطلاعى از مبانى عقايد خود و معاشر و همسايگى با فرق مختلف ديگر از جمله على اللهىها، بدون اين كه خودشان هم متوجه شده باشند، اختلاط و امتزاج و انحراف مهمى در اساس مسلكشان به وجود آمده است». (28)
وى همچنين مىنويسد: «چون در افواه عموم شهرت دارد گروه اهل حق، على اللهى هستند و حاشا و كلا چنين تصورى در اصل باطل است». (29)
عدل
اين فرقه بحث چندانى پيرامون عدل خداوندى ندارند و در كتب و دفاتر آنها بحث از عدل خيلى كم مطرح گرديده و وقتى صحبتى از عدل مىشود، اهل حق آن را با ابهام قبول داشته، اما مبنايى براى اين پذيرش ارايه نمىدهند. مثلا يكى از افراد اين مسلك كه خودش را مدافع عقايد دينى آنها مىداند نوشته:«... در عدل هم خدا را عادل و قادر و نزاد و نمير مىدانند». (30)
معاد(مرگ، حيات پس از مرگ)
اهل حق حيات پس از مرگ را نيز بر پايه همان اعتقادات تناسخى و حلولى تعبير و تفسير نمودهاند، گويى معاد در همين دنيا خواهد بود. در اين باره يكى از افراد اين فرقه مىنويسد:
«طبق نظريه پيشوايان يارستان و روى اصل اعتقاد به حلول روح، فقط جسم شخص متوفى از بين رفته و به خاك تبديل مىگردد، ولى روح او بر حسب اعمالش به جسم ديگرى (در همين دنيا) حلول مىنمايد». (31)
اينجا هيچ توجهى به معاد موردنظر اسلام و قرآن نشده و بر اساس اعتقاد به حلول روح كه هيچ سنخيتى با اسلام ندارد، حيات پس از مرگ را تعبير و تفسير مىكنند و بقيه شاخههاى اهل حق نيز با اين گفته موافقاند.
وى در ادامه مىافزايد:«مردم يارى، بهشت و دوزخ را همين جهان مىدانند; زيرا معتقد به تعويض جسم و حلول روح هستند و مجازات اعمال در همين دنيا تحقيق پذيرد».
همو در توضيح اين گونه تعويضات جسمانى مىنويسد:«كسانى كه داراى اعمال پسنديده وخوب باشند، در جسم ديگرى كه از لحاظ مادى و معنوى وضع بهترى را دارا شده و يك قدم به خداوند نزديكتر مىشوند و اشخاصى كه عمر را به تباهى تلف كرده و در فكر توشه نبودهاند، به ناراحتى بدترى دچار شده و به درجه پستترى تنزل مىنمايند».
علاوه بر اين تعويض جسم، در جاى ديگر مىنويسد:«مردم يارستان علاوه بر مكافات بعد از مرگ به يك محشر كلى نيزمعتقد بوده و آن زمانى است كه اين جهان،طبق مشيت الهى دگرگون گشته و به حسابها رسيدگى گردد». (32)
ظاهرا اين فرقه مسئلهاى به نام برزخ ندارند و يا از آن طبق حلول روح در جسمهاى مختلف تعبير كردهاند، در توضيح معاد و تفاوت آن با معاد شيعه اثنى عشرى مىنويسد:«مردم يارستان معاد را در روح پذيرفته و معتقدند روز محشر، روحهاى پاك به تجلى روح الهى پيوسته و روحهايى كه در طول زمان تناسخى نتوانستهاند خود را تصفيه نمايند، به تناسب به مكافات اعمال خويش مىرسند». (33)
تا اينجا تمام مسايل مربوط به معاد مثل حشر و نشر، بهشت و دوزخ و مسايل پس از مرگ بر اساس حلول ذات و تجلى آن و يا تناسخ مىباشد كه با معاد مورد قبول اسلام كاملا ناسازگار است و بيشتر به اديان هند و زرتشتى نزديكتر است و همين اعتقادات اساسا اين مسلك را از اسلام جدا مىكند.
البته بايد يادآور شد كه بحث معاد و مرگ و حيات پس از آن هميشه مخلوط با بحثهاى حلول و تناسخ بوده است. از نوشتههاى پراكنده اين مسلك چنين برمىآيد كه روح وقتى به جسم ابدى منتقل مىشود كه هزار جسم يا هزار دون (جامه) پاك را گذرانده باشد و با گردش در جامههاى مختلف، جزاى اعمال گذشته خود را ديده و به تناسب اعمال گذشته به جامه دون مناسب خود خواهد رفت. مثلا اگر اعمال خوب داشته باشد به جامه بعدى كه منتقل مىشود، جامه ثروتمندان و اشخاص مرفه خواهد بود و اگر اعمالش در جامه قبلى زشتبوده، در جامه بعدى به دون فقرا آمده و دچار مصايب و ناملايمات مىگردد. بالاخره تا هزار دون طى مىكند و پس از عوض كردن هزار دون «هزار يكمين» جامه خود را كه عبارت از بقا و ابديت است، خواهد پوشيد و بدين طريق معاد و حيات ابدى شروع خواهد شد.
پىنوشتها:
1. ارزش ميراث صوفيه، عبد الحسين زرين كوب، ص 97 96.
2. شاهنامه حقيقت (حق الحقايق) نعمت الله جيحون آبادى، مقدمه محمد مكرى.
3. نامه سرانجام(كلام).
4. سرسپردگان، محمد على خواجه الدين.
5. اندرز يارى، القاضي، مجيد، كتابخانه طهورى، ص 69، تهران، 1359.
6. فرهنگ فارسى معين، ذيل كلمه تناسخ.
7. فرهنگ مصطلحات عرفا، ص 153.
8. آيين يارى، مجيد القاضي، طهورى، تهران، 1359، ص 45.
9. غلاة شيعه، ابراهيمى، ص 269. 10. آيين يارى، ص 45.
11. همان ماخذ، ص 12.
12. شاهنامه حقيقت، جيحون آبادى، ص 44.
13. آيين يارى،ص 12.
14. منصور ميرزا(اهل روستاى درود فرامان كرمانشاه) پدر نظام مشعشعى نوه او سام مشعشعى است.
15. اندرز يارى.
16. همان ماخذ.
17. همان ماخذ.
18.رمز يارى، ص 112.
19. اندرز يارى.
20. مكاتبات با دايرة المعارف تشيع، قاسم افضلى، ص 14.
21. آيين يارى.
22. رمز يارى، ص 112.
23. شاهنامه حقيقت، ص222 218.
24. رمز يارى.
25. «شاهنامه حقيقت»، ص 812.
26. مكاتبات با دايرة المعارف تشيع، ص 1213.
27. طرايق الحقايق، ج2، ص 109.
28. برهان الحق، ص 2.
29. همان ماخذ، ص 155.
30. مكاتبات با دايرة المعارف تشيع، ص 1314.
31. آيين يارى، ص 45.
32. همان ماخذ.
33. رمز يارى، ص 113.
كلام اسلامي-ش18
84/12/21
اهل حق بطور اجمال
اهل حق بمعنى مردان حق است، و آن يك مذهب باطنى است كه معتقدان آن بيشتر در مغرب ايران زندگى مىكنند.
بعضى ديگر از فرق اسلام نيز مانند حروفىها و متصوفه، خود را اهل حق يا حقيقت ناميدهاند. اما اهل حق، بمعنى اخص نام گروهى است، كه به ايشان با نوعى تسامح على اللهى نيز گويند، ولى آنان على اللهى واقعى نيستند، بلكه عقايدشان آميختهاى از اعتقادات «مانوى» ، و اديان كهن «ايرانى» ، و مذهب «اسماعيلى» ، و «تناسخ هندى» و ديگر اديان سرى است.
مذهب اهل حق، امروز يكى از فرقههاى وابسته به شيعه بشمار مىرود، و آنان را از غلاة شيعه به حساب مىآورند.
طوايف اهل حق به نامهاى مختلف مانند: اهل حق، اهل سر، يارسان، نصيرى، على اللهى معروف مىباشند، و از نشانههاى خاص آنان «شارب» است، يعنى موى سبيل خود را نمىزنند، تا بلند شود و لب بالا را بپوشاند. آنان «شارب» را معرف مسلك حقيقت مىدانند، و معتقدند كه شاه ولايت على (ع) نيز شارب خود را نمىزده است. از اين جهت زدن شارب را گناهى بزرگ مىدانند.
اهل حق را «گوران» نيز مىگويند، و ناحيه گوران در آذربايجان، يكى از مراكز مهم اين فرقه به شمار مىرود. گورانها در اصل از مردم حوالى كرمانشاهان هستند، كه از آن ناحيه به آذربايجان كوچيدهاند، و لهجهاى مخصوص دارند، كه در نواحى غربى و جنوبى كردستان به آن تكلم مىشود، و آن گويشى است آميخته از لهجه كردى اورامانى، و كرمانجى، و لكى.
مركز اصلى طوايف اهل حق، تا قرن هفتم هجرى در لرستان بود، سپس اين مركزيتبه مناطق غربى كردستان و كرمانشاهان منتقل گرديد. امروز تمام طوايف كرد گوران و قلخانى و اكثر طوايف سنجابى، وشاخههايى از طايفه كلهر و زنگنه، و ايلات عثمانهوند و جلالوند در شهرهاى غربى ايران، از جمله قصر شيرين و سرپل ذهاب و كرند و صحنه و هليلان از اهل حقند.
در لرستان در مناطق دلفان و پشت كوه، در ميان ايلات لكستان و سكوند سكونت دارند. در آذربايجان و تبريز، بخصوص در محله چرنداب و در قريه ايلخچى در نزديكى تبريز، و در مراغه و حوالى قزوين و تهران بومهن، شهرآباد، گلخندان، سياهبند شميرانات، رودهن، دماوند، هشتگرد، ورامين و در شمال كلاردشت عدهاى از صاحبان اين مذهب زندگى مىكنند.
در بيرون از مرزهاى ايران بعضى از طوايف كرد عراق عرب در شهرهاى سليمانيه، كركوك، موصل، خانقين و در نواحى كردنشين تركيه گروه فراوانى از اهل حق هستند. پيروان اهل حق غالبا چادر نشين و ده نشيناند. در قفقاز و آذربايجان شوروى و سوريه و در مازندران و فارس و خراسان نيز اهل حق يافت مىشوند.
اساس مذهب اهل حق كوشش براى «وصول» به حق و خداوند مىباشد و در اين راه بايد نخست مرحله «شريعت» يعنى انجام آداب و مراسم ظاهرى دين، و مرحله «طريقت» يعنى رسوم عرفانى و مرحله معرفتيعنى شناختخداوند، و مرحله «حقيقت» يعنى وصول به خداوند را به پيمايند.
بعقيده اين جماعت اساس مذهبشان حقيقتى است كه سبب و علتخلقت موجودات است. دين آنان آكنده از اسرار است، سرى كه خداوند به پيغمبران گفته و آن سر «نبوت» است، كه از آدم ابوالبشر آغاز شده، و به حضرت محمد (ص) كه خاتم انبياست مىپيوندد. از آن پس اين سر به نام سر «امامت» كه حضرت محمد به على (ع) گفته است و از او تا دوازدهمين امام كه مهدى آل محمد (ص) باشد مىرسد. پس از غيبت امام دوازدهم اين سر به پيروان و اقطاب ايشان كه يكى پس از ديگرى مىآيند گفته مىشود.
مذهب ايشان مجموعهاى است از آراء و عقايد كه تحت تاثير افكار اسلامى، زردشتى و يهودى و مسيحى و مهرپرستى و مانوى و هندى و افكار فلاسفه قرار گرفته است. در دستورهاى دينى اهل حق، اجراى سه بوختيا سه اصل اخلاقى زردشتى، كه «پندار نيك» و «گفتار نيك» و «كردار نيك» باشد از واجبات است. مفهوم اين سه اصل در يك بيتبه گويش تركى، از كلام «سرانجام» كتاب مقدس اهل حق خلاصه شده است:
يارى چارچيون، باورى وجا پاكى و راستى، نيستى وردآ
يعنى يارى چهار چيز است و به جاى آوريد، پاكى و راستى، نيستى و يارى.
تناسخ و حلول: «تناسخ» يعنى حلول روح از قالبى به قالب ديگر، كه در مذهب اهل حق سنگ اساس عقايد ايشان است. حلول ذات را «دونادون» گويند. بعقيده ايشان در تن هر كس ذرهاى از ذرات الهى موجوداست، و ظهور روحانى حق در صورت جسمانى پاكان و برگزيدگان، هميشه در گردش مىباشد، و آن را گردش مظهر به مظهر نامند. در اين باره آنان معتقد به هفت جلوه پياپيند و مىگويند هر بار خداوند حق تعالى با چندتن از فرشتگان مقرب خدا، به صورت اتحاد در بدنهاى خاكى «حلول» مىنمايد، اين «حلول» به منزله لباس پوشيدن و كندن است، كه آن را به فارسى جامه و به تركى «دون» گويند و همانست كه در فلسفه برهمايى هندوئى «كارما» آمده است.
چنان كه در كتاب «سرانجام» آمده است، «خداوند در ازل درون درى مىزيست، و سپس براى نخستين بار تجسم يافت، و به صورت شخصى به نام خاوندگار يا كردگار جهان مجسم شد، و بار دوم به صورت على (ع) ظاهر گشت.» در كتب مذهبى ايشان آمده است كه از رنج مرگ نهراسيد، و باكى از مرگ نيست، زيرا مرگ آدمى، شبيه به پنهان شدن مرغابى زير آب است. يعنى در جايى پنهان مىشود، و در جاى ديگر سر بر مىدارد. منظور از اين «تناسخ» و جاى به جاى شدن، و از بدنى به بدن ديگر رفتن، پاك شدن آدمى از گناهان است.
هرگاه خداوند به صورت بشر برجستهاى ظاهر شود، چهار يا پنج فرشته كه آنها را چهار ملك گويند، در ابدان ديگران تجسم مىپذيرد، همانطور كه خداوند در هفت صورت تجلى مىكند، فرشتگان نيز در هفت صورت تجلى نمايند، چنان كه در كتاب عهد سلطان سهاك فرشتهاى به صورت سلمان، و در عهد خاوندگار فرشتهاى به صورت بنيامين در آمد.
در كتاب «سرانجام» آمده است كه فرشتگان صادر از خداوند هستند، نخستين ايشان از زير بغل خاوندگار پيدا شد، دومين آنها از دهان او، سومين آنها از نفسش، چهارمين از عروقش، پنجمين از نورش.
در كتاب ديگرى آمده است كه بنيامين از عرق خاوندگار پيدا شد و آن رمز تواضع و فروتنى است، و داوود از نفس او و وى رمز خشم و غضب است، و موسى از سبلتان او، و وى رمز رحمت است، و رزبار از نبض او، و وى رمز احسان و نيكى است.
اهل حق درباره حضرت على (ع) مىگويند، كه او تجلى ذات خداست، و وى را «مظهر» تمام و كمال خدا مىدانند، و اوست كه در هر دوره و عصرى ظهور كرده، و در جسم پاكان و مقدسان از اهل حق تجلى مىكند. على (ع) اصول مذهب حق را به سلمان، و به عدهاى از ياران نزديك خود بياموخت. در دعاى سفره، خطاب به حضرت على (ع) گويند: «يا على ايو الله، الحمد لله رب العالمين، سفره سلطان كرم، خاندان كرم، نور نبى، شكسته، بسته جان مدعى، بر ما حلال بر صاحبانش خير و بركت» .
آفرينش جهان: اهل حق معتقدند كه آفرينش در دو مرحله اصلى انجام شده است، يكى خلقت «جهان معنوى» و ديگرى خلقت «جهان مادى» . اين افسانهها در دفترها و متون دينى ايشان به لهجه گورانى، به صورتهاى گوناگون حكايتشده است.
گويند: در آنگاه اراده خداوند به آفرينش موجودات تعلق گرفت، و نخستين مخلوق پير بنيامين را از زير بغل خود خلق كرد، و نام او را جبرائيل گذاشت. پس از خلقت جبرائيل خداوند او را در پهناى درياى محيط رها كرد، هزاران سال گذشت تا به درخواست جبرائيل، شش تن ديگر از بطن در پيدا شدند، كه با جبرائيل هفت تن شدند: جبرائيل (پيربنيامين) - اسرافيل (پير داوود) - ميكائيل (پير موسى) - عزرائيل (مصطفى داوودان) - حور العين (رزباريا رمزبار) - عقيق (شاه ابراهيم) - يقين (شاه يادگار يا بابا يادگار) كه او را يادگار حسين نيز گفتهاند و او مظهر حسين بن على (ع) است.
پس از خلقت هفت تن، خداوند نخستين عهد و ميثاق خويش را با آنان بست، و دو جهان «مادى» و «معنوى» را خلق فرمود:
مخلوقات اين عالم، بر حسب عنصر اوليه دو قسم متمايز و متضاداند، قسمتى از گل زرد آفريده شده و قمستى از گل سياه، قسم اول را «زردگلان» و قسمت دوم را «سياه گلان» نامند. «زردگلان» اهل نورند و ايشان را دو پيشوا بوده كه يكى پس از ديگرى آمده است، و آن دو بنيامين و سيد محمد (به صورت بزرگ سوار) ظهور كرده است.
اما قسم دوم از آتش و تاريكىاند، براى ايشان دو پيشوا آمد يكى «ابليس» و ديگرى را «خناس» گويند.
هفتتنان - به اعتقاد ايشان، خداوند با هفت فرشته مقربى كه از درون در خلق فرموده استبه صورت بشر نازل شده، و در دورههاى مختلف در بدنهاى پاكان تجلى كرده است. در نخستين دوره خداوند به دون (يا) تجلى كرد، و در دوره دوم بدون (على)، و به ترتيب به جامه (شاه خوشين)، بابا ناووس، و سلطان اسحق (سهاك) در آمد، و معتقدند كه اين سه تن اخير، مانند عيسى مسيح بدون پدر از مادر متولد شدند.
هفت تن در مرحله اول از ياران سلطان اسحق قرار دارند، همانطور كه سلطان اسحق «مظهر» على (ع) و على (ع) مظهر «ذات حق» است.
موعود اهل حق: سه تن، شاه خوشين، باباناووس و سلطان اسحق هستند:
1- شاه خوشين: گويند در اواخر قرن سوم هجرى مردى به نام مبارك شاه، ملقب به شاه خوشين كه او را مظهر الله مىدانند، در لرستان بدون پدر از مادرى بكر به نام «ماما جلاله» زاده شد. وى مريدان بسيار داشت، و به سير و سياحت مىپرداخت، و ذكر جلى را با نواختن آلات موسيقى اجرا مىكرد. روزى در اثناى گردش به رودخانه گاماسب افتاد و از نظر ناپديد شد.
2- بابا ناووس: گويند در فاصله بين قرن چهارم و پنجم، شخصى به نام بابا ناووس، بدون پدر مانند شاه خوشين، در ميان طايفه جاف از طوايف كرد، از زنى به نام خاتونه گلى تولد يافت. روزى به شكل شاهباز پنهان گشت، و پيش از آن به ياران خود گفته بود كه من ديگر باره ظهور خواهم كرد.
3- سلطان اسحق: گويند سلطان اسحق كه به زبان محلى «سلطان سهاك» تلفظ مىشود، پسر شيخ عيسى برزنجى از سادات موسى، و از پيشوايان دراويش نقشبندى است، و نسب او به امام موسى كاظم (ع) مىرسد، از شيخ عيسى سه پسر باقى ماند، يكى سلطان اسحق، ديگرى سيد عبد الكريم، و نام پسر سوم معلوم نشد. سلطان اسحق جد سادات حيدرى گوران از اهل حق است، كه از جمله غلاة شيعه به شمار مىروند.
آداب و رسوم اهق حق: از آداب و رسوم ايشان، نماز خواندن و قربانى كردن و سرسپردن و جوز شكستن و عهد و ميثاق بستن و روزه گرفتن است.
محل اجتماع ايشان «جمخانه» است كه مخفف كلمه جمع خانه مىباشد.
اين اجتماع نبايد كمتر از سه تن باشد، شرط شركت در جمخانه، مرد بودن و عاقل و بالغ بودن، و قصد عبادت داشتن، و كمربند همتبركمرداشتن است، كه با گفتن يا على در آن عبادتگاه وارد شوند.
نماز ايشان به جماعت است، و نماز فرادى درست نيست، عبادت با نواختن طنبور و آلات موسيقى و خواندن سرود و دعاهاى مذهبى انجام مىپذيرد. گاهى هنگام دعا چنان از خود بيخود مىشوند كه خويشتن را بر روى آتش افروخته افكنده و در آن حال جذبه به ايشان صدمهاى نمىرسد.
سرسپردن يعنى سر تسليم و رضا به درگاه حق فرود آوردن، و در پيش پير دليل عهد و ميثاق بستن از آئين اهل حق است. هر كودكى اعم از پسر يا دختر بايد در نزد پير دليل سر بسپرد، از اصول سرسپردن شكستن يك عدد جوز هندى است، و براى شكستن جوز تشريفات خاصى در «جمخانه» برگزار مىشود.
نذر و نياز، از واجبات مذهب اهل حق است، كه بايد در ظرف هفته يا ماه يا فصل يا سال يك بار به جاى آورده شود. ديگر از مراسم، قربانى كردن است، كه در اصطلاح خود آن را كردار خوانند. قربانى بايد از حيوانات نر مانند گاونر يا گوسفند يا خروس باشد كه آنها را براى اين امر پرورش داده باشند.
اهل حق به گرفتن روزه سخت پاى بندند، ولى روزه واجب ايشان از سه روز تجاوز نكند، و در زمستان باشد و پس از آن عيد گيرند. دشمنان ايشان براى تحقير و اهانت، آنان را چراغ سوندران (چراغكشان) و خروس كشان خوانند.
كتابهاى مذهبى و مقدس: يكى از كتابهاى مذهبى ايشان «فرقان الاخبار» استبه نثر، كه مؤلف آن حاج نعمت الله جيحون آبادى متخلص به مجرم است، وى پسر ميرزا بهرام مكرى بود، و در سال 1288 ه. در ديه جيحون آباد واقع در بخش دينور از ناحيه كرمانشاهان، زاده شد و پس از سير و سلوك، در 1338 ه. در جيحون آباد در گذشت. حاج نعمت الله جيحون آبادى كتابى ديگر به بحر متقارب به نام «شاهنامه حقيقت» دارد، كه در اسرار مذهب اهل حق، در آن كتاب به زبان شعر، سخن گفته است.
ديگر از كتابهاى اهل حق كتاب «سرانجام» است. اين كتاب را سرانجام يا كلام خزانه گويند، و هنگام نياز با آهنگ خاصى همراه با طنبور خوانده مىشود. اين كلامها به گويش كردى گورانى است.
چنان كه در آغاز اين مقاله اشاره رفت، اساس مذهب اهل حق، بر اقوال غلاة شيعه و اسماعيليه و فرقه اماميه اثنى عشريه و فرقه دروز و نصيريه است. آنان مانند درويشان داراى حلقات ذكر و سرسپردن هستند، مقدارى از عقايد خود را از اساطير عوام گرفتهاند. اينكه گويند: خداوند در ازل در «درى» پنهان بود، ماخوذ از عقايد مانوى است. عقيده «تناسخ» را توسط اسماعيليان از هنديان گرفتهاند، و اين كه عالم را به دو قسمت «الهى» و «اهريمنى» تقسيم مىكنند، تحت تاثير دين زردشتى واقع شدهاند. اما كشتن خروس را از عادات يهود گرفتهاند.
مجله وحيد، سال هفتم، مقاله اهل حق، دكتر حشمت طبيبى.
دايرة المعارف اسلاميه، ج 3، اهل حق.
سرسپردگان تاريخ و شرح عقايد اهل حق.
شاهنامه حقيقت.
مجموعه رسايل اهل حق.
كتاب: فرهنگ فرق اسلامى، ص 87
84/12/21
مسلك بابيه و بهائيه به طور اجمال
تاريخ پيدايش و پديد آورنده بابيه
مسلك بابيگرى در قرن سيزدهم قمرى (نوزدهم ميلادى) توسط فردى به نام سيد على محمد پديد آمد. وى در اول محرم سال 1235 يا 1236 (1820 ميلادى) در شيراز متولد شد و در بيست و هفتم شعبان سال 1266 در تبريز به جرم ارتداد به دار آويخته شد.
بابيه او را «حضرت اعلى» و «نقطه اولى» لقب دادهاند. وى تحصيل ابتدايى و آموزش اندكى عربى را در شيراز گذراند. سپس پنجسال در بوشهر اقامت گزيد و به تجارت- كه پيشه پدرى او بود- اشتغال داشت. در همان ايام كه نوجوانى بيش نبود، دستبه كارهاى غير متعارف مىزد و به اوراد و طلسمات كه حرفه رمالان و افسونگران بود. سخت علاقهمند بود. در هواى بسيار گرم تابستان بوشهر هنگام بلندى آفتاب، بر بالاى بام مىايستاد و براى تسخير آفتاب اوراد مىخواند و حركات مرتاضان هندى را تقليد مىكرد.
پس از بازگشت از بوشهر به شيراز، كار و كسب را رها كرد و براى كسب علم و سير و سياحت رهسپار عراق و حجاز گرديد و در كربلا در سلك شاگردان سيد محمد كاظم رشتى (1203- 1259 ق) در آمد. سيد كاظم رشتى كه از شاگردان شيخ احمد احسايى بود درباره ائمه طاهرين عليهم السلام افكار و عقايد غلو آميزى داشت و آنان را مظاهر تجسم يافته خدا يا خدايان مجسم مىانگاشت و مىگفتبايد در هر زمانى يك نفر ميان امام زمان (عج) و مردم باب و واسطه فيض روحانى باشد. اين گونه عقايد توجه سيد على محمد را به خود جلب كرد، و از مريدان خاص وى گرديد، و از همانجا بود كه فكر دعوى با بيت در ذهن او راه يافت.
پس از فوت سيد كاظم رشتى، در سال 1260 ق سيد على محمد نخست ادعاى ذكريت و بعد ادعاى بابيت (يعنى باب علوم و معارف خدا و راه اتصال به مهدى موعود «عج» ) و سپس ادعاى مهدويت نمود و به تدريج ادعاى ثبوت و شارعيت كرد و مدعى وحى و دين جديد گرديد، و بالاخره اين ادعا را به ادعاى نهايى ربوبيت و حلول الوهيت در خود پايان داد.
سرگذشتسيد باب پس از دعوى بابيت
در آغاز امر هيجده تن از شاگردان سيد كاظم رشتى كه نزد بابيان به حروف حى (ح 8، ى 10) مشهورند به باب ايمان آوردند، و هر كدام در نقطهاى به تبليغ مسلك بابيگرى پرداخته، جمعى را به آيين او در آوردند. خود باب نيز از عراق به مكه رفت و در آنجا دعوى مهدويتخود را آشكار ساخت. سپس به بوشهر بازگشت و در آنجا اقامت گزيد. فعاليتبابيان، علماى شيعه و نيز حكومت قاجار را نگران ساخت. از اين رو به دستور حكمران فارس، باب را از بوشهر به شيراز منتقل كردند، ولى او دست از فعاليتهاى تبليغى خود برنداشت، لذا به دستور حاكم شيراز مجلس مناظرهاى بين او و علماى شيعه ترتيب داده شد، و او از عقايد خود اظهار ندامت كرد. وى را به مسجد بردند و او در جمع مردم دعاوى خود را تكذيب و استغفار كرد.
اما پس از چندى بار ديگر همان ادعا را تكرار و تبليغ مىكرد. از اين رو، او را دستگير و زندانى كردند، و پس از مدتى از شيراز به اصفهان منتقل گرديد و از آنجا وى را به آذربايجان بردند و در قلعه چهريق- نزديك ماكو- زندانى كردند (1263 ق) . سپس از آنجا وى را به تبريز بردند و در حضور ناصر الدين ميرزا (وليعهد ناصر الدين شاه) در مجلس علما محاكمه كردند و سرانجام به جرم ارتداد از دين و افساد در ميان مؤمنين به دار آويخته شد (1266 ق) .
تاليفات باب
نخستين تاليف وى كتابى است در تفسير سوره يوسف كه بابيان آن را «قيوم الاسماء» مىخوانند. از ديگر كتابهاى مشهور او مجموعه الواح وى خطاب به علما و سلاطين و كتاب صحيفه بين الحرمين است كه بين مكه و مدينه نوشته شده است. «بيان» ، مشهورترين كتاب او به عربى و فارسى است. سبك تاليف او مخلوطى از عربى و فارسى است، و عربى نويسى او غالبا نويسى او غالبا با موازين نحو و دستور زبان مطابقت ندارد. نزد با بيان اين كتاب به صورت كتاب وحى و شريعت و احكام آسمانى تلقى مىشود.
در باب چهارم از واحد ششم كتاب بيان آمده است: در چهار منطقه نبايد كسى جز بابى وجود داشته باشد: در فارس، خراسان، آذربايجان و مازندران.
در باب هيجدهم از واحد هفتم آمده است: اگر كسى ديگرى را محزون سازد، واجب است كه نوزده مثقال طلا به او بدهد. و اگر ندارد. نوزده مثقال نقره بدهد.
در باب پانزدهم از واحد هشتم آمده است: بر هر كس از پيروان باب واجب است كه براى طلب اولاد ازدواج كند، اما اگر زن كسى باردار نشد، حلال استبراى حامله شدن او از يكى از برادران بابى خود يارى بگيرد، نه از غير بابى.
در باب چهارم از واحد هشتم آمده است: هر چيزى بهترين آن متعلق به نقطه (يعنى خود باب) و متوسط آن متعلق به حروف حى (هيجده تن ياران باب) بوده و پستترين آن براى بقيه مردم است.
ميرزا حسينعلى بهاء و مسلك بهائيه
ميرزا حسينعلى در سال 1233 ق در دهكدهاى از توابع نور مازندران متولد شد و در حوالى سال 1310 ق در عكا در اثر بيمارى درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.
تحصيلات مقدماتى و خواندن و نوشتن و مقدارى عربى را- طبق سنت رايج زمان- آموخت. سپس به خدمت دولت در سمت منشيگرى و ديوان در آمد، و پس از چندى به حلقات درويشان پيوست و مانند آنها زلف و گيسوى بلند گذاشت و لباس قلندرى بر تن كرد.
با ظهور غوغاى باب، ميرزا حسينعلى و برادر ناتنىاش يحيى صبح ازل و تنى چند از خاندانش به باب پيوستند، و پس از اعدام باب، يحيى صبح ازل دعوى جانشينى او را كرد. ميرزا حسينعلى در آغاز تسليم او شد. اما پس از مدتى، رقابتبا برادر را آغاز كرد و نخست ادعاى «من يظهره اللهى» - كه در سخنان باب آمده بود كرد و به تدريجبر ادعاهاى خود افزود تا به ادعاى رسالت و شارعيت و حلول خدا در او رسيد و خود را الهيكل الاعلى ناميد (انا الهيكل الاعلى) و مدعى شد كه سيد على محمد باب زمينهساز و مبشر ظهور وى بوده است.
سفارتخانههاى خارجى- خصوص روس- با صراحت از برادرش حمايت مىكردند و دولت را از تصميم شديد عليه آنها تهديد مىكردند.
سرانجام با فشار علماى اسلامى و مسلمانان، حكومت وقت مجبور شد در سال 1269 ق آن دو را با جمعى از پيروان آنها به بغداد تبعيد كند. عراق در آن زمان- به سان بسيارى از مناطق اسلامى- تحتحكومت مركزى عثمانى اداره مىشد. پس از مدتى كه كشمكش ميان دو برادر بر سر رهبرى با بيان و درگيرى طرفداران آنان بالا گرفته بود، دولت عثمانى هر دو را به دادگاه كشاند، و دادگاه حكم تبعيد آن دو را دو نقطه دور دست و جدا از هم صادر كرد، از اين رو، يحيى صبح ازل با خاندان و پيروانش به قبرس و حسينعلى بهاء و طرفدارانش به عكا در سرزمين فلسطين اسكان داده شدند، ولى تكفير و تبليغ عليه يكديگر را هرگز رها نكردند.
در اين ايام بود كه اطرافيان صبح ازل به فرقه «ازليه» و پيروان ميرزا حسينعلى به فرقه «بهائيه» ناميده شدند و آنهايى كه به اين دو برادر ملحق نشدند، به نام قبلى «بابى» باقى ماندند.
سرانجام در اين كشمكش ميرزا حسينعلى كه بيشتر مورد حمايت ايادى استعمار بود غلبه يافت و ازليه به دست فراموشى سپرده شدند.
عباس افندى و شوقى افندى
پس از مرگ ميرزا حسينعلى همه چيز راه فراموشى و سكوت پيش گرفت. بابىها كم كم محو و فراموش مىشدند، و بهايىها در حالت صبر و انتظار به سر مىبردند، تا اينكه پسر ارشد ميرزا حسينعلى به نام عباس افندى كه عبد البهاء لقب گرفت، به تجديد آن پرداخت. وى در سال 1844 م. متولد و در سال 1921 م. در گذشت.
عباس افندى در محيط حكومت عثمانى و داخل ايران مجالى براى فعاليتخود نمىيافت. بدين جهت در سال 1911 م. به اروپا مسافرت كرد و به جاى روسيه با انگلستان و سپس آمريكا رابطه ويژهاى برقرار كرد، و در جريان جنگ جهانى اول (1914) خدمات زيادى براى انگلستان انجام داد، و پس از پايان يافتن جنگ، به پاس اين خدمات، طى مراسمى لقب سر (Sir) و نشان نايت هود (Knight Hood) كه بزرگترين نشان خدمتگزارى به انگليس است، به وى اعطا شد. بدين صورت بهائيگرى به عنوان ستون پنجم و يكى از ابزار سياست استعمارى انگليس- و نيز آمريكا- مبدل شد.
از پيروان عباس افندى به «بابيه بهائيه عباسيه» تعبير مىشود.
پس از مرگ عبد البهاء، رهبرى بهائيان به دستشوقى افندى- نوه دخترى ميرزا حسينعلى- افتاد كه تا سال 1957 م. ادامه يافت. پس از مرگ او، گروه نه نفرى بيت العدل- كه مركز آن در حيفاى اسراييل قرار دارد- بهائيان و بهائيگرى را اداره مىكند، هر چند در واقع دستهاى مرموز استعمار دست اندركاران بهائيتاند.
نوشتههاى ميرزا حسينعلى
در ميان نوشتههايى كه از پراكندهگويىهاى ميرزا حسينعلى بهاء جمع آورى شده، دو اثر از ديدگاه بهاييان به گونهاى به عنوان كتاب شريعت و وحى تلقى مىشود: يكى كتاب «ايقان» به زبان فارسى است كه به گمان آنان در بغداد بر او وحى شده است، و ديگرى كتاب «اقدس» به زبان عربى مخلوط و دست و پا شكسته كه مىپندارند در عكابر او نازل شده است (و يا خود كه تجسمى از خداوند بود بر خود نازل نمود!) .
مكاتيب يا نوشتههاى ديگر بى محتوا به نامهاى كلمات مكنونه، هفت وادى، كتاب مبين، سؤال و جواب و امثال آن نيز به او نسبت داده شده است.
دعوى الوهيت ميرزا حسينعلى
در كتاب اقدس (ص 1) خود را منبع وحى و تجلى خدا معرفى كرده، مدعى مىشود كه خداوند خلقت و تدبير جهان را به او سپرده است. و در كتاب مبين (ص 229) مىگويد: لا اله الا انا المسجون الفريد!و در كتاب ايام تسعه (ص 50) درباره روز تولد خود مىگويد: «فيا حبذا هذا الفجر الذى فيه ولد من لم يلد و لم يولد» !و در كتاب ادعيه محبوب (ص 123) بهائيان در دعاى سحر مىخوانند: الهى تو را به حق ريش جنبانت قسم مىدهم. . . !
در يكى از قصايد ميرزا حسينعلى آمده است:
كل الالوه من رشح امرى تالهت
و كل الربوب من طفح حكمى تربت
ادعاى نسخ شريعت اسلام
عقيده عمومى بهائيان اين است كه با ظهور باب و بهاء شريعت اسلام الغا گرديد و دوره رسالت محمد مصطفى صلى الله عليه و اله سپرى شده است، و اين دوره، دوران زمامدارى جمال اقدس الهى و آيين اوست، ولى بعد از او نيز خداوند بارها بر زمين هبوط و تجلى خواهد كرد، به اعتقاد آنان پس از حضرت محمد صلى الله عليه و آله نخستباب و پس از او حسينعلى بهاء به عنوان ظهور الهى به عالم آمدند و لا اقل تا هزار سال ديگر ظهور الهى در عالم نخواهد بود.
عبادت و احكام در مسلك بهائيه
1- نماز در آيين بهايى نه ركعت است كه به صورت انفرادى در صبح و ظهر و شام بر هر بالغى واجب است. و قبله آنها شهر عكاست كه قبر ميرزا حسينعلى بهاء در آن واقع شده است. براى نماز وضو نيز لازم است، ولى اگر كسى آب براى وضو نداشته باشد، به جاى وضو پنجبار مىگويد: «بسم الله الاطهر الاطهر» . و جز در نماز ميت، نماز جماعت ندارند.
2- روزه آنان يك ماه به مقدار نوزده روز است، زيرا در اصطلاح آنان هر ماه نوزده روز و هر سال نوزده ماه دارد و مجموع ايام سال 361 روز است. آخرين روز ماه روزه آنها مصادف با عيد نوروز است.
3- حج آنها زيارت خانهاى است كه در شيراز كه سيد على محمد باب در آن متولد شده، يا خانهاى كه ميرزا حسين على بهاء الله در مدت اقامتخود در عراق در آن زندگى مىكرد، و براى آن وقتخاصى مقرر نشده است.
4- هر مرد فقط مىتواند يك زن داشته باشد، در كتاب اقدس ازدواج با دو زن با رعايت عدالت جايز دانسته شده است. ولى عبد البهاء در تفسير آن گفته است چون شرط عدالت هيچ گاه تحقق نمىيابد، پس در واقع در ازدواج تعدد راه ندارد. و ازدواج با زن پدر حرام است و با دختر و خواهر و ساير اقربا جايز است.
5- تمام اشيا پاك است، حتى امثال بول و غائط و سگ و خوك و. . .
6- در آيين بهائيتسهم ارث پسر و دختر مساوى است، چنانكه سن بلوغ آنها هم يكسان است (يعنى پانزده سالگى) .
7- مراكز مهم اجتماعات رسمى آنها يكى «حظيرة القدس» (در عشق آباد) و ديگرى «مشرق الاذكار» در نزديك شيكاگو (آمريكا) است. (1)
پىنوشت:
1- در تنظيم اين درس از كتابهاى زير استفاده شده است:
دايرة المعارف تشيع، ج 3، ص 4- 5، ابطال تحليلى بابيگرى، بهايىگرى، قاديانيگرى، ص 40- 85، ذيل الملل و النحل، ص 41- 56، تاريخ الفرق الاسلامية، ص 217- 222، شيخيگرى، بابيگرى.
كتاب:فرق و مذاهب كلامى،ص 337
84/12/21
عظمت حضرت على (ع)
عظمت حضرت على (ع) |
| |
| آية الله العظمى وحيد خراسانى |
84/12/16
نمايي از زندگانى امام موسى كاظم (ع)
نام او «موسى»،لقبش «كاظم»،مادرش بانويى بافضيلت بنام «حميده»، و پدرش پيشواى ششم حضرت صادق - عليهالسلام - است/
او در سال 128 هجرى در سرزمين «ابوأ» (يكى از روستاهاى اطراف مدينه) چشم به جهان گشود و در سال 183 (يا 186)به شهادت رسيد/
خلفاى معاصر حضرت
از سال 148 كه امام صادق - عليهالسلام - به شهادت رسيد، دوران امامت حضرت كاظم آغاز گرديد. آن حضرت در اين دوران با خلفاى ياد شده در زير معاصر بود:
1- منصور دوانيقى (136-158)/
2- محمد معروف به مهدى (158-169)/
3- هادى (169-170)/
4- هارون (170-193)/
هنگام رحلت امام صادق - عليهالسلام - منصور دوانيقى، خليفه مشهور و ستمگر عباسى، دراوج قدرت و تسلط بود/
منصور كسى بود كه براى پايههاى حكومت خود، انسانهاى فراوانى را به قتل رسانيد. او در اين راه نه تنها شيعيان، بلكه فقها و شخصيتهاى بزرگ جهان تسنن را نيز كه با او مخالفت مىورزيدند، سخت مورد آزار قرار مىداد، چنانكه
«ابوحنيفه» را به جرم اينكه برضد او به پشتيبانى از «ابراهيم» (پسر عبدالله محض، و رهبر قيام ضدّ عباسى در عراق) فتوا داده بود، شلاق زد، و به زندان افكند!(1-1)
امام كاظم پس از وفات پدر، در سن بيست سالگى با چنين زمامدار ستمگرى روبرو گرديد كه حاكم بلا منازع قلمرو اسلامى به شمار مىرفت/
منصور وقتى كه توسط «محمد بن سليمان» (فرماندار مدينه) از درگذشت امام صادق آگاه شد، طى نامهاى به وى نوشت:
اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشين خود قرار داده، او را احضار كن و گردنش را بزن!
طولى نكشيد كه گزارش فرماندار مدينه به اين مضمون به بغداد رسيد:
جعفر بن محمد ضمن وصيتنامه رسمى خود، پنج نفر را به عنوان وصى خود برگزيده كه عبارتنداز:
1- خليفه وقت، منصور دوانيقى!
2- محمد بن سليمان(فرماندار مدينه و خود گزارش دهنده!)
3- عبدالله بن جعفر بن محمد(برادر بزرگ امام كاظم)
4- موسى بن جعفر عليهالسلام -/
5- حميده(همسر آن حضرت!)
فرماندار در ذيل نامه كسب تكليف كرده بود كه كدام يك از اين افراد بايد به قتل برساند؟!
منصور كه هرگز تصور نمىكرد با چنين وضعى روبرو شود، فوقالعاده خشمگين گرديد و فرياد زد: اينها را نمىشود كشت!
البته اين وصيتنامه امام يك حركت سياسى بود؛ زيرا حضرت صادق عليهالسلام - قبلاً امام بعدى و جانشين واقعى خود يعنى حضرت كاظم را به شيعيان خاص و خاندان علوى معرفى كرده بود، ولى از آنجا كه از نقشههاى شوم و خطرناك منصور آگاهى داشت، براى حفظ جان پيشواى هفتم چنين وصيتى نموده بود/
پاسدار دانشگاه جعفرى
بررسى اوضاع و احوال نشان مىداد كه هرگونه اقدام حاد و برنامهاى كه حكومت منصور از آغاز روى آن حساسيت نشان بدهد صلاح نيست، ازينرو امام كاظم دنباله برنامه علمى پدر را گرفت و حوزهاىنه به وسعت دانشگاه جعفرى تشكيل داد و به تربيت شاگردان بزرگ و رجال علم و فضيلت پرداخت/
«سيد بن طاووس»مىنويسد:گروه زيادى از ياران و شيعيان خاص امام كاظم عليهالسلام -و رجال خاندان هاشمى در محضر آن حضرت گرد مىآمدند و سخنان گهربار و پاسخهاى آن حضرت به پرسشهاى حاضران را يادداشت
مىنمودند و هر حكمى كه در مورد پيشآمدى صادر مىنمود، ضبط مىكردند.(2-1)
«سيد اميرعلى»مىنويسد:
در سال 148 امام جعفر صادق عليهالسلام - در شهر مدينه درگذشت، ولى خوشبختانه مكتب علمى او تعطيل نشد، بلكه به رهبرى جانشين و فرزندش موسى كاظم عليهالسلام -، شكوفايى خود را حفظ كرد.(3-1)
موسى بن جعفر نه تنها از نظر علمى تمام دانشمندان و رجال علمى آن روز را تحتالشعاع قرار داده بود، بلكه از نظر فضائل اخلاقى و صفات برجسته انسانى نيز زبانزد خاص و عام بود، به طورى كه تمام دانشمندانى كه با زندگى پرافتخار آن حضرت آشنايى دارند در برابر عظمت شخصيت اخلاقى وى سر تعظيم فرود آوردهاند/
«ابن حجر هيتمى»، دانشمند و محدث مشهور جهان تسنّ، مىنويسد:
موسى كاظم وارث علوم و دانشهاى پدر و داراى فضل و كمال او بود. وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوقالعادهاى كه (در رفتار با مردم نادان)از خود نشان داد، كاظم لقب يافت، و در زمان او هيچكس در معارفالهى و دانش و بخشش به پايه او نمىرسيد.(4-1)
ادامه مطلب
84/12/16
گزيدهاي از سيرههاي عملي شهيد حسين فهميده
| ||
84/12/16
بازهم قرآن پيشگامتر از تكنولوژی!
| |||||
84/12/14
توصيهای از حضرت امام محمد باقرعليه الصلاة و السلام برای آسان شدن امور مهم
ابوحمزه ثمالی کسب اجازه کرد تا به خدمت حضرت باقر علیه السلام مشرف شود. در این هنگام امام علیه السلام از خانه بیرون آمدند. بر لبهای مبارک حضرت، ذکری جاری بود. فرمود: فهمیدی که در حال ذکر گفتن هستم؟ ابوحمزه رو به امام کرده عرضه داشت: آری! فدایت شوم. حضرت فرمود: به کلامی تکلم کردم که هر کس آن را زمزمه کند در امور مهم دنیا و آخرت حق تعالی او را کفایت کند.
ابوحمزه عرضه داشت: قربانت روم! مرا به آن ذکر آگاه کن؛ امام علیه السلام فرمودند: هر کس این کلمات را در حال بیرون آمدن از خانه بخواند امور مهم او آسان گردد:
بسم الله الرحمن الرحیم
حَسبِیَ الله تَوَّکَّلتُ عَلَیَ الله اَلّلٰهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ خَیرَ اُموُری کُلَّهٰا وَ اَعُوذُ بِکَ مِن خِزیِ الدّنیٰا وَ عَذٰابِ الٰآخِرَة.(مفاتیح الجنان/ 877)خداوند مرا بَس است؛ بارالها! به راستی من از تو خیر و خوبی را در تمام امورم درخواست میکنم و از خواری دنیا و آخرت به تو پناه میبرم.
84/12/14
گفتگویی با رسول جعفریان
به نظرم تنها تحليلي که شيعه از تحولات صدر اسلام دارد، به راحتي مي تواند اين تحول شگفت و عجيب را توجيه کند؛ در حالي که يک تحليل گر سني مذهب يا حتي کسي که تلاش مي کند به تصور خودش بي نظر باشد، بدون توجه به ديدگاههاي شيعه قادر به تحليل درست اين ماجرا و چگونگي پديد آمدن آن نيست.
مبناي تحليل شيعه همين است که از اواخر زندگي رسول (ص) مشکلي در ميان گروههاي متنفذ موجود در مدينه درگرفت. اين مشکل، از يک طرف سياسي و بر سر به دست گرفتن امري رهبري بود و از طرف ديگر فکري، آن هم در برداشتي که آنان از اسلام و رسول و قرآن و حديث داشتند. آقاي عسکري از «مکتب اهل بيت» و «مکتب خلفا» ياد کرده که با قدري تسامح مي توان آن را پذيرفت و مبناي کار قرار داد. نگرش اهل بيت و صحابه طرفدار آنان متفاوت از ديگران بود. اما قدرت در اختيار آنان يعني مخالفان اهل بيت قرار گرفت. خوشبختانه امام علي (ع) چهار سا ل و شش ماهي به خلافت رسيد و نشان داد که اين تفاوتها در کجاست. با بازگشت اوضاع به قبل، همان مکتب خلفا ادامه يافت و به مرور فاصله بيشتري گرفت. در اين طرف اهل بيت، قصد احياي سيره نبوي و باز گرداندن مسير امت اسلامي را به مسير حقيقي داشتند که مواجه با دشواريهاي سياسي شدند. اين تکاپو به مرور جدي تر شد و سر از کربلا درآورد.
به نظر من کربلا تکرار خشن تر همان جمل و صفين در مقابله با مکتب اهل بيت (ع) است. در دو طرف نبرد کربلا، فرزندان همان افرادي هستند که جنگ جمل و صفين را رهبري مي کردند. اهداف و چهارچوب مبارزه هم همان است. دايره انحراف همان و البته زاويه آن قدري توسعه يافته و البته چيز تازه اي نيست. فقط شرايط زمانه سخت تر شده است. تفاوت ميان نگاه شيعه با ديگران در هر دو نبرد کاملا آشکار است.
کربلا چه نقشي در حفظ هويت شيعه داشته است؟
بسيار روشن است که غدير و کربلا نقش تعيين کننده در حفظ هويت تشيع داشته است. اين دو مسأله تقريبا تمام فرقههاي شيعه را به يکديگر متصل کرده و رنگ خارجي آنان را در تفاوت با ديگران تعيين کرده است. در برخي از اديان و مذاهب، تحولاتي پيش مي آيد که نقش هويت دهي دارد. در مسيحيت، ماجراي به اصطلاح، به صليب کشيده شدن چنين نقشي را دارد. لحظات حساس تاريخي که نوعي انتخاب فکري و سياسي و در واقع ميان دو چيز متعارض صورت مي گيرد براي آينده آن مذهب نقش تعيين کننده دارد.
کربلا چنين نقشي را به صورت عالي در تشيع بر عهده گرفته است. آرمانهايي در کربلا هست که خط تشيع را روشن مي کند. همين طور جنايتي از سوي دشمن در کربلا صورت گرفته که آنان را مستحق لعن ابدي کرده است. اين تصور را در زيارت عاشورا مي توان ملاحظه کرد. زيارت عاشورا خط تاريخي تشيع را از انحرافي که آن زمان پديد آمده نشان مي دهد. مرکز تولي و تبري را روشن مي کند و شيعه با خواندن آن خط خود را از ديگران جدا مي بيند.
اين که مي بينيم که کربلا در قالب سوگواري اهميت يافته، دقيقا به خاطر همين نقش هويت دهي آن به جامعه شيعه است. در ايران 15 روز و در برخي از نقاط دقيقا دو ماه است. حتي در مناطقي دو ماه و هشت روز يعني تا شب قبل از نهم ربيع اين مراسم سوگواري هست و اين يعني تشخص شيعه در قالب اعتبار بخشي کربلا به باورها و معتقدات.
صورت تاريخي کربلا با صورت مذهبي آن چه تفاوتي با يکديگر دارد؟
واقعه عاشورا، در اصل يک واقعه تاريخي است که منابع تاريخ اسلام آن را گزارش کرده و در گزارش آن هم تلاش کرده اند جزئيات را نقل کنند و دقيق باشند. مخصوصا منابع کهن در اين جهت جديت خاصي دارند و به معيارهاي تاريخنگاري پاي بندند. از اين جهت ما مشکلي نداريم.
اما صورت مذهبي آن قدري متفاوت با صورت تاريخي است. دليلش آن است که کربلا فقط تاريخ نيست، آيين و باور هم هست. ويژگي حفظ باور در ذهن يک انسان يا پيروان يک مذهب متفاوت با حفظ يک واقعه تاريخي به عنوان تاريخ محض است. اينجا حس عاطفي همراهي با واقعه دارد. از دوست خوشش مي آيد، از دشمن متنفر است. شخصيت اول آن براي يک شيعه، يک امام معصوم است که بايد از او پيروي کرد. اينجاست که واقعه تاريخي عاشورا در گذر تاريخ با عواطف و احساسات مذهبي شيعيان و حتي سنياني که علاقه مند به امام حسين بودند امتزاج يافت و ترکيبي را پديد آورد که ديگر مربوط به تاريخ نبود.
همين که پاي ادبيات در اين واقعه باز شده آن هم به آن شکل عظيم که مثلا کمتر شاعري در اين 500 ساله در زبان فارسي داريم که شعري در باره امام حسين (ع) نگفته باشد، نشان گر همان است که صورت مذهبي اين ماجرا چه اندازه اهميت يافته است. شاعران پارسي زبان پيش از اين دوره هم شعر مي گفتند. شاعران عرب که از همان قرن اول در اين باره مي سرودند.
کتاب لهوف سيد بن طاوس کتابي است که براساس صورت مذهبي اين واقعه نوشته شده و براي تأمين حس مذهبي است.
بسياري از اين تعارضها هم که در ميان برخي از نويسندگان يا ديگران وجود دارد نشأت گرفته از همين امر است. امام حسين و واقعه عاشورا به سرعت تبديل به يک پديده مذهبي در دايره تاريخ اسلام شدند و اهميت شان هم از همين بابت است. و الا اگر تاريخ محض بود که اين اندازه اهميت نمي يافت.
چه راهي براي از بين بردن اين تعارض يعني تفاوت صورت تاريخي با صورت مذهبي عاشورا وجود دارد؟
در واقع منشأ اين مشکل که طي سالهاي اخير هم بالا گرفته همين است که عرض شد. بسياري فقط به صورت مذهبي آن و مؤلفههايي که در اين ارتباط اهميت دارد، توجه مي کنند. اين جماعت کاري به آنچه در تاريخ آمده است ندارند. به عکس، خردگرايي ديني ما بر آن است تا جدي تر به تاريخ واقعه و جزئيات حقيقي آن بينديشد. به نظرم بايد در جايي ميان اينها تا آنجا که ممکن است جمع کرد. چهارچوب صورت مذهبي بايد واقعيات تاريخي باشد. اين کار مشکلي است اما اگر کاملا متصور نباشد به صورت محدود ممکن است. ما مي توانيم مقداري آنها را به يکديگر نزديک کنيم. اين با تبيين تاريخي بيشتر ممکن است. ثانيا با نوعي کنترل و نظارت بر نگرههاي رايج که توسط منابع غير مسؤول اظهار مي شود مي توان آن نزديکي را فراهم کرد.
به علاوه اين کار بايد با نظر مراجع صلاحيت دار باشد تا تبعات منفي نداشته باشد. اين امر که حقيقتي از صورت تاريخي خود درآيد و صرفا جنبه باور و آيين به خود بگيرد، صرفا مشکل ما نيست، مشکل همه اديان و مذاهب است. چون در هر مذهبي چنين صورتهاي مذهبي وجود دارد و به طور معمول فاصله اي هم ميان آنها و صورت تاريخي ماجرا هست.
در عين حال بايد به کساني که تنها مي خواهند تاريخي بينديشند تأکيد کرد که چنين کاري در حيطه مذهب به طور کامل انجام دادني نيست زيرا در آن صورت چيزي باقي نخواهد ماند. اگر آداب و عادات مرسومه در اين جهت را متعارض با تاريخ بدانيد و حذف کنيد بهتر است جاي ديگري را براي شکل دهي به عواطف و احساسات مذهبي و زمينههاي بروز و ظهور آن پيدا کنيد.
نکته ديگر آن است که هميشه بايد ميان اقشار مردم هم تفاوت گذاشت و حوزههاي خاصي را به طور اختصاصي به گروههاي مختلف واگذار کرد. البته با تعيين يک محدوده کلي تر که نتوانند فاصله شان را با مرکز دايره زياد کنند.
در حال حاضر مهم ترين معضل ما در ارتباط با تبيين واقعيات مربوط به عاشورا چيست؟
به نظرم حساسيت برخي از مراجع در باره رواج خرافات تا حدودي قابل درک است. اين مسأله به تدريج تبديل به يک معضل شده است. البته سابقا هم همين طور بوده اما گفته مي شود که اين اواخر مسائل تازه اي شروع شده است. به نظرم در جريان انقلاب اسلامي، امام راحل به مقدار زيادي به صورت غير رسمي اين اوضاع را کنترل کرد. ما در تفکر عاشورايي خودمان جدي تر بوديم و نگاه مان هم سياسي تر بود. اما در حال حاضر بستر جامعه اقتضاي برخاستن نگرههاي ديگر را از کربلا دارد که با عرف مقبول ميان علما تفاوت دارد. گو اين که برخي از علما هم به آن دامن مي زنند.
يک معضل چاپ نشدن کتابهاي خوب در تحليل علمي عاشورا است. ذهن تاريخي نويسندگان مذهبي ما که در اين زمينهها قلم مي زنند يا منبر مي روند ضعيف است. اين درست است که قبلا کتابهاي زيادي نوشته شده است اما در اين باره بايد هر روز کار تازه اي بشود و ارزشهاي کربلا همراه با واقعيات تاريخي به زباني تازه بيان شود. الان انتشاراتي که هست پاسخگوي اين نياز عمومي نيست.
در ادبيات هم ما مشکل داريم. ادبيات عاشورايي خيلي عوامانه شده است. شما اشعار حوالي سال انقلاب را با اشعار فعلي که گاهي خوانده مي شود ملاحظه کنيد اين تفاوت را در مي يابيد. سطح کار پايين تر و عوامانه و مبتني بر نگرههاي مذهبي تا حدودي غير اصيل است. بسياري از آثار مذهبي که اکنون در قم منتشر مي شود در جهت ترويج همين انديشههاي عوامانه است. روزانه دهها کتاب در صورت ظاهر در تاريخ زندگي ائمه (ع) نوشته مي شود اما باطنا در صدد ترويج نگرههاي افراطي و عاطفي صرف دور از واقعيات تاريخي است و اين به خاطر ضعف دانش تاريخي حاکم بر انديشههاي مذهبي قم هم هست.
بايد اضافه کنم که نگرههاي افراطي در مذهب هم اخيرا بيشتر شده و زمينه اي که آنان براي رواج افکار خودشان مي بينند همين ميدان احساسات و عواطف و علاقه مردم به صورت مذهبي کربلاست. البته مشکل ما فقط در اين بخش نيست در باره باورهاي ما نسبت به مهدويت هم هست.
با اين حال من بر اين باورم که معضل را بايد به صورت علمي حل کرد. برخورد تند با آن نتيجه منفي دارد و حتي سبب شکل گرفتن نزاعهاي فرقه اي هم مي شود. در اين وسط برد با کساني است که تلاش مي کنند ديگران را برابر و مقابل با احساسات مردم بگذارند. هرچند آنها معمولا به دليل اين که مرجعيت ديني از ايشان حمايت قاطع نمي کند گرفتار مشکل هستند.
84/12/06
باز هم شعری از علیرضا قزوه درباره حضرت سیدالشهدا سلام الله علیه
كجاست كعبه اگر مسجدالحرام تويي تو
قسم به كرببلا حج من تمام تويي تو
همه نمازي و نِِيت ، قِِيام توست قِِيامت
شهِِيد ظهر تشهد توِِيِِي ، سلام تويي تو
سر برِِيده و آِِيات بِِينات ؟ چه حالِِی !
ِِيقِِين كه ركن ِِيمانِِي توِِيِِي ، مقام تويي تو
به سعِِي سجده به گودال قتلگاه تو رفتم
نه سر برآورم از سجده تا امام تويي تو
تو بِِيت اولِِي و كربلاست اول بِِيتم
تو بِِيت آخرِِي و آخر كلام تويي تو
84/12/06
چهارده بند از قزوه درباره حضرت سیدالشهدا سلام الله علیه
84/12/06
پخش زنده از حرم حضرت سیدالشهدا علیه السلام
ارادتمندان عاشق امام حسین علیه سلام الله می توانند بصورت زنده حرم مطهر آن حضرت را زیارت نمایند . از همگی التماس دعای خیر .
84/12/03
دموکراسی به سبک ابله ترین دشمن اسلام به خصوص شیعه
![]() |
84/12/03
قابل توجه قلدر عالم آمریکای جنایت پیشه



